صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 41 - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

بخش 41 - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی از جمله شب‌های بهاری

سعادت رخ نمود و بخت یاری

22

شده شب روشن از مهتاب چون روز

قدح برداشته ماهِ شب‌افروز

33

در آن مهتاب روشن‌تر ز خورشید

شده باده روان در سایهٔ بید

44

صفیر مرغ و نوشانوش ساقی

ز دل‌ها برده اندوه فراقی

55

شمامه با شمایل راز می‌گفت

صبا تفسیر آیت باز می‌گفت

66

سهی‌سروی روان بر هر کناری

ز هر سروی‌، شکفته نوبهاری

77

یکی بر جای ساغر دف گرفته

یکی گلاب‌دان بر کف گرفته

88

چو دوری چند رفت از جام نوشین

گران شد هر سری از خواب دوشین

99

حریفان از نشستن مست گشتند

به رفتن با مَلِک هم‌دست گشتند

1010

خمار ساقیان افتاده در تاب

دماغ مطربان پیچیده در خواب

1111

مهیا مجلسی بی‌گرد اغیار

بنامیزد گلی بی‌زحمت خار

1212

شه از راه شکیبایی گذر کرد

شکار آرزو را تنگ‌تر کرد

1313

سر زلفِ گره‌گیرِ دل‌آرام

به‌دست آورد و رست از دست ایام

1414

لبش بوسید و گفت ای من غلامت

بده دانه که مرغ آمد به دامت

1515

هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو

کنون روز از نوست و روزی از نو

1616

من و تو، جز من و تو کیست اینجا‌؟

حذر کردن نگویی چیست اینجا‌؟

1717

یکی ساعت من دل‌سوز را باش

اگر روزی بُدی امروز را باش

1818

بسان میوه‌دارِ نابرومند

امید ما و تقصیر تو تا چند؟

1919

اگر خود پولی از سنگ کبود است

چو بی‌آب است پل زان سوی رود است

2020

سگ قصاب را در پهلوی میش

جگر باشد و لیک از پهلوی خویش

2121

بسا ابرا که بندد کله مشک

به عشوه باغِ دهقان را کند خشک

2222

بسا شوره‌زمین کز آب‌ناکی

دهان تشنگان را کرد خاکی

2323

چه باید زهر در جامی نهادن؟

ز شیرینی بر او نامی نهادن‌؟

2424

به تَرکِ لؤلؤیِ تَر چون توان گفت؟

که لؤلؤ را به‌ تَرّی بهْ توان سُفت

2525

بره در شیرمستی خورد باید

که چون پخته شود گرگش رباید

2626

کبوتربچه چون آید به پرواز

ز چنگ شه فتد در چنگل باز

2727

به سرپنجه مشو چون شیر سرمست

که ما را پنجه‌ٔ شیرافکنی هست

2828

گوزن کوه اگر گردن‌فراز است

کمند چاره را بازو دراز است

2929

گر آهوی بیابان گرم‌خیز است

سگان شاه را تک تیز نیز است

3030

مزن چندین گره بر زلف و خالت

زکاتی دِه قضاگردانِ مالت

3131

چو بازرگان صد خروار قندی

چه باشد گر به تنگی در نبندی؟

3232

چو نیل خویش را یابی خریدار

اگر در نیل باشی باز کن بار

3333

شکر‌پاسخ به لطف آواز دادش

جوابی چون طبرزد باز دادش

3434

که فرخ ناید از چون من غباری

که هم‌تختی کند با تاج‌داری

3535

خر خود را چنان چابک نبینم

که با تازی‌سواری برنشینم

3636

نی‌ام چندان شگرف اندر سواری

که آرم پای با شیرِ شکاری

3737

اگر نازی کنم مقصودم آن است

که در گرمی شکر خوردن زیان است

3838

چو زین گرمی برآساییم یک چند

مرا شکر مبارک‌، شاه را قند

3939

وزین پس بر عقیق الماس می‌داشت

زمرد را به افعی پاس می‌داشت

4040

سرش گر سرکشی را رهنمون بود

تقاضای دلش یارب که چون بود

4141

شده از سرخ‌رویی تیز چون خار

خوشا خاری که آرد سرخ‌گل بار

4242

به هر مویی که تندی داشت چون شیر

هزاران موی قاقم داشت در زیر

4343

کمان ابرواَش گر شد گره‌گیر

کرشمه بر هدف می‌راند چون تیر

4444

سنان در غمزه کآمد نوبت جنگ

به هر جنگی درش صد آشتی رنگ

4545

نمک در خنده کاین لب را مکن ریش

به هر لفظِ «مکن» در صد بکن، بیش

4646

قصب بر رخ که گر نوشم نهان است

بناگوشم به خرده در میان است

4747

ازین سو حلقهٔ لب کرده خاموش

ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش

4848

به چشمی ناز بی‌اندازه می‌کرد

به دیگر چشم عذری تازه می‌کرد

4949

چو سر پیچید‌، گیسو مجلس آراست

چو رخ گرداند‌، گردن عذر آن خواست

5050

چو خسرو را به خواهش گرم‌دل یافت

مروّت را در آن بازی خجل یافت

5151

نمود اندر هزیمت شاه را پشت

به گوگردِ سفید آتش همی کُشت

5252

بدان پشتی چو پشتش ماند واپس

که روی شاه پشتیوان من بس

5353

غلط گفتم نمودش تختهٔ عاج

که شه را نیز باید تخت با تاج

5454

حساب دیگر آن بودش در این کوی

که پشتم نیز محراب است چون روی

5555

دگر وجه آن که گر وجهی شد از دست

از آن روشن‌ترم وجهی دگر هست

5656

چه خوش نازی است ناز خوب‌رویان

ز دیده رانده را در دیده جویان

5757

به چشمی طیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دل دادن که مگریز

5858

به صد جان ارزد آن رغبت که جانان

«نخواهم» گوید و خواهد به صد جان

5959

چو خسرو دید کآن ماه نیازی

نخواهد کردن او را چاره‌ساز‌ی

6060

به گستاخی درآمد کاِی دل‌آرام

گواژه چند خواهی زد؟ بیارام

6161

چو مِی خوردی و می‌ دادی به من بار

چرا باید که من مستم تو هشیار‌؟

6262

به هشیاری مشو با من‌، که مستی

چو من بی‌دل نه‌ای؟ حقا که هستی

6363

تو را این کبک بشکستن چه سود است؟

که باز عشق کبکت را ربوده است

6464

و گر خواهی که در دل راز پوشی

شکیبت باد تا با دل بکوشی

6565

تو نیز اندر هزیمت بوق می‌زن

ز چاهی خیمه بر عیوق می‌زن

6666

درین سودا که با شمشیر تیز است

صلاح گردن‌افرازان گریز است

6767

تو خود دانی که در شمشیربازی

هلاک سر بود گردن‌فرازی

6868

دلت گرچه به دلداری نکوشد

بگو تا عشوه رنگی می‌فروشد

6969

بگوید دوستم ور خود نباشد

مرا نیک افتد او را بد نباشد

7070

بسی فال از سر بازیچه برخاست

چو اختر می‌گذشت آن فال شد راست

7171

چه نیکو فال زد صاحب معانی

که خود را فال نیکو زن چو دانی

7272

بد آید فال‌، چون باشی بداندیش

چو گفتی «نیک» نیک آید فراپیش

7373

مرا از لعل تو بوسی تمام است

حلالم کن که آن نیزم حرام است

7474

و گر خواهی که لب زین نیز دوزم

بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم

7575

از آن ترسم که فردا رخ خراشی

که چون من عاشقی را کشته باشی

7676

تو را هم خون من دامن بگیرد

که خون عاشقان هرگز نمیرد

7777

گرفتم‌، رای دم‌سازی نداری

به بوسی هم سر بازی نداری؟

7878

ندارم زَهرهٔ بوس لبانت

چه بوسم؟ آستین یا آستانت‌؟

7979

نگویم بوسه را میری به من دِه

لبت را چاشنی‌گیری به من دِه

8080

بده یک بوسه تا دَه واستانی

ازین بهْ چون بود بازارگانی‌؟!

8181

چو بازرگان صد خروار قندی

به ار با من به قندی در نبندی

8282

چو بگشایی گشاید بند بر تو

فرو بندی، فرو بندند بر تو

8383

چو سقا آب چشمه بیش ریزد

ز چشمه کآب خیزد بیش خیزد

8484

در آغوشت کشم چون آب در میغ

مرا جانی تو، با جان چون زنم تیغ‌؟

8585

سر زلف تو چون هندوی ناپاک

به روز پاک رختم را بَرَد پاک

8686

به دزدی هندویت را گر نگیرم

چو هندو دزد ِ نافرمان‌پذیر‌م

8787

اگر چه دزد با صد دهره باشد

چو بانگش بر زنی بی‌زَهره باشد

8888

نبُرّد دزد هندو را کسی دست

که با دزدی جوان‌مردیش هم هست

8989

کمند زلف خود در گردنم بند

به صید لاغر امشب باش خرسند

9090

تو دل‌خر باش تا من جان فروشم

تو ساقی باش تا من باده نوشم

9191

شب وصلت لبی پرخنده دارم

چراغ آشنایی زنده دارم

9292

حساب حلقه خواهد کرد گوشم

تو می‌خر بنده تا من می‌فروشم

9393

شمار بوسه خواهد بود کارم

تو می‌ده بوسه تا من می‌شمارم

9494

بیا تا از در دولت درآییم

چو دولت خوش بر آمد خوش برآییم

9595

یک امشب تازه داریم این نفس را

که بر فردا ولایت نیست کس را

9696

به نقدْ امشب چو با هم سازگار‌یم

نظر بر نسیهٔ فردا چه داریم؟

9797

مکن بازی بدان زلف شکن‌گیر

به من بازی کن امشب دستِ من گیر

9898

به جان آمد دلم، درمانِ من ساز

کنارِ خود حصارِ جان من ساز

9999

ز جان شیرین‌تری ای چشمهٔ نوش

سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

100100

چو شکر گر لبت بوسم و گر پای

همه شیرین‌تر آید جایت از جای

101101

همه تن در تو شیرینی نهفتند

به کم‌ کاری تو را شیرین نگفتند

102102

درین شادی به، ار غمگین نباشی

نه شیرین باشی، ار شیرین نباشی

103103

شکرلب گفت از این زنهارخواری

پشیمان شو مکن بی‌زینهاری

104104

که شه را بَد بوَد زنهار خوردن

بد آمد در جهان بد کار کردن

105105

مجوی آبی که آبم را بریزد

مخواه آن کام کز من برنخیزد

106106

کزین مقصود بی‌مقصود گردم

تو آتش گَشته‌ای من عود گردم

107107

مرا بی‌عشق، دل خود مهربان بود

چو عشق آمد، فسرده چون توان بود؟

108108

گر از بازار عشق اندازه گیرم

به تو هر دم نشاطی تازه گیرم

109109

ولیکن نرد با خود باخت نتوان

همیشه با خوشی درساخت نتوان

110110

جهان نیمی ز بهر شادکامی است

دگر نیمه ز بهر نیک‌نامی است

111111

چه باید طبع را بَدرام کردن؟

دو نیکو نام را بدنام کردن

112112

همان بهتر که از خود شرم داریم

بدین شرم از خدا آزَرم داریم

113113

زن افکندن نباشد مرد‌رایی

خودافکن باش اگر مردی نمایی

114114

کسی کافکند خود را، بر سر آمد

خودافکن با همه عالم برآمد

115115

من آن شیرین درخت ِ آبدار‌م

که هم حلوا و هم جُلّاب دارم

116116

نخست از من قناعت کن به جلّاب

که حلوا هم تو خواهی‌خورد، مَشتاب

117117

به اول شربت از حلوا میندیش

که حلوا پس بود، جُلاب در پیش

118118

چو ما را قند و شکر در دهان هست

به خوزستان چه باید در زدن دست؟

119119

زلال آب چندانی بود خوش

کز او بِتْوان نشانْد آشوبِ آتش

120120

چو آب از سرگذشت آید زیانی

و گر خود باشد آب زندگانی

121121

گر این دل چون تو جانان را نخواهد

دلی باشد که او جان را نخواهد

122122

ولی تب کرده را حلوا چشیدن

نَیَرزد سال‌ها صفرا کشیدن

123123

بسا بیمار کز بسیار خواری

بمانَد سال و مه در رنج و زاری

124124

اگر چه طبع جوید میوهٔ تَر

اگر چه میل دارد دل به شِکّر

125125

ملک چون دید کاو در کار خام است

زبانش توسن است و طبع رام است

126126

به لابه گفت کاِی ماه جهان‌تاب

عتاب دوستان ناز است‌، برتاب

127127

صواب آید روا داری پسندی‌؟

که وقت دست‌گیری دست‌ بندی‌؟

128128

دویدم تا به تو دستی در آرم

به دست آرم تو را، دستی برآرم

129129

چو می‌بینم کنون زلفت مرا بست

تو در دست آمدی من رفتم از دست

130130

نگویم در وفا سوگند بشکن

خمار‌م را به بوسی چند بشکن

131131

اسیری را به وعده شاد می‌کن

مبارک مرده‌ای آزاد می‌کن

132132

ز باغِ وصل، پُر گل کن کنارم

چو دانی کز فراقت بر چه خارم

133133

مگر زان گل، گلاب‌آلود گردم

به بوی از گلستان خشنود گردم

134134

تو سرمست و سر زلف تو در دست

اگر خوش‌دل نشینم جای آن هست

135135

چو با تو مِی‌ خورم چون کش نباشم؟

تو را بینم چرا دل‌خوش نباشم؟

136136

کمر زرین بود چون با تو بندم

دهن شیرین شود چون با تو خندم

137137

گر از من می‌بری چون مهره از مار

من از گل باز می‌مانم تو از خار

138138

گر از درد سر من می‌شوی فرد

من از سر دور می‌مانم تو از درد

139139

جگر خور کز تو بهْ یاری ندارم

ز تو خوش‌تر جگرخواری ندارم

140140

مرا گر روی تو دل‌کش نباشد

دلم باشد ولیکن خوش نباشد

141141

اگر دیده شود بر تو بَدَل گیر

بوَد در دیده خس‌، لیکن به تصغیر

142142

و گر جان گردد از رویت عنان‌تاب

بود جان را عروسی لیک در خواب

143143

عتابی گر بود ما را ازین پس

میان‌جی در میانه، موی تو بس

144144

فلک چون جام یاقوتین روان کرد

ز جرعه خاک را یاقوت‌سان کرد

145145

ملک برخاست جام باده در دست

هنوز از بادهٔ دوشینه سرمست

146146

همان سودا گرفته دامنش را

همان آتش رسیده خرمنش را

147147

هوای گرم بود و آتشِ تیز

نمی‌کرد از گیاه خشک پرهیز

148148

گرفت آن نارپِستان را چنان سخت

که دیبا را فرو بندند بر تخت

149149

بسی کوشید شیرین تا به صد زور

قضای شیر گشت از پهلوی گور

150150

ملک را گرم دید از بی‌قراری

مکن گفتا بدین‌سان گرم‌کاری

151151

چه باید خویشتن را گرم کردن؟

مرا در روی خود بی‌شرم کردن؟

152152

چو تو گرمی کنی نیکو نباشد

گلی کو گرم شد خوش‌بو نباشد

153153

چو باشد گفت‌گوی خواجه بسیار

به گستاخی پدید آید پرستار

154154

به گفتن با پرستاران چه کوشی‌؟

سیاست باید این‌جا یا خموشی

155155

ستور پادشاهی تا بود لنگ

به دشواری مراد آید فراچنگ

156156

چو روز بینوایی بر سر آید

مرادت خود به زور از در درآید

157157

نباشد هیچ هشیاری در آن مست

که غُل بر پای دارد جامْ در دست

158158

تو دولت جو که من خود هستم اینک

به دست آر آن که من در دستم اینک

159159

نخواهم نقش بی‌دولت نمودن

من و دولت به هم خواهیم بودن

160160

ز دولت‌ دوستی جان بر تو ریزم

نیم دشمن که از دولت گریزم

161161

طرب کن چون در دولت گشادی

مخور غم چون به روز نیک زادی

162162

نخست اقبال و آنگه کام جستن

نشاید گنج‌ِ بی‌آرام جستن

163163

به صبری می‌توان کامی خریدن

به آرامی دل‌آرامی خریدن

164164

زبان آنگه سخن‌، چشم آنگهی نور

نخست انگور و آنگه آب انگور

165165

به گرمی کار عاقل بهْ نگردد

به تک‌دانی که بز فربه نگردد

166166

درین آوارگی ناید برومند

که سازم با مراد شاه پیوند

167167

اگر با تو به‌یاری سر درآرم

من آن یارم که از کارت برآرم

168168

تو مُلک پادشاهی را به‌دست آر

که من باشم اگر دولت بود یار

169169

گرت با من خوش آید آشنایی

همی‌ترسم که از شاهی برآیی

170170

و گر خواهی به شاهی باز پیوست

دریغا من که باشم رفته از دست

171171

جهان در نسل تو ملکی قدیم است

به‌دست دیگران عیبی عظیم است

172172

جهان آن کس برد کاو برشتابد

جهان‌گیر‌ی توقف برنتابد

173173

همه چیزی ز روی کدخدایی

سکون برتابد الا پادشایی

174174

اگر در پادشاهی بنگری تیز

سبق بُرده است از عزم‌ سبک‌خیز

175175

جوانی داری و شیری و شاهی

سری و با سری صاحب کلاهی

176176

ولایت را ز فتنه پای بگشای

یکی ره دست‌برد خویش بنمای

177177

بدین هندو که رختت را گرفته است

به تُرکی تاج و تختت را گرفته است

178178

به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش

مگر باطل کنی ساز طلسمش

179179

که دست خسروان در جستن کام

گَهی با تیغ باید گاه با جام

180180

ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن

ز شش حد جهان لشگر گرفتن

181181

کمر بندد فلک در جنگ با تو

دراندازد به دشمن سنگ با تو

182182

مرا نیز ار بود دستی نمایم

وگرنه در دعا دستی گشایم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فرنگیس اولین مرکب روان کرد

که دولت در زمین گنجی نهان کرد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 40 - افسانه‌سرایی ده دختر

اگلی نظم

ملک را گرم کرد آن آتش تیز

چنانک از خشم شد بر پشت شبدیز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 42 - به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین و رفتن به روم و پیوند او با مریم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور