صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 30 - خردنامه ارسطو

بخش 30 - خردنامه ارسطو

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

Toggle stanza 1
1

چنین بود در نامهٔ رهنمای

از آن پس که بود آفرین خدای

2

که شاها به دانش دل آباددار

ز بی‌دانشان «دور شو» یاد دار

3

دری را که بندش بود ناپدید

ز دانا توان بازجستن کلید

4

به هر دولتی کاوری در شمار

سجودی بکن پیش پروردگار

5

به پیروزی خود قوی‌دل مباش

ز ترس خدا هیچ غافل مباش

6

خدا ترس را کارساز است بخت

بود ناخدا ترس را کار سخت

7

به هر جا که باشی تنومند و شاد

سپندی به آتش فکن بامداد

8

مباش ایمن از دیدن چشم بد

نه از چشم بد بلکه از چشم خود

9

چنین زد مثل مرد گوهر‌شناس

که گر خوبی‌، از خویشتن در هراس

10

ز بار آن درختی نیابد گزند

که از خاک سر برنیارد بلند

11

دو شاخه گشایان نخجیرگاه

به فحلان نخجیر یابند راه

12

سبق برد خود را تک آهسته‌دار

حسد را به خود راه بربسته دار

13

حسد مرد را دل به درد آورد

میان دو آزاده گرد آورد

14

به کینه مبَر هیچکس را ز جای

چو از جای بردی درآرش ز پای

15

گرت با کسی هست کین کهن

نژادش مکن یکسر از بیخ و بن

16

مخواه از کسی کین آبای او

نظر بیش کن در محابای او

17

ز خورشید تا سایه، مویی بوَد

که این روشن آن تیره‌رویی بود

18

ز خرما به دستی بوَد تا به خار

که این گل‌شکر باشد آن ناگوار

19

صدف گرچه همسایه شد با نهنگ

در تاج دارد نه شمشیر جنگ

20

برادر به جرم برادر مگیر

که بس فرق باشد ز خون تا به شیر

21

مزن در کس از بهر کس نیش را

به پای خود آویز هر میش را

22

چو آمرزش ایزدی بایدت

نباید که رسم بدی آیدت

23

بدان را بد آید ز چرخ کبود

به نیکان همه نیکی آید فرود

24

مکن جز به نیکی گرایندگی

که در نیکنامی است پایندگی

25

منه بر دل نیکنامان غبار

که بدنامی آرد سرانجام کار

26

مکن کارِ بدگوهران را بلند

که پروردن گرگت آرد گزند

27

میامیز در هیچ بدگوهری

مده کیمیایی به خاکستری

28

چو بدگوهری سربرآرد ز مرد

کند گوهر سرخ را روی‌زرد

29

زدن با خداوند فرهنگ رای

به فرهنگ باشد تو را رهنمای

30

چو سود درم بیش خواهی نه کم

مزن رای با مردم بی‌درم

31

کشش جستن از مردم ِ سست‌کوش

جواهر خری باشد از جو فروش

32

همه جنسی از گور و گاو و پلنگ

به جنسیت آرند شادی به چنگ

33

چو در پرده ناجنس باشد همال

ز تهمت بسی نقش بندد خیال

34

دو آیینه را چون به‌هم برنهی

شود هر دو از عاریت‌ها تهی

35

مشو با زبون‌افکنانِ گاودل

که مانی در اندوه چون خر به گل

36

جوانمردی شیر با آدمی

ز مردم‌رمی دان نه از مردمی

37

بر آنکس که با سخت‌رویی بوَد

درشتی به از نرم‌خویی بود

38

ستیزنده را چون بود سخت کار

به نرمی طلب کن به سختی بدار

39

سر خصم چون گردد از فتنه پُر

به چربی بیاور به تیزی ببُر

40

چو افتی میان دو بدخواه خام

پراکنده‌شان کن لگام از لگام

41

درافکن به‌هم‌ گرگ را با پلنگ

تو بر آرد را از میان دو سنگ

42

کسی را که باشد ز دهقان و شاه

به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه

43

به سوی توانا توانا فرست

به دانا هم از جنس دانا فرست

44

فرستاده را چون بود چاره‌ساز

به اندرز کردن نباشد نیاز

45

به جایی که آهن درآید به زنگ

به زر داد آهن برآور ز سنگ

46

خزینه ز بهر زر آکندنست

زر از بهر دشمن پراکندنست

47

به چربی توان پای روباه بست

به حلوا دهد طفل چیزی ز دست

48

چو مطرب به سور کسان شاد باش

49

ز بند خود ار سروی آزاد باش

50

میارای خود را چو ریحان باغ

به دست کسان خوبتر شد چراغ

51

خزینه که با توست بر توست بار

چو دادی به دادن شوی رستگار

52

زر آن آتشی نیست که‌آکندنی‌ست

شراریست کز خود پراکندنی‌ست

53

مگو کز زر و صاحب زر که به

گره بدتر از بند و بند از گره

54

چنین گفت با آتش آتش‌پرست

که از ما که بهتر به جایی که هست؟

55

بگفت آتش ار خواهی آموختن

تو را کشت باید مرا سوختن

56

فراخ‌آستین شو کزین سبز شاخ

فتد میوه در آستین فراخ

57

ز سیری مباش آنچنان شادکام

که از هیضهٔ زهری درافتد به جام

58

به گنجینه‌ای مفلسی راه بُرد

بیفتاد و از شادمانی بمرد

59

همان تشنهٔ گرم را آب سرد

پیاپی نشاید به یکباره خورد

60

به هر منزلی کاوری تاختن

نشاید درو خوابگه ساختن

61

مخور آب نا آزموده نخست

به دیگر دهانی کن آن بازجست

62

نه آن میوه‌ای کاو غریب آیدت

کزو ناتوانی نصیب آیدت

63

به وقت خورش هر که باشد طبیب

بپرهیزد از خوردهای غریب

64

بر آن ره که نارفته باشد کسی

مرو گرچه همراه داری بسی

65

رهی کاو بود دور از اندیشه پاک

به از راهِ نزدیکِ اندیشناک

66

گران‌باری مال چندان مجوی

که افتد به لشگرگهت گفتگوی

67

ز هر غارت و مال کآری به دست

به درویش ده هر یک از هر چه هست

68

نهانی به خواهندگان چیز ده

که خشنودی ایزد از چیز به

69

دهش کز نظرها نهانی بود

حصار بد آسمانی بود

70

سپه را به اندازه ده پایگاه

مده بیشتر مالی از خرج راه

71

شکم‌بنده را چون شکم گشت سیر

کند بددلی گرچه باشد دلیر

72

نه سیری چنان ده که گردند مست

نه بگذارشان از خورش تنگدست

73

چنان زی که هنگام سختی و ناز

بود لشگر از جز تویی بی‌نیاز

74

به روزی دو نوبت برآرای خوان

سران سپه را یکایک بخوان

75

مخور باده در هیچ بیگانه‌بوم

تن آسان مشو تا نباشی به روم

76

به روشنترین کس ودیعت سپار

که از آب روشن نیاید غبار

77

چو روشن‌ترست آفتاب از گروه

امانت بدو داد دریا و کوه

78

اگر مقبلی مقبلان را شناس

که اقبال را دارد اقبال پاس

79

مده مدبران را برِ خویش راه

که انگور از انگور گردد سیاه

80

وفا خصلتِ مادر آورد ِ توست

مگر از سرشتی که بود از نخست

81

چو مردم بگرداند آیین و حال

بگردد بر او سکهٔ ملک و مال

82

ز خوی قدیمی نشاید گذشت

که نتوان به خوی دگر بازگشت

83

منه خوی اصلی چو فرزانگان

مشو پیرو خوی بیگانگان

84

پیاده که او راست‌آیین شود

نگونسار گردد چو فرزین شود

85

اگر صاحب‌اقبال بینی کسی

نبینم که با او بکوشی بسی

86

به هر گردشی با سپهر بلند

ستیزه مبَر تا نیابی گزند

87

بنه دل به هرچ آورد روزگار

مگردان سر از پند آموزگار

88

اگر نازی از دولت آید پدید

سر از ناز دولت نباید کشید

89

به نازی که دولت نماید مرنج

که در ناز دولت بود کان گنج

90

چو هنگام ناز تو آید فراز

کشد دولت آن‌روز نیز از تو ناز

91

صدف زان همه تن شده‌ست استخوان

که مغزی چو دُر دارد اندرمیان

92

ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ

که ناید گهر جز به سختی به چنگ

93

به سختی در اختر مشو بدگمان

که فرخ‌تر آید زمان تا زمان

94

ز پیروزه‌گون گنبد انده مدار

که پیروز باشد سرانجام کار

95

مشو ناامید ار شود کار سخت

دل خود قوی کن به نیروی بخت

96

بر انداز سنگی به بالا دلیر

دگرگون بود کار کاید به زیر

97

رها کن ستم را به یکبارگی

که کم عمری آرد ستمکارگی

98

شه از داد خود گر پشیمان شود

ولایت ز بیداد ویران شود

99

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

ستم ناید از شاه عادل پدید

100

نکورای چون رای را بد کند

چنان دان که بد در حق خود کند

101

چو گردد جهان گاهگاه از نورد

به گرمای گرم و به سرمای سرد

102

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

که گرداند از عادت خویش روی

103

چنان به که هر فصلی از فصل سال

به خاصیت خود نماید خصال

104

ربیع از ربیعی نماید سرشت

تموز از تموز آورد سرنبشت

105

چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار

بگردد بر او گردش روزگار

106

بجای تو گر بد کند ناکسی

تو نیز ار کنی نیکوی با کسی

107

همان را همین را فراموش کن

زبان از بد و نیک خاموش کن

108

مژه در نخفتن چو الماس دار

به بیداری آفاق را پاس دار

109

چنین زد مثل کاردان بزرگ

که پاس شبانست پابند گرگ

110

چو یابی تواناییی در سرشت

مزن خنده کانجا بود خنده زشت

111

وگر ناتوانی درآید به کار

مکن عاجزی بر کسی آشکار

112

لب از خندهٔ خرمی درمبند

غمین باش پنهان و پیدا بخند

113

به هر جا که حربی فراز آیدت

به حرب‌آزمایان نیاز آیدت

114

هزیمت پذیر از دگر حربگاه

نباید که یابد در آن حرب راه

115

گریزنده چون ره به دست آورد

به کوشندگان در شکست آورد

116

چو خواهی که باشد ظفر یار تو

ظفر دیده باید سپهدار تو

117

به فرخ رکابان فیروزمند

عنان عزیمت برآور بلند

118

به هرچ آری از نیک و از بد بجای

بد از خویشتن بین و نیک از خدای

119

چو این نامه نامور شد تمام

به شه داد و شه گشت ازو شادکام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

به یادآور آن پهلوانی سرود

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 29 - رسیدن اسکندر به پیغمبری

اگلی نظم

دگر روز کز عطسهٔ آفتاب

دمیدند کافور بر مشک ناب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 31 - خردنامه افلاطون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور