صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 29 - رسیدن اسکندر به پیغمبری

بخش 29 - رسیدن اسکندر به پیغمبری

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

به یادآور آن پهلوانی سرود

22

نشاط غنا در من آور پدید

فراغت دهم زانچه نتوان شنید

33

همان فیلسوف مهندس نهاد

ز تاریخ روم این چنین کرد یاد

44

که چون پیشوای بلند اختران

سکندر جهاندار صاحب قران

55

ز تعلیم دانش به جایی رسید

که دادش خرد بر گشایش کلید

66

بسی رخنه را بستن آغاز کرد

بسی بسته‌ها را گره باز کرد

77

به دانستن علم‌های نهان

تمامی جز او را نبود از جهان

88

چو برزد همه علم‌ها را رقوم

چه با اهل یونان چه با اهل روم

99

گذشت از رصد بندی اختران

نبود آنچه مقصود بودش در آن

1010

سریرش که تاج از تباهی رهاند

عمامه به تاج الهی رساند

1111

نزد دیگر از آفرینش نفس

جهان آفرین را طلب کرد و بس

1212

در آن کشف کوشید کز روی راز

براندازد این هفت کحلی طراز

1313

چنان بیند آن دیدنی را که هست

به دست آرد آنرا که ناید به دست

1414

در این وعده می‌کرد شب‌ها به‌روز

شبی طالعش گشت گیتی فروز

1515

سروش آمد از حضرت ایزدی

خبر دادش از خود در آن بی‌خودی

1616

سروش درفشان چو تابنده هور

ز وسواس دیو فریبنده دور

1717

نهفته بدان گوهر تابناک

رسانید وحی از خداوند پاک

1818

چنین گفت کافزون‌تر از کوه و رود

جهان آفرینت رساند درود

1919

برون زانکه داد او جهانبانی‌ات

به پیغمبری داشت ارزانی‌ات

2020

به فرمانبری چون تویی شهریار

چنین است فرمان پروردگار

2121

که برداری آرام از آرامگاه

در این داوری سر نپیچی ز راه

2222

برآیی به گرد جهان چون سپهر

درآری سر وحشیان را به مهر

2323

کنی خلق را دعوت از راه بد

به دارندهٔ دولت و دین خود

2424

بنا نو کنی این کهن طاق را

ز غفلت فروشویی آفاق را

2525

رهایی جهان را ز بیداد دیو

گرایش نمایی به کیهان خدیو

2626

سر خفتگان را براری ز خواب

ز روی خرد برگشایی نقاب

2727

تویی گنج رحمت ز یزدان پاک

فرستاده بر بی‌نصیبان خاک

2828

تکاپوی کن گرد پرگار دهر

که تا خاکیان از تو یابند بهر

2929

چو بر ملک این عالمت دست هست

به ار ملک آن عالم آری به دست

3030

در این داوری کاوری راه پیش

رضای خدا بین نه آزرم خویش

3131

به بخشایش جانور کن بسیچ

به ناجانور بر مبخشای هیچ

3232

گر از جانور نیز یابی گزند

زمانش مده یا بکش یا ببند

3333

سکندر بدان روی بسته سروش

چنین گفت کای هاتف تیزهوش

3434

چو فرمان چنین آمد از کردگار

که بیرون زنم نوبتی زین حصار

3535

ز مشرق به مغرب شبیخون کنم

خمار از سر خلق بیرون کنم

3636

به هرمرز اگر خود شوم مرزبان

چه گویم ؟ چو کس را ندانم زبان

3737

چه دانم ؟ که ایشان چه گویند نیز

وز اینم بتر هست بسیار چیز

3838

یکی آنکه در لشگرم وقت پاس

ز دژخیم ترسم که آید هراس

3939

دگر آنکه بر قصد چندین گروه

سپه چون کشم در بیابان و کوه ؟

4040

گروهی فراوان‌تر از خاک و آب

چگونه کنم هر یکی را عذاب ؟

4141

گر آن کور‌چشمان به من نگروند

ز کری سخن‌های من نشنوند

4242

در آن جای بیگانه از خشک و تر

چه درمان کنم خاصه با کور و کر ؟

4343

وگر دعوی آرم به پیغمبری

چه حجت کند خلق را رهبری ؟

4444

چه معجز بوَد در سخن یاورم ؟

که دارند بینندگان باورم

4545

در آموز اول به من رسم و راه

پس آنگه ز من راه رفتن بخواه

4646

بر آمودگانی چو دریا به در

سر و مغزی از خویشتن گشته پر

4747

چگونه توان داد پا لغزشان

که آن کبر کم گردد از مغزشان

4848

سروش سرایندهٔ کار ساز

جواب سکندر چنین داد باز

4949

که حکم تو بر چار حد جهان

روند است بر آشکار و نهان

5050

به مغرب گروهی است صحرا خرام

مناسک رها کرده ناسک به نام

5151

به مشرق گروهی فرشته سرشت

که جز منسکش نام نتوان نوشت

5252

گروهی چو دریا جنوبی گرای

که بودست هابیلشان رهنمای

5353

گروهی شمالیست اقلیمشان

که قابیل خوانی ز تعظیمشان

5454

چو تو بارگی سوی راه آوری

گذر بر سپید و سیاه آوری

5555

ز ناسک به منسک در آری سپاه

ز هابیل یابی به قابیل راه

5656

همه پیش حکمت مسخر شوند

وگر سرکشند از تو در سر شوند

5757

ندارد کس از سر‌کشان پای تو

نگیرد کسی در جهان جای تو

5858

تو آن شب چراغی به نیک اختری

شب‌افروز چون ماه و چون مشتری

5959

که هر جا که تابی به اوج بلند

گشایی ز گنجینه‌ها قفل و بند

6060

چنان کن که چون سر به راه آوری

به دارندهٔ خود پناه آوری

6161

به هر جا که موکب درآری به راه

کنی داور داوران را پناه

6262

نیارد جهان آفتی بر سرت

گزندی نه بر تو نه بر لشگرت

6363

وگر زانکه در رهگذرهای نو

کسی بایدت پس رو و پیش رو

6464

به هر جا گرایش کند جان تو

بود نور و ظلمت به فرمان تو

6565

بود نورت از پیش و ظلمت ز پس

تو بینی نبیند تو را هیچکس

6666

کسی کاو نباشد ز عهد تو دور

از آن روشنایی بدو بخش نور

6767

کسی کاورد با تو در سر خمار

بر او ظلمت خویش را برگمار

6868

بدان تا چو سایه در آن تیرگی

فرو میرد از خواری و خیرگی

6969

دگر چون عنان سوی راه آوری

به کشور گشودن سپاه آوری

7070

به هر طایفه کاوری روی خویش

لغت‌های بیگانت آرند پیش

7171

به الهام یاری ده رهنمون

لغت‌های هر قومی آری برون

7272

زبان دان شوی در همه کشوری

نپوشد سخن بر تو از هر دری

7373

تو نیز آنچه گویی به رومی زبان

بداند نیوشنده بی ترجمان

7474

به برهان این معجز ایزدی

تو نیکی و یابد مخالف بدی

7575

چو شه دید کان گفت بیغاره نیست

ز فرمانبری بنده را چاره نیست

7676

پذیرفت از آرندهٔ آن پیام

که هست او خداوند و ما بنده نام

7777

وز آنروز غافل نبود از بسیچ

جز آن شغل در دل نیاورد هیچ

7878

ز شغل دگر دست کوتاه کرد

به عزم سفر توشه راه کرد

7979

برون زانکه پیغام فرخ سروش

خبرهای نصرت رساندش به گوش

8080

ز هر دانشی چاره‌ای جست باز

که فرخ بود مردم چاره ساز

8181

سگالش‌گری‌های خاطر پسند

که از رهروان باز دارد گزند

8282

بجز سفر اعظم که در بخردی

نشانی بد از مایهٔ ایزدی

8383

سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر

به مشک سیه نقش زد بر حریر

8484

ارسطو نخستین ورق در نوشت

خبر دادش از گوهر خوب و زشت

8585

فلاطون دگر نامه را نقش بست

ز هر دانشی کامد او را به دست

8686

سوم درج را کرد سقراط بند

ز هر جوهری کان بود دلپسند

8787

چو گشت این سه فهرست پرداخته

سخن‌های با یکدگر ساخته

8888

شه آن نامه‌ها را همه مهر کرد

بپیچید و بنهاد در یک نورد

8989

چو هنگام حاجت رسیدی فراز

به آن درجها دست کردی دراز

9090

ز گنجینهٔ هر ورق پاره‌ای

طلب کردی آن شغل را چاره‌ای

9191

چو عاجز شدی رایش از داوری

ز فیض خدا خواستی یاوری

9292

نشست اولین روز بر تخت عاج

به تارک برآورده پیروزه تاج

9393

چنان داد فرمان به فرخ وزیر

که پیش آورد کلک فرمان پذیر

9494

نویسد یکی نامهٔ سودمند

بتابید فرهنگ و رای بلند

9595

مسلسل به اندرزهای بزرگ

کزو سازگاری کند میش و گرگ

9696

برون شد وزیر از بر شهریار

ز شه گفته را گشت پذرفتگار

9797

خرد را به تدبیر شد رهنمون

بدان تا ز کان گوهر آرد برون

9898

سر کلک را چون زبان تیز کرد

به کاغذ بر از نی شکرریز کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نظامی بر این در مجنبان کلید

که نقش ازل بسته را کس ندید

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 28 - گفتار حکیم نظامی

اگلی نظم

چنین بود در نامهٔ رهنمای

از آن پس که بود آفرین خدای

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 30 - خردنامه ارسطو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور