صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 31 - خردنامه افلاطون

بخش 31 - خردنامه افلاطون

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دگر روز کز عطسهٔ آفتاب

دمیدند کافور بر مشک ناب

22

فرستاد شه تا به روشن ضمیر

فلاطون نهد خامه را بر حریر

33

نگارد یکی نامهٔ دلنواز

که خوانندگان را بود کارساز

44

به فرمان شه پیرِ دریاشکوه

جواهر برون ریخت از کانِ کوه

55

ز گوهرفشانْ کلکِ فرمانبرش

نبشته چنین بود در دفترش

66

که بادا فزون ز آسمان و زمین

ز ما آفریننده را آفرین

77

پس از آفرین‌کردنِ کردگار

بساطِ سخن کرد گوهرنگار

88

که شاه جهان از جهان برترست

جهان کانِ گوهر شد او گوهرست

99

چو گوهرنهادست و گوهرنژاد

خطرناکی گوهر آرد به باد

1010

نمودار اگر نیک اگر بد کند

باندازه گوهر خود کند

1111

کمین‌گاه دزدان شد این مرحله

نشاید دراو رخت کردن یله

1212

درین پاسگه هرکه بیدار نیست

جهانبانی او را سزاوار نیست

1313

جهانگیر چون سر برآرد به میغ

به تدبیر گیرد جهان را چو تیغ

1414

همان تیغ مردان که خونریز شد

به تدبیر فرزانگان تیز شد

1515

به روز و به شب بزم ِ شاهنشهی

ز دانا نباید که باشد تهی

1616

شه آن به که بر دانش آرد شتاب

نباید که بفریبدش خورد و خواب

1717

دو آفت بود شاه را هم‌نفس

که درویش را نیست آن دسترس

1818

یک آفت ز طباخهٔ چرب‌دست

که شه را کند چرب و شیرین‌پرست

1919

دگر آفت از جفت زیبا بود

کزو آرزو ناشکیبا بود

2020

از این هردو شه را نباشد بهی

که آن برکند طبع و این تن تهی

2121

نه بسیار‌کن شو نه بسیار‌خوار

کز آن سستی آید وزین ناگوار

2222

جهان را که بینی چنین سرخ و زرد

بساطی فریبنده شد در نورد

2323

جهان اژدهایی‌ست معشوق نام

از آن کام نی، جان برآید ز کام

2424

نگویم که دنیا نه از بهر ماست

که هم شهری ما و هم شهر ماست

2525

نباشیم از این‌گونه دنیاپرست

که آریم خوانی به خونی به‌دست

2626

نهادی که برداشت از خون کند

فروداشتی بی‌جگر چون کند؟

2727

از این چار ترکیب آراسته

ز هر گوهری عاریت خواسته

2828

عنان به که پیچیم ازان پیشتر

که ایشان ز ما باز پیچند سر

2929

اگر آب در خاک عنبر شود

سرانجام گوهر به گوهر شود

3030

خری آبکش بود خیکش درید

کری بنده غم خورد و خر می‌دوید

3131

جهان خار در پشت و ما خارپشت

به هم لایقست این درشت آن درشت

3232

دو بیوه به‌هم گفتگو ساختند

سخن را به طعنه درانداختند

3333

یکی گفت کز زشتی روی تو

نگردد کسی در جهان شوی تو

3434

دگر گفت نیکو سخن رانده‌ای

تو در خانه از نیکویی مانده‌ای‌‌!

3535

چه خسبیم چندین بر این آستان؟

که با مرگ شد خواب هم‌داستان

3636

کسی کاو نداند که در وقت خواب

دگر ره به بیداری آرد شتاب

3737

ز خفتن چو مردن بود در هراس

که مانَد به‌هم خواب و مرگ از قیاس

3838

درین ره جز این خواب خرگوش نیست

که خسبنده مرگ را هوش نیست

3939

چه بودی کزین خوابِ زیرک‌فریب

شکیبا شدی دیده ناشکیب

4040

مگر دیدی احوال نادیده را

پسندیده و ناپسندیده را

4141

وز این بیهده داوری ساختن

زمانی برآسودی از تاختن

4242

چرا از پی یک شکم‌وار نان

گراینده باید به هر سو عنان؟

4343

شتاب آوریدن به دریا و دشت

چرا چون به نانی بود بازگشت

4444

شتابندگانی که صاحب دلند

طلبکار آسایش منزلند

4545

گذارند گیتی همه زیر پای

هم آخر به آسایش آرند رای

4646

همه رهروان پیش بینندگان

کنند آفرین بر نشینندگان

4747

سلامت در اقلیم آسودگی‌ست

کزین بگذری جمله بیهودگی‌ست

4848

چه باید درین آتش هفت جوش‌‌

به صید کبابی شدن سخت کوش‌‌‌؟

4949

سرانجام هر باز کوشیدنی

بجز خوردنی نیست و پوشیدنی

5050

چو پوشیدنی باشد و خوردنی

حسابی دگر هست ناکردنی

5151

به دریا درآنکس که جان می‌کند

هم آنکس که در کوه کان می‌کند

5252

کس از روزی خویش درنگذرد

به اندازه خویش روزی خورد

5353

هوس بین که چندین هزار آدمی

نهند آز در جان و زر در زمی

5454

زر آکن که او خاک بر زر کند

خورد خاک و هم خاک بر سر کند

5555

جهان آن کسی راست کاو در جهان

خورد توشهٔ راه با همرهان

5656

ز کیسه به چربی برد بند را

دهد فربهی لاغری چند را

5757

به یک جو که چربنده شد سنگ خام

بدان خشگیش چرب کردند نام

5858

رهی دور و برگی در آن راه نی

ز پایان منزل کس آگاه نی

5959

نباید غنودن چنان بی‌خبر

که ناگاه سیلی درآید به سر

6060

نه بودن چنان نیز بی‌خواب و خورد

که تن ناتوان گردد و روی زرد

6161

کجا عزم راه آورد راه جوی

نراند چو آشفتگان پوی پوی

6262

نگهبان برانگیزد آن راه را

کند بر خود ایمن گذرگاه را

6363

شب و روز بیدار باشد به کار

که بر خفتگان ره زند روزگار

6464

پس و پیش بیند به فرهنگ و هوش

ندارد به گفتار بیگانه گوش

6565

چو لشگرکشی باشدش ره‌شناس

ز دشواری ره ندارد هراس

6666

گذر گر به هامون کند گر به کوه

پراکندگی ناورد در گروه

6767

به موکب خرامد چو باران و برف

به هیبت نشیند چو دریای ژرف

6868

زمین خیز آن بوم را یک دو مرد

به دست آرد و سیر دارد به خورد

6969

وزیشان نهانی کند باز جست

که بی آب تخم از زمین برنرست

7070

به آسانی آن کار گردد تمام

ز سختی نباید کشیدن لگام

7171

چو آید ز یک سر سلامت پدید

سر چند کس را نباید برید

7272

دران ره که دستی قویتر بود

زدن پای پیش آفت سر بود

7373

نشاید دران داوری پی فشرد

که دعوی نشاید در او پیش برد

7474

چو بر رشته کاری افتد گره

شکیبایی از جهد بیهوده به

7575

همه کارها از فرو بستگی

گشاید ولیکن به آهستگی

7676

فرو بستن کار در ره بود

گشایش در آن نیز ناگه بود

7777

سخن گرچه شد گفته بر جای خویش

سخندانی شاه از این هست بیش

7878

به هر جا که راند به نیک‌اختری

خرد خود کند شاه را رهبری

7979

کسی را که یزدان بود کارساز

بود زآدم و آدمی بی‌نیاز

8080

دلی را که آرد فرشته درود

به اندیشهٔ کس نیاید فرود

8181

اگر من به فرمان شاه جهان

مثالی نبشتم چو کارآگهان

8282

نیاوردم الا پرستش بجای

که اقبال شد شاه را رهنمای

8383

نشد خاطر شاه محتاج کس

خدا و خرد یاور شاه بس

8484

خرد باد در نیک و بد یار او

خدا باد سازندهٔ کار او

8585

خردمند چون نامه را کرد ساز

به شاه جهان داد و بردش نماز

8686

دل شه ز بند غم آزاد گشت

از آن نامه نامور شاد گشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین بود در نامهٔ رهنمای

از آن پس که بود آفرین خدای

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 30 - خردنامه ارسطو

اگلی نظم

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ

برآورد بازیچه روم و زنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 32 - خردنامه سقراط

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور