صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 58 - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

بخش 58 - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیا ساقی آن آب آتش خیال

درافکن بدان کهرباگون سفال

2

گوارنده آبی کزین تیره خاک

بدو شاید اندوه را شست پاک

3

شبی روشن از روز و رخشنده‌تر

مهی ز آفتابی درفشنده‌تر

4

ز سرسبزی گنبد تابناک

زمرد شده لوح طفلان خاک

5

ستاره بر آن لوح زیبا ز سیم

نوشته بسی حرف از امید و بیم

6

دبیری که آن حرف‌ها را شناخت

درین غار بی‌غور منزل نساخت

7

به شغل جهان رنج بردن چه سود؟

که روزی به کوشش نشاید فزود

8

جهان غم نیرزد به شادی گرای

نه کز بهر غم کرده‌اند این سرای

9

جهان از پی شادی و دلخوشی‌ست

نه از بهر بیداد و محنت‌کشی‌ست

10

در این جای سختی نگیریم سخت

از این چاه بی بن برآریم رخت

11

می شادی‌آور به شادی نهیم

ز شادی نهاده به شادی دهیم

12

چو دی رفت و فردا نیامد پدید

به شادی یک امشب بباید برید

13

چنان به که امشب تماشا کنیم

چو فردا رسد کار فردا کنیم

14

غم نامده خورد نتوان به زور

به بزم اندرون رفت نتوان به گور

15

مکن جز طرب در می اندیشه‌ای

پدید است بازار هر چه پیشه‌ای

16

چه باید به خود بر ستم داشتن؟

همه ساله خود را به غم داشتن؟

17

چه پیچیم در عالم پیچ پیچ؟

که هیچ است ازو سود و سرمایه هیچ

18

گریزیم از این کوچگاه رحیل

از آن پیش کافتیم در پای پیل

19

خوریم آنچه از ما به گوری خوَرند

بریم آنچه از ما به غارت برند

20

اگر برد خواهی چنان مایه بر

که بردند پیشینگان دگر

21

اگر ترسی از رهزن و باج‌خواه

که غارت کند آنچه بیند به راه

22

به درویش ده آنچه داری نخست

که بنگاه درویش را کس نجست

23

نبینی که دَه یک‌ دهان خراج

به دهلیز درویش دزدند باج؟

24

چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج

که ویرانه را ساخت باروی گنج

25

چو تاریخ یک‌روزه دارد جهان

چرا گنج صدساله داری نهان؟

26

بیا تا نشینیم و شادی کنیم

شبی در جهان کیقبادی کنیم

27

یک امشب ز دولت ستانیم داد

ز دی و ز فردا نیاریم یاد

28

بترسیم از آنها کزو سود نیست

کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست

29

بدانچ آدمی را بود دسترس

بکوشیم تا خوش برآید نفس

30

به چاره دل خویشتن خوَش کنیم

نه چندان که تن نعل آتش کنیم

31

دمی را که سرمایه از زندگی‌ست

به تلخی سپردن نه فرخندگی‌ست

32

چنان برزن این دم که دادش دهی

که بادش دهی گر به بادش دهی

33

فدا کن درم خوش‌دلی را بسیچ

که ارزان بود دل خریدن به هیچ

34

ز بهر درم تند و بدخو مباش

تو باید که باشی، درم گو مباش

35

مشو در حساب جهان سخت‌گیر

همه سخت‌گیری بود سخت میر

36

به آسان‌گذاری دمی می‌شمار

که آسان زید مرد آسان‌گذار

37

شبی فرخ و ساعتی ارجمند

بود شادمانی درو دلپسند

38

گزارش چنین می‌کند جوهری

سخن را به یاقوت اسکندری

39

که اسکندر آن شب به مهر تمام

به یاد لب دوست پر کرد جام

40

به نوشین لب آن جام را نوش‌کرد

ز لب جام را حلقه در گوش کرد

41

نشسته به کردار سرو جوان

که گه لاله ریزد گهی ارغوان

42

ز عنبر خطی بر گل انگیخته

بر گل جهان آب گل ریخته

43

هم از فتح دشمن دلش شاد بود

هم از دوستیش خانه آباد بود

44

طلب کرد یار دلارام را

پری پیکر نازی اندام را

45

ز نامحرمان کرد خرگه تهی

سماع و سماع آور خرگهی

46

بتی فرق و گیسو برآراسته

مرادی به صد آرزو خواسته

47

لب از ناردانه دلاویزتر

زبان از طبرزد شکر ریزتر

48

دهانی و چشمی به اندازه تنگ

یکی راه دل زد یکی راه چنگ

49

سر آغوش و گیسوی عنبرفشان

رسن‌وار در عطف دامن‌کشان

50

طرازندهٔ مجلس و بزمگاه

نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه

51

به فرمان شه چنگ را ساز کرد

دَرِ دُرجِ گوهر ز لب باز کرد

52

که از شادی امشب جهان را نویست

همه شادی از دولت خسرویست

53

به هنگام گل خوش بود روزگار

بخندد جهان چون بخندد بهار

54

چو خورشید روشن برآید به اوج

ز روشن جهان برزند نور موج

55

صبا چون درآید به دیبا‌گری

زمین رومی آرد‌، هوا ششتری

56

گل سرخ چون کله بندد به باغ

فروزد ز هر غنچه‌ای صد چراغ

57

سکندر چو پیروزی آرد به چنگ

نه زیبا بود آینه زیر زنگ

58

چو کیخسرو ار می‌شود جام‌گیر

چرا جام خالی بود بر سریر؟

59

ملک گر ز جمشید بالاترست

رخ من ز خورشید والاتر است

60

شه ار شد فریدون زرینه کفش

به فتحش منم کاویانی درفش

61

شه ار کیقباد بلند افسرست

مرا افسر از مشک و از عنبرست

62

شه ار هست کاوس فیروزه تاج

ز من بایدش خواستن تخت عاج

63

شه ار چون سلیمان شود دیوبند

مرا در جهان هست دیوانه چند

64

شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت

من آنرا گرفتم که عالم گرفت

65

اگرچه کمند جهانگیر شاه

فتاده‌ست بر گردن مهر و ماه

66

کمندی من از زلف برسازمش

نترسم به گردن دراندازمش

67

گر او را کمندی بود ماه‌گیر

مرا هم کمندی بود شاه‌گیر

68

گر او ناوک اندازد از زور دست

مرا غمزهٔ ناوک‌انداز هست

69

گر او حربه دارد به خون ریختن

من از چهره خون دانم انگیختن

70

گر او قصد شمشیر‌بازی کند

زبانم به شمشیر بازی‌کند

71

گر او لختی از زر برآرد به دوش

دو لختی است زلفین من گرد گوش

72

گر او را یکی طوق بر مرکب است

مرا بین که ده طوق بر غبغب است

73

گر او حقه‌ها دارد از لعل و دُر

مرا حقه‌ای هست از لعل پر

74

گر ایدون که یاقوت او کانی است

مرا لب چو یاقوت رمانی است

75

گر او چرخ را هست انجم شناس

مرا انجم چرخ دارند پاس

76

گر او را علم هست بالای سر

مرا صد علم هست بیرون در

77

گر او شاه عالم شد از سروری

منم شاه خوبان به جان پروری

78

چو برقع براندازم از روی خویش

ندارم جهان را به یک موی خویش

79

چو بر مه کشم گیسوی عنبرین

به گیسو کشم ماه را بر زمین

80

چو تنگ شکر در عقیق آورم

ز پسته شراب رحیق آورم

81

رحیقم به رقص آورد آب را

عقیقم مفرّح دهد خواب را

82

ز مه طوق خواهی ببین غبغبم

ز قند ار نمک باید اینک لبم

83

بدین قند کاو با شکرخندی است

در بوسه بین چون سمرقندی است

84

اگر کیمیا سنگ را زر کند

نسیم من از خاک عنبر کند

85

سهیل یمن تاب را با ادیم

همان شد که بوی مرا با نسیم

86

به چشمی دل خسته بریان کنم

به چشمی دگر غارت جان کنم

87

از این سو کنم صید و بنوازمش

وز آنسو به دریا دراندازمش

88

فریبم به درمان و سوزم به درد

منم کاین کنم جز من این کس نکرد

89

اگر راهبم بیند از راه دور

برد سجده چون هیربد پیش نور

90

وگر زاهدی باشد از خاره سنگ

درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ

91

کنم سیم‌کاری که سیمین تنم

ولی قفل گنجینه را نشکنم

92

در باغ ما را که شد ناپدید

بجز باغبان کس نداند کلید

93

رطبهای‌ تر گرچه دارم بسی

بجز خار خشگم نبیند کسی

94

گلابم ولی دردسر می‌دهم

نمک خواه خود را جگر می‌دهم

95

مگر دید شب ترکی روی من

که چون خال من گشت هندوی من

96

مگر ماه نو کان هلالی کند

به امید من خانه خالی کند

97

چو زلفم درآید به بازیگری

به دام آورد پای کبک دری

98

بناگوشم ار برگشاید نقاب

دهان گل سرخ گردد پر آب

99

زنخ را چو برسازم از زلف بند

به آب معلق درارم کمند

100

چو پیدا کنم لطف اندام را

سرین بشکنم مغز بادام را

101

چو ساعد گشایم ز بازوی نرم

سمن را ورق درنوردم ز شرم

102

شکر چاشنی‌گیر نوش منست

گهر حلقه در گوش گوش منست

103

دهانم گرو بست با مشتری

گرو برد کاو دارد انگشتری

104

جنابی که با گل خورم نوش باد

مرا یاد و گل را فراموش باد

105

یک افسون چشمم به بابل رسید

کزو آمد آن جادویی‌ها پدید

106

ز جعدم یکی موی بر چین گذشت

کزو مشک شد ناف آهو به دشت

107

چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش

بیا تا دل رفته بینی ز هوش

108

کرشمه چو در چشم مست آورم

صد از دست رفته به دست آورم

109

دلی را که سر سوی راه افکنم

نمایم زنخ تا به چاه افکنم

110

ز مویی به عاشق دهم طوق و تاج

به بویی ز خَلُّخ ستانم خراج

111

به سلطانی چین نهم مُهر موم

زنم پنج نوبت به تاراج روم

112

جگر گوشه چینیانم به خال

چراغ دل رومیانم به فال

113

طبرزد دهم چون شوم خواب خیز

طبرخون زنم چون کنم غمزه تیز

114

لبم لعل را کارسازی کند

خیالم به خورشید بازی کند

115

مغ دیر سیمین صنم خواندم

صنم خانهٔ باغ ارم داندم

116

چو شد نار پستانم انگیخته

ز بستان دل نار شد ریخته

117

ز نارم که نارنج نوروزی است

که را بخت گویی که را روزی است؟

118

مبارک درختم که بر دوستم

برآور گلم گرچه در پوستم

119

من و آب سرخ و سر سبز شاه

جهان گو فرو شو به آب سیاه

120

برآنم که دستان به کار آورم

چو چنگ خودش در کنار آورم

121

گهی بوسه بر چشم مستش دهم

گهی زلف خود را به دستش دهم

122

به شرطی کنم جان خود جای او

که هرگز نتابم سر از پای او

123

چنان خسبم از مهر آن آفتاب

که سر در قیامت برآرم ز خواب

124

گر آبیست گو زندگانی دهد

وگر سایه‌ای گو جوانی دهد

125

کند وصل من زندگانی دراز

جوانی دهم چون درآیم به ناز

126

سکندر به حیوان خطا می‌رود

من این‌جا سکندر کجا می‌رود؟

127

اگر راه ظلمات می‌بایدش

سر زلف من راه بنمایدش

128

وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ

همان آورد آب حیوان به چنگ

129

لب من که یاقوت رخشان در اوست

بسی چشمه چون آب حیوان در اوست

130

جهان خسروا چند گردن کشی؟

بر این آب حیوان مشو آتشی

131

پریرویم و چون پری در پرند

چو دل بسته‌ای در پری در مبند

132

مرا با تو در باد و بستن مباد

شکن باد لیکن شکستن مباد

133

بس این سنگ سخت از دل انگیختن

به نازک دلان در نیامیختن

134

مکن ترکی ای میل من سوی تو

که ترک توام بلکه هندوی تو

135

بدین آسمانی زمین توام

ز چینم ولی دردچین توام

136

گل من گلی سایه پروردنیست

که سایه به خورشید درخوردنیست

137

چو من میوه در سایهٔ خانه بس

که ناخوش بود میوهٔ خانه‌رس

138

مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر

ز ریحان بود خانه را ناگزیر

139

رها کن به نخجیر این کبک باز

بترس از عقابان نخجیر ساز

140

رطب کاو رسیده بود بر درخت

به سستی رسد گر نگیریش سخت

141

نیابی ز من به جگرخواره‌ای

جگرخواره‌ای نه شکر باره‌ای

142

چه دلها که خون شد ز خون خوردنم

چه خونها که مانده‌ست در گردنم

143

به داور شدم با شکر بارها

مرا بیش از او بود بازارها

144

به آواز و چهره کش و دلکشم

همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم

145

چو ساقی شوم می‌ نباشد حرام

چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام

146

چو بر رود دستان کنم دست خوش

کنم مست وانگه شوم مست کش

147

ز دور این چنین دلبری‌ها کنم

در آغوش جان‌پروری‌ها کنم

148

برابر دهم دیده را دل‌خوشی

چو در برکشندم کنم دل کشی

149

من و نالهٔ چنگ و نوشینه می

ز من عاشقان کی شکیبند کی؟

150

چو تو شهریاری بود یار من

چه باشد به جز خرمی کار من؟

151

چو من نیست اندر جهان کس به کام

ازان نیست اندر جهانم به نام

152

چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ

چنین قولی از قند عناب رنگ

153

درآمد شه از مهر آن نوش‌ناز

بدان جره کبک چون جره باز

154

تذرو بهاری درآمد به غنج

برون آمد از مهد زرین ترنج

155

سرا بود خالی و معشوقه مست

عنان رفت یک باره دل را ز دست

156

شبی خلوت و ماهرویی چنان

ازو چون توان درکشیدن عنان؟

157

گوزن جوان را بیفکند شیر

به تاراجگاهش درآمد دلیر

158

به صید حواصل درآمد عقاب

به مهمانی ماه رفت آفتاب

159

زمانی چو شکر لبش می‌گزید

زمانی چو نیشکرش می‌مزید

160

به بر درگرفت آن سمن سینه را

ز دَر مُهر برداشت گنجینه را

161

نخورده میی دید روشن‌گوار

یکی باغ در بسته پُرِ سیب و نار

162

عقیقی نیازرده بر مُهر خویش

نگینی به الماس ناگشته ریش

163

نچیده گلی خار برچیده‌ای

بجز باغبان، مرد نادیده‌ای

164

از آن گرمی و آتش افزون شدن

ز جوشنده خون خواست بیرون شدن

165

ز شیرین زبان شکر انگیختند

چو شیر و شکر درهم آویختند

166

به هم درخزیده دو سرو بلند

به بادام و روغن درافتاده قند

167

دو پی هر دو چون لاف الف خم زده

دو حرف از یکی جنس درهم زده

168

چو لولوی ناسفته را لعل سفت

هم آسود لولو و هم لعل خفت

169

سکندر بدان چشمه زندگی

بسی کرد شادی و فرخندگی

170

چنین چند شب دل به شادی سپرد

وزان مرحله رخت بیرون نبرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن جام گوهر فشان

به ترکیب من گوهری در نشان

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 57 - رهایی یافتن نوشابه

اگلی نظم

بیا ساقی آن جام رخشنده می

به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 59 - افسانه آب حیوان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور