صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 59 - افسانه آب حیوان

بخش 59 - افسانه آب حیوان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن جام رخشنده می

به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی

22

میی کو به فتوی می‌خوارگان

کند چاره کار بیچارگان

33

چو بانگ خروس آمد از پاسگاه

جرس در گلو بست هارون شاه

44

دوال دهل‌زن در آمد به جوش

ز منقار مرغان برآمد خروش

55

پرستش‌کنان خلق برخاستند

پرستش‌گر‌ی را بیاراستند

66

شه از خواب دوشینه سر برگرفت

نیایش‌گری کردن از سر گرفت

77

به نیکی ز نیکی‌دِهَش یاد کرد

بدان پرورش عالم آباد کرد

88

چو آورد شرط پرستش بجای

به شغل می‌ و مجلس آورد رای

99

گهی خورد می‌ با نواهای رود

گهی داد بر نیک‌عهدان درود

1010

به گلگون می تازه همچون گلاب

ز سر درد می‌برد و از مغز تاب

1111

در‌ِ لهو بگشاد بر همدمان

ز در دور غوغای نا‌محرمان

1212

سخن می‌شد از هر دری در نهفت

کس افسانه‌ای بی شگفتی نگفت

1313

یکی قصه کرد از خراسان و غور

کز آنجا توان یافتن زر و زور

1414

یکی از سپاهان و ری کرد یاد

که گنج فریدون از آنجا گشاد

1515

یکی داستان زد ز خوارزم و چین

که مشگش چنانست و دیبا چنین

1616

یکی گفت قیصور به زین دیار

که کافور و صندل دهد بی‌شمار

1717

یکی گفت هندوستان بهترست

که هیمه‌ش همه عود و گل عنبرست

1818

در آن انجمن بود پیری کهن

چو نوبت بدو آمد آخر سخن

1919

همیدون زبان بر شگفتی گشاد

چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد

2020

که از هر سواد آن سیاهی به است

که آبی درو زندگانی‌ده است

2121

به گنج گران عمر خود بر مسنج

که خاک است پر گنج و حمال گنج

2222

چو خواهی که یابی بسی روزگار

سر از چشمه زندگانی بر آر

2323

شدند انجمن با سرافکندگی

که چون در سیاهی بود زندگی‌؟!

2424

سکندر بدو گفت کای نیک‌مرد

مگر کان سیاهی بر آن آب خورد

2525

سواد حروفی‌ست دست آزمای

همان آب او معنی جان‌فزای

2626

وگرنه که بیند زمینی سیاه

همان چشمه کز مرگ دارد نگاه

2727

دگر باره پیر جهان‌دیده گفت

که بیرون از این رمز‌های نهفت

2828

حجابی‌ست در زیر قطب شمال

درو چشمه‌ای پاک از آب زلال

2929

حجابی که ظلمات شد نام او

روان آب حیوان از آرام او

3030

هر آنکس کزان آب حیوان خورد

ز حیوان‌خوران جهان جان برد

3131

وگر باورت ناید از من سخن

بپرس از دگر زیرکان کهن

3232

ملک را ز تشویش آن گفتگوی

پدید آمد اندیشهٔ جستجوی

3333

بپرسید از او کان سیاهی کجاست

نماینده بنمود کز دست راست

3434

ز ما تا بدان بوم راه اندکی‌ست

ازین ره که پیمودی از دَه یکی‌ست

3535

چو شه دید کان چشمهٔ خوشگوار

به ظلمت توان یافتن صبح‌وار

3636

در بارگه سوی ظلمات کرد

به رفتن سپه را مراعات کرد

3737

چو شد منزلی چند و در کار دید

ز لشگر بسی خلق بیمار دید

3838

جهانی روان بود لشگرگه‌ش

جهانی دگر خاص بر درگه‌ش

3939

ز بازار لشگر در آن کوچ‌گاه

به بازار محشر همی‌ماند راه

4040

سوی شیر مرغ ار عنان تافتند

به بازار لشگر گهش یافتند

4141

به هر خشکساری که خسرو رسید

ببارید باران‌، گیا بردمید

4242

پی خضر گفتی در آن راه بود

همانا که خود خضر با شاه بود

4343

ز بسیاری لشگر اندیشه کرد

صبوری در آن تاختن پیشه کرد

4444

یکی غارگه بود نزدیک دشت

که لشگرگه خسرو آنجا گذشت

4545

بنه هر چه با خود گران داشتند

به نزدیک آن غار بگذاشتند

4646

از آن جمع کانجای شد جای‌گیر

شد آن بوم‌ ِ ویران عمارت‌پذیر

4747

بن غار خواندش نگهبان دشت

به نام آن بن غار بلغار گشت

4848

کسانی که سالار آن کشورند

رهی زاده شاه اسکندرند

4949

چو شه دید کان لشگر بی‌قیاس

دران ره نباشند منزل‌شناس

5050

تنی چند بگزید عیار‌وش

کماندار و سختی‌کش و سخت‌کش

5151

دلیر و تنومند و سخت‌استخوان

شکیبنده و زورمند و جوان

5252

بفرمود تا هیچ بیمار و پیر

نگردد دران راه جنبش‌پذیر

5353

که پیر کهن کاو بود سالخورد

ز دشواری منزل آمد به درد

5454

نشستند پیران‌، جوانان شدند

ره دور بی‌راه‌دانان شدند

5555

جهان‌خسرو از مردم آن دیار

طلب کرد کارآگهی هوشیار

5656

به ره بردن لشگرش پیش داشت

دو منزل به هر منزلی می‌گذاشت

5757

همه توشهٔ ره ز شیرین و شور

روان کرد بر بیسراکان بور

5858

دو اسبه سپه سوی ظلمات راند

بر آن ماندگان نایبی برنشاند

5959

به اندرز گفتن همه گفتنی

که جایی چنین هست ناخفتنی

6060

چو یک ماهه ره رفت سوی شمال

گذرگاه خورشید را گشت حال

6161

ز قطب فلک روشنایی نمود

برآمد فرو شد به یک لحظه بود

6262

خط استوا بر افق سرنهاد

میانجی به قطب شمال اوفتاد

6363

به جایی رسیدند کز آفتاب

ندیدند بیش از خیالی به خواب

6464

سوی عطف‌گاه زمین تاختند

در آن سایبان رایت افراختند

6565

زمین از هوا روشنایی ربود

حجاب سیاهی سیاست نمود

6666

ز یکسو سیاهی براندود حرف

دگر سو گذر بست دریای ژرف

6767

همی‌برد ره رهبر هوشمند

به یکسو ز پرگار چرخ بلند

6868

چو گشت اندک‌اندک ز پرگار دور

به هر دوریی دورتر گشت نور

6969

چنین تا گذرگه به جایی رسید

که یکباره شد روشنی ناپدید

7070

سیاهی پدید آمد از کنج راه

جهان خوش نباشد که گردد سیاه

7171

فرو ماند خسرو که تدبیر چیست

نمایندهٔ رسم این راه کیست

7272

سگالش نمودند کارآگهان

که هست این سیاهی حجابی نهان

7373

درون رفت شاید به‌هر سان که هست

به باز آمدن ره که آرد به‌دست

7474

به چاره‌گری هر کسی می‌شتافت

به سامان چاره کسی ره نیافت

7575

چو آمد شب آن نیم روشن دیار

سیه مشک بر عود کرد اختیار

7676

برآشفت گردون چو زنجیری‌یی

به زنگی بدل گشت کشمیری‌یی

7777

شد آن راه از موی باریک‌تر

ز تاریکی شام تاریک‌تر

7878

به بنگاه خود هر کسی رفت باز

در اندیشه آن شغل را چاره‌ساز

7979

نبرده جوانی جوانمرد بود

که روشن دلش مهر پرورد بود

8080

پدر داشت پیری نود ساله‌ای

ز رنج تنش هر زمان ناله‌ای

8181

در آن روز اول که فرمود شاه

که ناید ز پیران کسی سوی راه

8282

جوانمرد بود از پدر ناشکیب

چو بیمار نالنده از بوی سیب

8383

نگه‌داشت آن پیر فرتوت را

چو دیگر کسان سرخ یاقوت را

8484

به صندوق زادش نهان کرده بود

به نرخ ره‌آوردش آورده بود

8585

دران شب که از رای برگشتگی

درآمد به اندیشه سرگشتگی

8686

جوان آن در بسته را باز کرد

وزین در سخن با وی آغاز کرد

8787

کز این آمدن شه پشیمان شده‌ست

ز سختی‌کشی سست‌پیمان شده‌ست

8888

ز تاریکی آمد دلش را هراس

که هنجار خود را نداند قیاس

8989

تواند درون رفت بی رهنمون

برون آمدن را نداند که چون

9090

جوانمرد را پیر دیرینه گفت

که هست اندرین پرده رازی نهفت

9191

چو هنگام رفتن رسد شاه را

بدان تا برون آورد راه را

9292

یکی مادیان بایدش تندرست

که زادن همان باشد او را نخست

9393

چو زاده شود کره باد پای

سرش باز بُرند حالی بجای

9494

همانجا که باشد بریده سرش

نپوشند تا بنگرد مادرش

9595

دل مادیان زو به‌تاب آورند

وزانجا به رفتن شتاب آورند

9696

چو آید گه بازگشتن ز راه

بود مادیان پیشرو در سپاه

9797

به پویه سوی کره نغز خویش

برون آورد ره به هنجار پیش

9898

از آن راه بی رهنمون آمدن

بدین چاره شاید برون آمدن

9999

جوان کاین حکایت شنید از پدر

به چاره‌گری رشته را یافت سر

100100

سحرگه که مشگین پرند طراز

به دیبای عودی بدل گشت باز

101101

شهنشاه بنشست با انجمن

به رفتن شده هر یکی رای‌زن

102102

ز هر گونه‌ای چاره می‌ساختند

دگر سان فسونی برانداختند

103103

شه افسون کس را خریدار نی

در چاره بر کس پدیدار نی

104104

جوان خردمند آهسته‌رای

سخن راند از اندیشهٔ رهنمای

105105

حدیثی که از پیر دانا شنید

به چاره‌گری کرد با شه پدید

106106

چو بشنید شه دل‌پذیر آمدش

به نزد خرد جایگیر آمدش

107107

بدو گفت کای زاد‌مرد جوان

چنین رای از خود زدن چون توان‌؟

108108

تو این دانش از خود نیندوختی

بگو راست تا از که آموختی‌؟

109109

اگر گفتی آماده گشتی به گنج

وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج

110110

جوان گفت اگر زینهارم دهی

کنم محمل از بار آوخ تهی

111111

شهنشه چو فرمود روز نخست

که ناید به ره پیر ناتندرست

112112

پدر داشتم پیر دیرینه سال

ز گردون بسی یافته گوشمال

113113

من از شفقت پیر بابای خویش

فراموش کردم محابای خویش

114114

به پوشیدگی با خود آوردمش

نه بد بود اگرچه بد آوردمش

115115

سخن‌های ره رفتن شاه دوش

رسانیدم او را یکایک به گوش

116116

به تعلیم او دل برافروختم

چنین چاره‌ای زو درآموختم

117117

شه از رای آن رهنمون در نهفت

بر افروخت وین نکته نغز گفت

118118

جوان گرچه شاه دلیران بوَد

گه‌ چاره محتاج پیران بود

119119

کدو گر به نو شاخ بازی کند

به شاخ کهن سرفرازی کند

120120

جوان گر به دانش بود بی‌نظیر

نیاز آیدش هم به گفتار پیر

121121

درین گفتگو بود شاه جهان

که آن مرد وحشی ز در ناگهان

122122

درآمد درآورد نزدیک شاه

یکی پشته‌وار از سمور سیاه

123123

ازو هر یک از قندزی تام‌تر

به جوهر یک از یک به‌اندام‌تر

124124

چو شه نزل او را خریدار گشت

دگر ره ز شه ناپدیدار گشت

125125

به تاریکی اندر نهان کرد رخت

عجب ماند شه اندران کار سخت

126126

به اندیشهٔ روشنایی‌نما‌ی

دو اسبه سوی ظلمت آورد رای

127127

بفرمود تا مادیانی چو باد

کز آبستنی باشدش وقت زاد

128128

بیارند از آن گونه کان پیر گفت

شود زادهٔ باد با خاک جفت

129129

چو کردند کاری که فرمود شاه

سوی آب حیوان گرفتند راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن آب آتش خیال

درافکن بدان کهرباگون سفال

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 58 - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

اگلی نظم

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ

بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 60 - رفتن اسکندر به ظلمات

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور