صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 60 - رفتن اسکندر به ظلمات

بخش 60 - رفتن اسکندر به ظلمات

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ

بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

22

بدان آب روشن نظر کن مرا

وزین زندگی زنده‌تر کن مرا

33

درین فصل فرخ ز نو تا کهن

ز تاریخ دهقان سرایم سخن

44

گزارنده دهقان چنین درنوشت

که اول شب ازماه اردی بهشت

55

سکندر به تاریکی آورد رای

که خاطر ز تاریکی آید بجای

66

نبینی کزین قفل زرین کلید

به تاریکی آرند جوهر پدید

77

کسی کاب حیوان کند جای خویش

سزد گر حجابی برآرد ز پیش

88

نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر

ز نیلی حجابی ندارد گزیر

99

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد

عنایت به ترک مهمات کرد

1010

عنان کرد سوی سیاهی رها

نهان شد چو مه در دم اژدها

1111

چنان داد فرمان در آن راه نو

که خضر پیمبر بود پیشرو

1212

شتابنده خنگی که در زیر داشت

بدو داد کو زهره شیر داشت

1313

بدان تا بدان ترکتازی کند

سوی آب‌خور چاره سازی کند

1414

یکی گوهرش داد کاندر مغاک

به آب آزمودن شدی تابناک

1515

بدو گفت کاین راه را پیش و پس

تویی پیش‌رو نیست پیش از تو کس

1616

جریده به هرسو عنان تاز کن

به هشیار مغزی نظر باز کن

1717

کجا آب حیوان برآرد فروغ

که رخشنده گوهر نگوید دروغ

1818

بخور چون تو خوردی به نیک اختری

نشان ده مرا تا ز من برخوری

1919

به فرمان او خضر خضرا خرام

به آهنگ پیشینه برداشت گام

2020

ز هنجار لشگر به یک سو فتاد

نظرها به همت ز هر سو گشاد

2121

چو بسیار جست آب را در نهفت

نمی شد لب تشنه با آب جفت

2222

فروزنده گوهر ز دستش بتافت

فرو دید خضر آنچه می جست یافت

2323

پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ

چو سیمی که پالاید از ناف سنگ

2424

نه چشمه که آن زین سخن دور بود

وگر بود هم چشمهٔ نور بود

2525

ستاره چگونه بود صبحگاه

چنان بود اگر صبح باشد پگاه

2626

به شب ماه ناکاسته چون بود

چنان بود اگر مه به افزون بود

2727

ز جنبش نبد یک دم آرام گیر

چو سیماب بردست مفلوج پیر

2828

ندانم که از پاکی پیکرش

چو مانندگی سازم از جوهرش

2929

نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب

هم آتش توان خواند یعنی هم آب

3030

چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت

بدو چشم او روشنایی گرفت

3131

فرود آمد و جامه برکند چست

سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست

3232

وزو خورد چندانکه بر کار شد

حیات ابد را سزاوار شد

3333

همان خنگ را شست و سیراب کرد

می ناب در نقرهٔ ناب کرد

3434

نشست از بر خنگ صحرا نورد

همی داشت دیده بدان آب خورد

3535

که تا چون شه آید به فرخنگی

بگوید که هان چشمهٔ زندگی

3636

چو در چشمه یک چشم زد بنگرید

شد آن چشمه از چشم او ناپدید

3737

بدانست خضر از سر آگهی

که اسکندر از چشمه ماند تهی

3838

ز محرومی او نه از خشم او

نهان گشت چون چشمه از چشم او

3939

در این داستان رومیان کهن

به نوعی دگر گفته‌اند این سخن

4040

که الیاس با خضر همراه بود

در آن چشمه کو بر گذرگاه بود

4141

چوبا یکدگر هم درود آمدند

بدان آب چشمه فرود آمدند

4242

گشادند سفره بران چشمه سار

که چشمه کند خورد را خوشگوار

4343

بران نان کو بویاتر از مشک بود

نمک یافته ماهیی خشک بود

4444

ز دست یکی زان دو فرخ همال

درافتاد ماهی در آب زلال

4545

بسیچنده در آب پیروزه رنگ

بسیچید تا ماهی آرد به چنگ

4646

چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود

پژوهنده را فال فرخنده بود

4747

بدانست کان چشمهٔ جان فرای

به آب حیات آمدش رهنمای

4848

بخورد آب حیوان به فرخندگی

بقای ابد یافت در زندگی

4949

همان یار خود را خبردار کرد

که او نیز خورد آب ازان آب خورد

5050

شگفتی نشد کاب حیوان گهر

کند ماهی مرده را جانور

5151

شگفتی در آن ماهی مرده بود

که بر چشمهٔ زندگی ره نمود

5252

ز ماهی و آن آب گوهر فشان

دگر داد تاریخ تازی نشان

5353

که بود آب حیوان دگر جایگاه

مجوسی و رومی غلط کرد راه

5454

گر آبیست روشن در این تیره خاک

غلط کردن آبخوردش چه باک

5555

چو الیاس و خضر آب‌خور یافتند

از آن تشنگان روی برتافتند

5656

ز شادابی کام آن سرگذشت

یکی شد به دریا یکی شد به دشت

5757

ز یک چشمه رویا شده دانه شان

دو چشمه شده آسیا خانه شان

5858

سکندر به امید آب حیات

همی کرد در رنج و سختی ثبات

5959

سر خویش را سبزی از چشمه جست

که سیراب‌تر سبزی از چشمه رست

6060

چهل روز در جستن چشمه راند

بر او سایه نفکند و در سایه ماند

6161

مگر کرمیی در دل تنگ داشت

که بر چشمه و سایه آهنگ داشت

6262

ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور

ولی کم بود چشمه از سایه دور

6363

اگر چشمه با سایه بودی صواب

کجا سایه با چشمهٔ آفتاب

6464

چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار

چرا زیرسایه شدآن چشمه سار

6565

بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد

کزان هست شوریده زین هست سرد

6666

فرو ماند خسرو در آن سایگاه

چو سایه شده روز بر وی سیاه

6767

به امید آن کاب حیوان خورد

که هر کس که بینی غم جان خورد

6868

از آن ره که او عمر پرداز گشت

چو نومید شد عاقبت بازگشت

6969

در آن غم که تدبیر چون آورد

کز آن سایه خود را برون آورد

7070

سروشی در آن راهش آمد به پیش

بمالید بر دست او دست خویش

7171

جهان گفت یکسر گرفتی تمام

نئی سیر مغز از هوسهای خام

7272

بدو داد سنگی کم از یک پشیز

که این سنگرا دار با خود عزیز

7373

در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست

که همسنگ این سنگی آری بدست

7474

همانا کز آشوب چندین هوس

به هم سنگ او سیر گردی و بس

7575

ستد سنگ ازو شهریار جهان

سپارندهٔ سنگ از او شد نهان

7676

شتابنده می شد در آن تیرگی

خطر در دل و در نظر خیرگی

7777

یکی هاتف از گوشه آواز داد

که روزی به هر کس خطی باز داد

7878

سکندر که جست آب حیوان ندید

نجسته به خضر آب حیوان رسید

7979

سکندر به تاریکی آرد شتاب

ره روشنی خضر یابد بر اب

8080

به حلوا پزی صد کس آتش کند

به حلوا دهان را یکی خوش کند

8181

دگر هاتفی گفت کای اهل روم

فروزنده ریگیست این ریگ بوم

8282

پشیمان شود هر که بردارش

پشیمان‌تر آنکس که بگذاردش

8383

ازان هر کس افکند در رخت خویش

به اندازهٔ طالع و بخت خویش

8484

شگفتی بسی دید شه در نهفت

که نتوان ازان ده یکی باز گفت

8585

حدیث سرافیل و آوای صور

نگفتم که ده میشد از راه دور

8686

چو گوینده دیگر آن کان گشاد

اساسی دگر باره نتوان نهاد

8787

چو با چشمه شه آشنائی نیافت

سوی چشمهٔ روشنایی شتافت

8888

سپه نیز بر حکم فرمان شاه

به باز آمدن برگرفتند راه

8989

همان پویه در راه نوشد که بود

همان مادیان پیشرو شد که بود

9090

چهل روز دیگر چو رفت از شمار

پدید آمد آن تیرگی را کنار

9191

برون آمد از زیر ابر آفتاب

ز بی آبی اندام خسرو در آب

9292

دوید از پس آنچه روزی نبود

چو روزی نباشد دویدن چه سود

9393

به دنبال روزی چه باید دوید

تو بنشین که خود روزی آید پدید

9494

یکی تخم کارد یکی بدرود

همایون کسی کاین سخن بشنود

9595

نشاید همه کشتن از بهر خویش

که روزی خورانند از اندازه بیش

9696

ز باغی که پیشینگان کاشتند

پس آیندگان میوه برداشتند

9797

چو کشته شد از بهر ما چند چیز

ز بهر کسان ما بکاریم نیز

9898

چو در کشت و کار جهان بنگریم

همه ده کشاورز یکدیگریم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن جام رخشنده می

به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 59 - افسانه آب حیوان

اگلی نظم

بیا ساقی آن می‌که او دلکشست

به من ده که می در جوانی خوشست

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 61 - بیرون آمدن اسکندر از ظلمات

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور