صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 57 - رهایی یافتن نوشابه

بخش 57 - رهایی یافتن نوشابه

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن جام گوهر فشان

به ترکیب من گوهری در نشان

22

مگر جان خشگم بدو تر شود

که زنگار گوهر به گوهر شود

33

چو فارغ شد اسکندر فیلقوس

ز یغمای برطاس و تاراج روس

44

نشستنگهی زان طرف باز جست

که دارد نشیننده را تن‌درست

55

درختش ز طوبی دل‌آویز‌تر

گیاهش ز سوسن زبان تیزتر

66

رونده در او آب‌های زلال

گوارا چو می گر بود می حلال

77

به پیرامنش بیشه‌های خدنگ

به هم بر شده شاخ بر شاخ تنگ

88

فزون‌تر درختش ز پنجاه ارش

از آب و هوا یافته پرورش

99

چو زینگونه جایی به‌دست آمدش

در آنجای فرخ نشست آمدش

1010

بر او باز گسترد رومی بساط

همی‌کرد با تازه‌رو‌یان نشاط

1111

چو شاهان نشستند در بزم شاه

شد آراسته حلقه‌ی بزمگاه

1212

بفرمود شه تا غنیمت کشان

دهند از شمار غنیمت نشان

1313

ز گنجی که آکنده شد کوه کوه

ز روس و ز برطاس و دیگر گروه

1414

دبیران پژوهش به کار آورند

کم و بیش آن در شمار آورند

1515

غنیمت‌کشان بر در شهریار

غنیمت کشیدند بیش از شمار

1616

گشادند سر بسته گنجینه‌ها

کزو خیزد آسایش سینه‌ها

1717

نه چندان گرانمایه در بار بود

که آنرا شماری پدیدار بود

1818

زر کانی و نقره زیبقی

که مهتاب را داد بی رونقی

1919

زبرجد به خروار و مینا به من

درق‌های زر درع‌های سفن

2020

ز کتان و متقالی خانه‌باف

زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف

2121

سلب‌های زربفت نادوخته

سپرهای چون کوکب افروخته

2222

به خروارها قندز تیغ‌دار

سمور سیه نیز بیش از شمار

2323

ز قاقم نه چندان فرو بسته بند

که تقدیر آن کرد شاید که چند

2424

فروزنده سنجاب و روباه لعل

همان کره اسبان نادیده نعل

2525

وشق نیفه‌های شبستان فروز

چو خال شب افتاده بر روی روز

2626

جز این مایه‌ها نیز بسیار گنج

که آید ضمیر از شمارش به رنج

2727

در آن موینه چون نظر کرد شاه

بهار ارم دید در بزمگاه

2828

به مقدار خود هر یکی را شناخت

که از هر متاعی چه شایست ساخت

2929

برآموده‌ای دید از اندیشه دور

ز سرهای سنجاب و لفج سمور

3030

کهن گشته و موی ازو ریخته

ز نیکوترین جایی آویخته

3131

چو لختی در آن چرم‌ها بنگریست

ندانست کان چرم آموده چیست

3232

بپرسید ک«این چرم‌های کهن

چه پیرایه را شاید از اصل و بن ؟»

3333

یکی روسیش پاسخی داد نغز

کزین پوست می‌زاید آن جمله مغز

3434

به خواری مبین اندرین خشک پوست

که روشن‌ترین نقد این کشور اوست

3535

به نزدیک ما این فرومایه چرم

گرامی‌ترست از بسی موی نرم

3636

هر آن موینه کامد اینجا پدید

بدین چرم بی‌موی شاید خرید

3737

اگر سیم هر کشوری در عیار

بگردد به هر سکه چون روزگار

3838

نباشد جز این موی ما را درم

نگردد یکی موی ازین موی کم

3939

از آن هیبت آمد ملک را شکوه

که چون بنده‌فرمان شدند آن گروه

4040

به فرزانه گفتا که در خسروی

سیاست کند دست شه را قوی

4141

سیاست نگر تا چه تعظیم کرد

که چرمی چنین را به از سیم کرد

4242

در این کشور از هر چه من دیده‌ام

به اینست و این را پسندیده‌ام

4343

گر این خلق را نیستی این گهر

نبستی کسی حکم کس را کمر

4444

ندارد هنرهای شاهانه کس

بدین یک هنر پادشاه است و بس

4545

چو شه با غنیمت شد از دستبرد

سپاس غنیمت غنیمت شمرد

4646

جهان‌آفرین را سپاسی تمام

برآراست و آن‌گاه درخواست جام

4747

ز رود خوش و باده خوشگوار

درآمد به بخشش چو ابر بهار

4848

سران سپه را که بردند رنج

به خروارها داد دیبا و گنج

4949

غنی کردشان از زر انداختن

ز نو هر زمان خلعتی ساختن

5050

نماند از سپه سفت محمل‌کشی

که بر وی ز دیبا نبد مفرشی

5151

طلب کرد مرد زبان‌بسته را

بیابانی بند بگسسته را

5252

درآمد بیابانی کوه‌گرد

چو دیگر کسان شاه را سجده کرد

5353

ملک در سراپای آن جانور

به عبرت بسی دید و جنباند سر

5454

ز پیرایه و جوهر و زر و سیم

بدان جانور داد نزلی عظیم

5555

نپذرفت یعنی که با گنج و ساز

بیابانیان را نباشد نیاز

5656

سر گوسفندی بر شه فکند

نمودش که می‌بایدم گوسفند

5757

شه از گوسفندان پروردنی

وز آنهاکه باشند هم خوردنی

5858

بفرمود دادن بدو بی‌قیاس

ستد مرد وحشی و بردش سپاس

5959

گله پیشرو کرد از اندازه بیش

به خشنودی آمد به ماوای خویش

6060

در آن مرغزار خوش دل‌گشای

خوش افتاد شه را که خوش بود جای

6161

می ناب می‌خورد بر بانگ رود

فلک هر زمان می‌رساندش درود

6262

چو سرمست گشت از گوارنده می

گل از آب گلگون برآورد خوی

6363

شه روسیان را بر خویش خواند

سزاوارتر جایگاهی نشاند

6464

ز پای و ز دست آهن انداختش

ز منسوج زر خلعتی ساختش

6565

به مولاییش حلقه در گوش کرد

بر او کین رفته فراموش کرد

6666

دگر بندیان را ز بیداد و بند

به خلعت برآراست و کرد ارجمند

6767

بفرمود کارند نوشابه را

به تنها نخورد آن‌چنان تابه را

6868

به فرمان شه کرد روسی شتاب

رسانید مه را بر آفتاب

6969

همان لعبتان ستمدیده را

همان زیب و زر پسندیده را

7070

بر آراست نوشابه را چون بهار

به پوشیدنی‌های گوهر نگار

7171

بسی گنج دادش ز تاراج روس

دگر ره بر آراستش چون عروس

7272

شبی چند می خورد با او به کام

چو شد نوبت کامرانی تمام

7373

دوالی ملک را بدو داد دست

دوال دوالی بر او عقد بست

7474

چو پیرایهٔ گوهری دادشان

قرار زناشوهری دادشان

7575

به بردع فرستادشان بی‌گزند

که تا برکشند آن بنا را بلند

7676

ز بهر عمارت در آن رخنه‌گاه

بسی مالشان داد جز برگ راه

7777

چو ترتیب ایشان به واجب شناخت

سران سپه را یکایک شناخت

7878

شه روس را نیز با طوق و تاج

رها کرد و بنهاد بر وی خراج

7979

چو روسی به شهر خود آورد رخت

دگر باره خرم شد از تاج و تخت

8080

نپیچید از آن پس سر از داد او

همه ساله می خورد بر یاد او

8181

شب و روز خسرو در آن مرغزار

گهی عیش می‌کرد و گاهی شکار

8282

به زیر سهی سرو و بید و خدنگ

می لعل می‌خورد بر بانگ چنگ

8383

چو خوش دید دل را، کشی می‌نمود

به آن خوش‌دلی دل‌خوشی می‌نمود

8484

جوانی و شاهی و بخت بلند

چرا خوش نباشد دل هوشمند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن رنگ داده عبیر

که رنگش ز خون داد دهقان پیر

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 56 - پیروزی یافتن اسکندر بر روسیان

اگلی نظم

بیا ساقی آن آب آتش خیال

درافکن بدان کهرباگون سفال

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 58 - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور