صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 75 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش 75 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
به خدمت شمسهٔ خوبان خَلُّخ
زمین را بوسه داد و داد پاسخ
22
که دایم شهریارا کامران باش
به صاحب دولتی صاحب‌قران باش
33
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور
غبارِ چشم‌زخم از دولتت دور
44
هزارت حاجت از شاهی روا باد
هزارت سال در شاهی بقا باد
55
کسی کاو باده بر یادت کند نوش
گر آن کس خود منم بادت در آغوش
66
بس است این زهر‌ِ شکر‌گون فشاندن
بر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن
77
سخن‌های فسون‌آمیز گفتن
حکایت‌های بادانگیز گفتن
88
به نخجیر آمدن با چتر زرین
نهادن منتی بر قصر شیرین
99
نباشد پادشاهی را گزندی
زدن بر مستمند‌ی ریشخند‌ی
1010
به صید اندر سگی توفیر کردن
به توفیر آهو‌یی نخجیر کردن
1111
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست
به سردستی نیایم بر سر دست
1212
تو زین بازیچه‌ها بسیار دانی
وزین افسانه‌ها بسیار خوانی
1313
خلاف آن شد که با من در نگیرد
گُل آرد بید، لیکن بَر نگیرد
1414
تو آن رودی که پایانت ندانم
چو دریا راز پنهانت ندانم
1515
من آن خانیچه‌ام کآبم عیان است
هر آنچم در دل آید بر زبان است
1616
کسی در دل چو دریا کینه دارد
که دندان چون صدف در سینه دارد
1717
حریفی چرب شد شیرین بر این بام‌؟
کزین چربی و شیرینی شود رام‌؟
1818
شکر گفتاریت را چون نیوشم
که من خود شهد و شکر می‌فروشم
1919
زبانی تیز می‌بینم دگر هیچ
جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
2020
سخن تا کی ز تاج و تخت گویی
نگویی سَخته، اما سَخت گویی
2121
سخن را تلخ گفتن، تلخ رایی است
که هر کس را درین غار اژدها‌یی است
2222
سخن با تو نگویم تا نسنجم
نسنجیده مگو تا من نرنجم
2323
قرار کارها دیر اوفتد دیر
که من آیینه بردارم تو شمشیر
2424
سخن در نیک و بد دارد بسی روی
میان نیک و بد باشد یکی موی
2525
درین محمل کسی خوش‌دل نشیند
که چشم زاغ پیش از پس ببیند
2626
سر و سنگ است نام و ننگ، زنهار
مزن بر آبگینه سنگ‌، زنهار
2727
سخن تا چند گویی از سر‌ِ دست‌؟
همانا هم تو مستی هم سخن مست
2828
سخن کآن از دماغ هوشمند است
گر از تحت‌الثری آید‌، بلند است
2929
سخن‌گو چون سخن بی‌خود نگوید
اگر جز بد نگوید، بد نگوید
3030
سخن باید که با معیار باشد
که پر گفتن خران را بار باشد
3131
یکی زین صد که می‌گویی رهی را
نگوید مطربی لشگرگهی را
3232
اگر گردی به درد سر کشیدن
ز تو گفتن ز من یک‌یک شنیدن
3333
گرت باید به یک پوشیده پیغام
برآوردن توانی صد چنین کام
3434
عروسی را چو من کردی حصاری
پس از عالم عروسی چشم داری
3535
ببین در اشک مروارید پوشم
مکن بازی به مروارید گوشم
3636
به آه عنبر‌ینم بین که چون است
که عقد عنبرینه‌ام پر ز خون است
3737
لب‌ِ چون ناردانم بین چه خُرد است
که نار‌م را ز بُستان دزد برده است
3838
مگر بر فندق دستم زنی سنگ
که عناب لبم دارد دلی تنگ
3939
مبارک رویم اما در عماری
مبارک بادم این پرهیزگاری
4040
مکن گستاخی، از چشمم بپرهیز
که در هر غمزه دارد دشنه‌ای تیز
4141
هر آن مویی که در زلفم نهفته است
بر او ماری سیه چون قیر خفته است
4242
تو را با من دمِ خوش در نگیرد
به قندیلِ یخ آتش در نگیرد
4343
به طَمْع‌ِ این رسن در چَه نیفتم
به حرصِ این شکار از ره نیفتم
4444
دلت بسیار گم می‌گردد از راه
درو زنگی بباید بستن از آه
4545
نبینی زنگ در هر کاروانی‌؟
ز بهر پاس می‌دارد فغانی‌؟
4646
سحر تا کاروان نارد شباهنگ
نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
4747
غلط رانی که زخمه‌ات مطلق افتاد
بر اَدهَم می‌زدی، بر ابلق افتاد
4848
به هندوستان جَنیبَت می‌دواندی
غلط شد ره، به بابل باز ماندی
4949
به دریا می‌شدی، در شط نشستی
به گل رغبت نمودی، لاله بستی
5050
به جان‌دارو‌ی شیرین ساز کردی
ولی روزه به شِکر باز کردی
5151
تو را من یار و آن گه جز منت یار؟
تو را این کار و آن گه با منت کار؟
5252
مکن چندین بر این غم‌خوار، خواری
که کردی پیش از این بسیار زاری
5353
برو فرموش کن دِه رانده‌ای را
رها کن در دهی وامانده‌ای را
5454
چو فرزندی پدر-مادر ندیده
یتیمانه به لقمه پروریده
5555
چو غولی مانده در بیغوله گاهی
که آن جا نگذرد موری به ماهی
5656
ز تو کامی ندیده در زمانه
شده تیر ملامت را نشانه
5757
در این سنگم رها کن زار و بی‌زور
دگر سنگی بر او نِه تا شود گور
5858
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ
بپوشد گر چه باشد ننگ بر ننگ
5959
همان پندارم ای دل‌دارِ دل‌سوز
که افتادم ز شبدیز اولین روز
6060
جوان‌مردی کن از من بار بردار
گل‌افشانی بس، از ره خار بردار
6161
گل افشاندن، غبار انگیختن چند‌؟
نمک خوردن، نمکدان ریختن چند‌؟
6262
بس آن کز بهر تو بی‌چاره گشتم
ز خان و مانِ خویش آواره گشتم
6363
مرا آن روز شادی کرد بِدرود
که شیرین را رها کردی به شهرود
6464
منِ مسکین کِه و شهر مداین‌؟
چه شاید کردن «المقدور کاین»
6565
تو را مثل تو باید سر بلندی
چه برخیزد ز چون من مستمند‌ی؟
6666
چَه آن جا کَن کز او آبی برآید
رگ آن جا زن کز او خونی گشاید
6767
بنای دوستی بر باد دادی
مگر کاَکنون اساس نو نهادی
6868
گلیم نو کز او گرمی نیاید
کهن گردد کجا گرمی فزاید‌؟
6969
درختی کز جوانی کوژ برخاست
چو خشک و پیر گردد کی شود راست‌؟
7070
قدم برداشتی و رنجه بودی
کَرم کردی، خدواندی نمودی
7171
ولیک امشب، شبِ در ساختن نیست
امید حجره وا پرداختن نیست
7272
هنوز این زیربا در دیگ خام است
هنوز اسبابِ حلوا ناتمام است
7373
تو امشب باز گرد از حکم‌رانی
به مستان کرد نتوان میهمانی
7474
چو وقت آید که گردد پخته این کار
توانم خواندنت مهمان دگر بار
7575
به عالم وقت هر چیزی پدید است
درِ هر گنج را وقتی کلید است
7676
نبینی مرغ چون بی‌وقت خوانَد‌؟
به جای پرفشانی سر فشاند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مَلک چون دید ناز آن نیازی

سپر بفکند از آن شمشیر بازی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 74 - پاسخ دادن خسرو شیرین را

اگلی نظم

چو خسرو دید که‌آن معشوق طناز

ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00