صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را

بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خسرو دید که‌آن معشوق طناز

ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز

22

فسونی چند با خواهش بر آمود

فسون بردن به بابِل کی کند سود‌؟

33

به لابه گفت کاِی مقصودِ جانم

چراغِ دیده و شمعِ روانم

44

سرم را بخت و بختم را جوانی

دلم را جان و جان را زندگانی

55

چو گردون با دلم تا کی کنی حَرب‌؟

به بَستوی تُهی می‌کن سرم چرب

66

به عشوه، عاشقی را شاد می‌کن

مبارک مرده‌ای آزاد می‌کن

77

نبینی عیب خود در تند‌خو‌یی

بدین‌سان عیب من تا چند گویی‌؟

88

چو کوری کاو نبیند کوری خویش

به صد گونه کشد عیبِ کسان پیش

99

ز لعل این سنگ‌ها بیرون مَیَفکن

به خاک افکندی‌ام در خون مَیَفکن

1010

هلاکم کردی از تیمارخواری!

عفاک الله زهی تیمارداری‌!

1111

شب آمد برف می‌ریزد چو سیماب

ز یخ مهری چو آتش روی برتاب

1212

مکن که‌امشب ز برفم تاب گیرد

بدا روزا که این برف آب گیرد

1313

یک امشب بر در خویشم بده بار

که تا خاک درت بوسم فلک‌وار

1414

به زانو‌ی ادب پیشت نشینم

بدوزم دیده وآن‌گه در تو بینم

1515

ره آن کس راست در کاشانهٔ تو

که دوزد چشم خود در خانهٔ تو

1616

مدان آن دوست را جز دشمنِ خویش

که یابی چشم او بر روزن خویش

1717

بر آن کس دوستی باشد حلالت

که خواهد بیشی اندر جاه و مالت

1818

رفیقی کاو بُوَد بر تو حسدناک

به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک

1919

مکن جانا به خون حلق مرا تَر

مدارم بیش ازین چون حلقه بر در

2020

عذابم می‌دهی و‌آن نا‌صواب است

بهشت است این و در دوزخ عذاب است

2121

بهشتی میوه‌ای داری رسیده

به جز باغ بهشتش کس ندیده

2222

بهشت قصر خود را باز کن در

درخت میوه را ضایع مکن بر

2323

رطب بر خوان رطب‌خواری نه بر خوان

سکندر تشنه‌لب بر آب حیوان

2424

درم بگشای و راه کینه دربند

کمر در خدمت دیرینه دربند

2525

و گر ممکن نباشد در گشادن

غریبی را یک امشب بار دادن

2626

برافکن برقع از محراب جمشید

که حاجتمند برقع نیست خورشید

2727

گر آشفته شدم هوشم تو بردی

ببر جوشم که سر جوشم تو بردی

2828

مفرح هم تو دانی کرد بر دست

که هم یاقوت و هم عنبر تو را هست

2929

لبی چون انگبین‌، داری ز من دور

زبان در من کشی چون نیشِ زنبور

3030

مکن با این همه نرمی، درشتی

که از قاقم نیاید خار پشتی

3131

چنان کن کز تو دل‌خوش باز گردم

به دیدار تو عشرت‌ساز گردم

3232

قدم گر چه غبارآلود دارم

به دیدار تو دل خشنود دارم

3333

و گر بر من نخواهد شد دلت راست

به دشواری توانی عذر آن خواست

3434

مکن بر فرق خسرو سنگ‌باری

چو فرهاد‌ش مکش در سنگ‌ساری

3535

کسی کاندازد او بر آسمان سنگ

به آزار سر خود دارد آهنگ

3636

شکست سر کنی، خون بر تن افتد

قفای گردنان، بر گردن افتد

3737

گذر بر مهر کن چون دل‌نوازان

به من بازی مکن چون مهره‌باز‌ان

3838

نه هر عاشق که یابی مست باشد

نه هر کز دست شد زان دست باشد

3939

گَهی با من به صلح و گَه به جنگی

خدا توبه دهادت زین دو رنگی

4040

سپیدی کن حقیقت یا سیاهی

که نبود مارماهی، مار و ماهی

4141

شدی بدخو، ندانم کاین چه کین است!

مگر که‌آیین معشوقان چنین است!

4242

مرا تا بیش رنجانی که خاموش

چو دریا بیش‌تر پیدا کنم جوش

4343

تو را تا پیش‌تر گویم که بشتاب

شوی پَس‌تر چو شاگرد رسن‌تاب

4444

مزن چندین جراحت بر دل تنگ

دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ

4545

به کام دشمنم کردی نه نیکوست

که بد کاری‌ست دشمن‌کامی ای دوست

4646

بده یک وعده چون گفتار من راست

مکن چندین کجی در کار من راست

4747

به رغم دشمنان بنواز ما را

نهان می‌سوز و می‌ساز آشکارا

4848

به شور انگیختن چندین مکن زور

که شیرین تلخ گردد چون شود شور

4949

بکن چربی که شیرینیت یار‌ست

که شیرینی به چربی سازگار‌‌ست

5050

ترا در ابر می‌جستم چو مهتاب

کنونت یافتم چون ابر‌ِ بی‌آب

5151

چراغی عالم افروزنده بودی

چو در دست آمدی سوزنده بودی

5252

گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش

چو نزدیک آمدی خود بودی آتش

5353

عتاب از حد گذشته جنگ باشد

زمین چون سخت گردد سنگ باشد

5454

نه هر تیغی بود با زخم هم پشت

نه یکسان روید از دستی ده انگشت

5555

توانم من کز اینجا باز گردم

به از تو با کسی دمساز گردم

5656

ولیکن حق خدمت می‌گزارم

نظر بر صحبت دیرینه دارم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به خدمت شمسهٔ خوبان خَلُّخ

زمین را بوسه داد و داد پاسخ

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 75 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

اگلی نظم

اجازت داد شیرین باز لب را

که در گفت آوَرَد شیرین رطب را

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور