صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

اجازت داد شیرین باز لب را

که در گفت آوَرَد شیرین رطب را

22

عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت

گهر می‌بست و مروارید می‌ریخت

33

نخستین گفت کاِی شاه جوان‌بخت

به تو آراسته هم تاج و هم تخت

44

به نیروی تو بر بدخواه پیوست

علَم را پای باد و تیغ را دست

55

به بالای تو دولت را قبا چُست

به بازوی تو گردون را کمان سست

66

زیادت بخت باد از بخت یاری

که پشتیوان پشت روزگاری

77

پس آن‌گه تند شد چون کوه آتش

به خسرو گفت: کی سالار سرکش‌!

88

تو شاهی‌، رو‌! که شه را عشق‌بازی

تکلف کردنی باشد مجازی

99

نباشد عاشقی جز کار آن کس

که معشوقیش باشد در جهان بس

1010

مزن طعنه مرا در عشق فرهاد

به نیکی کن غریبی مرده را یاد

1111

مرا فرهاد با آن مهربانی

برادر خوانده‌ای بود آن جهانی

1212

نه یک ساعت به من در تیز دیده

نه از شیرین جز آوازی شنیده

1313

بدان تلخی که شیرین کرد روزش

چو عودِ تلخ، شیرین بود سوزش

1414

از او دیدم هزار آزرم دل‌سوز

که نشنیدم پیامی از تو یک روز

1515

مرا خاری که گل باشد بر آن خار

بِهْ از سروی که هرگز ناورد بار

1616

ز آهن زیر سر کردن ستونم

بِهْ از زرین کمر بستن به خونم

1717

مسی کز وی مرا دستینه سازند

بِهْ از سیمی که در دستم گدازند

1818

چراغی کاو شبم را برفروزد

بِهْ از شمعی که رختم را بسوزد

1919

بود عاشق چو دریا سنگ در بر

منم چون کوه‌، دایم سنگ بر سر

2020

به زندان مانده چون آهن درین سنگ

دل از شادی و دست از دوستان تنگ

2121

مبادا تنگ‌دل را تنگ‌دستی

که با دیوانگی صعب است مستی

2222

چو مستی دارم و دیوانگی هست

حریفی ناید از دیوانهٔ مست

2323

قلم در‌کش به حرف دست سایم

که دست حرف‌گیران را نشایم

2424

همان انگار کآمد تند بادی

ز باغت بُرد برگی بامداد‌ی

2525

مرا سیلآب محنت دربه‌در کرد

تو رخت خویشتن برگیر و برگرد

2626

من اینک مانده‌ام در آتش تیز

تو در من بین و عبرت گیر و بگریز

2727

هوا کافور بیزی می‌نماید

هوای ما اگر سرد است شاید

2828

چو ابر از شور‌بختی شد نمک بار

دل از شیرین شورانگیز بردار

2929

هوادار‌ی مکن شب را چو خفاش

چو بازِ جُرّه’ خور، روزرو باش

3030

شد آن افسانه‌ها کز من شنیدی

گذشت آن مهربانی‌ها که دیدی

3131

شَعیر‌ی ز‌آن شَعار نو نمانده‌ست

و گر تازی ندانی جو نمانده‌ست

3232

نه آن تُرکم که من تازی ندانم

شکن‌کاری و طنازی ندانم

3333

فلک را طنزگه، کوی من آمد

شکن خود کار گیسوی من آمد

3434

دلت گر مرغ باشد، پر نگیرد

دمت گر صبح باشد، در نگیرد

3535

اگر صد خواب یوسف داری از بر

همانی و همان عیسی و بس خر

3636

گر آن گه می‌زدی یک حربه چون میغ

چو صبح اکنون دو دستی می‌زنی تیغ

3737

بُدی دیلم‌، کیایی برگزیدی 

تبر بفروختی، زوبین خریدی 

3838

برو کز هیچ رویی در نگنجی

اگر مویی که مویی در نگنجی

3939

به زور و زرق کسب‌اندوزی خویش

نشاید خورد بیش از روزی خویش

4040

گره بر سینه زَن، بی رنج مخروش

ادب کن عشوه را، یعنی که خاموش

4141

حلالی خور چو بازان شکاری

مکن چون کرکسان مردار‌خوار‌ی

4242

مرا شیرین بدان خوانند پیوست

که بازی‌های شیرین آرم از دست

4343

یکی را تلخ‌تر گریانم از جام

یکی را عیش خوش‌تر دارم از نام

4444

گلابم‌، گر کنم تلخی چه باک‌ است‌؟

گلاب آن بِهْ، که او خود تلخ‌ناک است

4545

نَبیذی قاتلم، بگذارم از دست

که از بویم بمانی سال‌ها مست

4646

چو نام من به شیرینی بر آید

اگر گفتار من تلخ است شاید

4747

دو شیرینی کجا باشد به‌هم نغز‌؟

رطب با استخوان بِه، جوز با مغز

4848

درشتی کردنم نَز خارپشتی است

بسا نرمی که در زیر درشتی است

4949

گهر در سنگ و خرما هست در خار

وز این‌سان در خرابی گنج بسیار

5050

تحمل را به خود کن رهنمونی

نه چندانی که بار آرد زبونی

5151

زبونی کآن ز حد بیرون توان کرد

جهود‌ی شد، جهودی چون توان کرد‌؟

5252

چو خر‌، گوش افکنَد در بردبار‌ی

کند هر کودکی بر وی سواری

5353

چو شاهین‌، باز مانَد از پریدن

ز گنجشکش لگد باید چشیدن

5454

شتر کز هم جدا گردد قطار‌ش

ز خاموشی کِشد موشی مهار‌ش

5555

کسی کاو جنگ شیران آزماید

چو شیر آن به که دندانی نماید

5656

سگان وقتی که وحشت‌ساز گردند

ز یک‌دیگر به دندان باز گردند

5757

پس آن گَه بر زبان آورد سوگند

به هوش زیرک و جان خردمند

5858

به قدر گنبد پیروزه گلشن

به نور چشمهٔ خورشید روشن

5959

به هر نقشی که در فردوس پاک است

به هر حرفی که در منشورِ خاک است

6060

بدان زنده که او هرگز نمیرد

به بیداری که خواب او را نگیرد

6161

به دارا‌یی که تن‌ها را خورش داد

به معبود‌ی که جان را پرورش داد

6262

که بی کاوین اگر چه پادشاهی

ز من برنآیدت، کامی که خواهی

6363

بدین تندی ز خسرو روی برتافت

ز دست افکند گنجی را که دریافت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خسرو دید که‌آن معشوق طناز

ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را

اگلی نظم

شباهنگام کاهوی ختن‌گَرد

ز نافِ مشکِ خود خوَر را رسن کرد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 78 - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور