صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 78 - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

بخش 78 - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شباهنگام کاهوی ختن‌گَرد

ز نافِ مشکِ خود خوَر را رسن کرد

22

هزار آهوبره لب‌ها پر از شیر

بر این سبزه شدند آرامگه گیر

33

مَلِک چون آهو‌یِ نافه‌دریده

عتابِ یارِ آهو‌چشم دیده

44

ز هر سو قطره‌های برف و باران

شده بارنده چون ابر بهاران

55

ز هیبت کوه چون گِل می‌گدازید

ز برف ارزیز بر دل می‌گدازید

66

به زیر خسرو از برف درم ریز

نقاب نقره بسته خنگ شبدیز

77

زبانش موی شد وز هیچ رویی

به مشگین‌موی در نگرفت مویی

88

بسی نالید تا رحمت کند یار

به صد فرصت نشد یک نکته بر کار

99

نفیر‌ش گرچه هر دم تیزتر بود

جوابش هر زمان خون‌ریزتر بود

1010

چو پاسی از شب دیجور بگذشت

از آن در شاهِ دل‌رنجور بگذشت

1111

فَرَس می‌راند چون بیمار‌خیز‌ان

ز دیده بر فرس خوناب ریزان

1212

سر از پس مانده می‌شد با دل ریش

رهی بی‌خویشتن بگرفته در پیش

1313

نه پای آنکه راند اسب را تیز

نه دست آن که بُرّد پای شبدیز

1414

سرشک و آه را ره‌توشه بسته

ز مروارید بر گُل خوشه بسته

1515

درین حسرت که آوخ گر درین راه

پدیدار آمدی یا کوه یا چاه

1616

مگر بودی درنگم را بهانه

بماندی رختم این جا جاوادانه

1717

گهی می‌زد ز تندی دست بر دست

گهی دستارچه بر دیده می‌بست

1818

چو آمد سوی لشکرگاه نومید

دلش می‌سوخت از گرمی چو خورشید

1919

درید ابر سیاه از سبز گلشن

بر آمد ماهتابی سخت روشن

2020

شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست

کنار نوبتی را شقه بر بست

2121

نه از دل در جهان نظاره می‌کرد

بجای جامه دل را پاره می‌کرد

2222

به آسایش نمودن سر نمی‌داشت

سر از زانوی حسرت برنمی‌داشت

2323

ندیم و حاجب و جاندار و دستور

همه رفتند و خسرو ماند و شاپور

2424

به صنعت هر دم آن استاد نقاش

بر او نقش طرب بستی که خوش باش

2525

زدی بر آتش سوزان او آب

به رویش در بخندیدی چو مهتاب

2626

دلش دادی که شیرین مهربان‌ست

بدین تلخی مبین کش در زبان‌ست

2727

اگر شیرین سر پیکار دارد

رطب دانی که سر با خار دارد

2828

مکن سودا که شیرین خشم ریزد

ز شیرینی بجز صفرا چه خیزد‌؟

2929

مرنج از گرمیِ شیرینِ رنجور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

3030

ملک چون جای، خالی دید از اغیار

شکایت کرد با شاپور بسیار

3131

که دیدی تا چه رفت امروز با من‌؟!

چه کرد آن شوخِ عالَم‌سوز با من‌؟

3232

چه بی‌شرمی نمود آن ناخدا ترس‌!

چو زن گفتی، کجا شرم و کجا ترس‌‌!

3333

کله چون نارون پیشش نهادم

به استغفار چون سرو ایستادم

3434

تبر بر نارون گستاخ می‌زد

به دهره سرو بن را شاخ می‌زد

3535

نه ز‌آن سرما نوازش گرم گشتش

نه دل ز‌آن سخت‌رویی نرم گشتش

3636

زبانش سر به‌سر تیر و تبر بود

یکایک عذرش از جرمش بتر بود

3737

بلی تیزی نماید یار با یار

نه تا این حد که باشد خار با خار

3838

ز تیزی نیز من دارم نشانی

مرا در کالبد هم هست جانی

3939

اگر هاروتِ بابِل شد جمالش

و گر سحر بابل هندو‌ست خالش

4040

ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم

فسون هر دو را بر یخ نوشتم

4141

غمش را کز شکیبایی فزون‌ست

من غمخواره می‌دانم که چون‌ست

4242

سرشت طفل بد را دایه داند

بد همسایه را همسایه داند

4343

مرا او دشمنی آمد نهانی

نهفته کین و ظاهر مهربانی

4444

چه خواهش کان نکردم دوش با او‌!

نپذرفت و جدا شد هوش با او

4545

سخن‌های خوش از هر رسم و راهی

بگفتم سالی و نشنید ماهی

4646

شب آمد روشنایی هم نبخشید

شکست و مومیایی هم نبخشید

4747

اگر چه وصل شیرین بی‌نمک نیست

وزو شیرین‌تری زیر فلک نیست

4848

مرا پیوندِ او خواری نیرزد

نمک‌خوردن جگرخواری نیرزد

4949

به زیر پای پیلان در شدن پست

به از پیش خسیسان داشتن دست

5050

به آب اندر شدن غرقه چو ماهی

از آن به کز وزغ زنهار خواهی

5151

به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار

به از حاجت به نزد ناسزاوار

5252

همه کس دُر در آبِ پاک یابد

کسی کاو خاک جوید خاک یابد

5353

چرا در سنگ‌ریزه کان کَنم کان‌؟

چو بی‌روغن چراغی جان کنم جان‌

5454

چه باید مُلکِ جان دادن به شوخی‌؟

که ننشیند کلاغش بر کلوخی

5555

مرا چون من کسی باید بناموس

که باشد همسر طاووس طاووس

5656

نخستین‌، خاک را بوسید شاپور

پس آنگه زد بر آتش آبِ کافور

5757

کز این تندی نباید تیز بودن

جوانمردی‌ست عذرانگیز بودن

5858

ستیزِ عاشقان چون برق باشد

میان ناز و وحشت فرق باشد

5959

اگر گرمست شیرین، هست معذور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

6060

نه شیرین خود همه خرما دهانی

ندارد لقمه‌ای بی‌استخوانی

6161

گرت سر گردد از صفرای شیرین

ز سر بیرون مکن سودای شیرین

6262

مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت‌؟

که چندان سرکه در زیرِ شکر داشت

6363

چو شیرینی و ترشی هست در کار

از این صفرا و سودا دست مگذار

6464

عجب ناید ز خوبان زود سیری

چنان که‌ز سگ سگی وز شیر شیری

6565

شَبَه با دُر بود عادت چنین است

کلید گنج زرین آهنین است

6666

به جور از نیکوان نتوان بریدن

بباید ناز معشوقان کشیدن

6767

همه خوبان چنین باشند بدخوی

عروسی کی بود بی‌رنگ و بی‌بوی‌؟

6868

کدامین گل بوَد بی‌زحمت خار‌؟

کدامین خط بوَد بی‌زخمِ پرگار‌؟

6969

ز خوبان توسنی رسم قدیم‌ست

چو مار آبی بود زخمش سلیم‌ست

7070

رهایی خواهی از سیلاب اندوه

قدم بر جای باید بود چون کوه

7171

گر از هر باد چون کاهی بلرزی

اگر کوهی شوی کاهی نیرزی

7272

به ار کامت به ناکامی برآید

که بوی عنبر از خامی برآید

7373

بر آن مه ترکتازی کرد نتوان

که بر مه دست‌یازی کرد نتوان

7474

زن‌ست آخر در اندر بند و مشتاب

که از روزن فرود آید چو مهتاب

7575

مگر ماه و زن از یک فن در آیند؟

که چون دربندی از روزن در آیند

7676

چه پنداری که او زین غصه دور‌ست‌؟

نه دورست او ولی دانم صبور‌ست

7777

گر از کوه جفا سنگی در افتد

ترا بر سایه او را بر سر افتد

7878

و گر خاری ز وحشت حاصل آید

ترا بر دامن او را بر دل آید

7979

یک امشب ار صبوری کرد باید

شب آبستن بود تا خود چه زاید

8080

ندارد جاودان طالع یکی خوی

نمانَد آب دایم در یکی جوی

8181

همه ساله نباشد کامکار‌ی

گهی باشد عزیزی گاه خواری

8282

به هر نازی که بر دولت کند بخت

نباید دولتی را داشتن سخت

8383

کجا پرگار گردش‌ساز گردد

به گردش‌گاهِ اول باز گردد

8484

هر آن رایض که او توسن کند رام

کند آهستگی با کُرّه خام

8585

به صبرش عاقبت جایی رسانَد

که بر وی هرکه را خواهد نشانَد

8686

به صبر از بند گردد مرد رَسته

که صبر آمد کلید کارِ بسته

8787

گشاید بند چون دشوار گردد

بخندد صبح‌، چون شبْ تار گردد

8888

امید‌م هست کاین سختی سرآید

مراد شه بدین زودی برآید

8989

بدین وعده ملک را شاد می‌کرد

خرابی را به رفق آباد می‌کرد

9090

ز دولت بر رخ شه خال می‌زد

چو اختر می‌گذشت او فال می‌زد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اجازت داد شیرین باز لب را

که در گفت آوَرَد شیرین رطب را

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را

اگلی نظم

همان صاحب‌سخن پیر کهن‌سال

چنین آگاه کرد از صورت حال

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 79 - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور