صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 79 - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

بخش 79 - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

همان صاحب‌سخن پیر کهن‌سال

چنین آگاه کرد از صورت حال

2

که چون بی‌شاه شد شیرین دلتنگ

به دل بر می‌زد از سنگین دلی سنگ

3

ز مژگان خون بی‌اندازه می‌ریخت

به هر نوحه سرشگی تازه می‌ریخت

4

چو مرغی نیم‌کُشت افتان و خیزان

ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

5

مژه بر نرگسان مست می‌زد

ز دست دل به سر بر دست می‌زد

6

هوا را تشنه کرد از آه بریان

زمین را آب داد از چشم گریان

7

نه دستِ آنکه غم را پای دارد

نه جای آنکه دل بر جای دارد

8

چو از بی‌طاقتی شوریده‌دل شد

از آن گستاخ‌رویی‌ها خجل شد

9

به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ

فرس گلگون و آب دیده گلرنگ

10

برون آمد بر آن رخش خجسته

چو آبی بر سر آتش نشسته

11

رهی باریک چون پرگارِ ابروش

شبی تاریک چون ظلمات گیسوش

12

تکاور بر ره باریک می‌راند

خدا را در شب تاریک می‌خواند

13

جهان‌پیمایش از گیتی‌نوردی

گرو برده ز چرخ لاجوردی

14

به آیین غلامان راه برداشت

پی شبدیز شاهنشاه برداشت

15

به هر گامی که گلگونش گذر کرد

به گلگون آب دیده خاک تر کرد

16

همی‌شد تا به لشکرگاه خسرو

جنیبت راند تا خرگاه خسرو

17

زبان پاسبانان دید بسته

حمایل‌های سرهنگان گسسته

18

همه افیون‌خورِ مهتاب گشته

ز پای افتاده مست خواب گشته

19

به هم بر شد در آن نظاره کردن

نمی‌دانست خود را چاره کردن

20

ز درگاه ملک می‌دید شاپور

که می‌راند سواری پر تک از دور

21

به افسون‌ها در آن تابنده مهتاب

ملک را برده بود آن لحظه در خواب

22

برون آمد سوی شیرین خرامان

نکرد آگه کسی را از غلامان

23

بدو گفت ای پری‌پیکر چه مردی؟

پری گر نیستی اینجا چه گردی؟

24

که شیر اینجا رسد بی‌زور گردد

و گر مار آید اینجا مور گردد

25

چو گلرخ دید در شاپور بشناخت

سبک خود را ز گلگون اندر انداخت

26

عجب در ماند شاپور از سپاسش

فراتر شد که گردد روشناسش

27

نظر چون بر جمال نازنین زد

کله بر آسمان سر بر زمین زد

28

بپرسیدش که چون افتاد رایت؟

که ما را توتیا شد خاک پایت

29

پری‌پیکر نوازشها نمودش

به لفظ مادگان لختی ستودش

30

گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش

حکایت کرد با او قصه خویش

31

از آن شوخی و نادانی نمودن

خجل گشتن پشیمانی فزودن

32

وزان افسانه‌های خام گفتن

سخن چون مرغ بی‌هنگام گفتن

33

نمود آنگه که چون شه بارگی راند

دلم در بند غم یکبارگی ماند

34

چنان در کار خود بیچاره گشتم

که منزل‌ها ز عقل آواره گشتم

35

وزان بیچارگی کردم دلیری

کند وقت ضرورت گور شیری

36

تو دولت بین که تقدیر خداوند

مرا در دست بدخواهی نیفکند

37

چو این برخواسته بر خواست آمد

به حکم راست آمد راست آمد

38

کنون خود را ز تو بی‌بیم کردم

به آمد را به تو تسلیم کردم

39

دو حاجت دارم و در بند آنم

برآور زانکه حاجتمند آنم

40

یکی شه چون طرب را گوش گیرد

جهان آواز نوشانوش گیرد

41

مرا در گوشه‌ای تنها نشانی

نگویی راز من شه را نهانی

42

بدان تا لهو و نازش را ببینم

جمال جان‌نوازش را ببینم

43

دوم حاجت که گر یابد به من راه

به کاوین سوی من بیند شهنشاه

44

گر این معنی بجای آورد خواهی

بکن ترتیب تا ماند سیاهی

45

و گرنه تا ره خود پیش گیرم

سر خویش و سرای خویش گیرم

46

چو روشن گشت بر شاپور کارش

به صد سوگند شد پذرفتگارش

47

بر آخُر بست گلگون را چو شبدیز

در ایوان برد شیرین را چو پرویز

48

دو خرگه داشتی خسرو مهیا

بر آموده به گوهر چون ثریا

49

یکی ظاهر ز بهر باده خوردن

یکی پنهان ز بهر خواب کردن

50

پریرخ را بسان پاره نور

سوی آن خوابگاه آورد شاپور

51

گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست

برون آمد در خرگه فرو بست

52

به بالین شه آمد دل گشاده

به خدمت کردنِ شه دل نهاده

53

زمانی طوف می‌زد گِردِ گلشن

زمانی شمع را می‌کرد روشن

54

ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه

جبین افروخته چون بر فلک ماه

55

ستایش کرد بر شاپور بسیار

که‌ای من خفته و بختم تو بیدار

56

به اقبال تو خوابی خوب دیدم

کز آن شادی به گردون سر کشیدم

57

چنان دیدم که اندر پهن باغی

به دست آوردمی روشن چراغی

58

چراغم را به نور شمع و مهتاب

بکن تعبیر تا چون باشد این خواب؟

59

به تعبیرش زبان بگشاد شاپور

که چشمت روشنی یابد بدان نور

60

به‌روز آرد خدای این تیره شب را

بگیری در کنار آن نوش لب را

61

بدین مژده بیا تا باده نوشیم

زمین را کیمیای لعل پوشیم

62

بیاراییم فردا مجلسی نو

به باده سالخورد و نرگسی نو

63

چو از مشرق بر آید چشمه نور

برانگیزد ز دریا گرد کافور

64

می کافور بو در جام ریزیم

وز این دریا در آن زورق گریزیم

65

رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت

چو نرگس در نشاط این سخن خفت

66

سحرگه چون روان شد مهد خورشید

جهان پوشید زیورهای جمشید

67

برآمد دزدی از مشرق سبک‌دست

عروس صبح را زیور به هم بست

68

بجنبانید مرغان را پر و بال

برآوردند خوبان بانگ خلخال

69

در آمد شهریار از خواب نوشین

دلش خرم شده زان خواب دوشین

70

ز نو فرمود بستن بارگاهی

که با او بود کوهی کم ز کاهی

71

بر آمد نوبتی را سر بر افلاک

نهان شد چشم بد چون گنج در خاک

72

کشیده بارگاهی شصت بر شصت

ستاده خلق بر در دست بر دست

73

به سرهنگان سلطانی حمایل

درو درگه شده زرین شمایل

74

ز هر سو دیلمی گردن به عیوق

فرو هشته کله چون جعد منجوق

75

به دهلیز سراپرده سیاهان

حبش را بسته دامن در سپاهان

76

سیاهان حبش ترکان چینی

چو شب با ماه کرده همنشینی

77

صبا را بود در پایین اورنگ

ز تیغ تنگ‌چشمان رهگذر تنگ

78

طناب نوبتی یک میل در میل

به نوبت بسته بر در پیل در پیل

79

ز گردک‌های دورادور بسته

مه و خورشید چشم از نور بسته

80

در این گردک نشسته خسرو چین

در آن دیگر فتاده شور شیرین

81

بساطی شاهوار افکنده زربفت

که گنجی برد هر بادی کز او رفت

82

ز خاکش باد را گنج روان بود

مگر خود گنجِ بادآورد آن بود

83

منادی جمع کرده همدمان را

برون کرده ز در نامحرمان را

84

نمانده در حریم پادشایی

وشاقی جز غلامان سرایی

85

ادب پرور ندیمانی خردمند

نشسته بر سر کرسی تنی چند

86

نهاده توده توده بر کرانها

ز یاقوت و زمرد نقل دانها

87

به دست هر کسی بر طرفه گنجی

مکلل کرده از عنبر ترنجی

88

ملک را زر دست افشار در مشت

کز افشردن برون می‌شد از انگشت

89

لبالب کرده ساقی جام چون نوش

پیاپی کرده مطرب نغمه در گوش

90

نشسته باربد بربط گرفته

جهان را چون فلک در خط گرفته

91

به دستان دوستان را کیسه پرداز

به زخمه زخم دلها را شفا ساز

92

ز دود دل گره بر عود می‌زد

که عودش بانگ بر داود می‌زد

93

همان نغمه دماغش در جرس داشت

که موسیقار عیسی در نفس داشت

94

ز دلها کرده در مجمر فروزی

به وقت عود سازی عود سوزی

95

چو بر دستان زدی دست شکرریز

به خواب اندر شدی مرغ شب‌آویز

96

بدانسان گوش بربط را بمالید

کز آن مالش دل بر بط بنالید

97

چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

در آورد آفرینش را به آواز

98

نکیسا نام مردی بود چنگی

ندیمی خاص امیری سخت سنگی

99

کز او خوشگوتری در لحن آواز

ندید این چنگ پشت ارغنون ساز

100

ز رود آواز موزون او برآورد

غنا را رسم تقطیع او درآورد

101

نواهایی چنان چالاک می‌زد

که مرغ از درد پر بر خاک می‌زد

102

چنان بر ساختی الحان موزون

که زُهره چرخ می‌زد گرد گردون

103

جز او کافزون شمرد از زهره خود را

ندادی یاریی کس باربد را

104

در آن مجلس که عیش آغاز کردند

به یک جا چنگ و بربط ساز کردند

105

نوای هر دو ساز از بربط و چنگ

به هم در ساخته چون بوی با رنگ

106

ترنمشان خمار از گوش می‌برد

یکی دل داد و دیگر هوش می‌برد

107

به ناله سینه را سوراخ کردند

غلامان را به شه گستاخ کردند

108

ملک فرمود تا یکسر غلامان

برون رفتند چون کبک خرامان

109

مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور

شدند آن دیگران از بارگه دور

110

ستای باربد دستان همی‌زد

به هشیاری ره مستان همی‌زد

111

نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز

فکنده ارغنون را زخمه بر ساز

112

ملک بر هر دو جان انداز کرده

در گنج و در دل باز کرده

113

چو زین خرگاه گردان دور شد شاه

بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه

114

به گرد خرگه آن چشمه نور

طوافی کرد چون پروانه شاپور

115

ز کُنج پرده گفت آن هاتف جان

کز این مطرب یکی را سوی من خوان

116

بدین درگه نشانش ساز در چنگ

که تا بر سوز من بردارد آهنگ

117

به حسب حال من پیش آورد ساز

بگوید آنچه من گویم بدو باز

118

نکیسا را بر آن در برد شاپور

نشاندش یک دو گام از پیشگه دور

119

کز این خرگاه محرم دیده بردوز

سماع خرگهی از وی در آموز

120

نوا بر طرز این خرگاه می‌زن

رهی کاو گویدت آن راه می‌زن

121

از این سو باربد چون بلبل مست

ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست

122

فروغ شمع‌های عنبرآلود

بهشتی بود از آتش باغی از دود

123

نوا بازی کنان در پرده تنگ

غزل گیسوکشان در دامن چنگ

124

به گوش چنگ در ابریشم ساز

فکنده حلقه‌های محرم آواز

125

ملک دل داده تا مطرب چه سازد

کدامین راه و دستان را نوازد

126

نگار خرگهی با مطرب خویش

غم دل گفت کاین برگو میندیش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شباهنگام کاهوی ختن‌گَرد

ز نافِ مشکِ خود خوَر را رسن کرد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 78 - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

اگلی نظم

نکیسا بر طریقی کان صنم خواست

فرو گفت این غزل در پرده راست

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 80 - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور