صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 116 - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

بخش 116 - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت آن سخن‌پرداز شب‌خیز

کزان آمد خلل در کار پرویز

22

که از شب‌ها شبی روشن چو مهتاب

جمال مصطفی را دید در خواب

33

خرامان گشته بر تازی سمندی

مسلسل کرده گیسو چون کمندی

44

به چربی گفت با او کای جوانمرد

ره اسلام گیر از کفر برگرد

55

جوابش داد تا بی‌سر نگردم

ازین آیین که دارم برنگردم

66

سوار تند از آنجا شد روانه

به تندی زد بر او یک تازیانه

77

ز خواب خوش چو خسرو اندر آمد

چو آتش دودی از مغزش بر آمد

88

سه ماه از ترسناکی بود بیمار

نخفتی هیچ شب ز اندوه و تیمار

99

یکی روز از خمار تلخ شد تیز

به خلوت گفت شیرین را که برخیز

1010

بیا تا در جواهر خانه و گنج

ببینیم آنچه از خاطر برد رنج

1111

ز عطر و جوهر و ابریشمینه

بسنجیم آنچه باشد از خزینه

1212

وزان بیمایگان را مایه بخشیم

روان را زین روش پیرایه بخشیم

1313

سوی گنجینه رفتند آن دو هم‌رای

ندیدند از جواهر بر زمین جای

1414

خریطه بر خریطه بسته زنجیر

ز خسرو تا به کیخسرو همی گیر

1515

چهل خانه که او را گنج دان بود

یکی زان آشکارا‌، ده نهان بود

1616

به هر گنجینه‌ای یک یک رسیدند

متاعی را که ظاهر بود دیدند

1717

دگرها را به نُسخت راز جستند

ز گنجور‌ان کلید‌ش باز جستند

1818

کلید و نسخه پیش آورد گنجور

زمین از بار گوهر گشت رنجور

1919

چو شه گنجی که پنهان بود دیدش

همان با قفل هر گنجی کلیدش

2020

کلیدی در میان دید از زر ناب

چو شمعی روشن از بس رونق و تاب

2121

ز مردم باز جست آن گنج را در

که قفل آن کلیدش نیست در بر

2222

نشان دادند و چون آگاه شد شاه

زمین را داد کندن بر نشانگاه

2323

چو خاریدند خاک از سنگ خارا

پدید آمد یکی طاق آشکارا

2424

درو در بسته صندوقی ز مرمر

بر آن صندوق سنگین قفلی از زر

2525

به فرمان شه آن در بر گشادند

درون قفل را بیرون نهادند

2626

طلسمی یافتند از سیم ساده

بر او یک‌پاره لوح از زر نهاده

2727

بر آن لوح زر از سیم سرشته

زر اندر سیم ترکیبی نوشته

2828

طلب کردند پیری کان فرو خواند

شهنشه زان فرو خواندن فرو ماند

2929

چو آن ترکیب را کردند خارش

گزارنده چنین کردش گزارش

3030

که شاهی کاردشیر بابکان بود

به چستی پیشوای چابکان بود

3131

ز راز انجم و گردون خبر داشت

در احکام فلک نیکو نظر داشت

3232

ز هفت اختر چنین آورد بیرون

که در چندین قران از دور گردون

3333

بدین پیکر پدید آید نشانی

در اقلیم عرب صاحب قرانی

3434

سخن گوی و دلیر و خوب کردار

امین و راست عهد و راست گفتار

3535

به معجز گوش مالد اختران را

بدین خاتم بود پیغمبران را

3636

ز ملت‌ها برآرد پادشایی

به شرع او رسد ملت خدایی

3737

کسی را پادشاهی خویش باشد

که حکم شرع او در پیش باشد

3838

بدو باید که دانا بگرود زود

که جنگ او زیان شد‌، صلح او سود

3939

چو شاهنشه در آن صورت نظر کرد

سیاست در دل و جانش اثر کرد

4040

به عینه گفت کاین شکل جهان‌تاب

سواری بود کان شب دید در خواب

4141

چنان در کالبد جوشید جانش

که بیرون ریخت مغز از استخوانش

4242

بپرسید از بریدان جهانگرد

که در گیتی که دیده‌ست اینچنین مرد

4343

همه گفتند کاین تمثال منظور

که دل را دیده بخشد دیده را نور

4444

نماند جز بدان پیغمبر پاک

کزو در کعبه عنبر بوی شد خاک

4545

محمد کایزد از خلقش گزید است

زبانش قفل عالم را کلید است

4646

برون شد شاه از آن گنجینه دلتنگ

از آن گوهر فتاده بر سرش سنگ

4747

چو شیرین دید شه را جوش در مغز

پریشان پیکرش زان پیکر نغز

4848

به شه گفت ای به دانایی و رادی

طراز تاج و تخت کیقبادی

4949

در این پیکر که پیش از ما نهفتند

سخن دانی که بیهوده نگفتند

5050

به چندین سال پیش از ما بدین کار

رصد بستند و کردند این نمودار

5151

چنین پیغمبری صاحب ولایت

کزو پیشینه کردند این ولایت

5252

به خاصه حجتی دارد الهی

دهد بر دین او حجت گواهی

5353

ره و رسمی چنین بازی نباشد

بر او جای سرافرازی نباشد

5454

اگر بر دین او رغبت کند شاه

نماند خار و خاشاکش درین راه

5555

ز باد افراه ایزد رسته گردد

به اقبال ابد پیوسته گردد

5656

بر او نام نکو‌خواهی بمانَد

همان در نسل او شاهی بماند

5757

به شیرین گفت خسرو راست گویی

بدین حجت اثر پیداست گویی

5858

ولی ز آنجا که یزدان آفرید است

نیاکان مرا ملت پدید است

5959

ره و رسم نیاکان چون گذارم

ز شاهان گذشته شرم دارم

6060

دلم خواهد ولی بختم نسازد

نو آیین آنکه بخت او را نوازد

6161

در آن دوران که دولت رام او بود

ز مشرق تا به مغرب نام او بود

6262

رسول ما به حجت‌های قاهر

نبوت در جهان می‌کرد ظاهر

6363

گهی می‌کرد مه را خرقه‌سازی

گهی مه کرد با مه خرقه‌بازی

6464

گهی با سنگ خارا راز می‌گفت

گهی سنگش حکایت باز می‌گفت

6565

شکوهش کوه را بنیاد می‌کند

بروت خاک را چون باد می‌کند

6666

عطایش گنج را ناچیز می‌کرد

نسیمش گنج‌بخشی نیز می‌کرد

6767

خلایق را ز دعوت جام می‌داد

به‌هر کشور صلای عام می‌داد

6868

بفرمود از عطا عطری سرشتن

بنام هر کسی حرزی نوشتن

6969

حبش را تازه کرد از خط جمالی

عجم را بر کشید از نقطه خالی

7070

چو از نقش نجاشی باز پرداخت

به مهر نام خسرونامه‌ای ساخت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ببین ای هفت ساله قره‌العین

مقام خویشتن در قاب قوسین

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 115 - در نصیحت فرزند خود محمد گوید

اگلی نظم

خداوندی که خلاق‌الوجود است

وجودش تا ابد فیاض جود است

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 117 - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور