صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 117 - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

بخش 117 - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خداوندی که خلاق‌الوجود است

وجودش تا ابد فیاض جود است

22

قدیمی که‌اولش مطلع ندارد

حکیمی که‌آخر‌ش مقطع ندارد

33

تصرف با صفاتش لب بدوزد

خرد گر دم زند حالی بسوزد

44

اگر هر زاهدی کاندر جهان‌ست

به دوزخ در کشد حکمش روان‌ست

55

و گر هر عاصی‌یی کاو هست غمناک

فرستد در بهشت‌، از کیستش باک‌؟

66

خداوندیش را علت سبب نیست

ده و گیر از خداوندان عجب نیست

77

به یک پشه کشد پیل افسری را

به موری بر دهد پیغمبری را

88

ز سیمرغی بَرَد قلاب کاری

دهد پروانه‌ای را قلب داری

99

سپاس او را کن ار صاحب سپاسی

شناسایی بس آن کاو را شناسی

1010

ز هر یادی که بی‌او‌، لب بگردان

ز هرچ آن نیست او‌، مذهب بگردان

1111

به‌هر دعوی که بنمایی اله اوست

به‌هر معنی که خواهی پادشاه اوست

1212

ز قدرت در‌گذر قدرت قضا راست

تو فرمان‌رانی و فرمان خدا راست

1313

خدایی ناید از مشتی پرستار

خدایی را خدا آمد سزاوار

1414

تو ای عاجز که خسرو نام داری

و گر کیخسروی صد جام داری

1515

چو مخلوقی نه آخر مرد خواهی؟

ز دست مرگ جان چون برد خواهی‌؟

1616

که می‌داند که مشتی خاک محبوس‌؟

چه در سر دارد از نیرنگ و ناموس‌؟

1717

اگر بی مرگ بودی پادشایی

بسا دعوی که رفتی در خدایی

1818

مبین در خود که خود بین را بصر نیست

خدا‌بین شو که خود دیدن هنر نیست

1919

ز خود بگذر که در قانون مقدار

حساب آفرینش هست بسیار

2020

زمین از آفرینش هست گردی

وز او این ربع مسکون آبخوردی

2121

عراق از ربع مسکون است بهری

وزان بهره مداین هست شهری

2222

در آن شهر آدمی باشد به‌هر باب

تویی زان آدمی یک شخص در خواب

2323

قیاسی باز گیر از راه بینش

حد و مقدار خود از آفرینش

2424

ببین تا پیش تعظیم الهی

چه دارد آفرینش جز تباهی

2525

به ترکیبی کز این سان پایمال است

خداوندی طلب کردن محال است

2626

گواهی ده که عالم را خدایی‌ست

نه بر جای و نه حاجتمند جایی‌ست

2727

خدایی که‌آدمی را سروری داد

مرا بر آدمی پیغمبری داد

2828

ز طبع آتش پرستیدن جدا کن

بهشت شرع بین دوزخ رها کن

2929

چو طاووسان تماشا کن درین باغ

چو پروانه رها کن آتشین داغ

3030

مجوسی را مجس پردود باشد

کسی که‌آتش کند نمرود باشد

3131

در آتش مانده‌ای وین هست ناخوش

مسلمان شو مسلم گرد از آتش

3232

چو نامه ختم شد صاحب نوردش

به عنوان محمد ختم کردش

3333

به دست قاصدی جلد و سبک‌خیز

فرستاد آن وثیقت سوی پرویز

3434

چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو

بجوشید از سیاست خون خسرو

3535

به هر حرفی کز آن منشور برخواند

چو افیون خورده مخمور درماند

3636

ز تیزی گشت هر مویش سنانی

ز گرمی هر رگش آتش‌فشانی

3737

چو عنوان گاه عالم تاب را دید

تو گفتی سگ‌گزیده آب را دید

3838

خطی دید از سواد هیبت‌انگیز

نوشته کز محمد سوی پرویز

3939

غرور پادشاهی بردش از راه

که گستاخی که یارد با چو من شاه

4040

که‌را زهره که با این احترامم

نویسد نام خود بالای نامم

4141

رخ از سرخی چو آتشگاه خود کرد

ز خشم اندیشه بد کرد و بد کرد

4242

درید آن نامه گردن‌شکن را

نه نامه بلکه نام خویشتن را

4343

فرستاده چو دید آن خشمناکی

به رجعت پای خود را کرد خاکی

4444

از آن آتش که آن دود تهی داد

چراغ آگهان را آگهی داد

4545

ز گرمی آن چراغ گردن‌افراز

دعا را داد چون پروانه پرواز

4646

عجم را زان دعا کسری برافتاد

کلاه از تارک کسری در افتاد

4747

ز معجزهای شرع مصطفایی

بر او آشفته گشت آن پادشایی

4848

سریرش را سپهر از زیر برداشت

پسر در کشتنش شمشیر برداشت

4949

بر آمد ناگه از گردون طراقی

ز ایوانش فرو افتاد طاقی

5050

پلی بر دجله ز آهن بود بسته

در آمد سیل و آن پل شد گسسته

5151

پدید آمد سمومی آتش‌انگیز

نه گلگون ماند بر آخور نه شبدیز

5252

تبه شد لشگرش در حرب ذیقار

عقابش را کبوتر زد به منقار

5353

در آمد مردی از در چوب در دست

به خشم آن چون را بگرفت و بشکست

5454

بدو گفتا من آن پولاد دستم

که دینت را بدین خواری شکستم

5555

در آن دولت ز معجزهای مختار

بسی عبرت چنین آمد پدیدار

5656

تو آن سنگین‌دلان را بین که دیدند

به تأیید الهی نگرویدند

5757

اگر چه شمع دین دودی ندارد

چو چشم اعمی بود سودی ندارد

5858

هدایت چون بدینسان راند آیت

بدان ماندند محروم از عنایت

5959

زهی پیغمبری کز بیم و امید

قلم راند بر افریدون و جمشید

6060

زهی گردن‌کشی کز بیم تاجش

کشد هر گردنی طوق خراجش

6161

زهی ترکی که میر هفت خیل است

ز ماهی تا به ماه او را طفیل است

6262

زهی بدری که او در خاک خفته است

زمین تا آسمان نورش گرفته است

6363

زهی سلطان سواری که‌آفرینش

ز خاک او کشد طغرای بینش

6464

زهی سر خیل سرهنگان اسرار

سخن را تا قیامت نوبتی‌دار

6565

سحرگه پنج نوبت کوفت در خاک

شبانگه چار بالش زد بر افلاک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن سخن‌پرداز شب‌خیز

کزان آمد خلل در کار پرویز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 116 - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

اگلی نظم

شبی رخ تافته زین دیر فانی

به خلوت در سرای ام هانی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 118 - معراج پیغمبر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور