صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

22

من بینوا را به آن یک نوا

گرامی کن و گرم‌تر کن هوا

33

گزین فیلسوف جهان‌آزما‌ی

سخن را چنین کرد برقع‌گشا‌ی

44

که قبطی زنی بود در مُلک شام

ز میری پدر ماریه‌اش کرده نام

55

بسی قلعهٔ نامور داشته

ز بیداد بد‌خواه بگذاشته

66

بدو گشته بدخواه او چیره‌دست

به کارش درآورده گیتی شکست

77

چو کارش ز دشمن به جان آمده

به درگاه شاه‌ِ جهان آمده

88

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش

شود خرم از ملک آباد خویش

99

به دُستورِ شه برد خود را پناه

بدان داوری گشت ازو دادخواه

1010

چو دیدش که دُستورِ دانش‌پژوه

دهد درس دانش به چندین گروه

1111

از آن دادخواهی هراسان شده

بر او دانش‌آموز‌ی آسان شده

1212

دل از قصهٔ داد و بیداد شست

به تعلیم دانش کمر بست چست

1313

به خدمت‌گر‌ی پیش دانای دهر

پرستنده‌ای گشت گستاخ بهر

1414

ز دیگر کنیزان پایین پرست

جز او کس نشد محرم آب دست

1515

ز پرهیزگار‌ی که بود استاد

نظر بست هر گه که او رخ گشاد

1616

ز دستی چنان کاب از او می‌چکید

جز آبی که بر دستش آمد ندید

1717

چو زن دید که‌استاد پرهیزگار

ز کافور او گشت کافور‌خوار

1818

ز میلی که باشد زنان را به مرد

هوای دلش گشت یکباره سرد

1919

منش داد در دانش آموختن

به سامان شد از دانش اندوختن

2020

ارسطو‌ی دانا بدان دلنواز

در دانش خویش بگشاد باز

2121

بسی دُر بر آن دُر ناسفته سفت

بسی گفتنی‌های ناگفته گفت

2222

از آن علم که‌آسان نیاید به‌ دست

یکایک خبر دادش از هرچه هست

2323

زن دانش‌آموز دانش سرشت

چو لوحی ز هر دانشی درنبشت

2424

سوی کشور خویشتن کرد رای

که رسم نیا را بیارد به جای

2525

بدان داوری دستگاهی نداشت

به آیین خود برگ راهی نداشت

2626

چو دُستورِ دانا چنین دید کار

که بی گنج نتوان شدن شهریار

2727

بر آن جوهر انداخت اکسیر زر

به اکسیر خود کردش اکسیرگر

2828

بدان کیمیا ماریه میر گشت

لقب‌نامهٔ علم اکسیر گشت

2929

چو از دانش خویش دُستورِ شاه

به گنجی چنان دادش آن دستگاه

3030

به دستوری شه سوی کشور‌ش

فرستاد با گنج و با لشگر‌ش

3131

شتابنده چون سوی کشور شتافت

به آهستگی مملکت بازیافت

3232

چنان گشت مستغنی از ساو و باج

که برداشت از کشور خود خراج

3333

به اکسیر‌کار‌ی چنان شد تمام

که کردی زر پخته از سیم خام

3434

ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد

در گنج بر خاکیان باز کرد

3535

چه زر در ترازو‌ی آن کس چه سنگ

که آرد زر بی‌ترازو به چنگ

3636

ز لشگرگهش کس نیامد به‌ دست

که بر بارگی نعلی از زر نبست

3737

به درگاه او هر که سر داشتی

اگر خر بدی زینِ زر داشتی

3838

ز بس زر که بر زیور انباشتند

سگان را به زنجیر زر داشتند

3939

گروهی حکیمان دانش پرست

ز اسباب دنیا شده تنگدست

4040

از آن گنج پنهان خبر یافتند

به دیدار گنجینه بشتافتند

4141

نمودند خواهش بدان کان گنج

که درویشی آورد ما را به رنج

4242

ندانیم چون دیگران پیشه‌ای

مگر در جهان کردن اندیشه‌ای

4343

ز کسب جهان دامن افشانده‌ایم

به قوت یکی روز درمانده‌ایم

4444

تواند که بانوی عاجز نواز

گشاید به ما بر، درِ گنج باز

4545

درآموزد از رای و تدبیر خویش

به ما چیزی از علم اکسیر خویش

4646

جهان را چنین گنج گوهر بسی‌ست

کلید در گنج با هر کسی‌ست

4747

مگر قوت را چاره سازی کنیم

ز خلق جهان بی نیازی کنیم

4848

زن کار پیرا‌ی روشن ضمیر

بدان خواسته گشت خواهش‌پذیر

4949

یکی منظر‌ی بود با آب و رنگ

مقرنس برآورده از خاره سنگ

5050

عروسانه برشد بر‌ آن جلوه‌گاه

پرند‌ی سیه بسته بر گرد ماه

5151

برآموده چون نرگس و مشک و بید

به موی سیه مهره‌های سپید

5252

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند

در آن مهره آورده با پیچ و بند

5353

به نظارگان گفت گیسو‌ی من

ببینید در طاق ابرو‌ی من

5454

نمودار اکسیر پنهانی‌ام

ببینید در صبح پیشانی‌ام

5555

نیوشندگان را در آن داوری

غلط شد زبان ز‌آن زبان‌آور‌ی

5656

یکی گفت اشارت بدان مهره بود

که شفاف و تابنده چون زهره بود

5757

یکی راز پوشیده از موی جست

که آن مهره با موی دید از نخست

5858

گرفتند هر یک پی آن پیشه را

خلافی پدید آمد اندیشه را

5959

از آن قصه هر یک دمی می‌شمرد

به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

6060

دگر روز خواهش برآراستند

در آن باب فصلی دگر خواستند

6161

پری‌رو‌ی بر طاق منظر نشست

نشاند آن تنی چند را زیر دست

6262

سخن راند از گنج درخواسته

چو سربسته گنجی برآراسته

6363

حدیث سر کوه و مردم گیا

که سازند از او زیرکان کیمیا

6464

همان سنگ اعظم که کان زرست

سخن بین که چون کیمیا پرورست

6565

به پوشیدگی کرد رمز‌ی پدید

در او آهنین قفل زرین کلید

6666

به دانا رسید این سخن گنج یافت

به نادان رسید انده و رنج یافت

6767

گر آن کیمیا را گهر در گیا‌ست

گیای قلم گوهر کیمیاست

6868

از آن کیمیا با همه چربدست

دریغی نه چندانکه خواهند هست

6969

کسی را بود کیمیا در نورد

که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد

7070

شنیدم خراسانی‌یی بود چست

به بغداد شد چون شدش کار سست

7171

دمی چند بر کار کرد ای شگفت

خراسانی آمد دمش در گرفت

7272

از آن دم که اهل خراسان کنند

به بغدادیان بازی آسان کنند

7373

هزار‌ش عدد بود مصری چو موم

زری که‌آنچنان زر نباشد به روم

7474

به سوهان یکایک همه خُرد سود

بر آمیختش با گِل سرخ زود

7575

وزان سرخ گِل مهره‌ای چند ساخت

به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت

7676

به عطار‌ی آن مهره‌ها برشمرد

به مُهر خود آن مهره او را سپرد

7777

که این مهره در حُقه‌ای نِه به‌راز

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

7878

به دینار‌ی این بر تو بفروختم

وزو کیسه سود بردوختم

7979

چو وقت آید این را که داری به‌رنج

به ده بازخرم زهی کان گنج

8080

بپرسید عطار کاین را چه نام

بگفتا طبریک سخن شد تمام

8181

ز دکان عطار چون بازگشت

به افسون‌گر‌ی کیمیا‌ساز گشت

8282

به دارالخلافه خبر باز داد

که اکسیر‌ی‌یی آمده‌ست اوستاد

8383

منم واصل کیمیا در نهفت

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

8484

عمل‌های من چون درآید به کار

یکی ده کند ده صد و صد هزار

8585

درستی صدم داد باید نخست

که گردد هزار از من آن صد درست

8686

همان استوار‌ان مردم شناس

به من برگمارند و دارند پاس

8787

گر آید ز من دستکار‌ی شگرف

نیارند با من در این کار حرف

8888

وگر خواهم از راستی درگذشت

ز من خون و سر وز شما تیغ و تشت

8989

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

به عشوه زری داد و زرقی خرید

9090

به افسون روباهی آن شیر‌مرد

زر پخته را بر می خام خورد

9191

چو ده گانه‌ای ماند ازان زر به جای

در آن دستکاری بیفشرد پای

9292

یکی کوره‌ای ساخت چون زرگر‌ان

ز هر دارویی کرد چیزی در‌ آن

9393

فرستاد در شهر بالا و پست

طبریک طلب کرد و نامد به‌ دست

9494

هم آخر رقیبان آن کارگاه

به عطار پیشینه بردند راه

9595

گِل سرخ او را به دینار زرد

خریدند و بردند نزدیک مرد

9696

خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد

نمود آشکارا یکی دستبرد

9797

به کوره درافکند و آتش دمید

به جا ماند زر و‌آن دگرها رمید

9898

سبیکه فرو ریخت در نای تنگ

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

9999

به گوش خلیفه رسید این سخن

که نقد نو آمد ز کان کهن

100100

زری دید با سود همره شده

در‌ آن کدخدایی یکی ده شده

101101

به امید گنجی چنان گوهری

بسی کرد با او نوازش‌گری

102102

از آن مغربی زر مصری عیار

فرستاد نزدیک او ده هزار

103103

که این را به کار آور ای نیک‌رای

که من حق آن با تو آرم به جای

104104

کشند استوار‌ان ما از تو دست

که نزدیک ما استواریت هست

105105

دران آزمایش چو چُست آمدی

به میزان معنی درست آمدی

106106

خراسانی آن گنج بستد به ناز

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

107107

گریزان ره خانه را پی گرفت

شبی چند با عاملان می گرفت

108108

بخفت و به خفتن بخسباندشان

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

109109

ستور‌ان تازی غلامان کار

به اندازه بخرید و بر بست بار

110110

به راهی که دیده نشانش ندید

چنان شد که کس در جهانش ندید

111111

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

112112

حدیث طبریک به یاد آمدش

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

113113

خبر بازجست از طبریک فروش

بخندید کان طنز‌ش آمد به گوش

114114

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

بیاموز معنی و معنیش گیر

115115

هر افسون کز افسونگر‌ی بشنوی

نگر تا به افسون او نگروی

116116

در این داوری هیچکس دم نزد

که در بازی کیمیا کم نزد

117117

سکندر به یونان خبردار شد

که بر گنج زر ماریه مار شد

118118

به شه باز گفتند کان ماده شیر

به صید افکنی گشت خواهد دلیر

119119

زنی کاردان‌ست و سامان شناس

نداند کسی سیم او را قیاس

120120

ز پوشیده گنجی خبر داشته‌ست

به آن گنج گیتی بینباشته‌ست

121121

به افسونگری سنگ را زر کند

صدف ریزه را لؤلؤ تر کند

122122

از آن بیشتر گنج زر ساخته‌ست

که قارون به خاک اندر انداخته‌ست

123123

گرش سر نبرد سر تیغ شاه

جهان زود گیرد به گنج و سپاه

124124

سپاه آورد دشمنان را به رنج

سپاهی نگردد مگر گرد گنج

125125

به آزار او شه شتابنده گشت

ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

126126

به تدبیر آن شد کزان جان پاک

به تدبیر دشمن برآرد هلاک

127127

چو از آتش خشم شاهنشهی

به دُستورِ دانا رسید آگهی

128128

بسیچید بر خدمت شهریار

بسی چربی آورد با او به کار

129129

که آن زن زنی پارسا گوهر‌ست

جهانجو‌ی را کمترین چاکر‌ست

130130

کمر بستهٔ توست در ملک شام

به گوهر کنیز و به خدمت غلام

131131

بسی گشت چون چاکران گرد من

به چندین هنر گشت شاگرد من

132132

منش دل به دانش برافروختم

نهانی در او چیزی آموختم

133133

که چندان به دست آرد از برگ و ساز

که گردد ز خلق جهان بی نیاز

134134

بر او طالعی دیدم آراسته

خبر داده از گنج و از خواسته

135135

جز او هر‌که این صنعت آرد به‌ کار

جوی نارد از گنج او در شمار

136136

به هشیاری طالع مال سنج

بجز ماریه کس نشد مارِ گنج

137137

کنون کان کفایت به دست آمدش

به جای نیاکان نشست آمدش

138138

چو شه پوزش رای دُستور یافت

دل خویش از آن داوری دور یافت

139139

چو دُستور گرد از دل شه ربود

سوی ماریه کس فرستاد زود

140140

بفرمود تا عذر شاه آورد

همان قاصد‌ی سر به راه آورد

141141

زن کاردان چون شنید این سخن

گشاد از زر تازه گنج کهن

142142

فرستاده‌ای را برآراست کار

فرستاد گنجی سوی شهریار

143143

که چندین ترازوی گنجینه‌سنج

به یکجای چندان ندیده‌ست گنج

144144

چو بر گنج دادن دلش راه برد

هلاک از خود و کینه از شاه برد

145145

درم دادن آتش کُشد کینه را

نشانَد ز دل خشم دیرینه را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مُغَنّی یکی نغمه بنواز زود

کز اندیشه در مغزم افتاد دود

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 11 - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

اگلی نظم

مغنی بیار آن نوای غریب

نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 13 - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور