صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

2

من بینوا را به آن یک نوا

گرامی کن و گرم‌تر کن هوا

3

گزین فیلسوف جهان‌آزما‌ی

سخن را چنین کرد برقع‌گشا‌ی

4

که قبطی زنی بود در مُلک شام

ز میری پدر ماریه‌اش کرده نام

5

بسی قلعهٔ نامور داشته

ز بیداد بد‌خواه بگذاشته

6

بدو گشته بدخواه او چیره‌دست

به کارش درآورده گیتی شکست

7

چو کارش ز دشمن به جان آمده

به درگاه شاه‌ِ جهان آمده

8

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش

شود خرم از ملک آباد خویش

9

به دُستورِ شه برد خود را پناه

بدان داوری گشت ازو دادخواه

10

چو دیدش که دُستورِ دانش‌پژوه

دهد درس دانش به چندین گروه

11

از آن دادخواهی هراسان شده

بر او دانش‌آموز‌ی آسان شده

12

دل از قصهٔ داد و بیداد شست

به تعلیم دانش کمر بست چست

13

به خدمت‌گر‌ی پیش دانای دهر

پرستنده‌ای گشت گستاخ بهر

14

ز دیگر کنیزان پایین پرست

جز او کس نشد محرم آب دست

15

ز پرهیزگار‌ی که بود استاد

نظر بست هر گه که او رخ گشاد

16

ز دستی چنان کاب از او می‌چکید

جز آبی که بر دستش آمد ندید

17

چو زن دید که‌استاد پرهیزگار

ز کافور او گشت کافور‌خوار

18

ز میلی که باشد زنان را به مرد

هوای دلش گشت یکباره سرد

19

منش داد در دانش آموختن

به سامان شد از دانش اندوختن

20

ارسطو‌ی دانا بدان دلنواز

در دانش خویش بگشاد باز

21

بسی دُر بر آن دُر ناسفته سفت

بسی گفتنی‌های ناگفته گفت

22

از آن علم که‌آسان نیاید به‌ دست

یکایک خبر دادش از هرچه هست

23

زن دانش‌آموز دانش سرشت

چو لوحی ز هر دانشی درنبشت

24

سوی کشور خویشتن کرد رای

که رسم نیا را بیارد به جای

25

بدان داوری دستگاهی نداشت

به آیین خود برگ راهی نداشت

26

چو دُستورِ دانا چنین دید کار

که بی گنج نتوان شدن شهریار

27

بر آن جوهر انداخت اکسیر زر

به اکسیر خود کردش اکسیرگر

28

بدان کیمیا ماریه میر گشت

لقب‌نامهٔ علم اکسیر گشت

29

چو از دانش خویش دُستورِ شاه

به گنجی چنان دادش آن دستگاه

30

به دستوری شه سوی کشور‌ش

فرستاد با گنج و با لشگر‌ش

31

شتابنده چون سوی کشور شتافت

به آهستگی مملکت بازیافت

32

چنان گشت مستغنی از ساو و باج

که برداشت از کشور خود خراج

33

به اکسیر‌کار‌ی چنان شد تمام

که کردی زر پخته از سیم خام

34

ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد

در گنج بر خاکیان باز کرد

35

چه زر در ترازو‌ی آن کس چه سنگ

که آرد زر بی‌ترازو به چنگ

36

ز لشگرگهش کس نیامد به‌ دست

که بر بارگی نعلی از زر نبست

37

به درگاه او هر که سر داشتی

اگر خر بدی زینِ زر داشتی

38

ز بس زر که بر زیور انباشتند

سگان را به زنجیر زر داشتند

39

گروهی حکیمان دانش پرست

ز اسباب دنیا شده تنگدست

40

از آن گنج پنهان خبر یافتند

به دیدار گنجینه بشتافتند

41

نمودند خواهش بدان کان گنج

که درویشی آورد ما را به رنج

42

ندانیم چون دیگران پیشه‌ای

مگر در جهان کردن اندیشه‌ای

43

ز کسب جهان دامن افشانده‌ایم

به قوت یکی روز درمانده‌ایم

44

تواند که بانوی عاجز نواز

گشاید به ما بر، درِ گنج باز

45

درآموزد از رای و تدبیر خویش

به ما چیزی از علم اکسیر خویش

46

جهان را چنین گنج گوهر بسی‌ست

کلید در گنج با هر کسی‌ست

47

مگر قوت را چاره سازی کنیم

ز خلق جهان بی نیازی کنیم

48

زن کار پیرا‌ی روشن ضمیر

بدان خواسته گشت خواهش‌پذیر

49

یکی منظر‌ی بود با آب و رنگ

مقرنس برآورده از خاره سنگ

50

عروسانه برشد بر‌ آن جلوه‌گاه

پرند‌ی سیه بسته بر گرد ماه

51

برآموده چون نرگس و مشک و بید

به موی سیه مهره‌های سپید

52

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند

در آن مهره آورده با پیچ و بند

53

به نظارگان گفت گیسو‌ی من

ببینید در طاق ابرو‌ی من

54

نمودار اکسیر پنهانی‌ام

ببینید در صبح پیشانی‌ام

55

نیوشندگان را در آن داوری

غلط شد زبان ز‌آن زبان‌آور‌ی

56

یکی گفت اشارت بدان مهره بود

که شفاف و تابنده چون زهره بود

57

یکی راز پوشیده از موی جست

که آن مهره با موی دید از نخست

58

گرفتند هر یک پی آن پیشه را

خلافی پدید آمد اندیشه را

59

از آن قصه هر یک دمی می‌شمرد

به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

60

دگر روز خواهش برآراستند

در آن باب فصلی دگر خواستند

61

پری‌رو‌ی بر طاق منظر نشست

نشاند آن تنی چند را زیر دست

62

سخن راند از گنج درخواسته

چو سربسته گنجی برآراسته

63

حدیث سر کوه و مردم گیا

که سازند از او زیرکان کیمیا

64

همان سنگ اعظم که کان زرست

سخن بین که چون کیمیا پرورست

65

به پوشیدگی کرد رمز‌ی پدید

در او آهنین قفل زرین کلید

66

به دانا رسید این سخن گنج یافت

به نادان رسید انده و رنج یافت

67

گر آن کیمیا را گهر در گیا‌ست

گیای قلم گوهر کیمیاست

68

از آن کیمیا با همه چربدست

دریغی نه چندانکه خواهند هست

69

کسی را بود کیمیا در نورد

که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد

70

شنیدم خراسانی‌یی بود چست

به بغداد شد چون شدش کار سست

71

دمی چند بر کار کرد ای شگفت

خراسانی آمد دمش در گرفت

72

از آن دم که اهل خراسان کنند

به بغدادیان بازی آسان کنند

73

هزار‌ش عدد بود مصری چو موم

زری که‌آنچنان زر نباشد به روم

74

به سوهان یکایک همه خُرد سود

بر آمیختش با گِل سرخ زود

75

وزان سرخ گِل مهره‌ای چند ساخت

به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت

76

به عطار‌ی آن مهره‌ها برشمرد

به مُهر خود آن مهره او را سپرد

77

که این مهره در حُقه‌ای نِه به‌راز

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

78

به دینار‌ی این بر تو بفروختم

وزو کیسه سود بردوختم

79

چو وقت آید این را که داری به‌رنج

به ده بازخرم زهی کان گنج

80

بپرسید عطار کاین را چه نام

بگفتا طبریک سخن شد تمام

81

ز دکان عطار چون بازگشت

به افسون‌گر‌ی کیمیا‌ساز گشت

82

به دارالخلافه خبر باز داد

که اکسیر‌ی‌یی آمده‌ست اوستاد

83

منم واصل کیمیا در نهفت

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

84

عمل‌های من چون درآید به کار

یکی ده کند ده صد و صد هزار

85

درستی صدم داد باید نخست

که گردد هزار از من آن صد درست

86

همان استوار‌ان مردم شناس

به من برگمارند و دارند پاس

87

گر آید ز من دستکار‌ی شگرف

نیارند با من در این کار حرف

88

وگر خواهم از راستی درگذشت

ز من خون و سر وز شما تیغ و تشت

89

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

به عشوه زری داد و زرقی خرید

90

به افسون روباهی آن شیر‌مرد

زر پخته را بر می خام خورد

91

چو ده گانه‌ای ماند ازان زر به جای

در آن دستکاری بیفشرد پای

92

یکی کوره‌ای ساخت چون زرگر‌ان

ز هر دارویی کرد چیزی در‌ آن

93

فرستاد در شهر بالا و پست

طبریک طلب کرد و نامد به‌ دست

94

هم آخر رقیبان آن کارگاه

به عطار پیشینه بردند راه

95

گِل سرخ او را به دینار زرد

خریدند و بردند نزدیک مرد

96

خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد

نمود آشکارا یکی دستبرد

97

به کوره درافکند و آتش دمید

به جا ماند زر و‌آن دگرها رمید

98

سبیکه فرو ریخت در نای تنگ

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

99

به گوش خلیفه رسید این سخن

که نقد نو آمد ز کان کهن

100

زری دید با سود همره شده

در‌ آن کدخدایی یکی ده شده

101

به امید گنجی چنان گوهری

بسی کرد با او نوازش‌گری

102

از آن مغربی زر مصری عیار

فرستاد نزدیک او ده هزار

103

که این را به کار آور ای نیک‌رای

که من حق آن با تو آرم به جای

104

کشند استوار‌ان ما از تو دست

که نزدیک ما استواریت هست

105

دران آزمایش چو چُست آمدی

به میزان معنی درست آمدی

106

خراسانی آن گنج بستد به ناز

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

107

گریزان ره خانه را پی گرفت

شبی چند با عاملان می گرفت

108

بخفت و به خفتن بخسباندشان

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

109

ستور‌ان تازی غلامان کار

به اندازه بخرید و بر بست بار

110

به راهی که دیده نشانش ندید

چنان شد که کس در جهانش ندید

111

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

112

حدیث طبریک به یاد آمدش

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

113

خبر بازجست از طبریک فروش

بخندید کان طنز‌ش آمد به گوش

114

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

بیاموز معنی و معنیش گیر

115

هر افسون کز افسونگر‌ی بشنوی

نگر تا به افسون او نگروی

116

در این داوری هیچکس دم نزد

که در بازی کیمیا کم نزد

117

سکندر به یونان خبردار شد

که بر گنج زر ماریه مار شد

118

به شه باز گفتند کان ماده شیر

به صید افکنی گشت خواهد دلیر

119

زنی کاردان‌ست و سامان شناس

نداند کسی سیم او را قیاس

120

ز پوشیده گنجی خبر داشته‌ست

به آن گنج گیتی بینباشته‌ست

121

به افسونگری سنگ را زر کند

صدف ریزه را لؤلؤ تر کند

122

از آن بیشتر گنج زر ساخته‌ست

که قارون به خاک اندر انداخته‌ست

123

گرش سر نبرد سر تیغ شاه

جهان زود گیرد به گنج و سپاه

124

سپاه آورد دشمنان را به رنج

سپاهی نگردد مگر گرد گنج

125

به آزار او شه شتابنده گشت

ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

126

به تدبیر آن شد کزان جان پاک

به تدبیر دشمن برآرد هلاک

127

چو از آتش خشم شاهنشهی

به دُستورِ دانا رسید آگهی

128

بسیچید بر خدمت شهریار

بسی چربی آورد با او به کار

129

که آن زن زنی پارسا گوهر‌ست

جهانجو‌ی را کمترین چاکر‌ست

130

کمر بستهٔ توست در ملک شام

به گوهر کنیز و به خدمت غلام

131

بسی گشت چون چاکران گرد من

به چندین هنر گشت شاگرد من

132

منش دل به دانش برافروختم

نهانی در او چیزی آموختم

133

که چندان به دست آرد از برگ و ساز

که گردد ز خلق جهان بی نیاز

134

بر او طالعی دیدم آراسته

خبر داده از گنج و از خواسته

135

جز او هر‌که این صنعت آرد به‌ کار

جوی نارد از گنج او در شمار

136

به هشیاری طالع مال سنج

بجز ماریه کس نشد مارِ گنج

137

کنون کان کفایت به دست آمدش

به جای نیاکان نشست آمدش

138

چو شه پوزش رای دُستور یافت

دل خویش از آن داوری دور یافت

139

چو دُستور گرد از دل شه ربود

سوی ماریه کس فرستاد زود

140

بفرمود تا عذر شاه آورد

همان قاصد‌ی سر به راه آورد

141

زن کاردان چون شنید این سخن

گشاد از زر تازه گنج کهن

142

فرستاده‌ای را برآراست کار

فرستاد گنجی سوی شهریار

143

که چندین ترازوی گنجینه‌سنج

به یکجای چندان ندیده‌ست گنج

144

چو بر گنج دادن دلش راه برد

هلاک از خود و کینه از شاه برد

145

درم دادن آتش کُشد کینه را

نشانَد ز دل خشم دیرینه را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مُغَنّی یکی نغمه بنواز زود

کز اندیشه در مغزم افتاد دود

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 11 - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

اگلی نظم

مغنی بیار آن نوای غریب

نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 13 - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور