صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 11 - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

بخش 11 - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مُغَنّی یکی نغمه بنواز زود

کز اندیشه در مغزم افتاد دود

22

چنان برکش آن نغمهٔ نغز را

که ساکن کنی در سر این مغز را

33

هم از فیلسوفانِ آن مرز و بوم

چنین گفت پیری ز پیرانِ روم

44

که بود از ندیمانِ خسروخَرام

هنرپیشه‌ای ارشمیدس به نام

55

ز یونانیان محتشم‌زاده‌ای

ندیده چو او گیتی آزاده‌ای

66

خزینه بسی داشت خوبی بسی

به یونان نبُد خوبتر زو کسی

77

خردمند و با رای و فرهنگ و هوش

به تعلیمِ دانا گشاینده‌گوش

88

ارسطوش فرزندِ خود نام کرد

به تعلیمِ او خانه بدرام کرد

99

سکندر بدو داد دیوانِ خاص

کزو دید غم‌خوارگان را خلاص

1010

کنیزی که خاقان بدو داده بود

به روس آن همه رزمش افتاده بود

1111

بدان خوبرویِ هنرپیشه داد

هنرپیشه را دل به اندیشه داد

1212

چو صیّاد را آهو آمد به دست

نشد سیر از آن آهویِ شیرمست

1313

بدان ترکِ چینی چنان دل سپرد

که هندویِ غم رختش از خانه برد

1414

ز مشغولیِ او بسی روزگار

نیامد به تعلیم آموزگار

1515

سراینده‌استاد را روز درس

ز تعلیمِ او در دل افتاد ترس

1616

که گویی چه ره زد هنرپیشه را

چه شورید در مغزش اندیشه را

1717

به تعلیمِ او بود شاگرد صد

که آموختندی ازو نیک و بد

1818

اگر ارشمیدس نبودی بجای

نود نُه بُدندی بدو رهنمای

1919

سراینده را بسته گشتی سخن

کزان سکّه نو بود نقشِ کهن

2020

و گر بودی او یک تنه یادگیر

سخن‌گوی را برگشادی ضمیر

2121

نیوشنده یک تن که بخرد بوَد

ز نابخردان بهتر از صد بوَد

2222

هنرپیشه را پیش‌خواند اوستاد

که چونست کز ما نیاری تو یاد

2323

چه مشغولی از دانشت بازداشت

به بی‌دانشی عمر نتوان گذاشت

2424

چنین بازداد ارشمیدس جواب

که بر تشنهٔ راه زد جویِ آب

2525

مرا بیشتر زانک بنواخت شاه

به من داد چینی کنیزی چو ماه

2626

جوانی و زانسان بتی خوب‌چهر

بدان مهربان چون نباشم به مهر

2727

بدان صید وامانده‌ام زین شکار

که یک‌دل نباشد دلی در دو کار

2828

چو دانست استاد کان تیزهوش

به شهوت‌پرستی برآورد جوش

2929

بگفت آن پری‌روی را پیشِ من

بباید فرستاد بی انجمن

3030

ببینم که تاراج آن ترکتاز

تو را از سرِ علم چون داشت‌باز

3131

شد آن بت‌پرستنده فرمان‌پذیر

فرستاد بت را به دانایِ پیر

3232

برآمیخت دانا یکی تلخ‌جام

که از تن برون آوَرَد خلطِ خام

3333

نه خلطی که جان را گزایش کند

ولی آنکه خون را فزایش کند

3434

بپرداخت از شخص او مایه را

دوتا کرد سروِ سهی‌سایه را

3535

فضولی کز آن مایه آمد به زیر

به طشتی در انداخت دانا دلیر

3636

چو پُر کرد از اخلاطِ آن مایه طشت

بتِ خوب در دیده ناخوب گشت

3737

طراوت شد از روی و رونق ز رنگ

شد از نقرهٔ زیبَقی آب و سنگ

3838

بخواند آن جوانِ هنرمند را

بدو داد معشوقِ دلبند را

3939

که بِستان دلارامِ خود را به‌ناز

بِبَر شادمانه سویِ خانه باز

4040

جوانمرد چون در صنم بنگریست

به استاد گفت این زنِ زشت کیست؟

4141

کجا آنکه من دوستارش بُدم؟

همه‌ساله در بندِ کارش بُدم

4242

بفرمود دانا که از جایِ خویش

بیارندش آن طشتِ پوشیده پیش

4343

سرِ طشتِ پوشیده را برگرفت

دران داوری ماند گیتی شگفت

4444

بدو گفت کاین بُد دلارامِ تو!

بدین بود مشغولیِ کام تو!

4545

دلیل آنکه تا پیکرِ این کنیز

از این بود پُر بود پیشت عزیز

4646

چو این مایه در تن نمی‌دانیَش

به صورت زنِ زشت می‌خوانیَش

4747

چه باید ز خون خلط پرداختن

بدین خلط و خون عاشقی ساختن

4848

مریز آبِ خود را در این تیره‌خاک

کز این آب شد آدمی تابناک

4949

در این قطرهٔ آبِ ناریخته

بسی خرّمی‌هاست آمیخته

5050

به چندین کنیزانِ وحشی‌نژاد

مده خرمنِ عمرِ خود را به باد

5151

یکی جفت تنها تو را بس بوَد

که بسیارکس مرد بی‌کس بود

5252

از آن مختلف‌رنگ شد روزگار

که دارد پدر هفت و مادر چهار

5353

چو یک‌رنگ خواهی که باشد پسر

چو دل باش یک مادر و یک پدر

5454

چو دید ارشمیدس که دانایِ روم

چگونه کشید انگبین را ز موم

5555

به عذری چنین پایِ او بوسه داد

و زان پس نظر سویِ دانش نهاد

5656

ولیکن دلش میلِ آن ماه داشت

که الحق فریبنده‌دلخواه داشت

5757

دگر ره چو سبزی درآمد به شاخ

سهی‌سرو را گشت میدان فراخ

5858

بنفشه دگرباره شد مُشگ‌پوش

سرِ نرگس آمد ز مستی به جوش

5959

گلِ رویِ آن ترکِ چینی شکفت

شِمال آمد و راهِ میخانه رُفت

6060

دلِ ارشمیدس درآمد به کار

چو مرغان پرنده بر شاخسار

6161

ز تعلیمِ دانا فروبست گوش

درِ عیش بگشاد بر ناز و نوش

6262

پریوار با آن پری‌چهره زیست

چه ایمن کسی کو نهان چون پریست

6363

عتابِ خود استاد ازو دور داشت

دلش را بدان عشق معذور داشت

6464

چو بگذشت ازین داستان یک دو سال

غزاله شد از چشمِ چینی‌غزال

6565

گلِ سرخ بر دامنِ خاک ریخت

سراینده‌بلبل ز بُستان گریخت

6666

فروخورد خاک آن پری‌زاده را

چنان چون پری‌زادگان باده را

6767

فلک پیشتر زین که آزاده بود

از آن به کنیزی مرا داده بود

6868

همان مهر و خدمتگری پیشه داشت

همان کاردانی در اندیشه داشت

6969

پیاده نهاده رُخش ماه را

فرس طرح کرده بسی شاه را

7070

خجسته‌گلی خونِ من خورد او

بجز من نه کس در جهان مردِ او

7171

چو چشمِ مرا چشمهٔ نور کرد

ز چشم منش چشمِ بد دور کرد

7272

رباینده‌چرخ آنچنانَش ربود

که گفتی که تا بود هرگز نبود

7373

به خشنودیی کان مرا بود از او

چه گویم خدا باد خشنود از او

7474

مرا طالعی طرفه هست از سخن

که چون نو کنم داستانِ کهن

7575

در آن عید کان شکّرافشان کنم

عروسی شکرخنده قربان کنم

7676

چو حلوای شیرین همی‌ساختم

ز حلواگری خانه پرداختم

7777

چو بر گنجِ لیلی کشیدم حصار

دگر گوهری کردم آنجا نثار

7878

کنون نیز چون شد عروسی بسر

به رضوان سپردم عروسی دگر

7979

ندانم که با داغِ چندین عروس

چگونه کنم قصّهٔ روم و روس

8080

به ار نارم اندوهِ پیشینه پیش

بدین داستان خوش کنم وقتِ خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بیا ز اول صبح بام

بزن زخمهٔ پخته بر رود خام

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 10 - داستان اسکندر با شبان دانا

اگلی نظم

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور