صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 13 - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

بخش 13 - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی بیار آن نوای غریب

نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب

22

نوایی که در وی نوایی بود

نوایی نه کز بینوایی بود

33

خُنیده چنین شد در اقصای روم

که بی‌سیمی آمد ز بیگانه‌بوم

44

به کم مدتی شد چنان سیم‌سنج

که شد خواجهٔ کاروان‌های گنج

55

کس آگه نه کان گنج دریا‌شکوه

ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه

66

یکی نامش از کان‌کنی می‌گشاد

یکی تهمت ره‌زنی می‌نهاد

77

سرانجامش آزاد نگذاشتند

به شاه جهان قصه برداشتند

88

که آمد تهی‌دستی از راه دور

نه در کیسه رونق‌، نه در کاسه نور

99

به تاریخ یکسال یا بیش و کم

به‌دست آوریده‌ست چندین درم

1010

که گر شه گمارد بر آن دَه دبیر

ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر

1111

یکی نانوا مرد بُد بینوا

نه آبی روان و نه نانی روا

1212

کنون لعل و گوهر فروشی کند

خرد کی در این ره خموشی کند؟

1313

نه پیشه نه بازارگانی نه زرع

چنین مایه را چون بود اصل و فرع‌؟!

1414

صواب آنچنان شد که شاه جهان

از احوال او باز جوید نهان

1515

جهاندار فرمود کان زاد‌مرد

فرو‌شوید از دامن خویش گرد

1616

به خلوت کند شاه را دستبوس

ز تشنیع برنارد آوای کوس

1717

درم‌دار‌ِ مقبل به فرمان شاه

به خدمت روان شد سوی بارگاه

1818

درون رفت و بوسید شه را زمین

زمین بوس چون کرد خواند آفرین

1919

چو شاه جهانش جوان دید بخت

جوانبخت را خواند نزدیک تخت

2020

بسی نیک و بد مرد را کرد یاد

سخن‌ها کزو گنج شاید گشاد

2121

که مردی عزیزی و آزاد‌چهر

به فرخندگی در تو دیده سپهر

2222

شنیدم چو اینجا وطن ساختی

به یک روزه روزی نپرداختی

2323

کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید

که نتواندش کاروان‌ها کشید

2424

بباید چنین گنج را دسترنج

وگرنه من اولی‌تر آیم به گنج

2525

اگر راست گفتی که چونست حال

ز من ایمنی‌، هم به سر هم به مال

2626

وگر بر دروغ افکنی این اساس

سر و مال بستانم از ناسپاس

2727

نیوشنده چون دید کز خشم شاه

بجز راستی نیست او را پناه

2828

زمین‌بوس‌ِ شه تازه‌تر کرد باز

چنین گفت کای شاه عاجز‌نواز

2929

ندیده جهان نقش بیداد تو

به نیکی شده در جهان یاد تو

3030

رعیت ز دادت چنان دلخوش‌ند

که گر جان بخواهی به پیشت کشند

3131

مرا مال و نعمت زمین‌زاد توست

هم از دادهٔ تو هم از داد توست

3232

اگر می‌پذیری ز من هر چه هست

بگو تا برافشانم از جمله دست

3333

به کمتر غلامی دهم شاه را

زنم بوسه این خاک درگاه را

3434

چو شه گفت که‌احوال خود باز گوی

بگویم که این آب چون شد به جوی

3535

من اول که اینجا رسیدم فراز

تهی‌دست بودم ز هر برگ و ساز

3636

دلم را غم بی‌نوایی شکست

گرفتم ره نانوایی به‌دست

3737

وزان پیشه نیزم نوایی نبود

که در کار و کسبم وفایی نبود

3838

به شهری که داور بوَد پی‌فراخ

شود دخل بر نانوا خشک شاخ

3939

ز هر سو سراسیمه می‌تاختم

به بی‌برگی آن برگ می‌ساختم

4040

زنی داشتم قانع و سازگار

قضا را شد آن زن ز من باردار

4141

به سختی همی‌گشت بر ما سپهر

شد از مهر گردنده یک‌باره مهر

4242

زن پاکدامن‌تر از بوی مُشک

شکیبنده با من به یک نان خشک

4343

چو آمد گه‌ِ زادن او را فراز

به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز

4444

ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ

نبودم به جز خون در آن خانه هیچ

4545

من و زن در آن خانه تنها و بس

مرا گفت کای شوی فریاد رس

4646

اگر شوربایی به چنگ آوری

من مرده را باز رنگ آوری

4747

وگرنه چنان دان که رفتم ز دست

ستمگاره شد باد و کشتی شکست

4848

چو من دیدم آن نازنین را چنان

برون رفتم از خانه زاری‌کنان

4949

ز سامان به سامان همه کوی و شهر

دویدم مگر یابم از توشه بهر

5050

ندیدم دری کان نه در بسته بود

که سختی به من سخت پیوسته بود

5151

رسیدم به ویرانه‌ای دور دست

درو درگهی با زمین گشته پست

5252

بسی گِرد ویرانه کردم طواف

شتابنده چون دیو در هر شکاف

5353

سرایی کهن یافتم سالخورد

دری در نشسته بر او دود و گرد

5454

در او آتشی روشن افروخته

بر او هیمه خروار‌ها سوخته

5555

سیه زنگی‌یی دیدم آتش‌پرست

سفالین سبویی پر از می به‌دست

5656

بر آتش نهاده لوید‌ی فراخ

نمک‌سود فربه در او شاخ شاخ

5757

چو زنگی مرا دید بر‌جست زود

بپیچید بر خود به کردار دود

5858

به من بانگ برزد که‌ای دیوزاد

شبیخون من چونت آمد به یاد‌؟

5959

تو دزدی و من نیز دزد‌، این روا‌ست؟

به دزدی شدن پیش دزدان خطا‌ست

6060

من از هول زنگی و تیمار خویش

فروماندم آشفته در کار خویش

6161

زبان برگشادم به آیین زنگ

دعا گفتم آوردم او را به چنگ

6262

که از بینوایی و بی‌مایگی

گرفتم در این سایه همسایگی

6363

جوانمردی‌ِ چون تو شیرافکنی

شنیدم به افسانه از هر تنی

6464

نخوانده به مهمان تو تاختم

سر خویش در پایت انداختم

6565

مگر کز تو کارم به جایی رسد

در این بینوایی نوایی رسد

6666

چو زنگی زبان مرا چرب دید

وزآن گونه گفتار شیرین شنید

6767

از آن چرب و شیرین رها کرد حرب

که دشمن‌فریب‌ است شیرین و چرب

6868

بگفتا خوری باده‌؟ دانی سرود‌؟

بگفتم بلی‌، پیشم آورد رود

6969

از او بستَدَم رود عاشق‌نواز

ز بی‌سازی‌اش پرده بستم به ساز

7070

سر زخمه بر رود بگماشتم

سرودی فریبنده برداشتم

7171

درآوردم او را به بانگ و خروش

چو دیگی که از گرمی آید به جوش

7272

گهی خورد ریحانی‌یی زان سفال

گهی کوفت پایی به امید مال

7373

زدم زخمه‌ای چند زنگی‌فریب

برون بردم از جان زنگی شکیب

7474

حریفانه با من درآمد به کار

چو سرمست شد کرد راز آشکار

7575

که امشب در این کاخ‌ِ ویرانه‌رنگ

به امید مالی گرفتم درنگ

7676

دگر زنگی‌یی هست همزاد من

که مِی خوردنش نیست بی‌یاد من

7777

یکی گنج‌دان یافتیم از نهفت

که هیچ اژدها‌ییش بر سر نخفت

7878

مگر ما‌، که هستیم چون اژدها

ز دل کرده آزرم هر کس رها

7979

بوَد سالی اکنون کزان کان گنج

خوریم و نداریم خود را به رنج

8080

من اینجا نشستم چنین بی‌همال

دگر زنگیی رفته جویای مال

8181

ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر

همانا که یک پشته مانده دگر

8282

چو امشب رسیدی تو مهمان ما

روان است حکم تو بر جان ما

8383

به شرطی که چون آید آن ره‌نورد

کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد

8484

تو در کنج کاشانه پنهان شوی

شکیبنده چون شخص بیجان شوی

8585

که من در دل آن دارم ای هوشمند

که آن اژدها را رسانم گزند

8686

هر آن گنج کارَد به تنها برم

به کنجی نشینم به تنها خورم

8787

تو را نیز از آن قسمتی بامداد

دهم تا دلت گردد از گنج شاد

8888

من و زنگی اندر سخن گرم‌ ِ رای

که ناگه به گوش آمد آواز پای

8989

ز جا جستم و در خزیدم به کنج

گهی خار در خاطر‌م گه ترنج

9090

درآمد سیه‌چهره‌ای چون زگال

به پشت اندر آورده یک پشته مال

9191

نهادش به سختی ز گردن به زیر

بر و گردنی سخت چون تند شیر

9292

از آن پیش کان پشته را باز کرد

یکی نیمه زان شوربا باز خورد

9393

نگه کرد همزاد او خفته بود

همان کرد با او که او گفته بود

9494

بزد تیغ پولاد بر گردنش

سرش را بیفکند در دامنش

9595

من از بیم از آنان که افتم ز پای

دگر‌باره خود را گرفتم بجای

9696

چو زنگی سر یار خود را برید

تنش را به خنجر ز هم بردرید

9797

یکی نیمه در بست و بر زد به دوش

برون رفت و من مانده بی‌عقل و هوش

9898

پس از مدتی کان برآمد دراز

نگه کردم آمد دگر باره باز

9999

دگر نیمه را همچنان کرد خرد

به آیین پیشینه در‌بست و برد

100100

چو دیدم که هنجار او دور بود

شب از جمله شب‌های دیجور بود

101101

بدان گنج‌، پویان شدم چون عقاب

سوی پشتهٔ مال کردم شتاب

102102

به پشت اندر آوردم آن پشته را

چو زنگی دگر زنگی کشته را

103103

وزان شوربا ساغری گرم‌جوش

ربودم سوی خانه رفتم خموش

104104

چنان آمدم سوی ایوان خویش

که جز دولتم کس نیفتاد پیش

105105

چو در خانه رفتم به نیروی بخت

نهادم ز دل بار و از پشت رخت

106106

به گوش آمد آواز نوزاد من

وزان شاد‌تر شد دل شاد من

107107

به زن دادم آن شوربا را‌ بخوَرد

پس از صبر کردن بسی شکر کرد

108108

ز فرزند فرخنده دادم خبر

پسر بود و باشد پسر تاج سر

109109

گشادم گره رخت سربسته را

به مرهم رساندم دل خسته را

110110

چه دیدم‌؟ یکی گنج کانی در او

ز یاقوت و زر هر چه دانی در او

111111

به گنجی چنان، کان ِگوهر شدم

وزان شب چو دریا توانگر شدم

112112

به فرزند فرخ دلم شاد گشت

که با گوهر و گنج همزاد گشت

113113

همه مال من زان شب آمد پدید

که شب با گهر بُد گهر با کلید

114114

چنین بود گوینده را سرگذشت

سخن کامد آنجا ورق در نوشت

115115

شه از وقت مولود فرزند او

خبر جُست و از حال پیوند او

116116

شد آن گوهری مرد و از جای خویش

نمودار آن طالع آورد پیش

117117

شه آن نسخه را هم بدانسان که بود

به والیس دانا فرستاد زود

118118

که احوال این طالع از هر چه هست

چنان کن که ز اختر آری به دست

119119

بد و نیک او را نهانی بجوی

چو یابی نهان آشکارا بگوی

120120

چو آمد به والیس فرمان شاه

سوی اختران کرد نیکو نگاه

121121

نظر کردن هر یکی باز‌جُست

شد احوال پوشیده بر وی درست

122122

نبشت و فرستاد از آنجا که دید

نه ز آنجا که از کس حکایت شنید

123123

چو شه نامهٔ حکم والیس خواند

در آن حکم‌نامه شگفتی بماند

124124

نمودار طالع چنان کرده بود

از آن نقش‌ها کز پس پرده بود

125125

که این بانوا نانوا زاده‌ای‌ست

که از نور دولت نواداده‌ای‌ست

126126

به بی‌برگی از مادر انداخته

چو زاده‌، فلک برگ او ساخته

127127

پدر گشته فرّخ ز پرواز او

توانگر ز پیروزی راز او

128128

همانا که چون زاده باشد بجای

نهاده بوَد بر سر گنج پای

129129

ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش

لُطُف کرد با مرد گوهر‌فروش

130130

پس آنگاه بسیار بنواختش

یکی از ندیمان خود ساختش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 12 - افسانهٔ ماریه قبطیه

اگلی نظم

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر

یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 14 - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور