صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 28 - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

بخش 28 - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی از شادی نوش و ناز

یکی شربت‌آمیز عاشق نواز

22

به تشنه ده آن شربت دل‌فریب

که تشنه ز شربت ندارد شکیب

33

سپندی بیار ای جهان‌دیده پیر

بر آتش فشان در شبستان میر

44

که چشمک زنان پیشه‌ای میکنم

ز چشم بد اندیشه‌ای میکنم

55

ولیکن چو میسوزم از دل سپند

به من چشم بد چون رساند گزند

66

خطرهای رهزن درین ره بسیست

کسی کاین نداند چه فارغ کسیست

77

چه عمریست کو را ز چندین خطر

به افسونگری برد باید بسر

88

به ار پای ازین پایه بیرون نهم

نهنبن برین دیک پر خون نهم

99

گزارنده داستانهای پیش

چنین گوید از پیش عهدان خویش

1010

که چون دین دهقان بر آتش نشست

بمرد آتش و سوخت آتش پرست

1111

سکندر بفرمود که ایرانیان

گشایند از آتش پرستی میان

1212

همان دین دیرینه را نو کنند

گرایش سوی دین خسرو کنند

1313

مغان را به آتش سپارند رخت

برآتشکده کار گیرند سخت

1414

چنان بود رسم اندران روزگار

که باشد در آتشگه آموزگار

1515

کند گنجهائی در او پای بست

نباشد کسی را بدان گنج دست

1616

توانگر که میراث خواری نداشت

بر آتشکده مال خود را گذاشت

1717

بدان رسم کافاق را رنج بود

هر آتشکده خانهٔ گنج بود

1818

سکندر چو کرد آن بناها خراب

روان کرد گنجی چو دریای آب

1919

بر آتش‌گهی کو گذر داشتی

بنا کندی آن گنج برداشتی

2020

دگر عادت آن بود کاتش پرست

همه ساله با نوعروسان نشست

2121

به نوروز جمشید و جشن سده

که نو گشتی آیین آتشکده

2222

ز هر سو عروسان نادیده شوی

ز خانه برون تاختندی به کوی

2323

رخ آراسته دستها در نگار

به شادی دویدندی از هر کنار

2424

مغانه می لعل برداشته

به باد مغان گردن افراشته

2525

ز برزین دهقان و افسون زند

برآورده دودی به چرخ بلند

2626

همه کارشان شوخی و دلبری

گه افسانه گوئی گه افسونگری

2727

جز افسون چراغی نیفروختند

جز افسانه چیزی نیاموختند

2828

فرو هشته گیسو شکن در شکن

یکی پای‌کوب و یکی دست‌زن

2929

چو سرو سهی دستهٔ گل به دست

سهی سرو زیبا بود گل پرست

3030

سرسال کز گنبد تیز رو

شعار جهان را شدی روز نو

3131

یکی روزشان بودی از کوه و کاخ

به کام دل خویش میدان فراخ

3232

جدا هر یکی بزمی آراستی

وز آنجابسی فته برخاستی

3333

چو یک رشته شد عقد شاهنشهی

شد از فتنه بازار عالم تهی

3434

به یک تاجور تخت باشد بلند

چو افزون بود ملک یابد گزند

3535

یکی تاجور بهتر از سد بود

که باران چو بسیار شد بد بود

3636

چنان داد فرمان شه نیک رای

که رسم مغان کس نیارد بجای

3737

گرامی عروسان پوشیده روی

به مادر نمایند رخ یا به شوی

3838

همه نقش نیرنگها پاره کرد

مغان را ز میخانه آواره کرد

3939

جهان را ز دینهای آلوده شست

نگهداشت بر خلق دین درست

4040

به ایران زمین از چنان پشتیی

نماند آتش هیچ زردشتیی

4141

دگر زان مجوسان گنجینه سنج

به آتشکده کس نیاکند گنج

4242

همان نازنینان گلنار چهر

ز گلزار آتش بریدند مهر

4343

چو شاه از جهان رسم آتش زدود

برآورد ز آتش پرستنده دود

4444

بفرمود تا مردم روزگار

جز ایزد پرستی ندارند کار

4545

به دین حنیفی پناه آورند

همه پشت بر مهر و ماه آورند

4646

چو شد ملک در ملک آن ملک بخش

به میدان فراخی روان کرد رخش

4747

به فرخندگی فتح را گشت جفت

بدان گونه کان نغز گوینده گفت

4848

وگر بایدت تا به حکم نوی

دگرگونه رمزی ز من بشنوی

4949

برار آن کهن پنبه‌ها را ز گوش

که دیبای نو را کند ژنده پوش

5050

بر آنگونه کز چند بیدار مغز

شنیدم درین شیوه گفتار نغز

5151

بسی نیز تاریخها داشتم

یکی حرف ناخوانده نگذاشتم

5252

بهم کردم آن گنج آکنده را

ورق پاره‌های پراکنده را

5353

از آن کیمیاهای پوشیده حرف

برانگیختم گنجدانی شگرف

5454

همان پارسی گوی دانای پیر

چینن گفت و شد گفت او دلپذیر

5555

که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت

ز پرگار موصل برون برد رخت

5656

چو زهره به بابل درآمد نخست

ز هاروتیان خاک آن بوم شست

5757

بفرمود تا آتش موبدی

کشند از هنرمندی و بخردی

5858

فسون نامه زند را تر کنند

وگرنه به زندان دفتر کنند

5959

براه نیا خلق را ره نمود

تف و دود آتش ز دلها زدود

6060

وز آنجا به تدبیر آزادگان

درآمد سوی آذر آبادگان

6161

بهر جا که او آتشی دید چست

هم آتش فرو کشت و هم زند شست

6262

در آن خطه بود آتشی سنگ بست

که خواندی خودی سوزش آتش پرست

6363

صدش هیربد بود با طوق زر

به آتش پرستی گره بر کمر

6464

بفرمود کان آتش دیر سال

بکشتند و کردند یکسر زکال

6565

چو آتش فرو کشت از آن جایگاه

روان کرد سوی سپاهان سپاه

6666

بدان نازنین شهر آراسته

که با خوش‌دلی بود و با خواسته

6767

دل تاجور شادمانی گرفت

به شادی پی کامرانی گرفت

6868

بسی آتش هیربد را بکشت

بسی هیربد را دوتا کرد پشت

6969

بهاری کهن بود چینی نگار

بسی خوشتر از باغ در نوبهار

7070

به آیین زردشت و رسم مجوس

به خدمت در آن خانه چندین عروس

7171

همه آفت دیده و آشوب دل

ز گل شان فرو رفته در پا به گل

7272

در او دختری جادو از نسل سام

پدر کرده آذر همایونش نام

7373

چو برخواندی افسونی آن دل‌فریب

ز دل هوش بردی ز دانا شکیب

7474

به هاروتی از زهره دل برده بود

چو هاروت صد پیش او مرده بود

7575

سکندر چو فرمود کردن شتاب

بدان خانه تا خانه گردد خراب

7676

زن جادو از هیکل خویشتن

نمود اژدهائی بدان انجمن

7777

چو دیدند خلق آتشین اژدها

دل خویش کردند از آتش رها

7878

ز بیم وی افتان و خیزان شدند

به نزد سکندر گریزان شدند

7979

که هست اژدهائی در آتشکده

چو قاروره در مردم آتش زده

8080

کسی کو بدان اژدها بگذرد

همان ساعتش یا کشد یا خورد

8181

شه از راز آن کیمیای نهفت

ز دستور پرسید و دستور گفت

8282

بلیناس داند چنین رازها

که صاحب طلسم است بر سازها

8383

بلیناس را گفت شاه این خیال

چگونه نماید به ما بدسگال‌؟

8484

خردمند گفت این چنین پیکری

نداند نمودن جز افسون‌گر‌ی

8585

اگر شاه خواهد شتاب آورم

سر اژدها در طناب آورم

8686

جهاندار گفت اینت پتیاره‌ای

بُرو گر توانی بکن چاره‌ای

8787

خردمند شد سوی آتشکده

سیاه اژدها دید سر بر زده

8888

چو آن اژدها در بلیناس دید

ره آبگینه بر الماس دید

8989

برانگیخت آن جادوی ناشکیب

بسی جادویی‌های مردم‌فریب

9090

نشد کارگر هیچ در چاره ساز

سوی جادوی خویشتن گشت باز

9191

هر آن جادویی کان نشد کارگر

به جادوی خود باز پس کرد سر

9292

به چاره‌گری زیرک هوشمند

فسون فساینده را کرد بند

9393

به وقتی که آن طالع آید بدست

کزو جادوئی را دراید شکست

9494

بفرمود کارند لختی سداب

برآن اژدها زد چو بر آتش آب

9595

به یک شعبده بست بازیش را

تبه کرد نیرنگ سازیش را

9696

چو دختر چنان دید کان هوشمند

ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند

9797

به پایش درافتاد و زنهار خواست

به آزرم شاه جهان بار خواست

9898

بلیناس چون روی آن ماه دید

تمنای خود را بدو راه دید

9999

بزنهار خویش استواریش داد

ز جادوکشان رستگاریش داد

100100

بفرمود تا آتش افروختند

بدان آتش آتشکده سوختند

101101

پریروی را برد نزدیک شاه

که این ماه بود اژدهای سیاه

102102

زنی کاردانست و بسیار هوش

فلک را به نیرنگ پیچیده گوش

103103

ز قعر زمین برکشد چاه را

فرود آرد از آسمان ماه را

104104

ز حل را سیاهی بشوید ز روی

شود بر حصاری به یک تار موی

105105

به خوبی چگویم پری پیکری

پری را نبوده چنین دختری

106106

سر زلفش از چنبر مشگ ناب

رسن کرده بر گردن آفتاب

107107

به اقبال شه راه بربستمش

همه نام و ناموس بشکستمش

108108

زبون شد درآمد بزنهار من

سزد گر کند خسروش یار من

109109

وگر خدمت شاه را درخور است

مرا هم خداوند و هم خواهر است

110110

چو شه دید رخسار آن دل‌فریب

برآراسته ماهی از زر و زیب

111111

بلیناس را داد کین رام تست

سزاوار می خوردن جام تست

112112

ولیکن مباش ایمن از رنگ او

مشو غافل از مکر و نیرنگ او

113113

اگر کژدمی کهربا دم بود

مشو ایمن از وی که کژدم بود

114114

بلیناس بر شکر تسلیم شاه

رخ خویش مالید بر خاک راه

115115

پریروی را بانوی خانه کرد

پری چند زین گونه دیوانه کرد

116116

برآموخت زو جادوئیها تمام

بلیناس جادوش از آن گشت نام

117117

اگر جادوئی گر ستاره شناس

ز خود مرگ را برنبندی مراس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن خون رنگین رز

درافکن به مغزم چو آتش بخز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 27 - نشستن اسکندر بر جای دارا

اگلی نظم

بیا ساقی آن آب جوی بهشت

درافکن بدان جام آتش سرشت

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 29 - خواستاری اسکندر روشنک را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور