صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 29 - خواستاری اسکندر روشنک را

بخش 29 - خواستاری اسکندر روشنک را

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیا ساقی آن آب جوی بهشت

درافکن بدان جام آتش سرشت

2

از آن آب و آتش مپیچان سرم

به من ده کز آن آب و آتش ترم

3

چه فرخ کسی کاو به هنگام دی

نهد پیش خود آتش و مرغ و می

4

بتی نار پستان به‌دست آورد

که در نار‌ِ بُستان شکست آورد

5

از آن نار بن تا به وقت بهار

گهی نار جوید گهی آب نار

6

برون آرد آنگه سر از کنج کاخ

که آرد برون سر شکوفه ز شاخ

7

جهان تازه گردد چو خرم بهشت

شود خوب صحرا و بیغوله زشت

8

بگیرد سر زلف آن دلستان

ز خانه خرامد سوی گلستان

9

گل‌آگین کند چشمهٔ قند را

به شادی گزارد دمی چند را

10

گزارشگر دفتر خسروان

چنین کرد مهد گزارش روان

11

که چون در سپاهان کمر بست شاه

رسانید بر چرخ گردان کلاه

12

برآسود روزی دو در لهو و ناز

ز مشکوی دارا خبر جست باز

13

در هفت گنجینه را باز کرد

به رسم کیان خلعتی ساز کرد

14

ز مصری و رومی و چینی پرند

برآراست پیرایهٔ ارجمند

15

لباس گرانمایهٔ خسروی

که دل را نوا داد و تن را نوی

16

قصب‌های زربفت و خزهای نرم

که پوشندگان را کند مهد گرم

17

ز گوهر بسی عقد آراسته

برآموده با آن بسی خواسته

18

بسی نامهٔ مُهر ناکرده باز

ز نیفه بسی جامهٔ دل‌نواز

19

فرستاد یک‌سر به مشکوی شاه

به سرخی بدل کرد رنگ سیاه

20

به مرجان ز پیروزه بنشاند گرد

طلای زر افکند بر لاجورد

21

به سنگ سیه بر زر سرخ سود

مگر بر محک زر همی‌آزمود

22

شبستان دارا ز ماتم بشست

به‌جای بنفشه گل سرخ رست

23

چو آراست آن باغ بِدرام را

برافروخت روی دلارام را

24

شکیبایی آورد روزی سه چار

که تا بشکفد غنچهٔ نوبهار

25

عروسان به زیور‌کشی خو کنند

سر و فرق را نغز و نیکو کنند

26

تمنای دل در دماغ آورند

نظر سوی روشن‌چراغ آورند

27

چو دانست کز سوگ چیزی نماند

رعونت به عذر آستین برفشاند

28

به دستور‌ِ شیرین‌زبان گفت خیز

زبان و قدم هر دو بگشای تیز

29

به مشکوی دارا شو از ما بگوی

که اینجا بدان گشتم آرام جوی

30

که تا روی مهروی دارا نزاد

ببینم که دیدنش فرخنده باد

31

حصاری کشم در شبستان او

برآرم سر زیر دستان او

32

یکی مهد زرین برآموده در

همه پیکر از لعل و پیروزه پر

33

ببر تا نشیند در او نازنین

خرامان شود آسمان بر زمین

34

دگر باد پایان با زین‌ِ زر

ز بهر پرستندگانش ببر

35

چو دستور دانا چنین دید رای

کمر بست و آورد فرمان بجای

36

ره خانه خاص دارا گرفت

همه خانه را در مدارا گرفت

37

در آمد به مشگوی مشگین سرشت

چو آب روان کاید اندر بهشت

38

بهشتی پر از حور زیبنده دید

فریبنده شد چون فریبنده دید

39

بدان سیب چهران مردم‌فریب

همی کرد بازی چو مردم به سیب

40

نخستین حدیثی که آمد فرود

ز شه داد پوشیدگان را درود

41

که مشگوی شه را ز شه نور باد

دویی از میان شما دور باد

42

اگر چرخ گردان خطایی نمود

بدین خانه دست آزمایی نمود

43

شه از جمله آن زیان‌ها که رفت

گناهی ندارد در آنها که رفت

44

امیدم چنان شد سرانجام کار

که نومید از او گردد امیدوار

45

به اقبال این خانه رای آورد

خداوندی خود بجای آورد

46

به فرمان دارا و فرهنگ خویش

نهد شغل پیوند را پای پیش

47

جهان پادشا را چنین است کام

به عصمت سرایی چنین نیک‌نام

48

که روشن شود روی چون عاج او

شود روشنک درة التاج او

49

به روشن رُخش چشم روشن کند

بدان سرخ‌گل خانه گلشن کند

50

ز دارا چنین در پذیرفت عهد

به مه بردن اینک فرستاد مهد

51

جهان‌دار کاینجا عنان باز کرد

تمنای این شغل را ساز کرد

52

زبان کسان بست ازین گفتگوی

به پای خود آمد بدین جستجوی

53

پریروی را سوی مهد آورید

به ترتیب این کار جهد آورید

54

چنین گفت با رای‌زن ترجمان

که در سایه شاه دایم بمان

55

کس خانه هم خانه زادی شود

به یاد آمده هم به یادی شود

56

به آب زر این نکته باید نوشت

شتربان درود آنچه خر بنده کشت

57

کمر گوشه مهد او تاج ماست

زمین‌بوس آن مهد معراج ماست

58

اگر برده گیرد سرافکنده‌ایم

وگر جفت سازد همان بنده‌ایم

59

ز فرمان او سر نباید کشید

کجا رای او هست زرین کلید

60

اگر سر درآرد بدین شغل شاه

سر روشنک را رساند به ماه

61

به کابین خسرو رضا داده‌ایم

که از تخمه خسروان زاده‌ایم

62

به روزی که فرمان دهد شهریار

که پیوند را باشد آن اختیار

63

به درگاه خسرو خرامش کنیم

به آیین‌پرستیش رامش کنیم

64

چو دستور فرزانه پاسخ شنید

سوی شاه شد باز گفت آنچه دید

65

رخ شه برافروخت از خرمی

که صید‌ِ جواب‌ِ خوش است آدمی

66

جوابی که در گوش گَرد آورَد

نیوشنده را دل به درد آورد

67

به روزی که طالع برومند بود

نظرها سزاوار پیوند بود

68

جهان‌جوی بر رسم آبای خویش

پری‌زاده را کرد همتای خویش

69

به رسم کیان نیز پیمان گرفت

وفا در دل و مهر در جان گرفت

70

در آن بیعت از بهر تمکین او

به ملک عجم بست کابین او

71

بفرمود تا کاردانان دهر

در آرایش آرند بازار و شهر

72

به منسوج خوارزم و دیبای روم

مطرز کنند آن همه مرز و بوم

73

سپاهان بدانسان که می‌خواستند

به دیبا و گوهر بیاراستند

74

کشیدند بر طرهٔ کوی و بام

شقایق نمط‌های بیجاده فام

75

علم‌ها به گردون برافراختند

جهان را نوآرایشی ساختند

76

پر از کله شد کوی و بازارها

دگرگونه شد سکهٔ کارها

77

نشاندند مطرب به‌هر برزنی

اغانی‌سرایی و بربط‌زنی

78

شکر ریز آن عود افروخته

عدو را چو عود و شکر سوخته

79

ز خیزان‌طرف تا لب‌ِ زنده‌رود

زمین زنده گشت از نوای سرود

80

ز بس رود خیزان که از می رسید

لب رامشان رود را می‌گزید

81

گلاب سپاهان و مشک طراز

سر شیشه و نافه کردند باز

82

شفق سرخ گل بسته بر سور شاه

طبق پر شکر کرده خورشید و ماه

83

سپهر از شکر کوشکی ساخته

ز گل گنبدی دیگر افراخته

84

همه بوم و کشور ز شادی به‌جوش

مغنی برآورده ز هر سو خروش

85

چو شب جلوه کرد از پرند سیاه

رخ و زلف آراست از مشک و ماه

86

صدف بود گفتی مگر ماه چرخ

درو غالیه سوده عطار کرخ

87

ز بهر شه آن ماه مشگین کمند

ز چشم و دهان ساخت بادام و قند

88

فرستاد هر دو به مشکوی شاه

که در خورد مشکو بود مشک و ماه

89

دگر روز چون آفتاب بلند

عروسانه سر برکشید از پرند

90

دل شاه روم از پی آن عروس

به شورش در افتاد چون زنگ روس

91

یکی مجلس آراست از رود و می

که مینو ز شرمش برآورد خوی

92

به می لهو می‌کرد با مهتران

سر و ساغرش هر دو از می گران

93

ببخشید چندان در آن روز گنج

که آمد زمین از کشیدن به رنج

94

چو شب عقد خورشید درهم شکست

عقیقی در آمد شفق را به دست

95

به پیروزهٔ بوسحاقیش داد

سخن بین که با بوسحاقان فتاد

96

ملک یافت بر کام دل دسترس

به مشکوی مشگین فرستاد کس

97

که تا روشنک را چو روشن چراغ

بیارند با باغ پیرای باغ

98

چنین گفت با روشنک مادرش

ز روشن روان شاه اسکندرش

99

که یاقوت یکتای اسکندری

چو همتای دُر شد به هم‌گوهری

100

بدین عقد دولت پناهی کنیم

همان میری و پادشاهی کنیم

101

نباید سر از حکم او تافتن

که نتوان ازو بهتری یافتن

102

کمر کن سر زلف بر بندگی‌ش

که فرخ بود بر تو فرخندگی‌ش

103

جز او هر که او با تو سر می‌زند

چو زلف تو سر بر کمر می‌زند

104

به گوش تو گر حلقهٔ زر بود

چو بی او بوَد حلقهٔ در بود

105

مدارای او کن که دارای ماست

چو دارا دلش بر مدارای ماست

106

پذیرفت ازو دختر دل‌نواز

پذیرفتی سخت با شرم و ناز

107

پری‌زاده را از پی بزم شاه

نشاندند در مهد زرین چو ماه

108

به خلوت‌گه خسرو‌ش تاختند

ز نظارگان پرده پرداختند

109

پس آن که شد پیشکش‌های نغز

که بینندگان را برافروخت مغز

110

سبک مادر مهربان دست برد

گرامی صدف را به دریا سپرد

111

که از تخم شاهان و گردن‌کشان

همین یک سهی‌سرو مانده نشان

112

نگویم گرامی‌ترین گوهری

سپردم به نامی‌ترین شوهری

113

پدر کشته‌ای بی پدر مانده‌ای

یتیمی ولایت برافشانده‌ای

114

سپردم به زنهار اسکندری

تو دانی و فردا و آن داوری

115

پذیرفت شاهنشه از مادرش

نهاد افسر همسری بر سرش

116

به سوسن سپردند شمشاد را

چمن جای شد سرو آزاد را

117

شه از لعل آن گوهر شاهوار

به گوهر خریدن درآمد به کار

118

پری‌چهره‌ای دید کز دلبری

پرستنده شد پیکرش را پری

119

خرامنده سروی رطب بار او

شکر چاشنی‌گیر گفتار او

120

فریبنده چشمی جفاجوی و تیز

دوا بخش بیمار و بیمار خیز

121

اَرِش کوته و زلف و گردن دراز

لبی چون شکر خال با او به راز

122

زنخ ساده و غبغب آویخته

گلابی ز هر چشمی انگیخته

123

به خوناب پرورده‌ای چون جگر

سر از دیده بر کرده‌ای چون بصر

124

به هر شور کز لب برانگیختی

نمک بر دل خسته‌ای ریختی

125

به‌هر خنده که‌ز لب شکر‌ریز کرد

شکر خنده‌ای را منش تیز کرد

126

رخی چون گل و آب گل ریخته

میان لاغر و سینه انگیخته

127

شکن گیر گیسویش از مشگ ناب

زده سایه بر چشمهٔ آفتاب

128

سکندر که آن چشمه و سایه دید

برآسوده شد چون به منزل رسید

129

به چشم وفا سازگار آمدش

دلش برد چون در کنار آمدش

130

به کام دلش تنگ در بر گرفت

وز آن کام دل کام دل برگرفت

131

شده روشن از روشنک جان او

ز فردوس روشن‌تر ایوان او

132

جهان بانوش خواند پیوسته شاه

بر او داشت آیین حشمت نگاه

133

که بیدار و با شرم و آهسته بود

ز ناگفتنی‌ها زبان بسته بود

134

کلید همه پادشاهی که داشت

بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت

135

یکی ساعت از دیدن روی او

شکیبا نشد تا نشد سوی او

136

به شادی در آن کشور چون بهشت

برآسود با آن بهشتی‌سرشت

137

چو صبح از رخ روز برقع گشاد

ختن بر حبش داغ جزیت نهاد

138

خروس صراحی درآمد به جوش

خروش از سر خم همی‌گفت نوش

139

ز حلق خروسان طاووس‌دُم

فرو ریخت در طاسها خون خُم

140

می‌ و مجلس شه بر آواز چنگ

به رخسار گیتی در آورد رنگ

141

شه هفت کشور به رسم کیان

یکی هفت چشمه کمر بر میان

142

برآمد چو خورشید بالای تخت

فلک در غلامی کمر کرده سخت

143

بر آراسته بزمی از نای و نوش

به لطفی که بیننده را برد هوش

144

نشاندند شایستگان را ز پای

به قدر هنر هر یکی جُست جای

145

شکر ریخت مطرب به رامش‌گر‌ی

کمر بست ساقی به جان پروری

146

ز تری که می‌رفت رود و رباب

هوس را همی‌برد چون رود آب

147

سکندر سخا را سرآغاز کرد

در گنج اسکندری باز کرد

148

ز بس گنج دادن به ایران سپاه

ز دامن گهر موج زد بر کلاه

149

جهان را به پیرایه‌های نوی

برآراست از خلعت خسروی

150

همانا که بود آفتاب بلند

همه عالم از نور او بهره‌مند

151

بلند آفتابی که شد گنج‌بخش

به دادن نگردد تهی چون درخش

152

جهان‌دار بخشنده باید‌، نه خس

خصال جهان‌داری اینست و بس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی از شادی نوش و ناز

یکی شربت‌آمیز عاشق نواز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 28 - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

اگلی نظم

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان

بیاور، ز من بر‌میاور فغان

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 30 - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور