صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 30 - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

بخش 30 - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان

بیاور، ز من بر‌میاور فغان

22

چراغی کزو چشم‌ها روشن است

چراغ دلم را ازو روغن است

33

بگو ای سخن کیمیای تو چیست‌؟

عیار ترا کیمیا‌ساز کیست‌‌؟

44

که چندین نگار از تو برساختند

هنوز از تو حرفی نپرداختند

55

اگر خانه‌خیزی، قرارت کجاست‌‌؟

ور از در درآیی، دیارت کجاست‌‌؟

66

ز ما سر برآری و با ما نئی

نمایی به ما نقش و پیدا نئی

77

عمل خانه دل به فرمان توست

زبان خود علم‌دار دیوان توست

88

ندانم چه مرغی بدین نیکوی

ز ما یادگاری که مانَد توی

99

سخن بین چه عالی‌ست بالای او‌‌!

کسادی مبیناد کالای او‌‌!

1010

متاع گران‌مایه کاسد مباد

وگر باد، بر کامِ حاسد مباد

1111

بیار ای سخن‌گوی چابک‌سرای

بساط سخن را یکایک بجای

1212

سخن ران از‌آن نامور خفتگان

فسونی فرو دم به آشفتگان

1313

گزارندهٔ سرگذشت نخست

به اندیشهٔ نغز و رای درست

1414

چنین داد مژده که چون شهریار

به ملک سپاهان برآراست کار

1515

ز پیروزی چرخِ پیروزه‌رنگ

نبودش بسی در صفاهان درنگ

1616

به اصطخر شد‌، تاج بر سر نهاد

به جای کیومرث و کی‌قباد

1717

شد آراسته مُلک ایران بدو

قوی گشت پشت دلیران بدو

1818

بزرگان بدو تهنیت ساختند

بدان سر‌بزرگی سر افراختند

1919

نثاری که باشد سزاوار تخت

فشاندند بر شاه پیروز‌بخت

2020

ز سرچشمهٔ نیل تا رود گنگ

ز شورابِ چین تا به تلخ‌آبِ زنگ

2121

رسولان رسیدند با ساو و باج

همایون‌کُنان شاه را تخت و تاج

2222

چو شه پای بر تخت زرین نهاد

ز گنج سخن حصن رویین گشاد

2323

که باد آفریننده‌ای را سپاس

که کرد آفرین‌گوی را حق‌شناس

2424

سرِ چون منی را ز بالینِ خاک

به انجم رسانید چون نور پاک

2525

به ایران‌م آورد از اقصای روم

به فرمان من سنگ را کرد موم

2626

به جایی رسانید کار مرا

که محمل کشد چرخ بار مرا

2727

پذیرفتم از داور آسمان

که ناسایم از داوری یک زمان

2828

ستمدیده را دادبخشی کنم

شب تیرگان را درخشی کنم

2929

خرد بر وفا رهنمای منست

صلاح جهان در وفای منست

3030

ره راستی گیرم امروز پیش

که آگاهم از روزِ فردای خویش

3131

بپرهیزم از روزِ عُذرآوری

به پرهیزگاری کنم داوری

3232

ز پیشانی پیل تا پای مور

نیاید ز من بر کسی دستِ زور

3333

ندارم طمع بر زر و سیم کس

وگرچند یابم بر آن دسترس

3434

ز خلق ار چه آزار بینم بسی

نخواهم که آزارَد از من کسی

3535

ده و دوده را بر‌گرفتم خراج

نه ساو از ولایت ستانم نه باج

3636

اگر گنجی آرم ز دنیا به دست

مهیا کنم قسمت هر که هست

3737

دهم هر کسی را ز دولت کلید

کنم پایهٔ کار هر کس پدید

3838

هنرمند را سر برآرم بلند

کشم پای دیوانه را زیر بند

3939

بپیچم سر از رایگان‌خوارگان

مگر بی‌زبانان و بیچارگان

4040

چو دارد تنومند کار آگهی

نخواهم که باشد ز کاری تهی

4141

چو بینم کسی را که او رنج برد

که با خرج او دخل او هست خرد

4242

در آن خرجش امیدواری دهم

ز گنجینه خویش یاری دهم

4343

به دین و به دانش کنم کارها

دهم داد را روز بازارها

4444

ندارم ز کس ترس در هیچ کار

مگر زان کسی کاو بوَد ترس‌کار

4545

در آس افکنم هر که‌را سود نیست

ببخشایم آن را که بخشودنی‌ست

4646

جهان از سخا دارم آراسته

سخن را مدد بخشم از خواسته

4747

ستم را ز خود دور دارم به هُش

ستمکش نوازم، ستمگاره کش

4848

بجای یکی بد یکی بد کنم

به پاداش نیکی یکی صد کنم

4949

عقوبت کنم خلق را بر گناه

نوازش کنم چون شود عذرخواه

5050

چو گردن کشد خصم، گردن زنم

چو در دشمنی تن زند، تن زنم

5151

بنا کردن نیکی از من بود

بدی را بدایت ز دشمن بود

5252

من آن خاک بیزم به غربال رای

که بستانم و باز ریزم به جای

5353

چو دولاب کاو شربت تر دهد

از‌ین‌سر سِتانَد بدان‌سر دهد

5454

به هرچ از سر تیغم آید فراز

سر تازیانه‌ام کند ترکتاز

5555

سر تیغم آرد جهان را به چنگ

سر تازیانه دهد بی‌درنگ

5656

از آن آمدم بر سر این سریر

که افتادگان را شوم دستگیر

5757

یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب

به یک دست آتش به یک دست آب

5858

به سنگی رسَم سخت بگدازمش

به کِشتی رسم تشنه بنوازمش

5959

به خود نامدم سوی ایران ز روم

خدایم فرستاد از آن مرز و بوم

6060

بدان تا حق از باطل آرم پدید

ز من بند هر قفل یابد کلید

6161

سر حق‌شناسان برآرم ز خاک

به باطل‌پرستان درآرم هلاک

6262

ز دنیا بَرَم رنگِ ناداشتی

دهم باد را با چراغ آشتی

6363

فرشته کنم دیو هر خانه را

برآرایم از گنج ویرانه را

6464

کجا عدل من سر برآرد چو سرو

ز بیدادِ شاهین نترسد تذرو

6565

شبانی کند گرگ بر گوسفند

همان شیر بر گور نارد گزند

6666

بَدان را ز نیکی کنم ناصبور

ز نیکان بدی را کنم نیز دور

6767

کسی را من سر برافراختم

به پای کسش در نینداختم

6868

وگر همسری را دریدم جگر

ندادم به درندگان دگر

6969

نکشتم نهانی کسی را به زهر

مگر که‌آشکارا به شمشیر قهر

7070

نه در کس جهانسوزی آموختم

نه بی‌حجتی خرمنی سوختم

7171

نخواهم که آرم به کس بر شکست

وگر بشکنم مومیائیم هست

7272

گر از من به چشمی رسد چشم‌درد

توانم درو توتیا نیز کرد

7373

خدایم در این کار یاری دهاد

ز چشم بدان رستگاری دهاد

7474

چو این داستان گفت شه یک به یک

نیوشنده را دست شد بر فلک

7575

در آن انجمن بود بسیار کس

به شاه‌آزمایی گشاده نفس

7676

از آن بوالفضولانِ بسیارگوی

وزان بوالحکیمانِ دیوانه‌خوی

7777

پژوهنده‌ای بود حجت‌نمای

در آن انجمن گشت شاه‌آزمای

7878

که شاها مرا یک درم درخورست

اگر بخشی از کشوری بهترست

7979

جهاندار گفت از خداوندِ گاه

به اندازه قدر او گنج خواه

8080

پژوهنده گفتا چو از یک درم

خجالت بَرَد شه که چیزیست کم

8181

به ار ملک عالم ببخشد به من

به انجم رساند سرم ز انجمن

8282

دگر باره شه گفت کای بدسگال

به اندازه خود نکردی سؤال

8383

دو حاجت نمودی نه بر جای خویش

یکی کم ز من دیگری از تو بیش

8484

به اندازه باشد سخن گسترید

گزافه سخن را نباید شنید

8585

سخن کان به ابرو درآرد گره

اگر آفرینست ناگفته به

8686

دگر پرسشی کرد مرد دلیر

که بالا چرایی تو و خلق زیر‌‌؟

8787

چو گویی که یک‌رویه هستیم بار

چرا زیر و بالا درآری به کار‌‌؟

8888

ملک گفت سرور منم زین گروه

چو سر زیر باشد نباشد شکوه

8989

سر رستنی زیر زیبا بود

سر آدمی به که بالا بود

9090

به ار شاه را جای باشد بلند

که تا دیده‌ها زو شود بهره‌مند

9191

دگر زیرکی گفت کای شهریار

خردمند را با رعونت چه‌کار‌‌؟

9292

ترا زیور ایزدی در دلست

به زیور چه پوشی تنی کز گِلست‌‌؟

9393

مَلِک گفت که‌آرایش خسروی

دهد چشم بینندگان را نوی

9494

من ار شخص خود را چو گلشن کنم

شما را به خود چشم‌روشن کنم

9595

نبینی که چون بشکفد نوبهار‌‌؟

بدو چشم‌روشن شود روزگار‌‌؟

9696

از آن نکته‌ها مردم تیزهوش

پر از لعل و پیروزه کردند گوش

9797

دعا تازه کردند بر جان او

به جان باز بستند پیمان او

9898

از آن بردباری کز او یافتند

به فرمان او پاک بشتافتند

9999

به آیین جمشید هر روز شاه

شدی بر سر گاه هر صبحگاه

100100

نوازش همی‌کرد با بندگان

نگه داشت آیین فرخندگان

101101

فرستاد نامه به هر کشوری

به هر مرزبانی و هر مهتری

102102

گراییدشان دل به افسون خویش

امان دادشان از شبیخون خویش

103103

جهان را به فرمان خود رام کرد

در آن رام کردن کم آرام کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن آب جوی بهشت

درافکن بدان جام آتش سرشت

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 29 - خواستاری اسکندر روشنک را

اگلی نظم

بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ

به من ده که پایم درآمد به سنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 31 - فرستادن اسکندر روشنک را به روم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور