صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 31 - فرستادن اسکندر روشنک را به روم

بخش 31 - فرستادن اسکندر روشنک را به روم

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ

به من ده که پایم درآمد به سنگ

22

مگر چاره سازم در این سنگریز

چو بیجاده از سنگ یابم گریز

33

فلک ناقه را زان سبک‌رو کند

که هر روز و شب بازیی نو کند

44

کند هر زمان صلح و جنگی دگر

خیالی نماید به رنگی دگر

55

همه بودنی‌ها که بود از نخست

نه اینست اگر بازجویی درست‌‌؟

66

هم از پرورش‌های پروردگار

دگرگونه شد صورت هر نگار

77

سر شغل ما گر درآید به خواب

مپندار کاین خانه گردد خراب

88

بسا کس که از روی عالم گُم است

همانا که عالَم همان عالَم است

99

چه سازیم چون سازگاران شدند

رفیقان گذشتند و یاران شدند

1010

به هنگام خود توشهٔ ره بساز

که یاران ز یاران نمانند باز

1111

سرانجام اگر چه به بد بد رود

خر لنگ وا آخور خود رود

1212

گزارش چنین کرد گویای دور

که اورنگ شاهان نشد جای جور

1313

سکندر که او مُلک عالم گرفت

پی جستن کام خود کم گرفت

1414

صلاح جهان جست از آن داوری

جهان زین سبب دادش آن یاوری

1515

جهان بایدت، شغل آن شاه کن

همان کن که او کرد و کوتاه کن

1616

چو بر ملک آفاق شد کامگار

همی‌گشت بر کام او روزگار

1717

حبش تا خراسان و چین تا به غور

به فرمان او گشت بی دست زور

1818

به هر کشوری قاصدان تاختند

همه سکه بر نام او ساختند

1919

جهاندار اگر چه دل شیر داشت

جهان جمله در زیر شمشیر داشت

2020

نبود اعتمادش بر آن مرز و بوم

که هست ایمن آباد رومی به روم

2121

شبی کاسمان طالعی داد چست

کزان طالع آید ضمیری درست

2222

فرستاد و دستور خود را بخواند

سخن‌های پوشیده با او براند

2323

که چون ملک ایرانم آمد به دست

نخواهم به یک جا شدن پای بست

2424

به گردندگی چون فلک مایلم

جز آفاق‌گردی نخواهد دلم

2525

ببینم که در گرد آفاق چیست

تواناتر از من در آفاق کیست

2626

چنان بینم از رای روشن صواب

که چون من کنم گرد گیتی شتاب

2727

زر و زیور خود فرستم به روم

که هست استواری دران مرز و بوم

2828

نباید که ما را شود کار سست

سبو ناید از آب دایم درست

2929

بداندیش گیرد سر تخت ما

به تاراج دشمن شود رخت ما

3030

جهان را چنین درد سرها بسی‌ست

و زینگونه در ره خطرها بسی‌ست

3131

تو نیز ار به یونان شوی باز جای

پسندیده باشد به فرهنگ و رای

3232

همان ملک را داری از فتنه دور

که مه نایب مهر باشد به نور

3333

همان روشنک را که بانوی ماست

بری تا شود کار آن ملک راست

3434

به رایی که دستور باشد خرد

نگهداری اندازهٔ نیک و بد

3535

نیابت بجای آری از دین و داد

نیاری ز من جز به نیکی به یاد

3636

ترا از بزرگان پسندیده‌ام

به چشم بزرگیت از آن دیده‌ام

3737

وزیر از هنرمندی رای خویش

چنین گفت با کارفرمای خویش

3838

که فرمانروا باد شاه جهان

به فرمان او رای کار آگهان

3939

زمان تا زمان قدر او بیش باد

غرض با تمنای او خویش باد

4040

حسابی که فرمود رای بلند

کس از پیش بینی نبیند گزند

4141

به فرخنده شغلی که فرمود شاه

کمربندم و سرنپیچم ز راه

4242

ولی شاه باید که در کار خویش

پژوهش نماید به مقدار خویش

4343

چو پایان رفتن فراز آیدش

سوی بازگشتن نیاز آیدش

4444

به فرماندهی سر ندارد گران

جهان را سپارد به فرمانبران

4545

نشاید به یک تن جهان داشتن

همه عالم آنِ خود انگاشتن

4646

جهان قسمت ملک دارد بسی

وز او هست هر قسمتی با کسی

4747

چو قسم خدا را کنی رام خویش

بر آن قسمت افتاده دان نام خویش

4848

طرفدار چون شد به فرمان تو

طرف بر طرف هست ملک آنِ تو

4949

چو ملک تو شد خانه دشمنان

بدو باز مگذار یکسر عنان

5050

در این بوم بیگانه کم کن نشست

مکن خویشتن را بدو پای‌بست

5151

تو نتوانی این ملک را داشتن

نه بر وارثان نیز بگذاشتن

5252

که بر ملک این خانه دعوی بسی است

همان حجت ملک با هر کسی است

5353

در این مرز و بوم از پی سروری

ز رومی مده هیچکس را سری

5454

زمین عجم گورگاه کی است

درو پایِ بیگانه وحشی پی است

5555

در این سالها کایمنی از گزند

برآر از جهان نام شاهی بلند

5656

چو آیی سوی کشور خویش باز

مکن کار کوتاه بر خود دراز

5757

ملک‌زادگان را برافروز چهر

که تا بر تو فیروز گردد سپهر

5858

به هر کشوری پادشایی فرست

طلبکار جایی به جایی فرست

5959

طرفها به شاهان گرفتار کن

به هر سو یکی را طرفدار کن

6060

که ترسم دگر باره ایرانیان

ببندند بر خون دارا میان

6161

درآرند لشگر به یونان و روم

خرابی درآید در آن مرز و بوم

6262

چو هر یک جداگانه شاهی کنند

ز یکدیگران کینه‌خواهی کنند

6363

ز مشغولی ملک خود هر کسی

ندارد سوی ما فراغت بسی

6464

چو دشمن درآرد به تاراج دست

بدین چاره شاید بدو راه بست

6565

دگر کین مینگیز در هیچ بوم

سر کینه‌خواهان مکش روی روم

6666

به خونریزی شهریاران مکوش

که تا فتنه را خون نیاید به جوش

6767

مپندار کز خون گردن‌کشان

چو خون سیاوش نماند نشان

6868

مکش تیغ بر خون کس بی‌دریغ

ترا نیز خونست و با چرخ تیغ

6969

چه خوش داستانی زد آن هوشمند

که بر ناگزاینده ناید گزند

7070

کم آزار شو کز همه داغ و درد

کم آزار یابد کم‌آزار مرد

7171

کم ِ خود نخواهی کم ِ کس مگیر

ممیران کسی‌را و هرگز ممیر

7272

چو دستور ازین گونه بنمود راه

سخن کارگر شد، پذیرفت شاه

7373

چو گردون سر طشت سیمین گشاد

غُرابِ سیه خایه زرین نهاد

7474

مگر موبد پیر در باستان

بدین طشت و خایه زد آن داستان

7575

جهاندار فرمود کآید وزیر

برفتن نشست از بر بارگیر

7676

کتب خانه پارسی هرچه بود

اشارت چنان شد که آرند زود

7777

سخن‌های سربسته از هر دری

ز هر حکمتی ساخته دفتری

7878

به یونان فرستاد با ترجمان

نبشت از زبانی به دیگر زبان

7979

چو دستور آمد به دستور شاه

که گیرد دو اسبه سوی روم راه

8080

بَرَد روشنک را برآراسته

همان دفتر و گوهر و خواسته

8181

به فرمان شه جای بگذاشتند

به یونان زمین راه برداشتند

8282

ز شاه جهان روشنک بار داشت

صدف در شکم در شهوار داشت

8383

چو موکب درآمد به یونان زمین

گرانبار شد گوهر نازنین

8484

چو نُه‌ماهه شد، کانِ گوهر گشاد

جهان بر گهر گوهری نو نهاد

8585

نهادند نامش پس از مهد بوس

به فرمان اسکندر اسکندروس

8686

ارسطو که دستور درگاه بود

به یونان زمین نایب شاه بود

8787

ملک‌زاده را در خرام و خورش

همی‌داد چون جان خود پرورش

8888

نگارین رخش را به ناز و به نوش

نوآیین دلش را به فرهنگ و هوش

8989

برآورده گیر این چنین صد نگار

فرو برده خاکش سرانجام کار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان

بیاور، ز من بر‌میاور فغان

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 30 - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

اگلی نظم

بیا ساقی آن می‌که محنت‌بَر است

به چون من کسی ده که محنت‌خوَر است

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 32 - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور