صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 27 - نشستن اسکندر بر جای دارا

بخش 27 - نشستن اسکندر بر جای دارا

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیا ساقی آن خون رنگین رز

درافکن به مغزم چو آتش بخز

2

میی کز خودم پای لغزی دهد

چو صبحم دماغ دو مغزی دهد

3

کجا بودی ای دولت نیک عهد

به درگاه مهدی فرود آر مهد

4

چو آیی به درگاه مهدی فرود

به مهد من آور ز مهدی درود

5

ترا دولت از بهر آن خواند بخت

که آرایش تاجی و زیب تخت

6

بتست آدمی را رخ افروخته

جهان جامه‌ای چون تو نادوخته

7

بنام ایزد آراسته پیکری

ز هر گوهر آراسته گوهری

8

بدست تو شاید عنان را سپرد

ز تو پایمردی ز ما دستبرد

9

نشان ده مرا کوی و بازار تو

که تا دانم آمد طلبکار تو

10

چنانم نماید که از هر دیار

نداری دری جز در شهریار

11

بهرجا که هستی کمر بسته‌ام

به خدمتگری با تو پیوسته‌ام

12

ازین جام گفت آن خداوند هوش

زهی دولت مرد گوهر فروش

13

بلی کاین چنین گوهر سنگ بست

به دولت توان آوریدن بدست

14

سکندر که با رای و تدبیر بود

به نیروی دولت جهانگیر بود

15

اگر دولتش نامدی رهنمای

نسودی سر خصم را زیر پای

16

گزارنده دانای دولت پرست

به پرگار دولت چنین نقش بست

17

که چون شد سر تاج دارا نهان

به اسکندر افتاد ملک جهان

18

همه گنج دارا ز نو تا کهن

که آنرا نه سر بود پیدا نه بن

19

به گنجینهٔ شاه پرداختند

ز دریا به دریا در انداختند

20

سریر و سراپرده و تاج و تخت

نه چندانکه آنرا توانند سخت

21

جواهر نه چندانکه آنرا دبیر

بیارد در انگشت یا در ضمیر

22

طبقهای بلور و خوانهای لعل

طرایف کشان را بفرسود نعل

23

همان تازی اسبان با زین زر

خطائی غلامان زرین کمر

24

نورد ملوکانه بیش از شمار

شتر بار زرینه بیش از هزار

25

سلاح و سلب را قیاسی نبود

پذیرنده را زو سپاسی نبود

26

دگر چیزهائی که باشد غریب

وز او مخزن خاص یابد نصیب

27

چنان گنجی از سیم و زر خلاص

به مهر جهاندار کردند خاص

28

جهاندار از آن گنج اندوخته

چو گنجی شد از گوهر افروخته

29

به گوهر فروزد دل تیره فام

مگر شب‌چراغش ازینست نام

30

چو تاریک شاید شدن سوی گنج

که گنج آید از روشنائی به رنج

31

چرا روی آنکس که شد گنج یاب

ز شادی برافروخت چون آفتاب

32

تو خاکی گرت گنج باید رواست

که بی‌خواسته خاک را کس نخواست

33

فروزندهٔ مرد شد خواسته

کزو کارها گردد آراسته

34

زر آن میوه زعفران ریز شد

که چون زعفران شادی‌انگیز شد

35

سیاهان مغرب که زنگی فشند

به صفرای آن زعفران دلخوشند

36

سکندر چو دید آن همه کان گنج

که در دستش افتاد بی دسترنج

37

پرستندگان در خویش را

همان محتشم را و درویش را

38

از آن گنج آراسته داد بهر

بداد و دهش گشت سالار دهر

39

به گردان ایران فرستاد کس

کزین در نگردد کسی باز پس

40

به درگاه ما یکسره سر نهید

هلاک سر خویش بر در نهید

41

بجای شما هر یکی بی سپاس

نوازش گری‌ها رود بی قیاس

42

بزرگان ایران فراهم شدند

وز این داوری سخت خرم شدند

43

خبر داشتند از دل شهریار

که هست او به سوگند و عهد استوار

44

همه هم‌گروهه به راه آمدند

سوی انجمنگاه شاه آمدند

45

بدان آمدن شادمان گشت شاه

از آن پهلوانان لشکر پناه

46

جداگانه با هر یکی عهد بست

که در پایهٔ کس نیارد شکست

47

در گنج بگشاد بر هر کسی

خزینه بسی داد و گوهر بسی

48

همان کار هر کس پدیدار کرد

بدان خفتگان بخت بیدار کرد

49

بداد آنچه در پیشتر بودشان

دو چندان دگر در افزودشان

50

چو ایرانیان ان دهش یافتند

سر از چنبر سرکشی تافتند

51

نهادند سر بر زمین یک زمان

کله گوشه بردند بر آسمان

52

گرفتند بر شهریار آفرین

که یار تو بادا سپهر برین

53

سر تخت جمشید جای تو باد

سریر سران خاک پای تو باد

54

کهن رفت و شاه نو ما توئی

نه خسرو که کیخسرو ما توئی

55

نپیچد کسی گردن از رای تو

سر ما و پائینگه پای تو

56

چو شه دید کز را ه فرخندگی

بر ایرانیان فرض شد بندگی

57

در آن انجمنگاه انجم شکوه

که جمع آمد از هفت کشور گروه

58

بفرمود تا تیغ و لخت آورند

دو خونریز را پیش تخت آورند

59

دو سرهنگ گردن برافراخته

حمایل به گردن در انداخته

60

به سرهنگی از خونشان گل کنند

رسن حلقشان را حمایل کنند

61

نخست آنچه از گنج زر گفته بود

رسانید چندانکه پذرفته بود

62

چو نقد پذیرفته آورد پیش

برون آمد از عهده عهد خویش

63

بفرمود تا خوار کردندشان

رسن کرده بر دار کردندشان

64

منادی برآمد به گرد سیاه

که این است پاداش خونریز شاه

65

کسی کین ستم خیزد از نام او

بدین روز باشد سرانجام او

66

نبخشود هرگز خداوند هش

بر آن بنده کوشد خداوند کش

67

نظاره کنان شهری و لشگری

بر انصاف و آزرم اسکندری

68

بر آن رسم و راه آفرین خوان شدند

جهان‌جوی را بنده فرمان شدند

69

نشسته جهان‌جوی با بخردان

از آن دایره دور چشم بدان

70

دو رویه سماطین آراسته

نشینندگان جمله برخاسته

71

کمر بستگان با کمرهای چست

کمر در کمر گفتی از حلقه رست

72

سیاست گره بسته بر دست و پای

ز هر پیکری مانده نقشی بجای

73

چو دیواری از صورت آراسته

جسد مانده و روح برخاسته

74

سکندر جهاندار دارا شکن

برافروخت چون شمع از آن انجمن

75

پس آنگاه با هر گرانمایه‌ای

سخن گفت بر قدر هر پایه‌ای

76

نوا زادهٔ زنگه را باز جست

طلب کرد و زنگار از آیینه شست

77

بپرسید کای پیر سال آزمای

فکنده سرت سایه بر پشت پای

78

بسی سال‌ها در جهان زیستی

ز کار جهان بی‌خبر نیستی

79

چو دیدی که دارا جفاپیشه گشت

گناهی نه با من بد اندیشه گشت

80

از آن‌جا که راز جهان داشتی

نصیحت چرا زو نهان داشتی

81

چو آرد کسی را جوانی به جوش

گنه پیر دارد که ماند خموش

82

نیوشنده از گرمی شاه روم

به روغن زبانی برافروخت موم

83

کمانی برآراست از پشت گوژ

پی و استخوان گشته هم‌رنگ توز

84

سلاح سخن بست و ترکش گشاد

ز جعبه کمان تیر آرش گشاد

85

نخستین ثنای جهاندار گفت

که بادا جهاندار با کام جفت

86

انوشه منش باد دارای دهر

ز نوشین جهان باد بسیار بهر

87

سرسبزش از شادی افراخته

سر خصم در پایش انداخته

88

بسی پند گفت این جهان‌دیده پیر

نشد در دل کینه‌ور جای گیر

89

بسی شمع روشن که دودی نداشت

نمودم به دارا و سودی نداشت

90

چو بخش سکندر بود تخت و جام

ز دارا چه آید به جز کار خام

91

چو گردون کند گردنی را بلند

به گردن فرازان در آرد کمند

92

به هندوستان پیری از خر فتاد

پدر مرده‌ای را به چین گاو زاد

93

کجا گردد از سیل جوئی خراب

بجوی دگر کس در افزاید آب

94

ترا پای دولت فرو شد به گنج

ز بی دولتیهای دشمن مرنج

95

جوانی و شاهی و آزاده‌ای

همان به که با رود و با باده‌ای

96

به کام از جوانی توانی رسید

چو پیری رسد گوشه باید گزید

97

به پیرایه سر گنبد لاجورد

به ضحاک و جمشید بین تا چه کرد

98

جهان پادشا چون شود دیر سال

پرستنده را زو بگیرد ملال

99

دگر کاگهی دارد از مغز و پوست

شناسد بد از نیک و دشمن ز دوست

100

ازو در دل هر کس آید هراس

چو بینند کو هست مردم شناس

101

به افکندش چاره‌سازی کنند

وزو دعوی بی‌نیازی کنند

102

نویرا به شاهی برآرند کوس

که بر وی توانند کردن فسوس

103

از این روی کیخسرو و کیقباد

به پیری ز شاهی نکردن یاد

104

جهان بر دگر شاه بگذاشتند

ره کوه البرز برداشتند

105

به پوشیدن و خوردن نیک بهر

شدند ایمن از خوردن تیغ و زهر

106

چو شه دید کان یادگار کیان

خبر دارد از کار سود و زیان

107

به نیک و بد کارزارش رهست

نبرد آزمایست و کار آگهست

108

بپرسید کان چیست در کارزار

که از بهر پیروزی آید به کار

109

سپه را چه تدبیر دارد بجای

چه سختی کند مرد را سست پای

110

نبردآزمای جهان‌دیده گفت

که پیروزی آن پهلوان راست جفت

111

که در لشکر چون تو شاهی بود

بفر تو یک تن سپاهی بود

112

چو فرمان چنین است کین خاک سست

ز بهر تو سدی برآرد درست

113

شنیدم ز جنگ آزمایان پیش

که از زور تن زهرهٔ مرد بیش

114

دلیریست هنجار لشگر کشی

سرافکندگی نیست در سرکشی

115

به هنگام لشکر بر آراستن

ز لشگر نباید مدد خواستن

116

صبوری ز خودخواه و فتح از خدای

که لشگر بدین هر دو ماند بجای

117

چو پیروز باشی مشو در ستیز

مکن بسته بر خصم راه گریز

118

گه ناامیدی بجان باز کوش

که مردانه را کس نمالید گوش

119

ز فالی که بر فتح یابی نخست

دلی باید از ترس دشمن درست

120

چنین گفت رستم فرامرز را

که مشکن دل و بشکن البرز را

121

همین گفت با بهمن اسفندیار

که گر نشکنی بشکنی کارزار

122

شکستی کزو خون به خارا رسید

هم از دل شکستن به دارا رسید

123

شکسته دل آمد به میدان فراز

ولی کبک بشکست با جره باز

124

چو در دولتش دل فروزی نبود

ز کار تو جز خاک روزی نبود

125

دگر باره کردش سکندر سؤال

که‌ای مهربان پیر دیرینه سال

126

شنیدم که رستم سوار دلیر

به تنها تکاپوی کردی چو شیر

127

کجا او به تنها زدی بر سپاه

گریز اوفتادی دران رزمگاه

128

غریب آیدم کز یکی تیغ تیز

چگونه رسد لشگری را گریز

129

به پاسخ چنین گفت پیر کهن

که گردنده باشد زبان در سخن

130

چنان بود پرخاش رستم درست

که لشگر کشان را فکندی نخست

131

چو لشگر کش افتاده گشتی به تیغ

گرفتندی از بیم لشگر گریغ

132

کسی کو به تنها سپاهی شکست

بدین چاره شد بر عدو چیره‌دست

133

وگرنه نگنجد که در کارزار

گریزد یکی لشگر از یک سوار

134

دگر باره گفتش به من گوی راز

که بازوی بهمن چرا شد دراز

135

چرا کشت بهمن فرامرز را

به خون غرقه کرد آن بر و برز را

136

چرا موبدانش ندادند پند

کزان خاندان دور دارد گزند

137

چنین داد پاسخ جهان‌دیده مرد

که بهمن بدان اژدهائی که کرد

138

سرانجام کاشفته شد راه او

دم اژدها شد وطنگاه او

139

چو زد دهره بر پهلوانی درخت

شد از خانهٔ دولتش تاج و تخت

140

که دیدی که او پای در خون فشرد

کزان خون سرانجام کیفر نبرد

141

سکندر بلرزید ازان یاد کرد

چو برگ خزان لرزد از باد سرد

142

ز خون‌خوار دارا هراسنده گشت

که آسان نشاید برین پل گذشت

143

دگر باره درخواست کان هوشمند

در درج گوهر گشاید ز بند

144

فرو گوید از گردش روزگار

جهان‌جوی را آنچه آید بکار

145

پس از آفرین پیر بیدار بخت

چنین گفت با صاحب تاج و تخت

146

که ملک جهان گرچه فرخ بتست

مزن دست سخت اندرین شاخ سست

147

ز تاریخ نو تا به عهد کهن

که ماند که با ما بگوید سخن

148

کجا رستم و زال و سیمرغ و سام

فریدون فرهنگ و جمشید جام

149

زمین خورد و تا خوردشان دیر نیست

هنوزش ز خوردن شکم سیر نیست

150

گذشتند و ما نیز هم بگذریم

که چون مهره هم عقد یکدیگریم

151

مزن پنج نوبت درین چار طاق

که بی ششدره نیست این نه رواق

152

جهان چون تو داری جهاندار باش

چو خفتند خصمان تو بیدار باش

153

سر از عالم ترسگاری برار

بترس از کسی کونشد ترسگار

154

رها کن رهی کان زیان آورد

ره بد خلل در گمان آورد

155

کرا باشگونه بود پیرهن

به حاجت بود بازگشتن به تن

156

تو زان ره که شد باژگونه نورد

بخواه از خدا حاجت و باز گرد

157

چه بندی دل خود در آن ملک و مال

که هستش کمی رنج و بیشی و بال

158

به دانش ترا رهنمون کرده‌اند

که مال ترا حکم خون کرده‌اند

159

برنجد گلوئی که بی خون بود

خفه گردد از خونش افزون بود

160

هران مال کاید درین دستگاه

بران خفته دان تند ماری سیاه

161

ستودان این طاق آراسته

ستونی تهی دارد از خواسته

162

چو در طاق این صفه خواهیم خفت

چه باید شدن با سیه مار جفت

163

دل از بند بیهوده آزاد کن

ستمگر نه‌ای داد کن داد کن

164

ز بیداد دارا به ار بگذری

گر او بود دارا تو اسکندری

165

ببین تا چه دید او ز کشت جهان

تو نیز آن مکن تا نه بینی همان

166

چه کردی ببین تا جهان یافتی

از آن کن که اقبال ازان یافتی

167

شه از پاسخ پیر فرتوت سال

گرفت آن سخن را مبارک به فال

168

ز خدمت کشی کرد و بنواختش

بسی گنج زر پیشکش ساختش

169

بزرگان ایران ز فرهنگ او

ترازو نهادند با سنگ او

170

شتابندگان از در بارگاه

ستایش گرفتند بر بزم شاه

171

کزین بارگه گر چراغی نشست

فروزنده خورشیدی آمد به دست

172

ز ما گر شبی رفت روزی رسید

گلی رفت و گلشن فروزی رسید

173

جوی زر ز جوینده‌ای روی تافت

فرو دید و زر جست و گنجینه یافت

174

ز دریا دلی شاه دریا شکوه

نوازش بسی کرد با آن گروه

175

چو دیدند شه را رعیت نواز

ز بیداد دارا گشایند راز

176

که تا دور او بود در گرم و سرد

کس از پیشه خویشتن برنخورد

177

ز خلق آن چنان برد پیوند را

که سگ وا نیابد خداوند را

178

به نیکان درآویخته بدسگال

کسی را امانت نه بر خون و مال

179

تظلم کنان رفته زین مرز و بوم

مروت به یونان و مردی به روم

180

کسی را که نزدیک او سنگ بود

ز چندین سپاه آن دو سرهنگ بود

181

چو بد گوهران را قوی کرد دست

جهان بین که چون گوهرش را شکست

182

سریر بزرگان به خردان سپرد

ببین تا سرانجام چون گشت خرد

183

نه بس داوری باشد آن سست رای

که سختی رساند به خلق خدای

184

گرانمایگان را درآرد شکست

فرومایگان را کند چیره دست

185

نه خسرو شد آن کس که خس پرورست

خسی دیگر و خسروی دیگرست

186

نمانده درین ملک بخشایشی

نه در شهر و در شهری آسایشی

187

خراشیده از کینه‌ها سینه‌ها

شده عصمت از قفل گنجینه‌ها

188

خرابی درآمد بهر پیشه‌ای

بتر زین کجا باشد اندیشه‌ای

189

که پیشه‌ور از پیشه بگریختست

به کار دگر کس درآویختست

190

بیابانیان پهلوانی کنند

ملک‌زادگان دشتبانی کنند

191

کشاورز شغل سپه ساز کرد

سپاهی کشاورزی آغاز کرد

192

جهان را نماند عمارت بسی

چو از شغل خود بگذرد هر کسی

193

اگر پیش ازین دادگر خفته بود

همان اختر گیتی آشفته بود

194

کنون دادگر هست فیروزمند

ازینگونه بیداد تا چند چند

195

هراسنده شد زین سخن شهریار

منادی برانگیخت اندر دیار

196

که هر پیشه‌ور پیشه خود کند

جز این گرچه نیکی کند بد کند

197

کشاورز بر گاو بندد لباد

ز گاو آهن و گاو جوید مراد

198

سپاهی به آیین خود ره برد

همان شهری از شغل خود نگذرد

199

نگیرد کسی جز پی کار خویش

همان پیشه اصلی آرد به پیش

200

ز پیشه گریزنده را باز جست

بدان پیشه دادش که بود از نخست

201

عملهای هر کس پدیدار کرد

همه کار عالم سزاوار کرد

202

جهان را ز ویرانی عهد پیش

به آبادی آورد در عهد خویش

203

جهان داشت بر دولت خویش راست

جهان داشتن زیرکان را سزاست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی از من مرا دور کن

جهان از می‌ لعل پر نور کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 26 - کشتن سرهنگان دارا را

اگلی نظم

بیا ساقی از شادی نوش و ناز

یکی شربت‌آمیز عاشق نواز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 28 - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور