صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 45 - نالیدن شیرین در جدایی خسرو

بخش 45 - نالیدن شیرین در جدایی خسرو

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج

که برد از اوستادی در سخن رنج

22

که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند

دلش دربند و جانش در هوس ماند

33

ز بادام تَر، آب گل برانگیخت

گلابی بر گُلِ بادام می‌ریخت

44

بسان گوسپند کشته بر جای

فروافتاد و می‌زد دست بر پای

55

تن از بی‌طاقتی پرداخته زور

دل از تنگی شده چون دیدهٔ مور

66

هوا بر باد داده خرمنش را

گرفته خون دیده دامنش را

77

چو زلف خویش بی‌آرام گشته

چو مرغی پای‌بند دام گشته

88

شده ز اندیشهٔ هجران یارش

ز بحر دیده پر گوهر کنارش

99

گَهی از پای می‌افتاد چون مست

گَه از بیداد می‌زد دست بر دست

1010

دلش حُراقه آتش‌زنی داشت

بدان آتش سر دودافکنی داشت

1111

مگر دودش رود زان سو که دل بود

که افتد بر سر پوشیده‌ها دود

1212

گشاده رشتهٔ گوهر ز دیده

مژه چون رشته در گوهر کشیده

1313

ز خواب ایمن هوس‌های دماغش

ز بی‌خوابی شده چشم و چراغش

1414

دهن خشک و لب از گفتار بسته

ز دیده بر سر گوهر نشسته

1515

سهی سَروش چو برگ بید لرزان

شده زو نافه کاسد‌، نیفه ارزان

1616

زمانی بر زمین غلطید غم‌ناک

ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک

1717

چو نسرین بر گشاده ناخنی چند

به نسرین برگ گل از لاله می‌کند

1818

گَهی بر شکر از بادام زد آب

گَهی خایید فندق را به عناب

1919

گَهی چون گوی هر سو می‌دویدی

گَهی بر جای چون چوگان خمیدی

2020

نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد

ز نرگس لاله را سیرآب می‌کرد

2121

درختی بر شده چون گنبد نور

گدازان گشت چون در آب کافور

2222

بهاری تازه چون رخشنده مهتاب

ز هم بگسست چون بر خاک سیم‌آب

2323

شبیخون غم آمد بر ره دل

شکست افتاد بر لشگرگه دل

2424

کمین‌سازان محنت بر نشستند

یزک‌داران طاقت را شکستند

2525

ز بنگاه جگر تا قلب سینه

به غارت شد خزینه بر خزینه

2626

به صد جهد از میان سلطان جان رست

ولیک آن گه که خدمت را میان بست

2727

گَهی دل را به نفرین یاد کردی

ز دل چون بی‌دلان فریاد کردی

2828

گَهی با بخت گفتی کاِی ستم‌کار

نکردی تا تویی زین زشت‌تر کار

2929

مرادی را که دل بر وی نهادی

به دست آوردی و از دست دادی

3030

فرو شد ناگهان پایت به گنجی

ز دست افشاندیش بی‌پای‌رنجی

3131

بهاری را که در بر وی گشادی

ربودی گل به دل خارش نهادی

3232

چراغی کز جهانش برگزیدی

تو را دادند و بادش دردمیدی

3333

به آب زندگانی دست کردی

نهان شد لاجرم کز وی نخوردی

3434

ز مطبخ بهره جز آتش نبودت

وز آن آتش نشاط خوش نبودت

3535

از آن آتش برآمد دودت اکنون

پشیمانی ندارد سودت اکنون

3636

گَهی فرخ سروش آسمانی

دلش دادی که یابی کامرانی

3737

گَهی دیو هوس می‌بردش از راه

که می‌بایست رفتن بر پی شاه

3838

چو بسیاری درین محنت به سر برد

هم آخر زان میان کشتی به در برد

3939

به صد زاری ز خاک راه برخاست

ز بس خواری شده با خاک ره راست

4040

به درگاه مهین‌بانو گذر کرد

ز کار شاه بانو را خبر کرد

4141

دل بانو موافق شد درین کار

نصیحت کرد و پندش داد بسیار

4242

که صابر شو درین غم روزکی چند

نماند هیچ کس جاوید در بند

4343

نباید تیزدولت بود چون گل

که آب تیزرو زود افکند پل

4444

چو گوی افتان و خیزان به بود کار

که هر کس که اوفتد خیزد دگر بار

4545

نروید هیچ تخمی تا نگندد

نه کاری برگشاید تا نبندد

4646

مراد آن به که دیر آید فرادست

که هر کس زودخور شد زود شد مست

4747

نباید راه‌رو کو زود راند

که هر کو زود راند زود ماند

4848

خری کو شست من برگیرد آسان

ز شست و پنج من نبود هراسان

4949

نبینی ابر کو تندی نماید

بگرید سخت و آن گَه برگشاید

5050

بباید ساختن با سختی اکنون

که داند کار فردا چون بود چون

5151

بسی در کار خسرو رنج دیدی

بسی خواری و دشواری کشیدی

5252

اگر سودی نخوردی زو زیان نیست

بود ناخورده یخنی باک از آن نیست

5353

کنون وقت شکیبایی است، مَشتاب

که بر بالا به دشواری رود آب

5454

چو وقت آید که آب آید فرازیر

نماند دولتت در کارها دیر

5555

بد از نیک آن گَهی آید پدیدت

که قفل از کار بگشاید کلیدت

5656

بسا دیبا که یابی سرخ و زردش

کبود و ازرق آید در نوردش

5757

بسا درجا که بینی گَردفَرسای

بود یاقوت یا پیروزه را جای

5858

چو بانو زین سخن لَختی فرو گفت

بت بی‌صبر شد با صابری جفت

5959

وزین در نیز شاپور خردمند

به کار آورد با او نکته‌ای چند

6060

دلش را در صبوری بند کردند

به یاد خسروش خرسند کردند

6161

شکیبا شد در این غم روزگاری

نه در تن دل نه در دولت قراری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی

مه پرویز شد در برج شاهی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 44 - بر تخت نشستن خسرو به مدائن برای بار دوم

اگلی نظم

مهین‌بانو دلش دادی شب و روز

بدان تا نشکند ماهِ دل‌افروز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 46 - وصیت کردن مهین‌بانو شیرین را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور