صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 46 - وصیت کردن مهین‌بانو شیرین را

بخش 46 - وصیت کردن مهین‌بانو شیرین را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مهین‌بانو دلش دادی شب و روز

بدان تا نشکند ماهِ دل‌افروز

22

یکی روزش به خلوت پیش خود خواند

که عمرش آستین بر دولت افشاند

33

کلید گنج‌ها دادش که برگیر

که پیشت مرد خواهد مادر پیر

44

درآمد کارِ اندامش به سستی

به بیماری کشید از تن‌درستی

55

چو روزی چند بر وی رنج شد چیر

تن از جان سیر شد جان از جهان سیر

66

جهان از جان شیرینش جدا کرد

به شیرین هم جهان هم جان رها کرد

77

فرو شد آفتابش در سیاهی

بنه در خاک برد از تخت شاهی

88

چنین است آفرینش را ولایت

که باشد هر بهاری را نهایت

99

نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست

که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست

1010

فغان زین چرخ کز نیرنگ‌سازی

گَهی شیشه کند گَه شیشه‌بازی

1111

به اول عهد زنبور انگبین کرد

به آخر عهد باز آن انگبین خورد

1212

بدین قالب که بادش در کلاه است

مشو غَره که مشتی خاک راه است

1313

ز بادی کاو کلاه از سر کند دور

گیاه آسوده باشد سرو رنجور

1414

بدین خان کاو بنا بر باد دارد

مشو غَره که بد بنیاد دارد

1515

چه می‌پیچی درین دام گلوپیچ؟

که جوزی پوده بینی در میانْ هیچ

1616

چو روباهان و خرگوشان منه گوش

به روبه‌بازیِ این خوابِ خرگوش

1717

بسا شیر شکار و گرگ جنگی

که شد در زیر این روبه پلنگی

1818

نظر کردم ز روی تجربت هست

خوشی‌های جهان چون خارش دست

1919

به اول دست را خارش خوش افتد

به آخر دست بر دست آتش افتد

2020

همیدون جام گیتی خوش‌گوار است

به اول مستی و آخر خمار است

2121

رها کن غم که دنیا غم نَیَرزد

مکن شادی که شادی هم نَیَرزد

2222

اگر خواهی جهان در پیش کردن

شکم‌واری نخواهی بیش خوردن

2323

گرت صد گنج هست ار یک درم نیست

نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست

2424

همی تا پای دارد تن‌درستی

ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی

2525

چو برگردد مزاج از استقامت

به دشواری به دست آید سلامت

2626

دهان چندان نماید نوش‌خندی

که یابد در طبیعت نوش‌مندی

2727

چو گیرد ناامیدی مرد را گوش

کند راه رهایی را فراموش

2828

جهان تلخ است خوی تلخ‌ناکش

به کم خوردن توان رست از هلاکش

2929

مشو پرخواره چون کرمان در این گور

به کم خوردن کمر دربند چون مور

3030

ز کم خوردن کسی را تب نگیرد

ز پر خوردن به روزی صد بمیرد

3131

حرام آمد علف تاراج کردن

به دارو طبع را محتاج کردن

3232

چو باشد خوردن نان گل‌شکروار

نباشد طبع را با گل‌شکر کار

3333

چو گل‌بن هر چه بگذاری بخندد

چو خوردی گر شکر باشد بگندد

3434

چو دنیا را نخواهی، چند جویی؟

بِدو پویی، بَدِ او چند گویی؟

3535

غم دنیا کسی در دل ندارد

که در دنیا چو ما منزل ندارد

3636

درین صحرا کسی کاو جای‌گیر است

ز مُشتی آب و نانش ناگزیر است

3737

مکن دل‌تنگی ای شخصت گلی تنگ

که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ

3838

جهان از نام آن کس ننگ دارد

که از بهر جهان دل تنگ دارد

3939

غم روزی مخور تا روز ماند

که خود روزی‌رسان روزی رساند

4040

فلک با این همه ناموس و نیرنگ

شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ

4141

بر این ابلق که آمد شد گزیند

چو این آمد فرود آن برنشیند

4242

در این سیلاب غم کز ما پدر برد

پسر چون زنده مانَد چون پدر مرد؟

4343

کسی کاو خون هندویی بریزد

چو وارث باشد آن خون برنخیزد

4444

چه فرزندی تو با این تُرک‌تازی؟

که هندوی پدرکش را نوازی

4545

بزن تیری بدین کوژ کمان‌پشت

که چندین پشت بر پشت تو را کشت

4646

فلک را تا کمان بی‌زه نگردد

شکار کس در او فربه نگردد

4747

گوزنی را که ره بر شیر باشد

گیا در زیر پی شمشیر باشد

4848

تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش؟

که داری باد در پس چاه در پیش

4949

مباش ایمن که این دریای خاموش

نکرده است آدمی خوردن فراموش

5050

کدامین ربع را بینی ربیعی؟

کزان بُقعه برون ناید بقیعی

5151

جهان آن به که دانا تلخ گیرد

که شیرین‌زندگانی تلخ میرد

5252

کسی کز زندگی با درد و داغ است

به وقت مرگ خندان چون چراغ است

5353

سرانی کز چنین سر پُرفسوسند

چو گل گردن‌زنان را دست‌بوسند

5454

اگر واعظ بود گوید که چون کاه

تو بفکن تا منش بردارم از راه

5555

و گر زاهد بود صد مرده کوشد

که تو بیرون کنی تا او بپوشد

5656

چو نامد در جهان پاینده چیزی

همه ملک جهان نَرزَد پشیزی

5757

ره‌آورد عدم ره‌توشهٔ خاک

سرشت صافی آمد گوهر پاک

5858

چنین گفتند دانایان هشیار

که نیک و بد به مرگ آید پدیدار

5959

بسا زن‌نام کآن جا مرد یابی

بسا مردا که رویش زرد یابی

6060

خداوندا چو آید پای بر سنگ

فتد کشتی در آن گردآبهٔ تنگ

6161

نظامی را به آسایش رسانی

ببخشی و به بخشایش رسانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج

که برد از اوستادی در سخن رنج

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 45 - نالیدن شیرین در جدایی خسرو

اگلی نظم

چون بر شیرین مقرر گشت شاهی

فروغ مُلک بر مه شد ز ماهی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 47 - نشستن شیرین به پادشاهی بر جای مهین‌بانو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور