صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به آیین جهان‌داران یکی روز

به مجلس بود شاهِ مجلس‌افروز

22

به عزم دست‌بوسش قاف تا قاف

کمر بسته کُله‌دارانِ اطراف

33

نشسته پیش تختش جمله شاهان

ز چین تا روم و از ری تا سپاهان

44

ز سالار خُتن تا خسروِ زنگ

همه بر یاد خسرو باده در چنگ

55

چو دوری چند مِی در داد ساقی

نماند از شرم شاهان هیچ باقی

66

شهنشه شرم را برقع برافکند

سخن لَختی به گستاخی درافکند

77

که خوبانی که دَر‌خوردِ فَریشند

ز عالم در کدامین بُقعه بیشند؟

88

یکی گفتا لطافت روم دارد

لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

99

یکی گفت از خُتن خیزد نکویی

فسانه‌ست آن طرف در خوب‌رویی

1010

یکی گفت ارمن است آن بوم‌ ِ آباد

که پیکر‌های او باشد پری‌زاد

1111

یکی گفتا که در اقصای کشمیر

ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر

1212

یکی گفتا سزای بزم شاهان

شکرنامی است در شهر سپاهان

1313

به شکر بَر ز شیرینیش بیداد

و زو شِکّر به خوزستان به فریاد

1414

به زیر هر لبش صد خنده بیش است

لبش را چون شکر صد بنده بیش است

1515

قبا تنگ آید از سرو‌َش چمن را

دِرم واپس دهد سیمش سمن را

1616

رطب پیش دهانش دانه‌ریز است

شکر بگذار کو خود خانه‌خیز است

1717

چو بردارد نقاب از گوشهٔ ماه

برآید نالهٔ صد یوسف از چاه

1818

جز این عیبی ندارد آن دل‌آرام

که گستاخی کند با خاص و با عام

1919

به هر جایی چو باد آرام گیرد

چو لاله با همه کس جام گیرد

2020

ز روی لطف با کس درنسازد

که آن کس خان و مان را درنبازد

2121

کسی کاو را شبی گیرد در آغوش

نگردد آن شبش هرگز فراموش

2222

مَلِک را درگرفت آن دل‌نوازی

اساسی نو نهاد از عشق‌بازی

2323

فَرَس می‌خواست بر شیرین دَواند

به ترکی غارت از ترکی ستاند

2424

بَرَد شیرینی قندی به قندی

گشاید مشکل بندی به بندی

2525

به گوهر پایهٔ گوهر شود خرد

به دیبا آب دیبا را توان برد

2626

سرش سودا‌ی بازار شکر داشت

که شکر هم ز شیرینی اثر داشت

2727

نه دل می‌دادش از دل راندن او را

نه شایست از سپاهان خواندن او را

2828

در این اندیشه صابر بود یک سال

نشد واقف کسی بر حسبِ آن حال

2929

پس از سالی رکاب افشاند بر راه

سوی مُلک سپاهان راند بنگاه

3030

فرود آمد به نزهت‌گاه آن بوم

سوادی دید بیش از کشور روم

3131

گروهی تازه‌روی و عشرت‌افروز

به گاه خوش‌دلی روشن‌تر از روز

3232

نشاط آغاز کرد و باده می‌خورد

غم آن لعبتِ آزاده می‌خورد

3333

نهفته باز می‌پرسید جایش

به دست آورد هنجار سرایَش

3434

شبی برخاست تنها با غلامی

ز بازار شکر برخواست کامی

3535

چو خسرو بر سر کوی شکر شد

سپاهان قصر شیرینی دگر شد

3636

حلاوت‌های عیش آن عصر می‌داشت

که شکر کوی و شیرین قصر می‌داشت

3737

به در بر حلقه زد خاموش خاموش

برون آمد غلامی حلقه در گوش

3838

جوانی دید زیباروی بر در

نمودار جهان‌داریش در سر

3939

فرود آوردش از شبدیز چون ماه

فرس را راند حالی بر علف‌گاه

4040

چو مهمانان به ایوانش درون برد

بدان مهمان سر از کیوان برون برد

4141

مَلک چون بر بساط کار بنشست

درستی چند را بر کار بشکست

4242

اجازت داد تا شکر بیاید

به مهمان بر ز لب شکر گشاید

4343

برون آمد شکر با جام جُلاب

دهانی پر شکر چشمی پر از خواب

4444

شکرنامی که شکر ریزد او بود

نباتی کز سپاهان خیزد او بود

4545

ز گیسو نافه‌نافه مشک می‌بیخت

ز خنده خانه‌خانه قند می‌ریخت

4646

چو ویسه فتنه‌ای در شهد‌بوسی

چو دایه آیتی در چاپلوسی

4747

کنیز‌ان داشتی رومی و چینی

کز ایشان هیچ را مثلی نبینی

4848

همه در نیم‌شب نوروز کرده

به کار عیش دست‌آموز کرده

4949

نشست و باده پیش آورد حالی

بتی یا رب چنان و خانه خالی

5050

نه می در آبگینه کآن سمن‌بر

در آب خشک می‌کرد آتشِ تَر

5151

گلابی را به تلخی راه می‌داد

به شیرینی به دست شاه می‌داد

5252

نشسته شاه عالم مِهترانه

شکر برداشته چون مَه ترانه

5353

پیاپی رطل‌ها پرتاب می‌کرد

ملک را شهربند خواب می‌کرد

5454

چو نوش باده از لب نیش برداشت

شکر برخاست شمع از پیش برداشت

5555

به عذری کآن قبول افتاد در راه

برون آمد ز خلوت‌خانهٔ شاه

5656

کنیزی را که هم‌بالای او بود

به حسن و چابکی هم‌تای او بود

5757

در او پوشید زر و زیور خویش

فرستاد و گرفت آن شب سر خویش

5858

ملک چون دید کآمد نازنینش

ستد داد‌ِ شکر از انگبینش

5959

در او پیچید و آن شب کامِ دل راند

به مصروعی بر افسونی غلط خواند

6060

ز شیرینی که آن شمع سحر بود

گمان افتاد او را کآن شکر بود

6161

کنیز از کار خسرو ماند مدهوش

که شیرین آمدش خسرو در آغوش

6262

فسانه بود خسرو در نکویی

فسون‌گر بود وقت نغز‌گو‌یی‌

6363

ز هر کس کاو به بالا سروری داشت

سری و گردنی بالاتری داشت

6464

به خوش‌مغزی به از بادامِ تَر بود

به شیرین‌استخوانی نِی‌شکر بود

6565

شبی که‌اسب نشاطش لنگ رفتی

کم این بودی که سی فرسنگ رفتی

6666

هر آن روزی که نصفی کم کشیدی

چهل من ساغر‌ی در دَم کشیدی

6767

چو صبح آمد کنیز از جای برخاست

به دستان از ملک دستوری‌یی خواست

6868

به نزدیک شِکر شد کام و ناکام

به شِکر باز گفت احوال بادام

6969

هر آنچ از شاه دید او را خبر داد

نهانی‌های خلوت را به در داد

7070

بدان تا شِکر آگه باشد از کار

بگوید هر چه پرسد زو جهان‌دار

7171

شِکر برداشت شمع و درشد از در

که خوش باشد به یک جا شمع و شِکر

7272

مَلک پنداشت کآن هم بستر او بود

کنیزک شمع دارد، شِکر او بود

7373

بپرسیدش که تا مهمان‌پرستی

به خلوت با چو من مهمان نشستی‌؟

7474

جوابش داد کای از مهتران طاق

ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

7575

همه چیزیت هست از خوب‌رویی

ز شیرین‌شکری و نغزگویی

7676

یکی عیب است اگر ناید گرانت

که بویی در نمک دارد دهانت

7777

نمک در مَردم آرد بوی پاکی

تو با چندین نمک چون بوی‌ناکی‌؟

7878

به سوسن‌بوی شه گفتا‌ «چه تدبیر‌؟»

سمنبر گفت‌ «سالی سوسن و سیر»

7979

ملک چون رخت از آن بت‌خانه بربست

گرفت آن پند را یک سال در دست

8080

بر آن افسانه چون بگذشت سالی

مزاج شه شد از حالی به حالی

8181

به زیرش رام شد دوران توسن

برآوردش درختِ سیر سوسن

8282

شبی بر عادت پارینه برخاست

به شِکر باز بازاری برآراست

8383

همان شیرینی پارینه دریافت

به شیرینی رسد هر کاو شِکر یافت

8484

چو دوری چند رفت از عیش‌سازی

پدید آمد نشان بوس و بازی

8585

همان جُفته نهاد آن سیم‌ساقش

به جُفتی دیگر از خود کرد طاقش

8686

ملک نُقلِ دهان‌آلوده می‌خورد

به امید شِکر پالوده می‌خورد

8787

چو لشگر بر رحیل افتاد شب را

ملک پرسید باز آن نوش‌لب را

8888

که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟

بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟

8989

جوابی شِکرینش داد شِکر

که پارم بود یاری چون تو در بر

9090

جز آن کان شخص را بوی دهان بود

تو خوش‌بویی از این بِهْ چون توان بود‌؟

9191

ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز

ببین عیب جمال خویشتن نیز

9292

بپرسیدش که عیب من کدام است‌؟

کز آن عیب این نکویی زشت‌نام است

9393

جوابش داد کآن عیب است مشهور

که یک ساعت ز نزدیکان نه‌ای دور

9494

چو دور چرخ با هر کس بسازی

چو گیتی با همه کس عشق بازی

9595

نگارین‌مرغی ای تمثال چینی

چرا هر لحظه بر شاخی نشینی‌؟

9696

غلاف نازکی داری دریغی

که هر ساعت کنی بازی به تیغی

9797

جوابش داد شِکر کای جوان‌مرد

چه پنداری کزین شِکر کسی خورد؟

9898

به ستاری که ستر اوست پیشم

که تا من زنده‌ام بر مُهر خویشم

9999

نه کس با من شبی در پرده خفته‌ست

نه دُرم را کسی در دَور سفته‌ست

100100

کنیزان منند اینان که بینی

که در خلوت تو با ایشان نشینی

101101

بلی من باشم آن که‌اول درآیم

به می بنشینم و عشرت فزایم

102102

ولی آن دل‌سِتان کآید در آغوش

نه من، چون من بتی باشد قصب‌پوش

103103

چو بشنید این سخن شاه از زبانش

بدین معنی گواهی داد جانش

104104

دُری کاو را بود مُهر خدایی

دهد ناسُفتگی بر وی گوایی

105105

چو برزد آتش‌ِ مشرق زبانه

مَلک چون آب شد ز‌ آن جا روانه

106106

بزرگان سپاهان را طلب کرد

وز ایشان پرسشی زان نوش‌لب کرد

107107

به یک رویه همه شهر سپاهان

شدند آن پاک‌دامن را گواهان

108108

که شکر همچنان در تنگ خویش است

نیازرده‌گلی بر رنگ خویش است

109109

متاع خویشتن در بار دارد

کنیزی چند را بر کار دارد

110110

سمند‌ش گر چه با هر کس به زین است

سنان دورباشش آهنین است

111111

عجوز‌ان نیز کردند استواری

عروسش بِکر بود اندر عماری

112112

ملک را فرخ آمد فال اختر

که از چندین مگس چون رَست شِکر‌!

113113

فرستاد از سرای خویش خواندش

به آیین زناشویی نشاندش

114114

نسُفته دُرِ دریاییش را سُفت

نگین لعل را یاقوت شد جفت

115115

سوی شهر مداین شد دگر بار

شِکر با او به دامن‌ها شِکربار

116116

به شِکر عشق شیرین خوار می‌کرد

شِکر شیرینی‌یی بر کار می‌کرد

117117

چو بگرفت از شِکر‌خوردن دلِ شاه

به نوش‌آبادِ شیرین شد دگر راه

118118

شِکر در تَنگ شه تیمار می‌خورد

ز نخل‌ستانِ شیرین خار می‌خورد

119119

شه از سودا‌ی شیرین شور در سر

گدازان گشته چون در آب شِکر

120120

چو شمع از دوری شیرین در آتش

که باشد عیش موم از انگبین خوش

121121

کسی کز جان شیرین باز مانَد

چه سود ار در دهن شِکر فشانَد‌؟

122122

شِکر هرگز نگیرد جای شیرین

بچربد بر شِکر حلوا‌ی شیرین

123123

چمن خاک است چون نسرین نباشد

شِکر تلخ است چون شیرین نباشد

124124

مگو شیرین و شِکر هست یک‌سان

ز نِی خیزد شِکر، شیرینی از جان

125125

چو شمع شهد شیرین برفروزد

شِکر بر مجمر آن جا عود سوزد

126126

شِکر گر چاشنی در جام دارد

ز شیرینی حلاوت وام دارد

127127

ز شیرینی بزرگان ناشکیبند

به شِکر طفل و طوطی را فریبند

128128

هر آبی کآن بود شیرین بسازد

شِکر چون آب را بیند گدازد

129129

ز شیرین تا شِکر فرقی عیان است

که شیرین جان و شِکر جای جان است

130130

پری‌رویی است شیرین در عماری

پرند او شِکر در پرده‌داری

131131

بداند این قدر هر که‌ش تمیز است

که شِکر بهر شیرینی عزیز است

132132

دلش می‌گفت شیرین بایدم زود

که عیشم را نمی‌دارد شِکر سود

133133

یخ از بلّور صافی‌تر به گوهر

خلاف آن شد که این خشک است و آن تَر

134134

دگر ره گفت نَشْکیبم ز شیرین

چه باید کرد با خود جنگ چندین‌؟

135135

گَرَم سنگ آسیا بر سر بگردد

دل آن دل نیست کز دل‌بر بگردد

136136

به سر گردم‌، نگردانم سر از یار

سری دارم مباح از بهر این کار

137137

دگر ره گفت کاین تدبیر خام است

صبوری کن که رسوایی تمام است

138138

مرا آن بِهْ که از شیرین شکیبم

نه طفلم تا به شیرینی فریبم

139139

بباید درکشیدن میل را میل

که کس را کار برنآید به تعجیل

140140

مرا شیرین و شِکر هر دو در جام

چرا بر من به تلخی گردد ایام‌؟

141141

دلم با این رفیقان بی‌رفیق است

ز بس ملاحبان کشتی غریق است

142142

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه

مشو بر نردبان جز پایه‌پایه

143143

چنان راغب مشو در جستن کام

که از نایافتن رنجی سرانجام

144144

طمع کم دار تا گر بیش یابی

فتوحی بر فتوح خویش یابی

145145

دل آن بِهْ کز در مَردی درآید

مراد مَردم از مَردی برآید

146146

به صبر‌م کرد باید رهنمونی

زنی شد با زنان کردن زبونی

147147

به مَردان بر زنی کردن حرام است

زنی کردن زنی کردن کدام است؟

148148

مرا دعوا چه باید کرد شیری

که آهویی کند بر من دلیری

149149

اگر خود گوسپندی رند و ریشم

نه بر پشم کسان بر پشم خویشم

150150

چو پیلان راز خود با کس نگفتم

چو پیله در گلیم خویش خفتم

151151

چنان در سر گرفت آن تُرک طناز

کزو خسرو نه‌، کیخسرو بَرَد ناز

152152

چو کرد ار دل ستاند‌، سینه جوید

ورش خانه دهی‌، گنجینه جوید

153153

دلم را گر فراقش خون برآرد

طمع برد و طمع طاعون برآرد

154154

ز معشوقه وفا جستن غریب است

نگوید کس که سکبا بر طبیب است

155155

مرا هر دم بر آن آرد ستیز‌ش

که «خیز استغفرالله خون بریزش»

156156

من این آزرم تا کی دارم او را‌؟

چو آزردم تمام آزارم او را

157157

به گیلان‌در نکو گفت آن نکو زن

میآزار ار بیآزاری نکو زن

158158

مزن زن را ولی چون برستیزد

چنانش زن که هرگز برنخیزد

159159

دل شه چارهٔ آن غم ندانست

که راز خویش را محرم ندانست

160160

دل آن محرم بود کز خانه باشد

دل بیگانه هم بیگانه باشد

161161

چو دزدیده نخواهی دانهٔ خویش

مَهِل بیگانه را در خانهٔ خویش

162162

چنان گو راز خود با به‌ترین دوست

که پنداری که دشمن‌تر کسی اوست

163163

مگو ناگفتنی در پیش اغیار

نه با اغیار، با محرم‌ترین یار

164164

به خلوت نیزش از دیوار می‌پوش

که باشد در پس دیوارها گوش

165165

و گر نتوان که پنهان داری از خویش

مده خاطر بدان یعنی میندیش

166166

میندیش آن چه نتوان گفتنش باز

که نندیشیده بِهْ ناگفتنی‌راز

167167

در این مجلس چنان کن پرده‌سازی

که نآید شحنه در شمشیر‌بازی‌

168168

سرودی کآن بیابان را نشاید

سزد گر بزم سلطان را نشاید

169169

اگر دانا و گر نادان بود یار

بضاعت را به کس بی‌مُهر مسپار

170170

مکن با هیچ بد‌محضر نشستی

که نآرد در شکوهت جز شکستی

171171

درختی کار در هر گِل که کاری

کز او آن بر که کِشتی چشم داری

172172

سخن در فرجه‌ای پرور که فرجام

ز واگفتن تو را نیکو شود نام

173173

اگر صد وجه نیک آید فراپیش

چو وجهی بَد بُوَد ز‌آن بَد بیندیش

174174

به چشم دشمنان بین حرف خود را

بدین حرفت شناسی نیک و بد را

175175

چو دوزی صد قبا در شادکامی

بِدَر پیراهنی در نیک‌نامی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهان خسرو که تا گردون کمر بست

کُلَه‌داری چون او بر تخت ننشست

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 64 - صفت داد و دهِش خسرو

اگلی نظم

مَلک دانسته بود از رای پُر نور

که غم‌پردازِ شیرین است شاپور

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور