صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

به آیین جهان‌داران یکی روز

به مجلس بود شاهِ مجلس‌افروز

2

به عزم دست‌بوسش قاف تا قاف

کمر بسته کُله‌دارانِ اطراف

3

نشسته پیش تختش جمله شاهان

ز چین تا روم و از ری تا سپاهان

4

ز سالار خُتن تا خسروِ زنگ

همه بر یاد خسرو باده در چنگ

5

چو دوری چند مِی در داد ساقی

نماند از شرم شاهان هیچ باقی

6

شهنشه شرم را برقع برافکند

سخن لَختی به گستاخی درافکند

7

که خوبانی که دَر‌خوردِ فَریشند

ز عالم در کدامین بُقعه بیشند؟

8

یکی گفتا لطافت روم دارد

لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

9

یکی گفت از خُتن خیزد نکویی

فسانه‌ست آن طرف در خوب‌رویی

10

یکی گفت ارمن است آن بوم‌ ِ آباد

که پیکر‌های او باشد پری‌زاد

11

یکی گفتا که در اقصای کشمیر

ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر

12

یکی گفتا سزای بزم شاهان

شکرنامی است در شهر سپاهان

13

به شکر بَر ز شیرینیش بیداد

و زو شِکّر به خوزستان به فریاد

14

به زیر هر لبش صد خنده بیش است

لبش را چون شکر صد بنده بیش است

15

قبا تنگ آید از سرو‌َش چمن را

دِرم واپس دهد سیمش سمن را

16

رطب پیش دهانش دانه‌ریز است

شکر بگذار کو خود خانه‌خیز است

17

چو بردارد نقاب از گوشهٔ ماه

برآید نالهٔ صد یوسف از چاه

18

جز این عیبی ندارد آن دل‌آرام

که گستاخی کند با خاص و با عام

19

به هر جایی چو باد آرام گیرد

چو لاله با همه کس جام گیرد

20

ز روی لطف با کس درنسازد

که آن کس خان و مان را درنبازد

21

کسی کاو را شبی گیرد در آغوش

نگردد آن شبش هرگز فراموش

22

مَلِک را درگرفت آن دل‌نوازی

اساسی نو نهاد از عشق‌بازی

23

فَرَس می‌خواست بر شیرین دَواند

به ترکی غارت از ترکی ستاند

24

بَرَد شیرینی قندی به قندی

گشاید مشکل بندی به بندی

25

به گوهر پایهٔ گوهر شود خرد

به دیبا آب دیبا را توان برد

26

سرش سودا‌ی بازار شکر داشت

که شکر هم ز شیرینی اثر داشت

27

نه دل می‌دادش از دل راندن او را

نه شایست از سپاهان خواندن او را

28

در این اندیشه صابر بود یک سال

نشد واقف کسی بر حسبِ آن حال

29

پس از سالی رکاب افشاند بر راه

سوی مُلک سپاهان راند بنگاه

30

فرود آمد به نزهت‌گاه آن بوم

سوادی دید بیش از کشور روم

31

گروهی تازه‌روی و عشرت‌افروز

به گاه خوش‌دلی روشن‌تر از روز

32

نشاط آغاز کرد و باده می‌خورد

غم آن لعبتِ آزاده می‌خورد

33

نهفته باز می‌پرسید جایش

به دست آورد هنجار سرایَش

34

شبی برخاست تنها با غلامی

ز بازار شکر برخواست کامی

35

چو خسرو بر سر کوی شکر شد

سپاهان قصر شیرینی دگر شد

36

حلاوت‌های عیش آن عصر می‌داشت

که شکر کوی و شیرین قصر می‌داشت

37

به در بر حلقه زد خاموش خاموش

برون آمد غلامی حلقه در گوش

38

جوانی دید زیباروی بر در

نمودار جهان‌داریش در سر

39

فرود آوردش از شبدیز چون ماه

فرس را راند حالی بر علف‌گاه

40

چو مهمانان به ایوانش درون برد

بدان مهمان سر از کیوان برون برد

41

مَلک چون بر بساط کار بنشست

درستی چند را بر کار بشکست

42

اجازت داد تا شکر بیاید

به مهمان بر ز لب شکر گشاید

43

برون آمد شکر با جام جُلاب

دهانی پر شکر چشمی پر از خواب

44

شکرنامی که شکر ریزد او بود

نباتی کز سپاهان خیزد او بود

45

ز گیسو نافه‌نافه مشک می‌بیخت

ز خنده خانه‌خانه قند می‌ریخت

46

چو ویسه فتنه‌ای در شهد‌بوسی

چو دایه آیتی در چاپلوسی

47

کنیز‌ان داشتی رومی و چینی

کز ایشان هیچ را مثلی نبینی

48

همه در نیم‌شب نوروز کرده

به کار عیش دست‌آموز کرده

49

نشست و باده پیش آورد حالی

بتی یا رب چنان و خانه خالی

50

نه می در آبگینه کآن سمن‌بر

در آب خشک می‌کرد آتشِ تَر

51

گلابی را به تلخی راه می‌داد

به شیرینی به دست شاه می‌داد

52

نشسته شاه عالم مِهترانه

شکر برداشته چون مَه ترانه

53

پیاپی رطل‌ها پرتاب می‌کرد

ملک را شهربند خواب می‌کرد

54

چو نوش باده از لب نیش برداشت

شکر برخاست شمع از پیش برداشت

55

به عذری کآن قبول افتاد در راه

برون آمد ز خلوت‌خانهٔ شاه

56

کنیزی را که هم‌بالای او بود

به حسن و چابکی هم‌تای او بود

57

در او پوشید زر و زیور خویش

فرستاد و گرفت آن شب سر خویش

58

ملک چون دید کآمد نازنینش

ستد داد‌ِ شکر از انگبینش

59

در او پیچید و آن شب کامِ دل راند

به مصروعی بر افسونی غلط خواند

60

ز شیرینی که آن شمع سحر بود

گمان افتاد او را کآن شکر بود

61

کنیز از کار خسرو ماند مدهوش

که شیرین آمدش خسرو در آغوش

62

فسانه بود خسرو در نکویی

فسون‌گر بود وقت نغز‌گو‌یی‌

63

ز هر کس کاو به بالا سروری داشت

سری و گردنی بالاتری داشت

64

به خوش‌مغزی به از بادامِ تَر بود

به شیرین‌استخوانی نِی‌شکر بود

65

شبی که‌اسب نشاطش لنگ رفتی

کم این بودی که سی فرسنگ رفتی

66

هر آن روزی که نصفی کم کشیدی

چهل من ساغر‌ی در دَم کشیدی

67

چو صبح آمد کنیز از جای برخاست

به دستان از ملک دستوری‌یی خواست

68

به نزدیک شِکر شد کام و ناکام

به شِکر باز گفت احوال بادام

69

هر آنچ از شاه دید او را خبر داد

نهانی‌های خلوت را به در داد

70

بدان تا شِکر آگه باشد از کار

بگوید هر چه پرسد زو جهان‌دار

71

شِکر برداشت شمع و درشد از در

که خوش باشد به یک جا شمع و شِکر

72

مَلک پنداشت کآن هم بستر او بود

کنیزک شمع دارد، شِکر او بود

73

بپرسیدش که تا مهمان‌پرستی

به خلوت با چو من مهمان نشستی‌؟

74

جوابش داد کای از مهتران طاق

ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

75

همه چیزیت هست از خوب‌رویی

ز شیرین‌شکری و نغزگویی

76

یکی عیب است اگر ناید گرانت

که بویی در نمک دارد دهانت

77

نمک در مَردم آرد بوی پاکی

تو با چندین نمک چون بوی‌ناکی‌؟

78

به سوسن‌بوی شه گفتا‌ «چه تدبیر‌؟»

سمنبر گفت‌ «سالی سوسن و سیر»

79

ملک چون رخت از آن بت‌خانه بربست

گرفت آن پند را یک سال در دست

80

بر آن افسانه چون بگذشت سالی

مزاج شه شد از حالی به حالی

81

به زیرش رام شد دوران توسن

برآوردش درختِ سیر سوسن

82

شبی بر عادت پارینه برخاست

به شِکر باز بازاری برآراست

83

همان شیرینی پارینه دریافت

به شیرینی رسد هر کاو شِکر یافت

84

چو دوری چند رفت از عیش‌سازی

پدید آمد نشان بوس و بازی

85

همان جُفته نهاد آن سیم‌ساقش

به جُفتی دیگر از خود کرد طاقش

86

ملک نُقلِ دهان‌آلوده می‌خورد

به امید شِکر پالوده می‌خورد

87

چو لشگر بر رحیل افتاد شب را

ملک پرسید باز آن نوش‌لب را

88

که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟

بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟

89

جوابی شِکرینش داد شِکر

که پارم بود یاری چون تو در بر

90

جز آن کان شخص را بوی دهان بود

تو خوش‌بویی از این بِهْ چون توان بود‌؟

91

ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز

ببین عیب جمال خویشتن نیز

92

بپرسیدش که عیب من کدام است‌؟

کز آن عیب این نکویی زشت‌نام است

93

جوابش داد کآن عیب است مشهور

که یک ساعت ز نزدیکان نه‌ای دور

94

چو دور چرخ با هر کس بسازی

چو گیتی با همه کس عشق بازی

95

نگارین‌مرغی ای تمثال چینی

چرا هر لحظه بر شاخی نشینی‌؟

96

غلاف نازکی داری دریغی

که هر ساعت کنی بازی به تیغی

97

جوابش داد شِکر کای جوان‌مرد

چه پنداری کزین شِکر کسی خورد؟

98

به ستاری که ستر اوست پیشم

که تا من زنده‌ام بر مُهر خویشم

99

نه کس با من شبی در پرده خفته‌ست

نه دُرم را کسی در دَور سفته‌ست

100

کنیزان منند اینان که بینی

که در خلوت تو با ایشان نشینی

101

بلی من باشم آن که‌اول درآیم

به می بنشینم و عشرت فزایم

102

ولی آن دل‌سِتان کآید در آغوش

نه من، چون من بتی باشد قصب‌پوش

103

چو بشنید این سخن شاه از زبانش

بدین معنی گواهی داد جانش

104

دُری کاو را بود مُهر خدایی

دهد ناسُفتگی بر وی گوایی

105

چو برزد آتش‌ِ مشرق زبانه

مَلک چون آب شد ز‌ آن جا روانه

106

بزرگان سپاهان را طلب کرد

وز ایشان پرسشی زان نوش‌لب کرد

107

به یک رویه همه شهر سپاهان

شدند آن پاک‌دامن را گواهان

108

که شکر همچنان در تنگ خویش است

نیازرده‌گلی بر رنگ خویش است

109

متاع خویشتن در بار دارد

کنیزی چند را بر کار دارد

110

سمند‌ش گر چه با هر کس به زین است

سنان دورباشش آهنین است

111

عجوز‌ان نیز کردند استواری

عروسش بِکر بود اندر عماری

112

ملک را فرخ آمد فال اختر

که از چندین مگس چون رَست شِکر‌!

113

فرستاد از سرای خویش خواندش

به آیین زناشویی نشاندش

114

نسُفته دُرِ دریاییش را سُفت

نگین لعل را یاقوت شد جفت

115

سوی شهر مداین شد دگر بار

شِکر با او به دامن‌ها شِکربار

116

به شِکر عشق شیرین خوار می‌کرد

شِکر شیرینی‌یی بر کار می‌کرد

117

چو بگرفت از شِکر‌خوردن دلِ شاه

به نوش‌آبادِ شیرین شد دگر راه

118

شِکر در تَنگ شه تیمار می‌خورد

ز نخل‌ستانِ شیرین خار می‌خورد

119

شه از سودا‌ی شیرین شور در سر

گدازان گشته چون در آب شِکر

120

چو شمع از دوری شیرین در آتش

که باشد عیش موم از انگبین خوش

121

کسی کز جان شیرین باز مانَد

چه سود ار در دهن شِکر فشانَد‌؟

122

شِکر هرگز نگیرد جای شیرین

بچربد بر شِکر حلوا‌ی شیرین

123

چمن خاک است چون نسرین نباشد

شِکر تلخ است چون شیرین نباشد

124

مگو شیرین و شِکر هست یک‌سان

ز نِی خیزد شِکر، شیرینی از جان

125

چو شمع شهد شیرین برفروزد

شِکر بر مجمر آن جا عود سوزد

126

شِکر گر چاشنی در جام دارد

ز شیرینی حلاوت وام دارد

127

ز شیرینی بزرگان ناشکیبند

به شِکر طفل و طوطی را فریبند

128

هر آبی کآن بود شیرین بسازد

شِکر چون آب را بیند گدازد

129

ز شیرین تا شِکر فرقی عیان است

که شیرین جان و شِکر جای جان است

130

پری‌رویی است شیرین در عماری

پرند او شِکر در پرده‌داری

131

بداند این قدر هر که‌ش تمیز است

که شِکر بهر شیرینی عزیز است

132

دلش می‌گفت شیرین بایدم زود

که عیشم را نمی‌دارد شِکر سود

133

یخ از بلّور صافی‌تر به گوهر

خلاف آن شد که این خشک است و آن تَر

134

دگر ره گفت نَشْکیبم ز شیرین

چه باید کرد با خود جنگ چندین‌؟

135

گَرَم سنگ آسیا بر سر بگردد

دل آن دل نیست کز دل‌بر بگردد

136

به سر گردم‌، نگردانم سر از یار

سری دارم مباح از بهر این کار

137

دگر ره گفت کاین تدبیر خام است

صبوری کن که رسوایی تمام است

138

مرا آن بِهْ که از شیرین شکیبم

نه طفلم تا به شیرینی فریبم

139

بباید درکشیدن میل را میل

که کس را کار برنآید به تعجیل

140

مرا شیرین و شِکر هر دو در جام

چرا بر من به تلخی گردد ایام‌؟

141

دلم با این رفیقان بی‌رفیق است

ز بس ملاحبان کشتی غریق است

142

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه

مشو بر نردبان جز پایه‌پایه

143

چنان راغب مشو در جستن کام

که از نایافتن رنجی سرانجام

144

طمع کم دار تا گر بیش یابی

فتوحی بر فتوح خویش یابی

145

دل آن بِهْ کز در مَردی درآید

مراد مَردم از مَردی برآید

146

به صبر‌م کرد باید رهنمونی

زنی شد با زنان کردن زبونی

147

به مَردان بر زنی کردن حرام است

زنی کردن زنی کردن کدام است؟

148

مرا دعوا چه باید کرد شیری

که آهویی کند بر من دلیری

149

اگر خود گوسپندی رند و ریشم

نه بر پشم کسان بر پشم خویشم

150

چو پیلان راز خود با کس نگفتم

چو پیله در گلیم خویش خفتم

151

چنان در سر گرفت آن تُرک طناز

کزو خسرو نه‌، کیخسرو بَرَد ناز

152

چو کرد ار دل ستاند‌، سینه جوید

ورش خانه دهی‌، گنجینه جوید

153

دلم را گر فراقش خون برآرد

طمع برد و طمع طاعون برآرد

154

ز معشوقه وفا جستن غریب است

نگوید کس که سکبا بر طبیب است

155

مرا هر دم بر آن آرد ستیز‌ش

که «خیز استغفرالله خون بریزش»

156

من این آزرم تا کی دارم او را‌؟

چو آزردم تمام آزارم او را

157

به گیلان‌در نکو گفت آن نکو زن

میآزار ار بیآزاری نکو زن

158

مزن زن را ولی چون برستیزد

چنانش زن که هرگز برنخیزد

159

دل شه چارهٔ آن غم ندانست

که راز خویش را محرم ندانست

160

دل آن محرم بود کز خانه باشد

دل بیگانه هم بیگانه باشد

161

چو دزدیده نخواهی دانهٔ خویش

مَهِل بیگانه را در خانهٔ خویش

162

چنان گو راز خود با به‌ترین دوست

که پنداری که دشمن‌تر کسی اوست

163

مگو ناگفتنی در پیش اغیار

نه با اغیار، با محرم‌ترین یار

164

به خلوت نیزش از دیوار می‌پوش

که باشد در پس دیوارها گوش

165

و گر نتوان که پنهان داری از خویش

مده خاطر بدان یعنی میندیش

166

میندیش آن چه نتوان گفتنش باز

که نندیشیده بِهْ ناگفتنی‌راز

167

در این مجلس چنان کن پرده‌سازی

که نآید شحنه در شمشیر‌بازی‌

168

سرودی کآن بیابان را نشاید

سزد گر بزم سلطان را نشاید

169

اگر دانا و گر نادان بود یار

بضاعت را به کس بی‌مُهر مسپار

170

مکن با هیچ بد‌محضر نشستی

که نآرد در شکوهت جز شکستی

171

درختی کار در هر گِل که کاری

کز او آن بر که کِشتی چشم داری

172

سخن در فرجه‌ای پرور که فرجام

ز واگفتن تو را نیکو شود نام

173

اگر صد وجه نیک آید فراپیش

چو وجهی بَد بُوَد ز‌آن بَد بیندیش

174

به چشم دشمنان بین حرف خود را

بدین حرفت شناسی نیک و بد را

175

چو دوزی صد قبا در شادکامی

بِدَر پیراهنی در نیک‌نامی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهان خسرو که تا گردون کمر بست

کُلَه‌داری چون او بر تخت ننشست

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 64 - صفت داد و دهِش خسرو

اگلی نظم

مَلک دانسته بود از رای پُر نور

که غم‌پردازِ شیرین است شاپور

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور