صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
مَلک دانسته بود از رای پُر نور
که غم‌پردازِ شیرین است شاپور
22
به خدمت خواند و کردش خاص درگاه
ز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه
33
چو تنها ماند ماه سرو بالا
فشاند از نرگسان لؤلؤی لالا
44
به تنگ آمد شبی از تنگ‌حالی
که بود آن شب بر او مانند سالی
55
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر
گران‌جنبش چو زاغی کوه بر پر
66
شبی دم‌سرد چون دل‌های بی‌سوز
برات آورده از شب‌های بی‌روز
77
کشیده در عقابین سیاهی
پر و منقار‌ مرغ صبح‌گاهی
88
دُهل‌زن را زده بر دست‌ها مار
کواکب را شده در پای‌ها خار
99
فتاده پاسبان را چوبک از دست
جرس‌جنبان خراب و پاسبان مست
1010
سیاست بر زمین دامن نهاده
زمانه تیغ را گردن نهاده
1111
زناشویی به‌هم خورشید و مه را
رحم بسته به زادن صبح‌گَه را
1212
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشید را مشرق فراموش
1313
جنوبی‌طالعان را بیضه در آب
شمالی‌پیکران را دیده در خواب
1414
زمین در سر کشیده چتر شاهی
فرو آسوده یک‌سر مرغ و ماهی
1515
سواد شب که بُرد از دیده‌ها نور
بَنات النَعش را کرده ز هم دور
1616
ز تاریکی جهان را بند بر پای
فلک چون قطب حیران مانده بر جای
1717
جهان از آفرینش بی‌خبر بود
مگر کآن شب جهان جای دگر بود
1818
سر افکنده فلک دریا‌صفت پیش
ز دامن دُر فشانده بر سر خویش
1919
به دُر-دزدی ستاره کرده تدبیر
فرو افتاده ناگه در خم قیر
2020
بمانده در خم خاکسترآلود
از آتش‌خانهٔ دورانِ پردود
2121
مجره بر فلک چون کاه‌ِ بر راه
فلک در زیر او چون آبِ در کاه
2222
ثریا چون کفی جو بُد به تقدیر
که گرداند به کف هندو زنی پیر
2323
نه موبد را زبان زند خوانی
نه مرغان را نشاط پَرفشانی
2424
بریده بال نسریِن پرنده
چو واقع بود طایر پَر فکنده
2525
به هر گام از برای‌ِ نور‌باشی
ستاده زنگی‌یی با دور‌باشی
2626
چراغ بیوه‌زن را نور مرده
خروس پیره‌زن را غول برده
2727
شنیدم گر به شب دیوی زند راه
خروس خانه بردارد «علی الله»
2828
چه شب بود آن‌که با صد دیو چون قیر‌؟
خروسی را نبود آواز تکبیر‌؟
2929
دل شیرین در آن شب خیره مانده
چراغش چون دل شب تیره مانده
3030
ز بیماری دل شیرین چنان تنگ
که می‌کرد از ملالت با جهان جنگ
3131
خوش است این داستان در شان بیمار
که شب باشد هلاک جان بیمار
3232
بود بیماری شب جان‌سپاری
ز بیماری بَتَر بیمارداری
3333
زبان بگشاد و می‌گفت ای زمانه
شب است این یا بلایی جاودانه
3434
چه جای شب؟ سیه ماری است گویی
چو زنگی آدمی‌خواری است گویی
3535
از آن گریان شدم کاین زنگی تار
چو زنگی خود نمی‌خندد یکی بار
3636
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردی
که امشب چون دگر شب‌ها نگردی
3737
مگر دود دل من راه بستت‌؟
نفیر من خسک در پا شکستت‌؟
3838
نه زین ظلمت همی‌یابم امانی
نه از نور سحر بینم نشانی
3939
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب‌
ندارم دین اگر دین داری ای شب
4040
شبا امشب جوان‌مردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز
4141
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ‌؟
بر آتش می‌روی یا بر سر تیغ‌؟
4242
دُهل‌زن را گرفتم دست بستند
نه آخر پای پروین را شکستند
4343
من آن شمعم که در شب‌زنده‌داری
همه شب می‌کنم چون شمع زاری
4444
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش
که باشد شمع وقت سوختن خَوش
4545
گره بین بر سرم چرخ کهن را
بباید خواند و خندید این سخن را
4646
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی
بخند ای صبح اگر داری دهانی
4747
اگر کافر نه‌ای ای مرغ شبگیر
چرا بر نآوری آواز تکبیر‌؟
4848
و گر آتش نه‌ای ای صبح روشن
چرا نآیی برون بی‌سنگ و آهن‌؟
4949
در این غم بُد دل پروانه‌وارش
که شمع صبح روشن کرد کارش
5050
نکو ملکی است ملک صبح‌گاهی
در آن کشور بیابی هر چه خواهی
5151
کسی کاو بر حصار گنج ره یافت
گشایش در کلید صبح‌گه یافت
5252
غرض‌ها را حصار آنجا گشایند
کلید آنجا‌ست، کار آنجا گشایند
5353
در آن ساعت که باشد نَشْوِ جان‌ها
گل تسبیح روید بر زبان‌ها
5454
زبانِ هر که او باشد برومند
شود گویا به تسبیح خداوند
5555
اگر مرغ زبان تسبیح‌خوان است
چه تسبیح آرد آن کاو بی‌زبان است‌؟
5656
در آن حضرت که آن تسبیح خوانند
زبان بی‌زبانان نیز دانند
5757
چو شیرین کیمیای صبح دریافت
از آن سیماب‌کاری روی بر تافت
5858
شکیباییش مرغان را پَر افشاند
خروس الصبر مفتاح‌الفرج خواند
5959
شبستان را به روی خویشتن رُفت
به زاری با خدای خویشتن گفت
6060
‌«خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردان
6161
شبی دارم سیاه از صبح نومید
درین شب رو‌سپیدم کن چو خورشید
6262
غمی دارم هلاک شیرمردان
بر این غم چون نشاطم چیر گردان
6363
ندارم طاقت‌ِ این کورهٔ تنگ
خلاصی دِه مرا چون لعل از این سنگ
6464
تویی یاری‌رس‌ِ فریاد هر کس
به فریاد منِ فریادخوان رس
6565
ندارم طاقت تیمار چندین
اَغِثنی یا غیاث المُستَغیثین
6666
به آب دیدهٔ طفلان محروم
به سوز سینهٔ پیران مظلوم
6767
به بالین غریبان بر سر راه
به تسلیم اسیران در بُن چاه
6868
به داور داور فریادخواهان
به یارب یارب صاحب‌گناهان
6969
بدان حجت که دل را بنده دارد
بدان آیت که جان را زنده دارد
7070
به دامن‌پاکی‌ِ دین‌پرورانت
به صاحب‌سرّی پیغمبرانت
7171
به محتاجان در بر خلق بسته
به مجروحان خون بر خون نشسته
7272
به دور افتادگان از خان و مان‌ها
به واپس‌ماندگان از کاروان‌ها
7373
به وردی کز نوآموزی بر آید
به آهی کز سر سوزی بر آید
7474
به ریحانِ نثار اشک‌ریزان
به قرآن و چراغ‌ ِ صبح‌خیزان
7575
به نوری کز خلایق در حجاب است
به انعامی که بیرون از حساب است
7676
به تصدیقی که دارد راهب دِیر
به توفیقی که بخشد واهب خِیر
7777
به مقبولان خلوت‌برگزیده
به معصومان آلایش‌ندیده
7878
به هر طاعت که نزدیکت صواب است
به هر دعوت که پیشت مستجاب است
7979
به آن آه پسین کز عرش پیش است
بدان نام مهین کز شرح بیش است
8080
که رحمی بر دل پرخونم آور
وزین غرق‌آب غم بیرونم آور
8181
اگر هر موی من گردد زبانی
شود هر یک تو را تسبیح‌خوانی
8282
هنوز از بی‌زبانی خفته باشم
ز صد شکرت یکی ناگفته باشم
8383
تو آن هستی که با تو کیستی نیست
تویی هست آن دگر جز نیستی نیست
8484
تویی در پردهٔ وحدت نهانی
فلک را داده بر در قهرمانی
8585
خداوندیت را انجام و آغاز
نداند اول و آخر کسی باز
8686
به درگاه تو در امید و در بیم
نشاید راه بردن جز به تسلیم
8787
فلک بر بستی و دوران گشادی
جهان و جان و روزی هر سه دادی
8888
اگر روزی دهی ور جان ستانی
تو دانی هر‌چه خواهی کن تو دانی
8989
به توفیق توام زین گونه بر پای
برین توفیق، توفیقی برافزای
9090
چو حکمی راند خواهی یا قضایی
به‌تسلیم آفرین در من رضایی
9191
اگر چه هر قضایی کآن تو رانی
مسلم شد به مرگ و زندگانی
9292
منِ رنجور بی‌طاقت عیارم
مده رنجی که من طاقت ندارم
9393
ز من ناید به واجب هیچ کاری
گر از من ناید آید از تو باری
9494
به انعام خودم دل‌خوش کن این بار
که انعام تو بر من هست بسیار
9595
ز تو چون پوشم این راز نهانی‌؟
و‌گر پوشم تو خود پوشیده دانی‌»
9696
چو خواهش کرد بسیار از دل پاک
چو آب چشم خود غلتید بر خاک
9797
فراخی دادش ایزد در دلِ تنگ
کلیدش را بر آورد آهن از سنگ
9898
جوان شد گل‌بُن دولت دیگر بار
ز تلخی رست شیرینِ شِکربار
9999
نیایش در دل خسرو اثر کرد
دلش را چون فلک زیر و زبر کرد
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به آیین جهان‌داران یکی روز

به مجلس بود شاهِ مجلس‌افروز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

اگلی نظم

چو عالم برزد آن زرین‌علم را

کز او تاراج باشد خیل غم را

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکار

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00