نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن ویبخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن ویشاعر: نظامیوزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)صنف: مثنویصداکار: فاطمه زندیآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںمَلک دانسته بود از رای پُر نورکه غمپردازِ شیرین است شاپور2نقل کریںبه خدمت خواند و کردش خاص درگاهز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه3نقل کریںچو تنها ماند ماه سرو بالافشاند از نرگسان لؤلؤی لالا4نقل کریںبه تنگ آمد شبی از تنگحالیکه بود آن شب بر او مانند سالی5نقل کریںشبی تیره چو کوهی زاغ بر سرگرانجنبش چو زاغی کوه بر پر6نقل کریںشبی دمسرد چون دلهای بیسوزبرات آورده از شبهای بیروز7نقل کریںکشیده در عقابین سیاهیپر و منقار مرغ صبحگاهی8نقل کریںدُهلزن را زده بر دستها مارکواکب را شده در پایها خار9نقل کریںفتاده پاسبان را چوبک از دستجرسجنبان خراب و پاسبان مست10نقل کریںسیاست بر زمین دامن نهادهزمانه تیغ را گردن نهاده11نقل کریںزناشویی بههم خورشید و مه رارحم بسته به زادن صبحگَه را12نقل کریںگرفته آسمان را شب در آغوششده خورشید را مشرق فراموش13نقل کریںجنوبیطالعان را بیضه در آبشمالیپیکران را دیده در خواب14نقل کریںزمین در سر کشیده چتر شاهیفرو آسوده یکسر مرغ و ماهی15نقل کریںسواد شب که بُرد از دیدهها نوربَنات النَعش را کرده ز هم دور16نقل کریںز تاریکی جهان را بند بر پایفلک چون قطب حیران مانده بر جای17نقل کریںجهان از آفرینش بیخبر بودمگر کآن شب جهان جای دگر بود18نقل کریںسر افکنده فلک دریاصفت پیشز دامن دُر فشانده بر سر خویش19نقل کریںبه دُر-دزدی ستاره کرده تدبیرفرو افتاده ناگه در خم قیر20نقل کریںبمانده در خم خاکسترآلوداز آتشخانهٔ دورانِ پردود21نقل کریںمجره بر فلک چون کاهِ بر راهفلک در زیر او چون آبِ در کاه22نقل کریںثریا چون کفی جو بُد به تقدیرکه گرداند به کف هندو زنی پیر23نقل کریںنه موبد را زبان زند خوانینه مرغان را نشاط پَرفشانی24نقل کریںبریده بال نسریِن پرندهچو واقع بود طایر پَر فکنده25نقل کریںبه هر گام از برایِ نورباشیستاده زنگییی با دورباشی26نقل کریںچراغ بیوهزن را نور مردهخروس پیرهزن را غول برده27نقل کریںشنیدم گر به شب دیوی زند راهخروس خانه بردارد «علی الله»28نقل کریںچه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر؟خروسی را نبود آواز تکبیر؟29نقل کریںدل شیرین در آن شب خیره ماندهچراغش چون دل شب تیره مانده30نقل کریںز بیماری دل شیرین چنان تنگکه میکرد از ملالت با جهان جنگ31نقل کریںخوش است این داستان در شان بیمارکه شب باشد هلاک جان بیمار32نقل کریںبود بیماری شب جانسپاریز بیماری بَتَر بیمارداری33نقل کریںزبان بگشاد و میگفت ای زمانهشب است این یا بلایی جاودانه34نقل کریںچه جای شب؟ سیه ماری است گوییچو زنگی آدمیخواری است گویی35نقل کریںاز آن گریان شدم کاین زنگی تارچو زنگی خود نمیخندد یکی بار36نقل کریںچه افتاد؟ ای سپهر لاجوردیکه امشب چون دگر شبها نگردی37نقل کریںمگر دود دل من راه بستت؟نفیر من خسک در پا شکستت؟38نقل کریںنه زین ظلمت همییابم امانینه از نور سحر بینم نشانی39نقل کریںمرا بنگر چه غمگین داری ای شبندارم دین اگر دین داری ای شب40نقل کریںشبا امشب جوانمردی بیاموزمرا یا زود کش یا زود شو روز41نقل کریںچرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟42نقل کریںدُهلزن را گرفتم دست بستندنه آخر پای پروین را شکستند43نقل کریںمن آن شمعم که در شبزندهداریهمه شب میکنم چون شمع زاری44نقل کریںچو شمع از بهر آن سوزم بر آتشکه باشد شمع وقت سوختن خَوش45نقل کریںگره بین بر سرم چرخ کهن رابباید خواند و خندید این سخن را46نقل کریںبخوان ای مرغ اگر داری زبانیبخند ای صبح اگر داری دهانی47نقل کریںاگر کافر نهای ای مرغ شبگیرچرا بر نآوری آواز تکبیر؟48نقل کریںو گر آتش نهای ای صبح روشنچرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟49نقل کریںدر این غم بُد دل پروانهوارشکه شمع صبح روشن کرد کارش50نقل کریںنکو ملکی است ملک صبحگاهیدر آن کشور بیابی هر چه خواهی51نقل کریںکسی کاو بر حصار گنج ره یافتگشایش در کلید صبحگه یافت52نقل کریںغرضها را حصار آنجا گشایندکلید آنجاست، کار آنجا گشایند53نقل کریںدر آن ساعت که باشد نَشْوِ جانهاگل تسبیح روید بر زبانها54نقل کریںزبانِ هر که او باشد برومندشود گویا به تسبیح خداوند55نقل کریںاگر مرغ زبان تسبیحخوان استچه تسبیح آرد آن کاو بیزبان است؟56نقل کریںدر آن حضرت که آن تسبیح خوانندزبان بیزبانان نیز دانند57نقل کریںچو شیرین کیمیای صبح دریافتاز آن سیمابکاری روی بر تافت58نقل کریںشکیباییش مرغان را پَر افشاندخروس الصبر مفتاحالفرج خواند59نقل کریںشبستان را به روی خویشتن رُفتبه زاری با خدای خویشتن گفت60نقل کریں«خداوندا شبم را روز گردانچو روزم بر جهان پیروز گردان61نقل کریںشبی دارم سیاه از صبح نومیددرین شب روسپیدم کن چو خورشید62نقل کریںغمی دارم هلاک شیرمردانبر این غم چون نشاطم چیر گردان63نقل کریںندارم طاقتِ این کورهٔ تنگخلاصی دِه مرا چون لعل از این سنگ64نقل کریںتویی یاریرسِ فریاد هر کسبه فریاد منِ فریادخوان رس65نقل کریںندارم طاقت تیمار چندیناَغِثنی یا غیاث المُستَغیثین66نقل کریںبه آب دیدهٔ طفلان محرومبه سوز سینهٔ پیران مظلوم67نقل کریںبه بالین غریبان بر سر راهبه تسلیم اسیران در بُن چاه68نقل کریںبه داور داور فریادخواهانبه یارب یارب صاحبگناهان69نقل کریںبدان حجت که دل را بنده داردبدان آیت که جان را زنده دارد70نقل کریںبه دامنپاکیِ دینپرورانتبه صاحبسرّی پیغمبرانت71نقل کریںبه محتاجان در بر خلق بستهبه مجروحان خون بر خون نشسته72نقل کریںبه دور افتادگان از خان و مانهابه واپسماندگان از کاروانها73نقل کریںبه وردی کز نوآموزی بر آیدبه آهی کز سر سوزی بر آید74نقل کریںبه ریحانِ نثار اشکریزانبه قرآن و چراغ ِ صبحخیزان75نقل کریںبه نوری کز خلایق در حجاب استبه انعامی که بیرون از حساب است76نقل کریںبه تصدیقی که دارد راهب دِیربه توفیقی که بخشد واهب خِیر77نقل کریںبه مقبولان خلوتبرگزیدهبه معصومان آلایشندیده78نقل کریںبه هر طاعت که نزدیکت صواب استبه هر دعوت که پیشت مستجاب است79نقل کریںبه آن آه پسین کز عرش پیش استبدان نام مهین کز شرح بیش است80نقل کریںکه رحمی بر دل پرخونم آوروزین غرقآب غم بیرونم آور81نقل کریںاگر هر موی من گردد زبانیشود هر یک تو را تسبیحخوانی82نقل کریںهنوز از بیزبانی خفته باشمز صد شکرت یکی ناگفته باشم83نقل کریںتو آن هستی که با تو کیستی نیستتویی هست آن دگر جز نیستی نیست84نقل کریںتویی در پردهٔ وحدت نهانیفلک را داده بر در قهرمانی85نقل کریںخداوندیت را انجام و آغازنداند اول و آخر کسی باز86نقل کریںبه درگاه تو در امید و در بیمنشاید راه بردن جز به تسلیم87نقل کریںفلک بر بستی و دوران گشادیجهان و جان و روزی هر سه دادی88نقل کریںاگر روزی دهی ور جان ستانیتو دانی هرچه خواهی کن تو دانی89نقل کریںبه توفیق توام زین گونه بر پایبرین توفیق، توفیقی برافزای90نقل کریںچو حکمی راند خواهی یا قضاییبهتسلیم آفرین در من رضایی91نقل کریںاگر چه هر قضایی کآن تو رانیمسلم شد به مرگ و زندگانی92نقل کریںمنِ رنجور بیطاقت عیارممده رنجی که من طاقت ندارم93نقل کریںز من ناید به واجب هیچ کاریگر از من ناید آید از تو باری94نقل کریںبه انعام خودم دلخوش کن این بارکه انعام تو بر من هست بسیار95نقل کریںز تو چون پوشم این راز نهانی؟وگر پوشم تو خود پوشیده دانی»96نقل کریںچو خواهش کرد بسیار از دل پاکچو آب چشم خود غلتید بر خاک97نقل کریںفراخی دادش ایزد در دلِ تنگکلیدش را بر آورد آهن از سنگ98نقل کریںجوان شد گلبُن دولت دیگر بارز تلخی رست شیرینِ شِکربار99نقل کریںنیایش در دل خسرو اثر کرددلش را چون فلک زیر و زبر کرد◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبه آیین جهانداران یکی روزبه مجلس بود شاهِ مجلسافروزنظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)اگلی نظمچو عالم برزد آن زرینعلم راکز او تاراج باشد خیل غم رانظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکارآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمبه آیین جهانداران یکی روزبه مجلس بود شاهِ مجلسافروزنظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 65 - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)
اگلی نظمچو عالم برزد آن زرینعلم راکز او تاراج باشد خیل غم رانظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکار