نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکاربخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکارشاعر: نظامیوزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)صنف: مثنویصداکار: فاطمه زندیآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچو عالم برزد آن زرینعلم راکز او تاراج باشد خیل غم را2نقل کریںمَلک را رغبت نخجیر برخاستز طالع تهمت تقصیر برخاست3نقل کریںبه فالی چون رخ شیرین همایونشهنشه سوی صحرا رفت بیرون4نقل کریںخروش کوس و بانگ نای برخاستزمین چون آسمان از جای برخاست5نقل کریںعَلمداران عَلم بالا کشیدنددلیران رخت در صحرا کشیدند6نقل کریںبرون آمد مهینِ شهسوارانپیاده در رکابش تاجداران7نقل کریںز یکسو دست در زین بسته فغفورز دیگر سو سپهسالار قیصور8نقل کریںکمر دربسته و ابرو گشادهکلاه کیقبادی کژ نهاده9نقل کریںنهاده غاشیهاش خورشید بر دوشرکابش کرده مه را حلقه در گوش10نقل کریںدرفش کاویانی بر سر شاهچو لَختی ابر کاُفتد بر سر ماه11نقل کریںکمر شمشیرهای زرنگارشبه گرد اندر شده زرین حصارش12نقل کریںنبود از تیغها پیرامُن شاهبه یک میدان کسی را پیش و پس راه13نقل کریںدر آن بیشه که بود از تیر و شمشیرزبانِ گاو برده زَهرهٔ شیر14نقل کریںدهانِ دورباش از خنده میسفتفلک را دورباش از دُور میگفت15نقل کریںسواد چتر زرین باز بر سرچو بر مشکینحصاری برجی از زر16نقل کریںگر افتادی سر یک سوزن از میغنبودی جای سوزن جز سر تیغ17نقل کریںنفیر چاوشان از دور شو دورز گیتی چشم بد را کرده مهجور18نقل کریںطراق مقرعه بر خاک و بر سنگادب کرده زمین را چند فرسنگ19نقل کریںزمین از بار آهن خم گرفتههوا را از رُوارو دم گرفته20نقل کریںجنیبتکش وشاقان سراییروانه صدصد از هر سو جدایی21نقل کریںغریو کوسها بر کوههٔ پیلگرفته کوه و صحرا میل در میل22نقل کریںز حلقوم دَراهای دِرَفشانمشبکهای زرین عنبرافشان23نقل کریںصد و پنجاه سقا در سپاهشبه آب گُل همیشستند راهش24نقل کریںصد و پنجاه مجمردار دلکشفکنده بویهای خوش در آتش25نقل کریںهزاران طُرف زرین طوقبستههمه میخ درستکها شکسته26نقل کریںبدان تا هر کجا کو اسب راندبه هر گامی، درستی بازماند27نقل کریںغریبی گر گذر کردی بر آن راهبدانستی که کرد آنجا گذر شاه28نقل کریںبدین آیین چو بیرون آمد از شهربه استقبالش آمد گردش دهر29نقل کریںشده بر عارض لشکر جهان تنگکه شاهنشه کجا میدارد آهنگ30نقل کریںچنین فرمود خورشید جهانگیرکه خواهم کرد روزی چند نخجیر31نقل کریںچو در نالیدن آمد طبلک بازدرآمد مرغ صیدافکن به پرواز32نقل کریںروان شد در هوا بازِ سبکپرجهان خالی شد از کبک و کبوتر33نقل کریںیکی هفته در آن کوه و بیاباننرستند از عقابینش عقابان34نقل کریںپیاپی هر زمان نخجیر میکردبه نخجیری دگر تدبیر میکرد35نقل کریںبُنه در یک شکارستان نمیماندشکارافکن شکارافکن همی راند36نقل کریںوز آن جا همچنان بر دست زیرینرکاب افشاند سوی قصر شیرین37نقل کریںبه یک فرسنگی قصر دلآرامفرود آمد چو باده در دل جام38نقل کریںشب از عنبر جهان را کِلّه میبستزمستان بود و باد سرد میجست39نقل کریںزمین کز سردی آتش داشت در زیرپَرند آب را میکرد شمشیر40نقل کریںاگر چه جای باشد گرمسیرینشاید کرد با سرما دلیری41نقل کریںمَلک فرمود کآتش برفروزندبه من عنبر، به خرمن عود سوزند42نقل کریںبخورانگیز شد عود قماریهوا میکرد خود کافورباری43نقل کریںبه آسایش توانا شد تن شاهغنود از اول شب تا سحرگاه44نقل کریںچو لعل آفتاب از کان بر آمدز عشق روز، شب را جان بر آمد45نقل کریںفلک سرمست بود از پویه چون پیلخناق شب کبودش کرد چون نیل46نقل کریںطبیبان شفق مدخل گشادندفلک را سرخی از اکحل گشادند47نقل کریںملک ز آرامگه برخاست شاداننشاط آغاز کرد از بامدادان48نقل کریںنبیذی چند خورد از دست ساقینماند از شادمانی هیچ باقی49نقل کریںچو آشوب نبیذش در سر افتادتقاضای مرادش در بر افتاد50نقل کریںبرون شد مست و بر شبدیز بنشستسوی قصر نگارین راند سرمست51نقل کریںدل از مستی شده رقاص با اوغلامی چند خاص الخاص با او52نقل کریںخبر کردند شیرین را رقیبانکه اینَک خسرو آمد بینقیبان53نقل کریںدل پاکش ز ننگ و نام ترسیدوزان پرواز بیهنگام ترسید54نقل کریںحصار خویش را در داد بستنرقیبی چند را بر در نشستن55نقل کریںبه دست هر یک از بهر نثارشیکی خوان زر که بیحد بُد شمارش56نقل کریںز مقراضی و چینی بر گذرگاهیکی میدان بساط افکند بر راه57نقل کریںهمه ره را طراز گنج بردوختگلاب افشاند و خود چون عود میسوخت58نقل کریںبه بام قصر برشد چون یکی ماهنهاده گوش بر در، دیده بر راه59نقل کریںز هر نوک مژه کرده سنانیبر او از خون نشانده دیدهبانی60نقل کریںبرآمد گردی از ره توتیارنگکه روشن چشم از او شد چشمه در سنگ61نقل کریںبرون آمد ز گرد آن صبح روشنپدید آمد از آن گلخانه گلشن62نقل کریںدر آن مشعل که برد از شمعها نورچراغ انگشت بر لب مانده از دور63نقل کریںخدنگی رُسته از زین خدنگشکه شمشاد آب گشت از آب و رنگش64نقل کریںمرصعپیکری در نیمهٔ دوشکلاه خسروی بر گوشهٔ گوش65نقل کریںرخی چون سرخگل نوبر دمیدهخطی چون غالیه گِردش کشیده66نقل کریںگرفته دستهٔ نرگس به دستشبه خوشخوابی چو نرگسهای مستش67نقل کریںگلش زیر عرق غواص گشتهتذروش زیر گل رقاص گشته68نقل کریںکمربندان به گِردش دسته بستهبه دست هر یک از گل دسته دسته69نقل کریںچو شیرین دید خسرو را چنان مستز پای افتاد و شد یکباره از دست70نقل کریںز بیهوشی زمانی بیخبر ماندبه هوش آمد به کار خویش درماند71نقل کریںکه گر نگذارم اکنون در وثاقشندارم طاقت زخم فراقش72نقل کریںو گر لَختی ز تندی رام گردمچو ویسِه در جهان بدنام گردم73نقل کریںبکوشم تا خطا پوشیده باشمچو نتوانم نه من کوشیده باشم؟74نقل کریںچو شاه آمد نگهبانان دویدندزر افشاندند و دیباها کشیدند75نقل کریںبسا ناگشته را کز دَر درآرندسپهر و دور بین تا در چه کارند76نقل کریںمَلک بر فرش دیباهای گلرنگجنیبت راند و سوی قصر شد تنگ77نقل کریںدَری دید آهنین در سنگ بستهز حیرت ماند بر دَر دلشکسته78نقل کریںنه روی آن که از در بازگرددنه رای آن که قفلانداز گردد79نقل کریںرقیبی را به نزد خویشتن خواندکه ما را نازنین بر در چرا ماند80نقل کریںچه تلخی دید شیرین در من آخر؟چرا در بست از اینسان بر من آخر؟81نقل کریںدرون شو گو نه شاهنشه غلامیفرستاده است نزدیکت پیامی82نقل کریںکه مهمانی به خدمت میگرایدچه فرمایی درآید یا نیاید؟83نقل کریںتو کاَندر لب نمک پیوسته داریبه مهمان بر چرا در بسته داری؟84نقل کریںدرم بگشای کآخر پادشاهمبه پای خویشتن عذر تو خواهم85نقل کریںتو خود دانی که من از هیچ راییندارم با تو در خاطر خطایی86نقل کریںبباید با مَنت دمساز گشتنتو را نادیده نتوان بازگشتن87نقل کریںو گر خواهی که این جا کم نشینمرها کن کز سر پایت ببینم88نقل کریںبدین زاری پیامی شاه میگفتشکرلب میشنید و آه میگفت89نقل کریںکنیزی کاردان را گفت آن ماهبه خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه90نقل کریںفلان ششطاق دیبا را برون بربزن با طاق این ایوان برابر91نقل کریںز خار و خاره خالی کن میانشمعطر کن به مشک و زعفرانش92نقل کریںبساط گوهرین در وی بگستربیار آن کرسی ششپایه زر93نقل کریںبِنه در پیشگاه و شقه دربندپس آن گَه شاه را گو کاِی خداوند94نقل کریںنه تُرک این سرا هندوی این بامشهنشه را چنین داده است پیغام95نقل کریںپرستار تو شیرین هوسجفتبه لفظ من شهنشه را چنین گفت96نقل کریںکه گر مهمان مایی ناز منمایبه هر جا کهت فرود آرم فرود آی97نقل کریںصواب آن شد ز روی پیشبینیکه امروزی در این منظر نشینی98نقل کریںمن آیم خود به خدمت بر سر کاخزمین بوسم به نیروی تو گستاخ99نقل کریںبگوییم آن چه ما را گفت بایدچو گفتیم آن کنیم آن گَه که شاید100نقل کریںکنیز کاردان بیرون شد از دربرون برد آن چه فرمود آن سمنبر101نقل کریںهمه ترتیب کرد آیین زَربَفتفرود آورد خسرو را و خود رفت102نقل کریںرخ شیرین ز خجلت گشته پُرخویکه نُزل شاه چون سازد پیاپی103نقل کریںچو از نزل زرافشانی بپرداختز جُلاب و شکر نزلی دگر ساخت104نقل کریںبه دست چاشنیگیری چو مهتابفرستادش ز شربتهای جُلاب105نقل کریںپس آن گه ماه را پیرایه بربستنقاب آفتاب از سایه بربست106نقل کریںفرو پوشید گلناری پرندیبر او هر شاخ گیسو چون کمندی107نقل کریںکمندی حلقهوار افکنده بر دوشز هر حلقه جهانی حلقه در گوش108نقل کریںحمایلپیکری از زرِ کانیکشیده بر پرندی ارغوانی109نقل کریںسرآغوشی برآموده به گوهربه رسم چینیان افکنده بر سر110نقل کریںسیهشعری چو زلف عنبرافشانفرود آویخت بر ماه درفشان111نقل کریںبدین طاوسکرداری هماییروان شد چون تذروی در هوایی112نقل کریںنشاط دلبری در سر گرفتهنیازی دیده نازی درگرفته113نقل کریںسوی دیوار قصر آمد خرامانزمین بوسید شه را چون غلامان114نقل کریںگشاد از گوش گوهرکش بسی لعلسم شبدیز را کرد آتشیننعل115نقل کریںهمان صد دانه مروارید خوشآببه فرقافشان خسرو کرد پرتاب◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظممَلک دانسته بود از رای پُر نورکه غمپردازِ شیرین است شاپورنظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن ویاگلی نظمچو خسرو دید ماه خرگهی راچمن کرد از دل آن سرو سهی رانظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 68 - دیدن شیرین و سخن گفتن با اوآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظممَلک دانسته بود از رای پُر نورکه غمپردازِ شیرین است شاپورنظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 66 - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی
اگلی نظمچو خسرو دید ماه خرگهی راچمن کرد از دل آن سرو سهی رانظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 68 - دیدن شیرین و سخن گفتن با او