صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 16 - حکایت انگشتری و شُبان

بخش 16 - حکایت انگشتری و شُبان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی بیا چنگ را ساز کن

به گفتن گلو را خوش‌آواز کن

22

مرا از نوازیدنِ چنگ خویش

نوازشگری کن به آهنگِ خویش

33

چو روز دگر صبح گیتی‌فروز

به پیروزی آورد شب را به روز

44

برآمد گل از چشمهٔ آفتاب

فرو برد مه سر چو ماهی در آب

55

بر اورنگِ زر شد شهِ تاجور

زده بر میان گوهر‌آگین کمر

66

نشسته همه زیرکان زیر تخت

فلاطون به بالا برافکنده رخت

77

شه از نسبتی کاو در آن پرده ساخت

عجب ماند کان پرده را چون شناخت؟

88

بپرسید از او کای جهان‌دیده پیر

برآورده مکنونِ غیب از ضمیر

99

شمایید بر قفل دانش کلید

ز رای شما دانش آمد پدید

1010

ز دانندگان خوانده‌ای هیچکس؟

که بودش فزون از شما دسترس

1111

خیالی برانگیخت زین کارگاه

که رای شما را بدان نیست راه؟

1212

فلاطون پس از آفرین تمام

چنین گفت کاین چرخِ فیروزه‌فام

1313

از آن بیشتر ساخت افسونگری

که یابد دل ما بدان رهبری

1414

گر آن‌ها که پیشینگان ساختند

به نیرنگ و افسون برافراختند

1515

یکی گویم از صد دراین روزگار

نداند کسی راز آموزگار

1616

اگر شاه فرمایدم اندکی

بگویم نه از ده که از صد یکی

1717

اجازت رسید از سر داستان

که دانا فروگوید آن داستان

1818

جهاندیده دانایِ روشن‌ضمیر

چنین گفت کای شاهِ دانش‌پذیر

1919

شنیدم بخاری به گرمی شتافت

به خسف شکوفه زمین را شکافت

2020

برانداخت هامون کلوخ از مغاک

طلسمی پدید آمد از زیر خاک

2121

ز روی و ز مس قالبی ریخته

وزآن صورت اسبی انگیخته

2222

گشاده ز پهلوی اسبِ بلند

یکی رخنه چون رخنه آبکند

2323

چو خورشید از آن رخنه درتافتی

نظر نقشِ پوشیده دریافتی

2424

شُبانی بر آن ژرف‌وادی گذشت

مغاکی تهی دید بر ساده‌دشت

2525

طلسمی درفشنده در وی پدید

شبانه در آن ژرف‌وادی رسید

2626

ستوری مسین دید در پیکرش

یکی رخنه با کالبد در خورش

2727

در آن رخنه از نور تابنده هور

نگه کرد سر تا سرینِ ستور

2828

بر او خفته‌ای دید دیرینه سال

نگشته یکی مویْ مویش ز حال

2929

به دستش در از رنگِ انگشتری

نگینی فروزنده چون مشتری

3030

بر او دست خود را سبک‌تاز کرد

وز انگشتش انگشتری باز کرد

3131

چو انگشتری دید در مشت خویش

نهادش بزودی در انگشت خویش

3232

دگر نقد شاهانه آنجا نیافت

ستودان رها کرد و بیرون شتافت

3333

گله پیش در کرد و می‌رفت شاد

شکیبنده می‌بود تا بامداد

3434

چو از رایت شیر پیکر سپهر

برآورد منجوق تابنده مهر

3535

شُبان رفت نزدیکِ صاحب‌گله

گله کرد بر کوه و صحرا یله

3636

بدان تا نگین را نهد پیش او

بداند بهای کم و بیش او

3737

چو صاحب‌گله دید کامد شبان

گشاد از سرِ چرب‌گویی زبان

3838

بپرسید از او حال میش و بره

نیوشنده دادش جوابی سره

3939

شبانه به هنگام گفت و شنید

زمان تا زمان گشت ازو ناپدید

4040

دگرره پدیدار گشت از نهفت

گله‌صاحبش برزد آواز و گفت

4141

که هردم چرا گردی از من نهان؟

دیگر باره پیدا شوی ناگهان

4242

نگر تا چه افسون درآموختی؟

که بر خود چنین برقعی دوختی

4343

شبانه عجب ماند از آن داوری

در آن کار جُست از خرد یاوری

4444

چنان بود کان مردِ خاتم‌پرست

به خاتم همی‌کرد بازی به دست

4545

نگین‌دانِ او را چه زود و چه دیر

گهی کرد بالا گهی کرد زیر

4646

نگین تا به بالا گرفتی قرار

شبان پیش بیننده بود آشکار

4747

چو سوی کف دست گردان شدی

شبانه ز بیننده پنهان شدی

4848

نهاد نگین را چنان بُد حساب

که دارنده را داشتی در حجاب

4949

شبان چون از این بازی آگاه گشت

شد این آزمون کرد بر کوه و دشت

5050

درآمد به بازیگری ساختن

چو گردون به انگشتری باختن

5151

کجا رأی پنهان شدن داشتی

نگین را ز کف دور نگذاشتی

5252

چو کردی به پیدا شدن رای خویش

نگین را زدی نقش بر جای خویش

5353

به پیدا و پنهان شدن گرد شهر

ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر

5454

یکی روز برخاست پنهان به راز

نگین را به کف درکشید از فراز

5555

برهنه یکی تیغ هندی به دست

سوی پادشه رفت و پنهان نشست

5656

چو خالی شد از خاصگان انجمن

برو کرد پیدا تن خویشتن

5757

دل پادشا را به خود بیم کرد

بدو پادشاه شغل تسلیم کرد

5858

به زنهار گفتش که «کام تو چیست؟

فرستندهٔ تو بدین جای کیست؟»

5959

شبان گفت پیغمبرم زود باش

به من بگرو از بخت خوشنود باش

6060

چو خواهم نبیند مرا هیچکس

بدین دعوتم معجز آنست و بس

6161

بدو پادشا بگروید از هراس

همان مردم شهر بیش از قیاس

6262

شبان آنچنان گردن‌افراز گشت

که آن پادشاهی بدو بازگشت

6363

نگین بین که از مهر انگشتری

چگونه رساند به پیغمبری

6464

حکیمان نگر کان نگین ساختند

به حکمت چگونه برانداختند

6565

چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز

که ما درنیابیم ازان پرده راز

6666

بسی کردم اندیشه را رهنمون

نیاوردم این بستگی را برون

6767

ثنا گفت بر وی چو شاه این شنید

بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید

6868

همه پاسداران آن آستان

گرفتند عبرت بدین داستان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی سماعی برانگیز گرم

سرودی برآور به آواز نرم

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 15 - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

اگلی نظم

مغنی بدان سازِ تیمار‌ سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور