صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی بدان سازِ تیمار‌ سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

22

مگر ز‌آن نوایِ بریشم‌نواز

بریشم کشم روم را در طراز

33

چنین گوید آن کاردان فیلسوف

که بر کارِ آفاق بودش وقوف

44

که یونان‌نشینانِ آن روزگار

سوی زهد بودند آموزگار

55

ز دنیا نجستندی آسایشی

نیرزیدشان شهوت آلایشی

66

نکردندی الا ریاضت‌گر‌ی

به بسیار دانی و اندک‌خوری

77

کسی که به خود بر توان داشتی

ز طبع آرزو‌ها نهان داشتی

88

نکردی تمتع‌، نخوردی نبید

کزین هر دو گردد خرد ناپدید

99

ز گِرد آمدن سر درآید به گَرد

چو سر بایدت گِردِ آفت مگرد

1010

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای

که برخاست بنیاد‌شان زین سرا‌ی

1111

ز خشگی به دریا کشیدند بار

ز پیوند گشتند پرهیزگار

1212

زنان را ز مردان بپرداختند

جداگانه شان کشتی‌یی ساختند

1313

به مردانگی خون خود ریختند

بمردند و با زن نیامیختند

1414

به گیتی چنین بود بنیاد‌شان

که تخمه به گیتی برافتادشان

1515

یکی روزِ فرخنده از صبحگاه

ز فرزانگان بزمی آراست شاه

1616

چنان داد فرمان به سالاربار

که با من ندارد کس امروز کار

1717

فرستید و خوانید سقراط را

نگهبان ترکیب و اخلاط را

1818

فرستاده سقراط را بازجست

ز شه یاد کردش که جویای توست

1919

زمانی به درگاه‌ِ خسرو خرام

برآرای جامه برافروز جام

2020

فریب ورا پیر دانا نخورد

فریبندگی را اجابت نکرد

2121

بدو گفت رو به سکندر بگوی

که هرچ اندرین ره نیابی مجوی

2222

من آنجایی‌ام وین سخن روشن است

گر اینجا خیالی‌ست آن بی‌من است

2323

مرا گر به‌دست آرد ایزد‌پرست

هم از درگه‌ِ ایزد آیم به‌دست

2424

جوابی که آن کان‌ِ فرهنگ سفت

فرستاده شد با فرستنده گفت

2525

شهنشاه را گشت روشن چو روز

که سقراط شمعی است خلوت فروز

2626

نیابد به دیدار آن شمع راه

جز آن کس که شب‌خیز باشد چو ماه

2727

سکندر که دارندهٔ تاج بود

به دانش همه ساله محتاج بود

2828

زمانی نبودی که فرزانه‌ای

ز گوهر ندادی بدو دانه‌ای

2929

ز هر دانشی کان ز دانندگان

رساندندی او را رسانندگان

3030

سخن‌های سقراطِ بیدار هوش

پسند آمدی مر زبان را به گوش

3131

برآن شد دلِ دانش‌اندیش او

که آرند سقراط را پیش او

3232

نمودند کان پیرِ خلوت‌پناه

بر آمدشدِ خلق بربست راه

3333

سر از شغل دنیا چنان تافته‌ست

که در گور گویی دری یافته‌ست

3434

ز خویشان و یاران جدایی گرفت

به کنجی خراب آشنایی گرفت

3535

جهان گرچه کارش به جان آورَد

نه ممکن که سر در جهان آورَد

3636

ز خون خوردنِ جانور خو برید

پلاسی بپوشید و دیبا درید

3737

کفی پست از آنجا که غایت بوَد

شبان روزی او را کفایت بود

3838

جز ایزد پرستیدنش کار نیست

به نزدیک او خلق را بار نیست

3939

نظامی صفت با خرد خو گرفت

نظامی مگر کاین صفت زو گرفت

4040

به شرحی که دادند از آن دین‌پناه

گراینده‌تر شد بدو مِهر ِشاه

4141

چنین آمده‌ست آدمی را نهاد

که آرد فرامُش‌کنان را به یاد

4242

کسی کاو ز مردم گریزنده‌تر

بدو میل مردم ستیزنده‌تر

4343

چو سقراط مهر خود از خلق شست

همه خلق سقراط را بازجُست

4444

بسی خواند شاهش برِ خویشتن

نشد شاهِ انجم بر آن انجمن

4545

چو ز اندازه شد خواهشِ شهریار

دلِ کاردان در نیامد به کار

4646

ز نازِ هنرمند ترکانه‌وَش

رمنده نشد دولتِ نازکش

4747

شه از جمله استواران خویش

یکی محرم خاص را خواند پیش

4848

فرستاد نزدیک دانا فراز

بسی قصه‌ها گفت با او به راز

4949

که نزدیک خود خواندمت بارها

نهان داشتم با تو گفتار‌ها

5050

اجابت نکردی، چه بود از قیاس‌؟

نوازنده را ناشدن حق‌شناس‌؟

5151

چرایی ز درگاه ما گوشه‌گیر‌؟

بیا، یا بگو حجتی دلپذیر

5252

به معذوریِ خویش حجت نمای

وگر نیست حجت به حاجت بپای

5353

فرستادهٔ پی مبارک ز راه

به سقراط شد، داد پیغام شاه

5454

جهان‌دیده دانای‌ِ حاضر‌جواب

چنین داد پاسخ برای صواب

5555

که گر شه مرا خواند نزدیک خود

خرد چیزها داند از نیک و بد

5656

نماید که رفتن بدو رای نیست

که مهر تو را در دلش جای نیست

5757

چو در ناشدن هست چندین دلیل

به بازی نشد پیش کس جبرئیل

5858

مرا رغبت آنگه پدید آمدی

که پیغام شه با کلید آمدی

5959

چو در نافه مشک آشنایی دهد

بر او بوی خوش بر گوایی دهد

6060

دلی را که بر دوستی رهبر است

برون از زبان حجتی دیگر است

6161

درونی که مهر آشکارا کند

مدارا فزون از مدارا کند

6262

کسانی که نزدیک شه محرمند

به بزم‌اندرون شاه را همدمند

6363

سوی من نبینند بر آب و سنگ

ستور مرا پای ازینجاست لنگ

6464

چنان می‌نماید که در بزمگاه

به نیکی مرا یاد ناورد شاه

6565

که آن رازدار‌ان که خدمتگر‌ند

به دل‌دوستی سویِ من ننگرند

6666

دل شاه را مرد مردم‌شناس

هم از مردم ِ شاه گیرد قیاس

6767

اگر خاصگان را زبان هست نرم

به امید شه دل توان کرد گرم

6868

وگر نرم ناید ز گوینده گفت

درشتی بوَد شاه را در نهفت

6969

غناساز‌ِ گنبد چو باشد درست

صدای خوش آرد به اوتار‌ِ سست

7070

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب

خوش‌آواز را ناخوش آید جواب

7171

هر آن نیک و بد کاید از در برون

به دارا‌ی درگه بوَد رهنمون

7272

تو خوانی مرا پرده‌داران راز

به سرهنگی از پرده دارند باز

7373

نگر تا به طوفان ز دریای آب

در این کشمکش چون نمایم شتاب‌؟

7474

مثال آنچنان شد که دریای ژرف

نماید که دُرهاست ما را شگرف

7575

نهنگان دریا گشایند چنگ

که جوید گهر در دهان نهنگ‌؟

7676

چگونه شوم بر دری نور باش؟

که باشد بر او این همه دور باش

7777

برِ شاه اگر صورتم بد کنند

خلاقت نه بر من که بر خود کنند

7878

ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک‌؟

که بندد کمر پیش یزدان پاک

7979

در این بندگی خواجه‌تاشم تو را

گر آیم به تو‌، بنده باشم تو را

8080

ببین ای سکندر به تقویم راست

که این نکته را ارتفاع از کجاست‌؟!

8181

فرستادهٔ شهریار از بَرَش

برِ شاه شد خواند درس از برش

8282

طبق‌پوش برداشت از خوان دُر

ز دُر دامن شاه را کرد پر

8383

شه از گوهرافشانِ آن کانِ گنج

ز گوهر برآمودن آمد به رنج

8484

پسند آمدش کان سخن‌های چُست

به دعوی‌گه حجت آمد درست

8585

چو دانست کاو هست خلوت‌گرای

پیاده به خلوتگه‌ش کرد رای

8686

شد آن گنج را دید در گوشه‌ای

ز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای

8787

ز شغل جهان گشت مشغول خواب

برآسوده از تابش آفتاب

8888

تماشای او در دلش کار کرد

به پایش بجنباند و بیدار کرد

8989

بدو گفت برخیز و با من بساز

که تا از جهانت کنم بی‌نیاز

9090

بخندید دانا کزین داوری

به ار جز منی را به‌دست آوری

9191

کسی کاو نهد دل به مشتی گیا

نگردد به گِرد تو چون آسیا

9292

چو قرص جوین هست جان‌پرور‌م

غم گِردهٔ گندمین چون خورم؟

9393

بر آن راهرو نیم‌جو بار نیست

که او را یکی جو در انبار نیست

9494

مرا کایم از کاه‌بَرگی ستوه

چه باید گران‌بار گشتن چو کوه‌؟

9595

دگرباره شه گفت کز مال و جاه

تمنا چه داری تو ای نیکخواه‌؟

9696

جوابش چنین داد دانای دور

که با چون منی بر مینبار جور

9797

من از تو به همت توانگر‌ترم

که تو بیش‌خوار‌ی‌، من اندک‌خورم

9898

تو با اینکه داری جهانی چنین

نه‌ای سیر‌دل هم ز خوانی چنین

9999

مرا این یکی ژندهٔ سالخورد

گران‌ستی ار نیستی گرم و سرد

100100

تو با این گرانی که در بار توست

طلبکار‌یِ من کجا کار توست؟

101101

دگر باره پرسید از او شهریار

که تو کیستی‌‌ من کی‌ام‌‌ در شمار‌‌‌

102102

چنین داد پاسخ سخنگو‌ی پیر

که فرمان‌ده‌ام من‌، تو فرمان‌پذیر

103103

برآشفت شه زان حدیث درست

نهانی سخن را درون بازجست

104104

خردمند پاسخ چنین داد باز

که بر شه گشایم درِ بسته باز

105105

مرا بنده‌ای هست نامش هوا

دل من بدان بنده فرمانروا

106106

تو آنی که آن بنده را بنده‌ای

پرستارِ ما را پرستنده‌ای

107107

شه از رای دانا‌ی باریک‌بین

ز خجلت سرافکنده شد بر زمین

108108

بدو گفت خود نور سیمای من

گواه‌ست بر پاکی رای من

109109

ز پاکان چو پاکی جدایی مکن

نمرده زمین آزمایی مکن

110110

دگر ره جوابیش چون سیم داد

که سیماب در گوش نتوان نهاد

111111

چو پاکی و پاکیزه رایی کنی

چرا دعوی‌ِ چارپایی کنی؟

112112

که هر چارپایی که آرد شتاب

به پای اندر آرد کسی را ز خواب

113113

چو من خفته‌ای را تو بیدار مرد

نبایست از این گونه بیدار کرد

114114

تو کز خواب ما را بر آشفته‌ای

کنی خفته بیدار و خود خفته‌ای

115115

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ

ز شیرانِ بیدار بردار چنگ

116116

شکاری طلب کافتد از تیر تو

هژبر‌ی چو من نیست نخجیر تو

117117

دل شه بدان داستان‌های گرم

چو موم از پذیرندگی گشت نرم

118118

به خواهش چنان خواست کان هوشمند

ز پند‌ش دهد حلقه‌ای گوش‌بند

119119

شد آن تلخی از پیر‌ِ پرهیزگار

به شیرین‌زبانی درآمد به کار

120120

از آن پند کاو سربلندی دهد

بگفت آنچه او سودمندی دهد

121121

که چون آهنِ دست‌پیرایِ تو

پذیرای صورت شد از رای تو

122122

توانی که روشن کنی سینه را

در او آری آیین آیینه را

123123

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ

که تا جای گیرد در او نقش و رنگ

124124

دل پاک را زنگ‌پرداز کن

بر او راز روحانیان باز کن

125125

سیه کن روانِ بداندیش را

بشوی از سیاهی دل خویش را

126126

زبانی است هر کاو سیه‌دل بوَد

نه هر زنگی‌یی خواجه مقبل بود

127127

به سودا‌ی زنگی مشو رهنمون

مفرح نگر کز لب آرد برون

128128

سیاهی کنی سوخته شو چو بید

که دندان بدو کرد زنگی سپید

129129

مگر که‌آینهٔ زنگی از آهن است

که با آن سیاهی دلش روشن است‌؟!

130130

از آنجا خبر داد کار آزمای

که نوشاب را در سیاهی‌ست جای

131131

برون آی چون نقره ز آلودگی

ز نقره بیاموز پالودگی

132132

دماغی کز آلودگی گشت پاک

بچربد بر این گنبد دودناک

133133

نهانخانهٔ صبحگاهی شود

حرمگاه سرّ الهی شود

134134

ز تو دور کردن ز روزن نقاب

به روزن درافتادن از آفتاب

135135

چراغی به دریوزه بر کرده گیر

قفایی ز باد هوا خورده گیر

136136

عماری‌کشِ نور ِخورشید باش

ز ترکِ عماری بر امید باش

137137

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار

طلبکار سلطان مشو زینهار

138138

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه

دَری رُفته بیند فروشسته راه

139139

چو دانی که آمد به مهمان فرود

به ناخوانده مهمان بر از ما درود

140140

گر آیی بر این در دلیری مکن

تمنای بالا و زیری مکن

141141

به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص

که تن را ز دربان نبینی خلاص

142142

به کفش گل آلوده بر تخت شاه

نشاید شدن، کفش بفکن به راه

143143

چو هم‌کاسهٔ شاه خواهی نشست

بپیرای ناخن‌، فروشوی دست

144144

که‌را زَهره گر خود بود شرزه شیر‌؟

که بر تخت سلطان خرامد دلیر‌؟

145145

که شیری که بر تخت او بخته شد

هم از هیبت تخت او تخته شد

146146

کسی کاو درآید به درگاه تو

خورد سیلی ار گم کند راه تو

147147

ببین تا تو را سر به درگاهِ کیست

دل ترسناکت نظرگاهِ کیست

148148

گر این در زنی، کمترین بنده باش

گر این پای داری سرافکنده باش

149149

وگرنه تو خود شاهی و شهریار

تو را با سگ پاسبانان چه‌کار؟

150150

تو گرمی مکن گر من از خویِ گرم

نگفتم تو را گفتنی‌های نرم

151151

دل تافته که‌او زمین‌تفته بود

به جاسوسی آسمان رفته بود

152152

کنون که‌آمد از آسمان بر زمین

ره‌آوردش آن بود و ره‌بردش این

153153

چو گفت این سخن‌های پرورده پیر

سخن در دل شاه شد جایگیر

154154

برافروخته‌روی چون آفتاب

سوی بزم خود کرد خسرو شتاب

155155

بفرمود تا مرد کاتب سرشت

به آب زر آن نکته‌ها را نبشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بیا چنگ را ساز کن

به گفتن گلو را خوش‌آواز کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 16 - حکایت انگشتری و شُبان

اگلی نظم

مغنی غنا را درآور به جوش

که در باغ‌، بلبل نباید خموش

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 18 - گفتار حکیم هند با اسکندر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور