صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مغنی بدان سازِ تیمار‌ سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

2

مگر ز‌آن نوایِ بریشم‌نواز

بریشم کشم روم را در طراز

3

چنین گوید آن کاردان فیلسوف

که بر کارِ آفاق بودش وقوف

4

که یونان‌نشینانِ آن روزگار

سوی زهد بودند آموزگار

5

ز دنیا نجستندی آسایشی

نیرزیدشان شهوت آلایشی

6

نکردندی الا ریاضت‌گر‌ی

به بسیار دانی و اندک‌خوری

7

کسی که به خود بر توان داشتی

ز طبع آرزو‌ها نهان داشتی

8

نکردی تمتع‌، نخوردی نبید

کزین هر دو گردد خرد ناپدید

9

ز گِرد آمدن سر درآید به گَرد

چو سر بایدت گِردِ آفت مگرد

10

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای

که برخاست بنیاد‌شان زین سرا‌ی

11

ز خشگی به دریا کشیدند بار

ز پیوند گشتند پرهیزگار

12

زنان را ز مردان بپرداختند

جداگانه شان کشتی‌یی ساختند

13

به مردانگی خون خود ریختند

بمردند و با زن نیامیختند

14

به گیتی چنین بود بنیاد‌شان

که تخمه به گیتی برافتادشان

15

یکی روزِ فرخنده از صبحگاه

ز فرزانگان بزمی آراست شاه

16

چنان داد فرمان به سالاربار

که با من ندارد کس امروز کار

17

فرستید و خوانید سقراط را

نگهبان ترکیب و اخلاط را

18

فرستاده سقراط را بازجست

ز شه یاد کردش که جویای توست

19

زمانی به درگاه‌ِ خسرو خرام

برآرای جامه برافروز جام

20

فریب ورا پیر دانا نخورد

فریبندگی را اجابت نکرد

21

بدو گفت رو به سکندر بگوی

که هرچ اندرین ره نیابی مجوی

22

من آنجایی‌ام وین سخن روشن است

گر اینجا خیالی‌ست آن بی‌من است

23

مرا گر به‌دست آرد ایزد‌پرست

هم از درگه‌ِ ایزد آیم به‌دست

24

جوابی که آن کان‌ِ فرهنگ سفت

فرستاده شد با فرستنده گفت

25

شهنشاه را گشت روشن چو روز

که سقراط شمعی است خلوت فروز

26

نیابد به دیدار آن شمع راه

جز آن کس که شب‌خیز باشد چو ماه

27

سکندر که دارندهٔ تاج بود

به دانش همه ساله محتاج بود

28

زمانی نبودی که فرزانه‌ای

ز گوهر ندادی بدو دانه‌ای

29

ز هر دانشی کان ز دانندگان

رساندندی او را رسانندگان

30

سخن‌های سقراطِ بیدار هوش

پسند آمدی مر زبان را به گوش

31

برآن شد دلِ دانش‌اندیش او

که آرند سقراط را پیش او

32

نمودند کان پیرِ خلوت‌پناه

بر آمدشدِ خلق بربست راه

33

سر از شغل دنیا چنان تافته‌ست

که در گور گویی دری یافته‌ست

34

ز خویشان و یاران جدایی گرفت

به کنجی خراب آشنایی گرفت

35

جهان گرچه کارش به جان آورَد

نه ممکن که سر در جهان آورَد

36

ز خون خوردنِ جانور خو برید

پلاسی بپوشید و دیبا درید

37

کفی پست از آنجا که غایت بوَد

شبان روزی او را کفایت بود

38

جز ایزد پرستیدنش کار نیست

به نزدیک او خلق را بار نیست

39

نظامی صفت با خرد خو گرفت

نظامی مگر کاین صفت زو گرفت

40

به شرحی که دادند از آن دین‌پناه

گراینده‌تر شد بدو مِهر ِشاه

41

چنین آمده‌ست آدمی را نهاد

که آرد فرامُش‌کنان را به یاد

42

کسی کاو ز مردم گریزنده‌تر

بدو میل مردم ستیزنده‌تر

43

چو سقراط مهر خود از خلق شست

همه خلق سقراط را بازجُست

44

بسی خواند شاهش برِ خویشتن

نشد شاهِ انجم بر آن انجمن

45

چو ز اندازه شد خواهشِ شهریار

دلِ کاردان در نیامد به کار

46

ز نازِ هنرمند ترکانه‌وَش

رمنده نشد دولتِ نازکش

47

شه از جمله استواران خویش

یکی محرم خاص را خواند پیش

48

فرستاد نزدیک دانا فراز

بسی قصه‌ها گفت با او به راز

49

که نزدیک خود خواندمت بارها

نهان داشتم با تو گفتار‌ها

50

اجابت نکردی، چه بود از قیاس‌؟

نوازنده را ناشدن حق‌شناس‌؟

51

چرایی ز درگاه ما گوشه‌گیر‌؟

بیا، یا بگو حجتی دلپذیر

52

به معذوریِ خویش حجت نمای

وگر نیست حجت به حاجت بپای

53

فرستادهٔ پی مبارک ز راه

به سقراط شد، داد پیغام شاه

54

جهان‌دیده دانای‌ِ حاضر‌جواب

چنین داد پاسخ برای صواب

55

که گر شه مرا خواند نزدیک خود

خرد چیزها داند از نیک و بد

56

نماید که رفتن بدو رای نیست

که مهر تو را در دلش جای نیست

57

چو در ناشدن هست چندین دلیل

به بازی نشد پیش کس جبرئیل

58

مرا رغبت آنگه پدید آمدی

که پیغام شه با کلید آمدی

59

چو در نافه مشک آشنایی دهد

بر او بوی خوش بر گوایی دهد

60

دلی را که بر دوستی رهبر است

برون از زبان حجتی دیگر است

61

درونی که مهر آشکارا کند

مدارا فزون از مدارا کند

62

کسانی که نزدیک شه محرمند

به بزم‌اندرون شاه را همدمند

63

سوی من نبینند بر آب و سنگ

ستور مرا پای ازینجاست لنگ

64

چنان می‌نماید که در بزمگاه

به نیکی مرا یاد ناورد شاه

65

که آن رازدار‌ان که خدمتگر‌ند

به دل‌دوستی سویِ من ننگرند

66

دل شاه را مرد مردم‌شناس

هم از مردم ِ شاه گیرد قیاس

67

اگر خاصگان را زبان هست نرم

به امید شه دل توان کرد گرم

68

وگر نرم ناید ز گوینده گفت

درشتی بوَد شاه را در نهفت

69

غناساز‌ِ گنبد چو باشد درست

صدای خوش آرد به اوتار‌ِ سست

70

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب

خوش‌آواز را ناخوش آید جواب

71

هر آن نیک و بد کاید از در برون

به دارا‌ی درگه بوَد رهنمون

72

تو خوانی مرا پرده‌داران راز

به سرهنگی از پرده دارند باز

73

نگر تا به طوفان ز دریای آب

در این کشمکش چون نمایم شتاب‌؟

74

مثال آنچنان شد که دریای ژرف

نماید که دُرهاست ما را شگرف

75

نهنگان دریا گشایند چنگ

که جوید گهر در دهان نهنگ‌؟

76

چگونه شوم بر دری نور باش؟

که باشد بر او این همه دور باش

77

برِ شاه اگر صورتم بد کنند

خلاقت نه بر من که بر خود کنند

78

ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک‌؟

که بندد کمر پیش یزدان پاک

79

در این بندگی خواجه‌تاشم تو را

گر آیم به تو‌، بنده باشم تو را

80

ببین ای سکندر به تقویم راست

که این نکته را ارتفاع از کجاست‌؟!

81

فرستادهٔ شهریار از بَرَش

برِ شاه شد خواند درس از برش

82

طبق‌پوش برداشت از خوان دُر

ز دُر دامن شاه را کرد پر

83

شه از گوهرافشانِ آن کانِ گنج

ز گوهر برآمودن آمد به رنج

84

پسند آمدش کان سخن‌های چُست

به دعوی‌گه حجت آمد درست

85

چو دانست کاو هست خلوت‌گرای

پیاده به خلوتگه‌ش کرد رای

86

شد آن گنج را دید در گوشه‌ای

ز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای

87

ز شغل جهان گشت مشغول خواب

برآسوده از تابش آفتاب

88

تماشای او در دلش کار کرد

به پایش بجنباند و بیدار کرد

89

بدو گفت برخیز و با من بساز

که تا از جهانت کنم بی‌نیاز

90

بخندید دانا کزین داوری

به ار جز منی را به‌دست آوری

91

کسی کاو نهد دل به مشتی گیا

نگردد به گِرد تو چون آسیا

92

چو قرص جوین هست جان‌پرور‌م

غم گِردهٔ گندمین چون خورم؟

93

بر آن راهرو نیم‌جو بار نیست

که او را یکی جو در انبار نیست

94

مرا کایم از کاه‌بَرگی ستوه

چه باید گران‌بار گشتن چو کوه‌؟

95

دگرباره شه گفت کز مال و جاه

تمنا چه داری تو ای نیکخواه‌؟

96

جوابش چنین داد دانای دور

که با چون منی بر مینبار جور

97

من از تو به همت توانگر‌ترم

که تو بیش‌خوار‌ی‌، من اندک‌خورم

98

تو با اینکه داری جهانی چنین

نه‌ای سیر‌دل هم ز خوانی چنین

99

مرا این یکی ژندهٔ سالخورد

گران‌ستی ار نیستی گرم و سرد

100

تو با این گرانی که در بار توست

طلبکار‌یِ من کجا کار توست؟

101

دگر باره پرسید از او شهریار

که تو کیستی‌‌ من کی‌ام‌‌ در شمار‌‌‌

102

چنین داد پاسخ سخنگو‌ی پیر

که فرمان‌ده‌ام من‌، تو فرمان‌پذیر

103

برآشفت شه زان حدیث درست

نهانی سخن را درون بازجست

104

خردمند پاسخ چنین داد باز

که بر شه گشایم درِ بسته باز

105

مرا بنده‌ای هست نامش هوا

دل من بدان بنده فرمانروا

106

تو آنی که آن بنده را بنده‌ای

پرستارِ ما را پرستنده‌ای

107

شه از رای دانا‌ی باریک‌بین

ز خجلت سرافکنده شد بر زمین

108

بدو گفت خود نور سیمای من

گواه‌ست بر پاکی رای من

109

ز پاکان چو پاکی جدایی مکن

نمرده زمین آزمایی مکن

110

دگر ره جوابیش چون سیم داد

که سیماب در گوش نتوان نهاد

111

چو پاکی و پاکیزه رایی کنی

چرا دعوی‌ِ چارپایی کنی؟

112

که هر چارپایی که آرد شتاب

به پای اندر آرد کسی را ز خواب

113

چو من خفته‌ای را تو بیدار مرد

نبایست از این گونه بیدار کرد

114

تو کز خواب ما را بر آشفته‌ای

کنی خفته بیدار و خود خفته‌ای

115

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ

ز شیرانِ بیدار بردار چنگ

116

شکاری طلب کافتد از تیر تو

هژبر‌ی چو من نیست نخجیر تو

117

دل شه بدان داستان‌های گرم

چو موم از پذیرندگی گشت نرم

118

به خواهش چنان خواست کان هوشمند

ز پند‌ش دهد حلقه‌ای گوش‌بند

119

شد آن تلخی از پیر‌ِ پرهیزگار

به شیرین‌زبانی درآمد به کار

120

از آن پند کاو سربلندی دهد

بگفت آنچه او سودمندی دهد

121

که چون آهنِ دست‌پیرایِ تو

پذیرای صورت شد از رای تو

122

توانی که روشن کنی سینه را

در او آری آیین آیینه را

123

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ

که تا جای گیرد در او نقش و رنگ

124

دل پاک را زنگ‌پرداز کن

بر او راز روحانیان باز کن

125

سیه کن روانِ بداندیش را

بشوی از سیاهی دل خویش را

126

زبانی است هر کاو سیه‌دل بوَد

نه هر زنگی‌یی خواجه مقبل بود

127

به سودا‌ی زنگی مشو رهنمون

مفرح نگر کز لب آرد برون

128

سیاهی کنی سوخته شو چو بید

که دندان بدو کرد زنگی سپید

129

مگر که‌آینهٔ زنگی از آهن است

که با آن سیاهی دلش روشن است‌؟!

130

از آنجا خبر داد کار آزمای

که نوشاب را در سیاهی‌ست جای

131

برون آی چون نقره ز آلودگی

ز نقره بیاموز پالودگی

132

دماغی کز آلودگی گشت پاک

بچربد بر این گنبد دودناک

133

نهانخانهٔ صبحگاهی شود

حرمگاه سرّ الهی شود

134

ز تو دور کردن ز روزن نقاب

به روزن درافتادن از آفتاب

135

چراغی به دریوزه بر کرده گیر

قفایی ز باد هوا خورده گیر

136

عماری‌کشِ نور ِخورشید باش

ز ترکِ عماری بر امید باش

137

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار

طلبکار سلطان مشو زینهار

138

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه

دَری رُفته بیند فروشسته راه

139

چو دانی که آمد به مهمان فرود

به ناخوانده مهمان بر از ما درود

140

گر آیی بر این در دلیری مکن

تمنای بالا و زیری مکن

141

به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص

که تن را ز دربان نبینی خلاص

142

به کفش گل آلوده بر تخت شاه

نشاید شدن، کفش بفکن به راه

143

چو هم‌کاسهٔ شاه خواهی نشست

بپیرای ناخن‌، فروشوی دست

144

که‌را زَهره گر خود بود شرزه شیر‌؟

که بر تخت سلطان خرامد دلیر‌؟

145

که شیری که بر تخت او بخته شد

هم از هیبت تخت او تخته شد

146

کسی کاو درآید به درگاه تو

خورد سیلی ار گم کند راه تو

147

ببین تا تو را سر به درگاهِ کیست

دل ترسناکت نظرگاهِ کیست

148

گر این در زنی، کمترین بنده باش

گر این پای داری سرافکنده باش

149

وگرنه تو خود شاهی و شهریار

تو را با سگ پاسبانان چه‌کار؟

150

تو گرمی مکن گر من از خویِ گرم

نگفتم تو را گفتنی‌های نرم

151

دل تافته که‌او زمین‌تفته بود

به جاسوسی آسمان رفته بود

152

کنون که‌آمد از آسمان بر زمین

ره‌آوردش آن بود و ره‌بردش این

153

چو گفت این سخن‌های پرورده پیر

سخن در دل شاه شد جایگیر

154

برافروخته‌روی چون آفتاب

سوی بزم خود کرد خسرو شتاب

155

بفرمود تا مرد کاتب سرشت

به آب زر آن نکته‌ها را نبشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بیا چنگ را ساز کن

به گفتن گلو را خوش‌آواز کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 16 - حکایت انگشتری و شُبان

اگلی نظم

مغنی غنا را درآور به جوش

که در باغ‌، بلبل نباید خموش

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 18 - گفتار حکیم هند با اسکندر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور