صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 18 - گفتار حکیم هند با اسکندر

بخش 18 - گفتار حکیم هند با اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مغنی غنا را درآور به جوش

که در باغ‌، بلبل نباید خموش

2

مگر خاطرم را به جوش آوری

من گنگ را در خروش آوری

3

همان فیلسوف جهان‌دیده گفت

که چون دانش آمد ره شاه رفت

4

دهن مهر کرد ز می خوشگوار

که بنیاد شادی ندید استوار

5

یکی روز کز صبح زرین نقاب

به نظارگان رخ نمود آفتاب

6

سکندر به آیین فرهنگ خویش

ملوکانه بَرشد به اورنگ خویش

7

درآمد رقیبی که اینک ز راه

فرستاده هندو آمد به شاه

8

نماید که در حضرت شهریار

پیام آورم باز خواهید بار

9

بفرمود شه تا شتاب آورند

مغان را سوی آفتاب آورند

10

به فرمان شه سوی مغ تاختند

رهش باز دادند و بنواختند

11

درآمد مغ خدمت‌آموخته

مغانه چو آتش برافروخته

12

چو تابنده خورشید را دید زود

به رسم مغانش پرستش نمود

13

به فرمان شاهش رقیبان دست

نشاندند جایی‌که شاید نشست

14

سخن می‌شد از هر دری دلپسند

ز خاک زمین تا به چرخ بلند

15

به‌اندازه هر‌کس هنر می‌نمود

به گفتار خود قدر خود می‌فزود

16

چو در هندو آمد نشاط سخن

گل تازه رست از درخت کهن

17

بسی نکته‌های گره‌بسته گفت

که آن دُر ناسفته را کس نسفت

18

فلک را ز‌ِ لب حُقه پر‌نوش کرد

جهان را ز دُر حلقه در گوش کرد

19

ثنای جهان‌دار گیتی‌پناه

چنان گفت که‌افروخت آن بارگاه

20

چو گشت از ثنا پیر پرداخته

نقاب سخن شد برانداخته

21

که تاریک پروانه‌ای سوی باغ

روان شد به امید روشن‌چراغ

22

مگر کان چراغ‌، آشنایی دهد

من تیره را روشنایی دهد

23

منم پیشوای همه هندوان

به اندیشه پیر و به قوّت جوان

24

سخن‌های سربسته دارم بسی

که نگشاید آن بسته را هر‌کسی

25

شنیدم کز این دور آموزگار

سرآمد تویی بر همه روزگار

26

خرد رشتهٔ دُر یکتای توست

درفش گره باز کن رای توست

27

اگر‌چه خداوند تاجی و تخت

بر‌ِ دانشت نیز داده‌ست بخت

28

اگر گفته را از تو یابم جواب

پرستش بگردانم از آفتاب

29

وگر ناید از شه جوابی به دست

دگرباره بر خر توان رخت بست

30

ولیکن نخواهم که جز شهریار

رود در سخن هیچکس را شمار

31

ز من پرسش و پاسخ آید ز تو

جواب سخن فرخ آید ز تو

32

جهاندار گفتا بهانه مجوی

سخن هر چه پوشیده داری بگوی

33

جهاندیده هندو زمین بوسه‌داد

زبانی چو شمشیر هندی گشاد

34

چو کرد آفرینی سزاوار شاه

بپرسیدش از کار گیتی‌پناه

35

که چون من ز خود رخت بیرون برم

سوی آفریننده ره چون برم؟

36

یکی آفریننده دانم که هست

کجا جویمش چون شوم ره به‌دست؟

37

نشانش پدید است و او ناپدید

در بسته را از که جویم کلید‌؟

38

وجودش که صاحب معانی شده‌ست

زمینی‌ست یا آسمانی شده‌ست

39

در اندیشه یا در نظر جویمش؟

چو پرسند جایش «کجا گویمش؟»

40

کجا جای دارد ز بالا و زیر؟

به حجت شود مرد پرسنده سیر

41

جهاندار پاسخ چنین داد باز

که هم کوته‌ است این سخن هم دراز

42

چو از خویشتن روی بر تافتی

به ایزد چنان دان که ره یافتی

43

طلب کردن جای او رای نیست

که جای آفریننده را جای نیست

44

نه کس راز او را تواند شمرد

نه اندیشه داند بدو راه برد

45

بدان چیزها دارد اندیشه راه

که باشد بدو دیده را دستگاه

46

خدا را نشاید در اندیشه جست

که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست

47

هر اندیشه‌ای کان بود در ضمیر

خیالی بوَد آفرینش‌پذیر

48

هرانچ او ندارد در اندیشه جای

سوی آفریننده شد رهنمای

49

به غفلت نشاید شد این راه را

که ابر از تو پنهان کند ماه را

50

نشان بس بوَد کرده بر کردگار

چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار

51

به ایزد‌شناسی همین شد قیاس

از این نگذرد مرد ایزدشناس

52

چو هندو جواب سکندر شنید

به شب‌بازی‌ِ دیگر آمد پدید

53

که هرچ از زمین باشد و آسمان

نهایت‌گهی باشدش بی‌گمان

54

خبر دِه که بیرون از این بارگاه

به چیزی دگر هست‌، یا نیست راه؟

55

اگر هست‌، چون زان کس آگاه نیست‌؟

وگر نیست بر نیستی راه نیست

56

جهاندار گفت از حساب کهن

به آزرم‌تر سکه‌زن بر سخن

57

برون ز‌آسمان و زمین بر‌متاز

که نایی به سررشتهٔ خویش باز

58

فلک بر تو زان هفت مَنْدَل کشید

که بیرون ز مندل نشاید دوید

59

از این مندل خون نشاید گذشت

که چرخ ایستاده‌ست با تیغ و تشت

60

حصاری‌ست این بارگاه بلند

در او گشته اندیشه‌ها شهر‌بند

61

چو اندیشه زاین پرده درنگذرد

پسِ پرده راز پی چون برد؟

62

نجوید دگر پردهٔ راز را

خبرهای انجام و آغاز را

63

بدین داستان‌ها زند رهنمای

که نادیده را نیست اندیشه جای

64

گر اندیشی آن‌را که نادیده‌ای

چو نیکو ببینی خطا دیده‌ای

65

بسا کس که من دیده انگاشتم

خیالش در اندیشه بنگاشتم

66

سرانجام چون دیدمش وقت کار

نه آن بود کز وی گرفتم شمار

67

جهانی دگر هست پوشیده‌روی

به آنجا توان کردن این جستجوی

68

دگرباره گفتش به من گوی راست

که مُلک جهان بر دو قسمت چراست؟

69

جهانی بدین خوبی آراستن

چه باید جهانی دگر خواستن؟

70

چو پیداست کاینجا توانیم زیست

به آنجا سفر کردن از بهر چیست؟

71

چو آنجا نشستن‌گه آمد درست

به اینجا گذشتن چه باید نخست؟

72

خردمند شه گفت: ای ساده‌مرد

چنین دان و از دل فروشوی گرد

73

که ایزد دو گیتی بدان آفرید

که آنجا بود گنج و اینجا کلید

74

در اینجا کنی کشت و کار نوی

در آنجا برِ کشته را بدروی

75

در این گردد از حال خود هرچه هست

در آن بر یکی حال باید نشست

76

دو پرگار برزد جهان‌آفرین

در این آفرینش در آن آفرین

77

پُلست این و بر پل بباید گذشت

به دریا بود سیل را بازگشت

78

چو چشمه روان گردد از کوهسار

به دریاش باید گرفتن قرار

79

دگرباره پرسید هندوی پیر

که جان چیست در پیکر‌ِ جان‌پذیر‌؟

80

نماید مرا کآتشی تافته‌ست

شراری از او کالبد یافته‌ست

81

فرو مردن‌ِ جان و آتش یکی‌ست

در این بد بو‌َد گر کسی را شکی‌ست

82

چو آتش در او گرم‌دل گشت شاه

به تندی در او کرد لختی نگاه

83

بدو گفت که‌اهریمنی سان‌ِ توست

اگر جانی آتش بو‌َد‌، جان توست

84

نخواندی؟ که جان چون سفر‌ساز گشت

از آن کس که آمد بدو بازگشت

85

چو ز آتش بود جنبش جان نخست

به دوزخ توان جای او باز جست

86

دگر آنکه گفتی به وقت فراغ

فرو مردن جان بود چون چراغ

87

غلط گفته‌ای جان علوی گرای

نمیرد ولیکن شود باز جای

88

حکایت ز شخصی که او جان سپرد

چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد‌؟

89

بگویند جان داد و این نیست زَرق

ز داده بوَد تا فرو مرده فرق

90

ز جان درگذر‌، کان فروغی‌ست پاک

ز نور الهی نه از آب و خاک

91

دگرگونه هندو سخن کرد ساز

به پرسیدن خوابش آمد نیاز

92

که بینندهٔ خواب را در خیال

چه نیرو برون آورد پر و بال؟

93

که منزل به منزل رود کوه و دشت

ببیند جهان در جهان سرگذشت

94

چو بیننده آنجاست، این خفته کیست؟

و گر نقشبند آن شد‌، این نقش چیست؟

95

به پاسخ دگرباره شد شاه تیز

که خواب از خیالی بود خانه‌خیز

96

خیال همه خواب‌ها خانگی‌ست

در آن آشنایی‌، نه بیگانگی‌ست

97

اگر مرده‌، گر زنده بینی به خواب

ز شمع تو می‌خیزد آن نور و تاب

98

نماینده اندیشهٔ پاک توست

نموده تمنای‌ِ ادراک‌ توست

99

گرت در دل آید که راز نهفت

چرا گشت پیدا بر آنکس که خفت؟

100

روان چون برهنه شود در خیال‌؟

نپوشد بر او صورت هیچ حال‌؟

101

نبینی؟ کسی کاو ریاضتگر است

به بیداری آن گنج را رهبر است

102

همان بیند آن مرد بیدار هوش

که دیگر کس از خواب و خواب از سروش

103

دگر باره هندو درآمد به گفت

گهر کرد با نوک الماس جفت

104

که بی چشم ِ بَد شاهی‌یی ده مرا

ز چشم بد آگاهی‌یی ده مرا

105

چه نیروست در جنبش چشم بد‌؟

که نیکوی خود را کند چشم‌زد‌؟

106

از او کارگر‌تر‌، جهان‌آزمای

ندیده است بینندهٔ جان‌گزای

107

همه‌چیز را که‌آزمایش رسد

چو دیده پسندد فزایش رسد

108

جز او را که هرچ او پسند آورد

سر و گردنش زیر بند آورد

109

به هر حرفتی در که دیدیم ژرف

درستی ندیدیم در هیچ حرف

110

همین یک کماندار شد کز نخست

بر آماج‌گه تیر او شد درست

111

بگو تا چه نیروست نیروی او؟

سپند از چه برد آفت از خوی او؟

112

چه دانم که من چشم بد دیده‌ام؟

پسندیده‌؟ یا ناپسندیده‌ام‌؟

113

جهاندار گفتش که صاحب‌قیاس

چنین آرد از رای‌ِ معنی‌شناس

114

که بر هر‌چه گردد نظر جای‌گیر

گذر بر هوایی کند ناگزیر

115

بر آن‌چیز کارَد همی‌تاختن

کند با هوا رای دم ساختن

116

بُنه چون درآرد بدان رخنه‌گاه

هوا نیز باید در آن رخنه راه

117

هوا گر هوایی بوَد سودمند

در ارکان آن چیز ناید گزند

118

مزاج هوا چون بود زهرناک

بیندازد آن چیز را در مغاک

119

هوایی بد است آنکه بر چشم زد

بد آرد به همراهی چشم بد

120

ولیکن به نزدیک من در نهفت

جز این علتی هست کان کس نگفت

121

نه چشم بد است آنچنان کارگر

که نقش رونده‌ست پیش نظر

122

چو بیند عجب‌کاری‌یی در خیال

به تأدیب چشمش دهد گوشمال

123

تعجب روا نیست در راه او

نباید جز او در نظرگاه او

124

چو نقش حریفی شگفت آیدش

دغا باختن در گرفت آیدش

125

گرفتار کن را دهد پیچ‌پیچ

بدان تا نگردد گرفتار هیچ

126

کسی را که چشمی رسد ناگهان

دهن‌درّه‌اش اوفتد در دهان

127

رسانندهٔ چشم را جوش خون

بخاری ز پیشانی آرد برون

128

به این هر دو معنی شناسند و بس

که این چشم‌زن بود و آن چشم‌رس

129

سپند از پی آن شد افروخته

که آفت به آتش شود سوخته

130

فسونگر دگرگونه گفته‌ست راز

که چون با سپند آتش آمد فراز

131

رسد بر فلک دود مشگین‌سپند

فلک خود ز ره باز دارد گزند

132

دگرباره هندویِ رومی‌پرست

درآورد پولاد هندی به‌دست

133

که از نیک و بد مرد اختر‌سگال

خبر چون دهد؟ چون زند نقش فال‌؟

134

ز نقشی که از کار ناید برون

به نیک و به بد چون شود رهنمون‌؟

135

چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی

که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی

136

هر آیینه در نقش این گنبد است

اگر نیک‌، نیک‌ست اگر بد بد است

137

سگالندهٔ فال چون قرعه راند

ز طالع تواند همی نقش خواند

138

نمودار طالع نماید درست

ز تخمی که خواهد دران زرع رُست

139

خدایی که هست آفرینش‌پناه

چو بیند نیازی در این عرضه‌گاه

140

به اندازهٔ آنکه باشد نیاز

نماید به ما بودنی‌های راز

141

فرستد سروشی و با او کلید

کند راز سربسته بر ما پدید

142

از آن باده هندو چنان مست شد

که یکباره شمشیر‌ش از دست شد

143

دگرباره پرسید کز چین و زنگ

ورق‌های صورت چرا شد دو رنگ‌؟

144

چو یکسان بود رنگ‌ها در لوید

چرا این سیه گشت و آن شد سپید‌؟

145

جهاندار گفت این گراینده‌گوی

دو رنگ‌ست‌، یکی‌رنگی از وی مجوی

146

دوروی‌ست خورشید آیینه‌وش

یکی روی در چین یکی در حبش

147

به رویی کند روی‌ها را چو ماه

به رویی دگر روی‌ها را سیاه

148

چو هندوی دانا به چندین سؤال

زبون شد ز فرهنگ دانش‌سگال

149

به تسلیم شه بوسه بر خاک زد

شه از خرمی سر بر افلاک زد

150

همه زیرکان بر چنان هوش و رای

دمیدند و خواندند نام خدای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بدان سازِ تیمار‌ سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 17 - احوال سقراط با اسکندر

اگلی نظم

مغنی بیار آن ره باستان

مرا یاریی ده در این داستان

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 19 - خلوت ساختن اسکندر با هفت حکیم در آفرینش نخست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور