صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 15 - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

بخش 15 - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی سماعی برانگیز گرم

سرودی برآور به آواز نرم

22

مگر گرمتر زین شود کار من

کسادی گریزد ز بازار من

33

دهل‌زن چو زد بر دهل داغ چرم

هوای شب سرد را کرد گرم

44

فروماند زاغ سیه ناامید

به گفتن در آمد خروس سپید

55

سکندر نشست از بر تخت روم

زبانی چو آتش دماغی چو موم

66

همهٔ فیلسوفان صده در صده

به پایینگه تخت او صف زده

77

به مقدار هر دانشی بیش و کم

همی رفتشان گفتگویی به هم

88

یکی از طبیعی سخن ساز کرد

یکی از الهی گره باز کرد

99

یکی از ریاضی برافراخت یال

یکی هندسی برگشاد از خیال

1010

یکی سکه بر نقد فرهنگ زد

یکی لاف ناموس و نیرنگ زد

1111

تفاخر‌کنان هر یکی در فنی

به فرهنگ خود عالمی هر تنی

1212

ارسطو به دلگرمی پشت شاه

برافزود بر هر یکی پایگاه

1313

که اهل خرد را منم چاره ساز

ز علم دگر بخردان بی‌نیاز

1414

همان نقد حکمت به من شد روا

به حکمت منم بر همه پیشوا

1515

فلان علم خوب از من آمد پدید

فلان کس فلان نکته از من شنید

1616

دروغی نگویم در این داوری

به حجت زنم لاف نام آوری

1717

ز بهر دل شاه و تمکین او

زبان‌ها موافق به تحسین او

1818

فلاطون برآشفت ازان انجمن

که استادی او داشت در جمله فن

1919

چو هر دانشی کانک اندوختند

نخستین ورق زو درآموختند

2020

برون رفت و روی از جهان درکشید

چو عنقا شد از بزم شه ناپدید

2121

شب و روز از اندیشه چندان نخفت

کاغانی برون آورید از نهفت

2222

به خُم درشد از خلق پی کرد گم

نشان جست از آواز این هفت خم

2323

کسی کاو سماعی نه دلکش کند

صدای خم آواز او خوش کند

2424

مگر کان غنا ساز آواز رود

در آن خم بدین عذر گفت آن سرود

2525

چو صاحب‌رصد جای در خم گرفت

پی چرخ و دنبال انجم گرفت

2626

بر آهنگ آن ناله کانجا شنید

نموداری آورد اینجا پدید

2727

چو آن ناله را نسبت از رود یافت

در آن پرده‌گه رودگر رود بافت

2828

کدوی تهی را به وقت سرود

به چرم اندر آورد و بربست رود

2929

چو بر چرم آهو براندود مشک

نوایی‌ تر انگیخت از رود خشک

3030

پس آنگه بر آن رسم و هیأت که خواست

یکی هیکل از ارغنون کرد راست

3131

در او نغمه و ناله‌های درست

به اوتار نسبت فرو بست چست

3232

به زیر و بم ناله رود خیز

گهی نرم زد زخمه و گاه تیز

3333

ز نرمی و تیزی ز بالا و زیر

نوا ساخت بر نالهٔ گاو و شیر

3434

چنان نسبت نالش آمد به دست

که هر جا که زد هر دو را پای بست

3535

همان نسبت آدمی تا دده

بر آن رودها شد یکایک زده

3636

چنان که‌‌آدمی‌زاد را زان نوا

به رقص و طرب چیره گشتی هوا

3737

سباع و بهائم بر آن ساز جفت

یکی گشت بیدار و دیگر بخفت

3838

چو بر نسبت ناله هر کسی

به دست آمدش راه دستان بسی

3939

ز موسیقی آورد سازی برون

که آن را نشد کس جز او رهنمون

4040

چنان ساخت هر نسبتی را خروش

که نالنده را دل درآرد به جوش

4141

به‌جایی رساند آن نواگر نواخت

که دانا بدو عیب و علت شناخت

4242

به قانون از آن ناله خرگهی

ز هر علتی یافت عقل آگهی

4343

چو اوتار آن ارغنون شد تمام

شد آن عود پخته به از عود خام

4444

برون شد به صحرا و بنواختش

به هر نسبت اندازه‌ای ساختش

4545

خطی چارسو گرد خود درکشید

نشست اندران خط نوا برکشید

4646

دد و دام را از بیابان و کوه

دوانید بر خود گروها گروه

4747

دویدند هر یک به آواز او

نهادند سر بر خط ساز او

4848

همه یک‌یک از هوش رفتند پاک

فتادند چون مرده بر روی خاک

4949

نه گرگ جوان کرد بر میش زور

نه شیر ژیان داشت پروای گور

5050

دگر نسبتی را که دانست باز

درآورد نغمه به آن جفت ساز

5151

چنان کان ددان در خروش آمدند

از آن بی‌هوشی باز هوش آمدند

5252

پراکنده گشتند بر روی دشت

که دارد به یاد این چنین سرگذشت ؟

5353

بگرد جهان این خبر گشت فاش

که شد کان یاقوت یاقوت باش

5454

فلاطون چنین پرده بر ساخته‌ست

که جز وی کس آن پرده نشناخته‌ست

5555

برانگیخت آوازی از خشک رود

که از تری آرد فلک را فرود

5656

چو بر نسبتی راند انگشت خوَد

بخسبد برآواز او دام و دد

5757

چو بر نسبتی دیگر آرد شتاب

به هوش آرد آن خفتگان را ز خواب

5858

شد آوازه بر درگه شاه نیز

که هاروت با زهره شد همستیز

5959

ارسطو چو بشنید کان هوشمند

برانگیخت زینگونه کاری بلند

6060

فروماند ازان زیرکی تنگدل

چو خصمی که گردد ز خصمی خجل

6161

به اندیشه بنشست بر کنج کاخ

دل تنگ را داد میدان فراخ

6262

به تعلیق آن درس پنهان نویس

که نقشی عجب بود و نقدی نفیس

6363

در آن کار علوی بسی رنج برد

بسی روز و شب را به فکرت سپرد

6464

هم آخر پس از رنج‌های دراز

سررشتهٔ راز را یافت باز

6565

برون آورید از نظرهای تیز

که چون باشد آن نالهٔ رود خیز

6666

چگونه رساند نوا سوی گوش

برد هوش و آرد دیگر ره به هوش

6767

همان نسبت آورد رایش به دست

که دانای پیشینه بر پرده بست

6868

به صحرا شد و پرده را ساز کرد

طلسمات بیهوشی آغاز کرد

6969

چو از هوشمندان ستد هوش را

دیگر گونه زد رود خاموش را

7070

در آن نسبتش بخت یاری نداد

که بیهوش را آرد از هوش یاد

7171

بکوشید تا در خروش آورد

نوایی که در خفته هوش آورد

7272

ندانست چندانکه نسبت گرفت

در آن کار سرگشته ماند ای شگفت

7373

چو عاجز شد از راه نایافتن

ز رهبر نشایست سر تافتن

7474

شد از راه رغبت به تعلیم او

عنان داد یک ره به تسلیم او

7575

بپرسید کان نسبت دلپسند

که هش رفتگان را کند هوشمند

7676

ندانم که در پردهٔ آواز او

چگونست و چون پرورم ساز او

7777

فلاطون چو دانست کان سرفراز

به تعلیم او گشت صاحب نیاز

7878

برون شد خطی گرد خود در کشید

نوا ساخت تا نسبت آمد پدید

7979

همه روی صحرا ز گور و پلنگ

بر آن خط کشیدند پرگار تنگ

8080

به بیهوشی از نسبت اولش

نهادند سر بر خط مندلش

8181

نوایی دگر باره برزد چو نوش

که ارسطوی دانا تهی شد ز هوش

8282

چو بیهوش بود او به یک راه نغز

دد و دام را کرد بیدار مغز

8383

دگر باره زد نسبت هوش‌بخش

که ارسطو ز جا جست همچون درخش

8484

فروماند سرگشته بر جای خود

که چون بی‌خبر بود از آن دام و دد ؟

8585

از آن بی‌هوشی چون به هوش آمدند؟

چه بود آنک ازو در خروش آمدند؟

8686

شد آگه که دانای دستان نواز

به دستان بر او داشت پوشیده راز

8787

ثنا گفت و چندان ازو عذر خواست

که آن پردهٔ کژ بدو گشت راست

8888

چو شد حرف آن نسبت او راه درست

نبشت آنِ او آنِ خود را بشست

8989

به اقرار او مغز را تازه کرد

مدارای او بیش از اندازه کرد

9090

سکندر چو دانست کز هر علوم

فلاطون شد استاد دانش به روم

9191

بر افزود پایش در آن سروری

به نزد خودش داد بالاتری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر

یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 14 - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان

اگلی نظم

مغنی بیا چنگ را ساز کن

به گفتن گلو را خوش‌آواز کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 16 - حکایت انگشتری و شُبان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور