صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 37 - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

بخش 37 - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

لعل پیوند این علاقه دُر

کز گهر کرد گوش گیتی پر

2

گفت چون هفت گنبد از می و جام

آن صدا باز داد با بهرام

3

عقل در گنبد دماغ سرش

داد ازین گنبد روان خبرش

4

کز صنم خانه‌های گنبد خاک

دور شو‌، کز تو دور باد هلاک

5

گنبد مغز شاه جوش گرفت

کز فسون و فسانه گوش گرفت

6

دید کاین گنبد بساط نورد

از همه گنبدی برآرد گرد

7

هفت گنبد بر آسمان بگذاشت

او رهِ گنبد دیگر برداشت

8

گنبدی کز فنا نگردد پست

تا قیامت برو بخفتد مست

9

هفت موبد بخواند موبد زاد

هفت گنبد به هفت موبد داد

10

در زد آتش به هر یکی ناگاه

معنی آن شد که کردش آتشگاه

11

سروبن چون به شصت سال رسید

یاسمن بر سر بنفشه دمید

12

از سر صدق شد خدای‌پرست

داشت از خویشتن‌پرستی دست

13

روزی از تخت و تاج کرد کنار

رفت با ویژگان خود به شکار

14

در چنان صید و صید ساختنش

بود بر صید خویش تاختنش

15

لشگر از هر سویی پراکندند

هر یکی گور و آهو افکندند

16

میل هر یک به گور صحرایی

او طلبکار گور تنهایی

17

گور جست از برای مسکن خویش

آهو افکند لیک از تن خویش

18

گور و آهو مجوی ازین گل شور

که‌آهو‌ش آهو‌ست و گورش گور

19

عاقبت گوری از کناره دشت

آمد و سوی گورخان بگذشت

20

شاه دانست کان فرشته پناه

سوی مینو‌ش می‌نماید راه

21

کرد بر گور مرکب انگیزی

داد یکران تند را تیزی

22

از پی صید می‌نمود شتاب

در بیابان و جای‌های خراب

23

پر گرفته نوند چار پرش

وز وشاقان یکی دو بر اثرش

24

بود غاری در آن خرابستان

خوش‌تر از چاه یخ به تابستان

25

رخنهٔ ژرف داشت چون چاهی

هیچکس را نه بر درش راهی

26

گور در غار شد روان و دلیر

شاه دنبال او گرفته چو شیر

27

اسب در غار ژرف راند سوار

گنج کیخسروی رساند به غار

28

شاه را غار پرده‌دار شده

و او هم‌آغوش یار غار شده

29

وان وشاقان به پاسداری شاه

بر در غار کرده منزلگاه

30

نه ره آن‌که در خزند به غار

نه سرِ باز پس شدن به شکار

31

دیده بر راه مانده با دم سرد

تا ز لشگر کجا برآید گرد

32

چون زمانی بران کشید دراز

لشگر از هر سویی رسید فراز

33

شاه جستند و غار می‌دیدند

مهره در مغز مار می‌دیدند

34

آن وشاقان ز حال شاه جهان

باز گفتند آنچه بود نهان

35

که چو شه بر شکار کرد آهنگ

راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ

36

کس بدین داوری نشد یاور

وین سخن را نداشت کس باور

37

همه گفتند کاین خیال بد است

قول نابالغان‌ِ بی‌خرد است

38

خسرو پیلتن به نام خدای

کی در این تنگنای گیرد جای

39

و آگهی نه که پیل آن بستان

دید خوابی و شد به هندوستان

40

بند بر پیلتن زمانه نهاد

پیل بند زمانه را که گشاد

41

بر نشان‌ دادن‌ِ خلیفهٔ تخت

می‌زدند آن وشاقگان را سخت

42

ز آه آن طفلگان دردآلود

گردی از غار بردمید چو دود

43

بانگی آمد که شاه در غارست

باز گردید شاه را کارست

44

خاصگانی که اهل کار شدند

شاه جویان درون غار شدند

45

غار بن بسته بود و کس نه پدید

عنکبوتیان بسی‌، مگس نه پدید

46

صدره از آب دیده شستندش

بلکه صد باره باز جستندش

47

چون ندیدند شاه را در غار

بر در غار صف زدند چو مار

48

دیده‌ها را به آب تر کردند

مادر شاه را خبر کردند

49

مادر آمد چو سوخته جگری

وز میان گم شده چنان پسری

50

جست شه را نه چون کسان دگر

کو به جان جست و دیگران به نظر

51

گل طلب کرد و خار در بر یافت

تا پسر بیش جست‌، کمتر یافت

52

زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه

تا کنند آن زمین گروه گروه

53

چاه کند و به گنج راه نیافت

یوسف خویش را به چاه نیافت

54

زان زمین‌ها که رخنه کرد عجوز

مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز

55

آن شناسندگان که دانندش

غار بهرام گور خوانندش

56

تا چهل روز خاک می‌کندند

در جهان گورکن چنین چندند

57

شد زمین کنده تا دهانه آب

کسی آن گنج را ندید به خواب

58

آن‌که او را بر آسمان رخت است

در زمین باز جستنش سخت است

59

در زمین جرم و استخوان باشد

و آسمانی بر آسمان باشد

60

هر جسد را که زیر گردون است

مادری خاک و مادری خون است

61

مادر خون بپرورَد در ناز

مادر خاک ازو ستانَد باز

62

گرچه بهرام را دو مادر بود

مادر خاک مهربان‌تر بود

63

کانچنانش ستد که باز نداد

ساز چاره به چاره‌ساز نداد

64

مادر خون ز جور مادر خاک

کرد خود را به درد و رنج هلاک

65

چون تبش برزد از دماغش جوش

آمد آواز هاتفیش به گوش

66

کی به غفلت چو دام و دد پویان

شیر مرغان غیب را جویان

67

به تو یزدان ودیعتی بسپرد

چونکه وقت آمد آن ودیعت برد

68

بر وداع ودیعت دگران

خویشتن را مکُش چو بی‌خبران

69

باز پس گرد و کار خویش بساز

دست کوتاه کن ز رنج دراز

70

چون ز هاتف چنین شنید پیام

مهر برداشت مادر از بهرام

71

رفت و آن دل که داشت در بندش

کرد مشغول کار فرزندش

72

تاج و تختش به وارثان بسپرد

هر که زو وارثی بماند نمرد

73

ای ز بهرام گور داده خبر

گور بهرام جوی ازین بگذر

74

نه که بهرام گور با ما نیست

گور بهرام نیز پیدا نیست

75

آن چه بینی که وقتی از سر زور

نام داغی نهاد بر تن گور

76

داغ گورش مبین به اول بار

گور داغش نگر به آخر کار

77

گرچه پای هزار گور شکست

آخر از پایمال گور نرست

78

خانه خاکدان دو در دارد

تا یکی را برد یکی آرد

79

ای سه گز خاک و پهنی تو گزی

چار خُم در دکان رنگرزی

80

هر نواله که معده تو پزد

خلطی آن را به رنگ خود برَزَد

81

از سر و پای تا به گردن و گوش

هست ازین چار خلط عاریه پوش

82

بر چنین رنگ‌های عاریه‌ساز

چه نهی دل که داد باید باز

83

غایبانی که روی‌بسته شدند

از چنین رنگ و بوی رسته شدند

84

تا قیامت قیام ننماید

کس رخ بسته باز نگشاید

85

ره ره خوف و شب شب خطرست

شحنه خفته‌ست و دزد بر گذر‌ست

86

خاکسار‌ان به خاک سیر شوند

زیر دستان به دست زیر شوند

87

چون تو باری ز دست بالایی

زیر هر دستْ خون چه پالایی‌؟

88

آسمان زیر دست خواهی‌، خیز‌!

پای بالا نِه‌، از زمین بگریز

89

می‌رو و هیچ گونه باز مبین

تا نیفتی از آسمان به زمین

90

انجم آسمان حمایل تست

چیستند آن همه وسایل تست

91

تنگی جمله را مجال تویی

تنگلوشای این خیال تویی

92

هر یک از تو گرفته تمثالی

تو چه‌گیری ز هر یکی فالی

93

آنچه آنها کند‌، تویی آن نور

و‌آنچه اینها خَرَد‌، تویی زان دور

94

جز یکی خط که نقطه پرور تست

آن دگر حرف‌ها ز دفتر تست

95

آفرین را تویی فرشته پاس

و آفریننده را دلیل شناس

96

نیک‌مردی بین که بد نشوی

با ددانی نگر که دد نشوی

97

آنچه داری حساب نیک و بدست

و آنچه خواهی ولایت خردست

98

یا دری زن که قحط نان نبود

یا چنان شو که کس چنان نبود

99

دیده کاو در حجاب نور افتد

ز آسمان و فرشته دور افتد

100

چاشنی گیر آسمان زمی‌ست

میزبان فرشته آدمی‌ست

101

روی ازین چار سوی غم برتاب

چند ازین خاک و باد و آتش و آب

102

حجره‌ای با چهار دود آهنگ

بر دل و دیده چون نباشد تنگ‌؟

103

دو دری شو چو کوی طرار‌ان

چار بندی چو بند عیاران

104

پیش از آن که‌ت برون کنند ز ده

رخت بر گاو و بار بر خر نه

105

ره به جان رو که کالبد کُند است

بار کم کن که بارگی تند است

106

مرده‌ای را که حال بد باشد

میل جان سوی کالبد باشد

107

وانکه داند که اصل جانش چیست

جان او بی جسد تواند زیست

108

تا نپنداری ای بهانه بسیچ

کاین جهان و آن جهان و دیگر هیچ

109

طول و عرض وجود بسیارست

وانچه در غور ماست این غارست

110

هست چند آفریده زینها دور

کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور

111

آفرینش بسی است‌، نیست شکی

و آفریننده هست‌، لیک یکی

112

نقش این هفت لوح چار سرشت

ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت

113

گر نه هفت ار چهار صد باشد

زیر یک داد و یک ستد باشد

114

اولین نقطه و آخرین پرگار

از یکی و یکی نگردد کار

115

در دویی ها مبین و در وصلش

در یکی بین و در یکی اصلش

116

هر دویی اول از یکی شد راست

هم یکی ماند چون دویی برخاست

117

هر که آید در این سپنج سرای

بایدش باز رفتن از سر پای

118

در وی آهسته رو که تیزهش‌ست

دیر‌گیر است‌، لیک زود‌کش‌ست

119

گرچه در داوری زبون‌کش نیست

از حسابش کسی فرامش نیست

120

گر کنی صد هزار باره چست

نخوری بیش از آنکه روزی توست

121

حوضه‌ای دارد آسمان یخبند

چند ازین یخ فقع گشایی‌؟ چند‌؟

122

در هوایی کزان فسرده شوی

پیش از آن زنده شو که مرده شوی

123

آنکه چون چرخ گِردِ عالم گشت

عاقبت جمله را گذاشت و گذشت

124

عالم ِ هیچکس به هیچش کشت

چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت

125

از غرض‌های این جهانی خویش

باز برخور به زندگانی خویش

126

تا چو شمشیر و تیر جان آهنج

هرچه زانت برد نداری رنج

127

از جهان پیش از آنکه در گذری

جان ببر تا ز مرگ جان ببری

128

خانه را خوار کن خورش را خُرد

از جهان جان چنین توانی برد

129

در دو چیز است رستگاری مرد

آنکه بسیار داد و اندک خورد

130

هر که در مهتری گذارَد گام

زین دو نام‌آور‌ی برآرَد نام

131

هیچ بسیار خوار پایه ندید

هیچ کم ده به پایگه نرسید

132

دِرّهٔ محتسب که داغ‌نِه است

از پی دوغ کم‌دهانِ ده است

133

در چنین ده کسی دها دارد

که بهی را به از بها دارد

134

در جهان خاص و عام هر دو بسی‌ست

نه که خاص این جهان ز بهر کسی‌ست

135

چه توان دل در آن عمل بستن

کو به عزل تو باشد آبستن

136

هر عمارت که زیر افلاک است

خاک بر سر کنش که خود خاک است

137

بگذر از دام اوی و دیر مباش

منبرت دار شد دلیر مباش

138

زنده رفتن به دار بر هوس است

زنده بر دار یک مسیح بس است

139

گر زمینی رسد به چرخ برین

هم زمینش فرو کشد به زمین

140

گر کسی بر فلک رساند تاج

هفت کشور کشد به زیر خراج

141

بینی‌اش ناگهان شبی مرده

سر فرو برده‌، درد‌سر برده

142

خاک بی خسف لاابالی نیست

گنج دانش ز مار خالی نیست

143

رطبی کو که نیستش خاری‌؟

یا کجا نوش‌مهره بی ماری‌؟

144

حکم هر نیک و بد که در دهر‌ست

زهر در نوش و نوش در زهر‌ست

145

که خورد‌؟ نوش پاره‌ای در پیش

کز پی آن نخورد باید نیش‌؟

146

نیش و نوش جهان که پیش و پس است

در دَم و در دُم‌ ِ یکی مگس است

147

نبود در حجاب ظلمت و نور

مهره خر ز مهر عیسی دور

148

کیست کاو بر زمین فرازد تخت‌؟

کاخرش هم زمین نگیرد سخت‌؟

149

یارب آن ده که آرد آسانی

ناورد عاقبت پشیمانی

150

بر نظامی در کرم بگشای

در پناه در تو سازش جای

151

اولش داده‌ای نکو‌نامی

آخرش ده نکو سرانجامی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون زمین از گلیم گرد آلود

سایه گل بر آفتاب اندود

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 36 - کشتن بهرام وزیر ظالم را

اگلی نظم

چون فروزنده شد به عکس و عیار

نقد این گنجه‌خیز رومی‌کار

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 38 - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور