صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 38 - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

بخش 38 - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون فروزنده شد به عکس و عیار

نقد این گنجه‌خیز رومی‌کار

22

نام شاهنشهی برو بستم

کاب گیرد ز نقش او دستم

33

شاه‌ِ رومی‌قبای‌ِ چینی‌تاج

جزیتش داده چین و روم خراج

44

یافته از ره اصول و فروع

بخت ایشوع و رای بختیشوع

55

بر زمین‌بوسش آسمان بر پای

و آفرینش ز جاه او بر جای

66

در نظامی که آسمان دارد

اجری مملکت دونان دارد

77

زان مروّت که بوی مشک دهد

لؤلؤ تر چو خاک خشک دهد

88

از زمین تا اثیر در دو کف است

صافی او شد که مایه شرف است

99

در ذهب دادنش به سائل خویش

زر مصری ز ریگ مکی بیش

1010

تیغش آن کرده در صلابت سنگ

کاتش تیز با تراش خدنگ

1111

بید‌برگش به نوک‌ِ موی‌شکاف

نافهٔ کوه را فکنده ز ناف

1212

دِرعش از دست صبح نیزه‌گشای

نیزه‌ش از درع ماه حلقه‌ربای

1313

شش جهت بر قبای او زرهی

هفت چرخ از کمند او گرهی

1414

ای نظامی امیدوار به تو

نظم دوران روزگار به تو

1515

زمی از قدرت آسمان داند

و آسمانت هم آسمان خواند

1616

دور و نزدیگ چون در آب سپهر

تیز و آهسته چون در آینه مهر

1717

قائم عهد عالمی به درست

قائم نامده فکندهٔ تست

1818

با همه چون ملک بر آمده‌ای

وز همه چون فلک سر آمده‌ای

1919

این چنین نامه بر تو شاید بست

کز تو جای بلند‌نامی هست

2020

چونکه شد لعل بسته بر تاجش

بر تو بستم ز بیم تاراجش

2121

گر به سمع تو دلپسند شود

چون سریر تو سربلند شود

2222

خار کان انگبین بر او رانند

زیرکانش ترانگبین خوانند

2323

میوه‌ای دادمت ز باغ ضمیر

چرب و شیرین چو انگبین در شیر

2424

ذوق انجیر داده دانهٔ او

مغز بادام در میانهٔ او

2525

پیش بیرونیان برونش نغز

وز درونش درونیان را مغز

2626

حقه‌ای بسته پر ز در دارد

وز عبارت کلید پر دارد

2727

در دران رشته سر گرای بود

که کلیدش گره گشای بود

2828

هر چه در نظم او ز نیک و بد است

همه رمز و اشارت خرد است

2929

هر یک افسانه‌ای جداگانه

خانهٔ گنج شد نه افسانه

3030

آنچه کوتاه‌جامه شد جسدش

کردم از نظم خود دراز قدش

3131

وآنچه بودش درازی از حد بیش

کوتهی دادمش به صنعت خویش

3232

کردم این تحفه را گزارش نغز

اینت چرب استخوان شیرین مغز

3333

تا در‌آری به حسن او نظری

جلوه‌ای دادمش به هر هنری

3434

لطف بسیار دخل اندک خرج

کرده در هر دقیقه درجی درج

3535

دست ناکرده دلستانی چند

بکر چون روی غنچه زیر پرند

3636

مصرعی زر و مصرعی از در

تهی از دعوی و ز معنی پر

3737

تا بدانند که‌ز ضمیر شگرف

هر‌چه خواهم در‌آورَم به دو حرف

3838

و‌آنچه بر هفت کنج خانهٔ راز

بستم آرایشی فراخ و دراز

3939

غرض آن شد که چشم از آرایش

در فراخی پذیرد آسایش

4040

آنچه بینی که بر بساط فراخ

کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ

4141

تنگ‌چشمان معنی‌ام هستند

که رخ از چشم تنگ بربستند

4242

هر عروسی چو گنج سر بسته

زیر زلفش کلید زر بسته

4343

هر که این کان گشاد زر باید

بلکه در یابد آن که دریابد

4444

من که نقاش نیشکر قلمم

رطب‌افشان نخل این حرمم

4545

نی کلکم ز کشتزار هنر

به عطارد رساند سنبل تر

4646

سنبله کرد سنبلم را خاص

گرچه القاص لایحب القاص

4747

چون من از قلعه قناعت خویش

شاه را گنج زر کشیدم پیش

4848

در ادا کردن زر جایز

وامدار من است رویین دز

4949

وامداری نه کز تهی شکمی

دز رویین بود ز بی درمی

5050

کاهن تیز آن گریوهٔ سنگ

لعل و الماس ریخت صد فرسنگ

5151

لعل بر دست دوستان به قیاس

وز پی پای دشمنان الماس

5252

آن نه دز کعبه مسلمانی‌ست

مقدس رهروان روحانی‌ست

5353

میخ زرین و مرکز زمی است

نام رویین دزش ز محکمی است

5454

یافت دریافت نارسیده او

زهره را هم زره دریده او

5555

جبل الرحمه زان حریم دری‌ست

بو قبیس از کلاه او کمری‌ست

5656

ابدی باد خط این پرگار

زان بلند آفتاب نقطه قرار

5757

در دزی چون حصار پیوندند

نامه‌ای بر کبوتری بندند

5858

تا برد نامه را کبوتر شاد

بر آنکس که او رسد فریاد

5959

من که در شهر‌بند کشور خویش

بسته دارم گریز‌گه پس و پیش

6060

نامه در مرغ نامه بربستم

کاو رساند به شاه‌، من رَستم

6161

ای فلک بر در تو حلقه به گوش

هم خطا پوش و هم خطایی‌پوش

6262

چون مرا دولت تو یاری کرد

طبع بین تا چه سحرکاری کرد

6363

از پس پانصد و نود سه بران

گفتم این نامه را چو ناموران

6464

روز بر چارده ز ماه صیام

چار ساعت ز روز رفته تمام

6565

باد بر تو مبارک این پیوند

تا نشینی بر این سریر بلند

6666

نوشی آب حیات ازین ابیات

زنده مانی چو خضر از آب حیات

6767

ای که در ملک جاودان بادی

ملک با عمر و عمر با شادی

6868

گر نرنجی ز راه معذوری

گویمت نکته‌ای به دستوری

6969

بزم‌های تو گرچه رنگین است

آنچه بزم مخلد است این است

7070

هر چه هست از حساب گوهر و گنج

راحت اینست و آن دگر همه رنج

7171

آن اگر صد کشد به پانصد سال

دیر زی تو که هم رسد به زوال

7272

وین خزینه که خاص درگاه‌ست

ابدالدهر با تو همراه‌ست

7373

این سخن را که شد خرد پرورد

بر دعای تو ختم خواهی کرد

7474

دولتی باش هر کجا باشی

در رکابت فلک به فراشی

7575

دولتت را که بر زیارت باد

خاتم کار بر سعادت باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

لعل پیوند این علاقه دُر

کز گهر کرد گوش گیتی پر

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 37 - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور