صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 7 - در نصیحت فرزند خویش محمد

بخش 7 - در نصیحت فرزند خویش محمد

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای پسر هان و هان تو‌را گفتم

که تو بیدار شو که من خفتم

22

چون گلِ باغ سرمد‌ی داری

مُهر نام محمد‌ی داری

33

چون محمد شدی ز مسعود‌ی

بانگ برزن به کوس محمود‌ی

44

سکه بر نقش نیک‌نامی بند

کز بلندی رسی به چرخ بلند

55

تا من آنجا که شهربند شوم

از بلندی‌ات سربلند شوم

66

صحبتی جوی کز نکونامی

در تو آرد نکو سرانجامی

77

همنشینی که نافه‌بو‌ی بوَد

خوب‌تر زانکه یافه‌گو‌ی بود

88

عیب ِ یک هم‌نشست باشد و بس

که‌افکنَد نام زشت بر صد کس

99

از در افتادن‌ِ شکار‌ی خام

صد دیگر در اوفتند به دام

1010

زر فرو بردن‌ِ یکی محتاج

صد شکم را درید در ره ِ حاج

1111

در چنین ره مخسب چون پیر‌ان

گِرد کن دامن از زبون‌گیر‌ان

1212

تا بدین کاخ ِ باژگونه‌نوَرد

نفریبی چو زن که مردی مرد

1313

رقص مَرکب مبین که رهوار‌ست

راه بین تا چگونه دشوار‌ست

1414

گر بر این ره پری چو باز سپید

دیده بر راه دار چون خورشید

1515

خاصه کاین راه راه نخچیر است

آسمان با کمان و با تیر است

1616

آهنت گرچه آهنی‌ست نفیس

راه سنگ‌ است و سنگ مغناطیس

1717

بار چندان بر این ستور آویز

که نمانَد بر این گریوهٔ تیز

1818

چون رسد تنگی‌یی ز دَور دو رنگ

راه بر دل فراخ دار نه تنگ

1919

بس گره کاو کلید پنهانی‌ست

بس درشتی که در وی آسانی‌ست

2020

ای بسا خواب کاو بود دلگیر

و‌اصل آن دل‌خوشی‌ست در تعبیر

2121

گرچه پیکان غم جگر‌دوز است

دِرع صبر از برای این روز است

2222

عهد خود با خدای محکم‌دار

دل ز دیگر علاقه بی‌غم دار

2323

چون تو عهد خدای نشکستی

عهده بر من کز این و آن رستی

2424

گوهر نیک را ز عِقد مریز

وآنکه بد‌گوهر است ازو بگریز

2525

بدگهر با کسی وفا نکند

اصل بد در خطا خطا نکند

2626

اصل بد با تو چون شود مُعطی‌‌؟

آن نخواندی که «‌اصلُ لایُخطی‌»؟

2727

کژدم از راه آنکه بدگهر‌ست

ماندنش عیب و کشتنش هنر‌ست

2828

هنر آموز کز هنرمند‌ی

درگشایی کنی نه دربند‌ی

2929

هرکه ز آموختن ندارد ننگ

دُر برآرد ز آب و لعل از سنگ

3030

و‌آنکه دانش نباشدش روزی

ننگ دارد ز دانش‌آموز‌ی

3131

ای بسا تیز‌طبع کاهل‌کوش

که شد از کاهلی سفال‌فروش

3232

وای بسا کور‌دل که از تعلیم

گشت قاضی‌القضات هفت اقلیم

3333

نیم‌خوردِ سگان ِ صیدْ سگال

جز به تعلیم علم نیست حلال

3434

سگ به دانش چو راست‌رشته شود

آدمی شاید ار فرشته شود

3535

خویشتن را چو خضر بازشناس

تا خوری آب زندگی به قیاس

3636

آب حیوان نه آب حیوان‌ست

جان با عقل و عقل با جان‌ست

3737

جان چراغ است و عقل روغن او

عقل جان است و جان ما تن او

3838

عقل با جان عطیه احدی‌ست

جان با عقل زنده ابدی‌ست

3939

حاصل این دو جز یکی نبود

کان دو داری در این شکی نبود

4040

تا از ین دو به آن یکی نرسی

هیچ‌کس را مگو که هیچ کسی

4141

کان یکی یافتی دو را کم زن

پای بر تارک دو عالم زن

4242

از سه بگذر که محملی نه قوی‌ست

از دو هم در گذر که آن ثنوی‌ست

4343

سر یک رشته گیر چون مردان

دو رها کن سه را یکی گردان

4444

تا ز ثالث ثلاثه جان نبری

گوی وحدت بر آسمان نبری

4545

زین دو چون کم شدی فسانه مگوی

چون یکی یافتی بهانه مجو‌ی

4646

تا بدین پایه دسترس باشد

هرچ ازین بگذرد هوس باشد

4747

تا جوانی و تندرستی هست

آید اسباب هر مراد به دست

4848

در سهی سرو چون شکست آید

مومیایی کجا به دست آید؟

4949

تو که سرسبزی جهان داری

ره کنون رو که پای آن داری

5050

در ره دین چو نی کمر بربند

تا سرآمد شوی چو سرو بلند

5151

من که سرسبزی‌ام نماند چو بید

لاله زرد و بنفشه گشت سپید

5252

باز ماندم ز نا‌تنومند‌ی

از کله‌دار‌ی و کمربند‌ی

5353

خدمتی مردوار می‌کردم

راستی را کنون نه آن مردم

5454

روزگار‌م گرفت و بست چنین

عادت روزگار هست چنین

5555

نافتاده شکسته بودم بال

چون فتادم‌، چگونه باشد حال‌!

5656

احمدک را که رخ نمونه بوَد

آبله بر دمد چگونه بوَد‌!

5757

گرچه طبعم ز سایه بر خطر است

سایبان‌م شمایل هنر است

5858

سایه‌ای در جهان ندارد کس

کاو بره نیست پیش و گرگ از پس

5959

هیچ‌کس ننگرم ز من تأمن

که نشد پیش دوست و پس دشمن

6060

چون قفا دوستند مشتی خام

روی خود در که آورم به سلام

6161

گرچه برنا‌یی از میان برخاست

چه کنم حرص همچنان برجاست

6262

تا تن سال‌خورده پیر‌تر است

آز او آرزو‌پذیرتر است

6363

گویی این سکه نقد ما دارد

یا همه کس خود این بلا دارد

6464

بازدار ای دوا کن دل من

از زمین‌بوس هر کسی گل من

6565

تیرگی چند‌؟ روشنایی ده

چون شکستی‌ام‌، مومیایی ده

6666

آنچه زو خاطرم پریشان است

بکن آسان که بر تو آسان است

6767

گردنی دارم از رسن رسته

مکنم زیر بار خس خسته

6868

من که قانع شدم به دانه خویش

سرور‌م چون صدف به خانه خویش

6969

سروری به که یار من باشد

سرپرستی چه کار من باشد‌؟!

7070

شیر از آن پایه بزرگی یافت

که سر از طوق سرپرستی تافت

7171

نانی از خوان خود دهی به کسان

به که حلوا خوری ز خوان خسان

7272

صبح چون برکشید دشنه تیز

چند خسبی نظامیا برخیز

7373

کان‌ِ نو کن ز رنج خویش مرنج

باز کن بر جهانیان در گنج

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آنچه او هم نو‌ است و هم کهن است

سخن است و در این سخن، سخن است

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

اگلی نظم

گوهر‌آما‌ی‌ِ گنج‌خانهٔ راز

گنج گوهر چنین گشاید باز

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 8 - آغاز داستان بهرام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور