صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

آنچه او هم نو‌ است و هم کهن است

سخن است و در این سخن، سخن است

2

زآفرینش نزاد مادرِ کُن

هیچ فرزند خوب‌تر ز سخُن

3

تا نگویی سخنور‌ان مُردند

سر به آب سخن فرو بردند

4

چون بری نام هر که‌را خواهی

سر برآرد ز آب چون ماهی

5

سخنی کاو چو روح بی‌عیب است

خازن گنج‌خانهٔ غیب است

6

قصهٔ نا‌شنیده او داند

نامهٔ نا‌نبشته او خواند

7

بنگر از هرچه آفرید خدای

تا ازو جز سخن چه ماند به جای‌؟

8

یادگار‌ی کز آدمی‌زاد است

سخن است آن دگر همه باد است

9

جهد کن کز نباتی و کانی

تا به عقلی و تا به حَیوانی

10

باز دانی که در وجود، آن چیست

که‌ابدالدهر می‌تواند زیست

11

هر که خود را چنانکه بود شناخت

تا ابد سر به زندگی افراخت

12

فانی آن شد که نقش خویش نخواند

هرکه این نقش خواند‌، باقی ماند

13

چون تو خود را شناختی به‌درست

نگذری گر‌چه بگذری ز نخست

14

و‌آن‌کسان کز وجود بی‌خبر‌ند

زین در آیند و ز‌ان دگر گذرند

15

روزن بی‌غبار و در بی‌دود

کس نبیند در آفتاب‌، چه سود‌؟

16

هست خشنود هر کس از دل خویش

نکند کس عمارت گِل خویش

17

هرکسی در بهانه تیزهُش است

کس نگوید که دوغ من ترش است

18

بالغانی که بُلغه‌ای کارند

سر به جذر اصم فرو نارند

19

صاحب مایه دوربین باشد

مایه چون کم بود چنین باشد

20

مرد با‌مایه را گر آگاه‌ است

شحنه باید‌، که دزد در راه است

21

خواجه چین که نافه‌ بار کند

مشک را ز انگژه حصار کند

22

پر هدهد به زیر پر عقاب

گوی برد از پرندگان به شتاب

23

ز آفت ایمن نی‌اند نامور‌ان

بی‌خطر هست کار بی‌خطران

24

مرغ زیرک به جستجو‌ی طعام

به دو پای اوفتد همی در دام

25

هرکجا چون زمین شکم‌خواری‌ست

از زمین خورد او شکم‌واری‌ست

26

با همه خورد و برد ازین انبار

کم نیاید جوی به آخر کار

27

جو به جو هرچه زو ستانی باز

یک به یک هم بدو رسانی باز

28

شمع‌وار‌ت چو تاج زر باید

گریه از خنده بیشتر باید

29

آن مفرّح که لعل دارد و دُر

خنده کم شده‌ست و گریه پر

30

هر کسی را نهفته یاری هست

دوستی هست و دوستدار‌ی هست

31

خِرد است آن کزو رسد یار‌ی

همه داری اگر خرد داری

32

هرکه داد خرد نداند داد

آدمی‌صورت است و دیو نهاد

33

وان فرشته که آدمی لقب است

زیرکانند و زیرکی عجب است

34

در ازل بود آنچه باید بود

جهد امروز ما ندارد سود

35

کار کن زانکه بِه بود به سرشت

کار و دوزخ‌، ز کاهلی و بهشت

36

هرکه در بند کار خود باشد

با تو گر نیک نیست بد باشد

37

با تن مرد بد کند خویشی

در حق دیگران بداندیشی

38

همتی را که هست نیک‌اندیش

نیکویی پیشه نیکی آرد پیش

39

آنچنان زی که گر رسد خاری

نخوری طعن دشمنان باری

40

این نگوید سر آمد آفاتش

وان نخندد که هان مکافاتش‌‌!

41

گرچه دست تو خود نگیرد کس

پای بر تو فرو نکوبد بس

42

آنکه رفق تواش به یاد بود

به از آن کز غم تو شاد بود

43

نان مخور پیش ناشتا مَنِشان

ور خوری جمله را به خوان بنِشان

44

پیش مفلس زر زیاده مسنج

تا نپیچد چو اژدها بر گنج

45

گر بود باد باد نوروز‌ی

به که پیشش چراغ نفروزی

46

آدمی نز پی علف خواری‌ست

از پی زیرکی و هشیار‌ی‌ست

47

سگ بر آن آدمی شرف دارد

که چو خر دیده بر علف دارد

48

کوش تا خلق را به کار آیی

تا به خُلقت جهان بیارایی

49

چون گل آن به که خوی خوش داری

تا در آفاق بوی خوش داری

50

نشنیدی که آن حکیم چه گفت؟

«خواب خوش دید هرکه او خوش خفت»

51

هرکه بد‌خو بود گه زادن

هم برآن خو‌ست وقت جان دادن

52

وانکه زاده بود به خوش‌خو‌یی

مردنش هست هم به خوش‌رو‌یی

53

سخت‌گیری مکن که خاک درشت

چون تو صد را ز بهر نانی کشت

54

خاک پیراستن چه کار بود‌؟

حامل خاک‌، خاکسار بود

55

گر کسی پرسدت که دانش پاک

ز آدمی خیزد آدمی از خاک

56

گو گلاب از گل و گل از خار‌ست

نوش در مهره مهره در مار‌ست

57

با جهان کوش تا دغا نزنی

خیمه در کام اژدها نزنی

58

دوستی ز اژدها نشاید جست

که‌اژدها آدمی خورد به درست

59

گر سگی خود بود مرقع‌پوش

سگ‌دلی را کجا کند فرموش‌؟

60

دوستانی که با نفاق افتند

دشمنان را هم اتفاق افتند

61

چون مگس بر سیه سپید خزند

هردو را رنگ برخلاف رزند

62

به کز این رهزنان کناره کنی

بر خود این چار بند پاره کنی

63

در چنین دور که‌اهلِ دین پستند

یوسفان گرگ و زاهدان مستند

64

نتوان برد جان مگر به دو چیز

به بدی و به بدپسند‌ی نیز

65

حاش لله که بندگان خدای

این چنین بند بر نهند به پای

66

از پی دوزخ آتش انگیزند

نفط جویند و طلق را ریزند

67

خیز تا فتنه زیر پای آریم

شرط فرمانبر‌ی به جای آریم

68

به جوی زر، نیازمند‌ی چند‌؟

هفت قفلی و چاربند‌ی چند‌؟

69

لاله را بین که باد رخت ربود

از پی یک دو قلبِ خون‌آلود

70

چو درمنه درم ندارد هیچ

باد در پیکر‌ش نیارد هیچ

71

گنج بر سر مشو چو ابر سفید

پای بر گنج باش چون خورشید

72

تا زمینی کز ابر تر گردد

از زمین‌بوسِ تو به زر گردد

73

کیسهٔ زر بر آفتاب فشان

سنگ در لعل آفتاب نشان

74

تو به زر چشم‌روشنی و به‌دست

چشم روشن‌کنِ جهان خرد است

75

زر دو حرف است هردو بی‌پیوند

زین پراکنده چند لافی چند؟

76

دل مکن چون زمین زر آگنده

تا نگردی چو زر پراگنده

77

هر نگاری که زر بوَد بدنش

لاجوردی رَزَند پیرهنش

78

هر ترازو که گِردِ زر گردد

سنگسارِ هزار دَر گردد

79

کرده گیرت به هم به بانگی چند

از حلال و حرام دانگی چند

80

آمده لاابالی‌یی بُرده

سیم‌کُشْ زنده، سیم‌کِشْ مرده

81

زر به خوردن مفرح طرب‌ست

چون نهی، رنج و بیم را سبب‌ست

82

آنکه خود را ز رنج و بیم کُشی

زر پرستی بوَد نه سیم کُشی

83

ابلهی بین که از پی سنگی

دوست با دوست می‌کند جنگی

84

به که دل زان خزانه برداری

که ازو رنج و بیم برداری

85

تشنه را کی نشاطِ راه افتد‌؟

کی زید گر در آبِ چاه افتد‌؟

86

آنچ زو بگذرد و بگذاری

چند بندی و چند برداری؟

87

خانه دیو شد جهان‌، بشتاب

تا نگردی چو دیو خانه‌خراب

88

خانهٔ دیو دیوخانه بود

گر خود ایوانِ خسروانه بود

89

چند حمالیِ جهان کردن؟

در زمین حمل‌ِ زر نهان کردن؟

90

گر سه حمال کارگر داری

چار حمال خانه‌بر داری

91

خاک و بادی که با تو مختلف‌ست

خاک بی‌الف و باد بی‌الف‌ست

92

خار کز نخل دور شد تاجش

به که سازند سیخ تُتماجش

93

آری آن‌را که در شکم دهل‌ست

برگ تتماج به ز برگ گل‌ست

94

به که دندان کنی ز خوردن پر

تا گرامی شوی چو دانه در

95

شانه کو را هزار دندان‌ است

دست در ریش هر کسی زآن‌ است

96

تا رسیدن به نوش‌دارو‌ی دهر

خورد باید هزار شربت زهر

97

بر در این دکان قصابی

بی جگر کم نواله‌ای یابی

98

صد جگر پاره شد به هر سویی

تا در آمد پهی به پهلو‌یی

99

گردن صد هزار سر بشکست

تا یکی گرده ران ز گردن رست

100

آن یکی پا نهاده بر سر گنج

وین ز بهر یکی قراضه به‌رنج

101

نیست چون کار بر مراد کسی

بی‌مرادی به از مراد بسی

102

هر مرادی که دیر یابد مَرد

مژده باشد به عمر دیر نورد

103

دیر زی به که دیر یابد کام

کز تمامی‌ست کار عمر تمام

104

لعل که‌او دیر زاد دیر بقا‌ست

لاله کآمد سبک سبک برخاست

105

چند چون شمع مجلس افروز‌ی‌؟

جلوه سازی و خویشتن سوز‌‌ی‌؟

106

پای بگشای ازین بهیمی سُم

سر برون آر ازین سفالین خم

107

از سرْ این شاخِ هفت‌بیخ بزن

وز سُمْ این نعلِ چارمیخ بکن

108

بر چنین چاه بوریا بر سر

مرده چون سنگ و بوریا مگذر

109

زنده چون برق میر تا خندی

جان خدایی به از تنومند‌ی

110

گر مریدی چنانکه رانندت

بر رهی رو که پیر خوانندت

111

از مریدانْ بی‌مراد مباش

در توکل کم‌اعتقاد مباش

112

من که مشکل‌گشای صد گرهم

دهخدا‌ی ده و برون دهم

113

گر درآید ز راه مهمانی

کیست کاو در میان نهد خوانی

114

عقل داند که من چه می‌گویم

زین اشارت که شد چه می‌جویم

115

نیست از نیستی شکست مرا

گله ز‌آنکس که هست هست مرا

116

ترکی‌ام را در این حبش نخرند

لاجرم دو‌غ‌با‌ی خوش نخورند

117

تا در این کوره طبیعت پز

خامی‌یی داشتم چو میوه رز

118

روزگارم به حصر می می‌خورد

توتیا‌های حصر می می‌کرد

119

چون رسیدم به حد انگور‌ی

می‌خورم نیش‌های زنبور‌ی

120

می که جز جرعه زمین نبود

قدر انگور بیش ازین نبود

121

بر طریقی روم که رانندم

لاجرم آب خفته خوانندم

122

آب گویند چون شود در خواب

چشمهٔ زر بود نه چشمهٔ آب

123

غلطند آب خفته باشد سیم

یخ گواهی دهد بر این تسلیم

124

سیم را کی بود مثابت زر‌؟

فرق باشد ز شمس تا به قمر

125

سیم بی یا ز مس نمونه بود

خاصه آنگه که باژگونه بود

126

آهن من که زرنگار آمد

در سخن بین که نقره‌کار آمد

127

مرد آهن فروش زر پوشد

که‌آهنی را به نقره بفروشد

128

وای بر زرگر‌ی که وقت شمار

زرش از نقره کم بود به عیار

129

از جهان این جنایتم سخت است

کز هنر نیست دولت‌، از بخت است

130

آن مُبَصّر که هست نقد‌شناس

نیم جو نیستش ز روی قیاس

131

وآنکه او پنبه از کتان نشناخت

آسمان را ز ریسمان نشناخت

132

پُر کتان و قصب شد انبار‌ش

زر به صندوق و خز به خروار‌ش

133

چون چنین است کار گوهر و سیم

از فراغت چه بُرد باید بیم‌؟

134

چند تیمار ازین خرابه کشیم

آفتابی در آفتابه کشیم

135

آید آواز هر کس از دهلیز

روزی آواز ما برآید نیز

136

چون من این قصه چند کس گفتند

هم در آن قصه عاقبت خفتند

137

واجب آن شد که کار دریابم

گر نگیرد، چو دیگران خوابم

138

راه‌رو را بسیچِ ره شرط است

تیز راندن ز بیمگه شرط است

139

می‌روم من خرم نمی‌آید

خود شدن باورم نمی‌آید

140

آنگه از رفتنم خبر باشد

که‌آشیانم برون در باشد

141

چند گویای بی‌خبر بودن؟

دیده در بسته در بر آمودن‌؟

142

یک ره از دیده‌ها فرامش باش

محرم راز باش و خامش باش

143

تا بدانی که هر چه می‌دانی

غلطی، یا غلط همی‌خوانی

144

پیل بفکن که سیل ره کندست

بیلکی های چرخ بین چندست

145

خاک را پیل چرخ کرده مغاک

به چنین پیل گل ندارد باک؟

146

بنگر اول که آمدی ز نخست

زآنچه داری چه داشتی به درست؟

147

آن بری زین دو پیلِ ناوردی

که‌اولین روز با خود آوردی

148

وام دریا و کوه در گردن

با فلک رقص چون توان کردن‌؟!

149

کوش تا وام جمله باز دهی

تا تو مانی و یک ستور تهی

150

چون ز بار جهان نداری جو

در جهان هرکجا که خواهی رو

151

پیش ازانت فکند باید رخت

که‌افسر‌ت را فرو کشند از تخت

152

روز باشد که صد شکوفه پاک

از غبار حسد فتد بر خاک

153

من که چون گل سلاح ریخته‌ام

هم ز خار حسد گریخته‌ام

154

تا مگر دلق پوشی جسدم

طلق ریزد بر آتش حسدم

155

ره در این بیم‌گاه تا مردن

این چنین می‌توان به سر بردن

156

چون گذشتم ازین رباط کهن

گو فلک را هرآنچه خواهی کن

157

چند باشی نظامیا دربند

خیز و آوازه‌ای برآر بلند

158

جان درافکن به حضرت احدی

تا بیابی سعادت ابدی

159

گوش پیچیدگان مکتبِ کن

چون در آموختند لوح سخن

160

علم را خازن عمل کردند

مشکل کاینات حل کردند

161

هرکسی راه خواب‌گاهی رفت

چون که هنگام خوابش آمد خفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای دل از این خیال سازی چند

به خیالی خیال بازی چند

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 5 - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

اگلی نظم

ای پسر هان و هان تو‌را گفتم

که تو بیدار شو که من خفتم

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 7 - در نصیحت فرزند خویش محمد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور