صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آنچه او هم نو‌ است و هم کهن است

سخن است و در این سخن، سخن است

22

زآفرینش نزاد مادرِ کُن

هیچ فرزند خوب‌تر ز سخُن

33

تا نگویی سخنور‌ان مُردند

سر به آب سخن فرو بردند

44

چون بری نام هر که‌را خواهی

سر برآرد ز آب چون ماهی

55

سخنی کاو چو روح بی‌عیب است

خازن گنج‌خانهٔ غیب است

66

قصهٔ نا‌شنیده او داند

نامهٔ نا‌نبشته او خواند

77

بنگر از هرچه آفرید خدای

تا ازو جز سخن چه ماند به جای‌؟

88

یادگار‌ی کز آدمی‌زاد است

سخن است آن دگر همه باد است

99

جهد کن کز نباتی و کانی

تا به عقلی و تا به حَیوانی

1010

باز دانی که در وجود، آن چیست

که‌ابدالدهر می‌تواند زیست

1111

هر که خود را چنانکه بود شناخت

تا ابد سر به زندگی افراخت

1212

فانی آن شد که نقش خویش نخواند

هرکه این نقش خواند‌، باقی ماند

1313

چون تو خود را شناختی به‌درست

نگذری گر‌چه بگذری ز نخست

1414

و‌آن‌کسان کز وجود بی‌خبر‌ند

زین در آیند و ز‌ان دگر گذرند

1515

روزن بی‌غبار و در بی‌دود

کس نبیند در آفتاب‌، چه سود‌؟

1616

هست خشنود هر کس از دل خویش

نکند کس عمارت گِل خویش

1717

هرکسی در بهانه تیزهُش است

کس نگوید که دوغ من ترش است

1818

بالغانی که بُلغه‌ای کارند

سر به جذر اصم فرو نارند

1919

صاحب مایه دوربین باشد

مایه چون کم بود چنین باشد

2020

مرد با‌مایه را گر آگاه‌ است

شحنه باید‌، که دزد در راه است

2121

خواجه چین که نافه‌ بار کند

مشک را ز انگژه حصار کند

2222

پر هدهد به زیر پر عقاب

گوی برد از پرندگان به شتاب

2323

ز آفت ایمن نی‌اند نامور‌ان

بی‌خطر هست کار بی‌خطران

2424

مرغ زیرک به جستجو‌ی طعام

به دو پای اوفتد همی در دام

2525

هرکجا چون زمین شکم‌خواری‌ست

از زمین خورد او شکم‌واری‌ست

2626

با همه خورد و برد ازین انبار

کم نیاید جوی به آخر کار

2727

جو به جو هرچه زو ستانی باز

یک به یک هم بدو رسانی باز

2828

شمع‌وار‌ت چو تاج زر باید

گریه از خنده بیشتر باید

2929

آن مفرّح که لعل دارد و دُر

خنده کم شده‌ست و گریه پر

3030

هر کسی را نهفته یاری هست

دوستی هست و دوستدار‌ی هست

3131

خِرد است آن کزو رسد یار‌ی

همه داری اگر خرد داری

3232

هرکه داد خرد نداند داد

آدمی‌صورت است و دیو نهاد

3333

وان فرشته که آدمی لقب است

زیرکانند و زیرکی عجب است

3434

در ازل بود آنچه باید بود

جهد امروز ما ندارد سود

3535

کار کن زانکه بِه بود به سرشت

کار و دوزخ‌، ز کاهلی و بهشت

3636

هرکه در بند کار خود باشد

با تو گر نیک نیست بد باشد

3737

با تن مرد بد کند خویشی

در حق دیگران بداندیشی

3838

همتی را که هست نیک‌اندیش

نیکویی پیشه نیکی آرد پیش

3939

آنچنان زی که گر رسد خاری

نخوری طعن دشمنان باری

4040

این نگوید سر آمد آفاتش

وان نخندد که هان مکافاتش‌‌!

4141

گرچه دست تو خود نگیرد کس

پای بر تو فرو نکوبد بس

4242

آنکه رفق تواش به یاد بود

به از آن کز غم تو شاد بود

4343

نان مخور پیش ناشتا مَنِشان

ور خوری جمله را به خوان بنِشان

4444

پیش مفلس زر زیاده مسنج

تا نپیچد چو اژدها بر گنج

4545

گر بود باد باد نوروز‌ی

به که پیشش چراغ نفروزی

4646

آدمی نز پی علف خواری‌ست

از پی زیرکی و هشیار‌ی‌ست

4747

سگ بر آن آدمی شرف دارد

که چو خر دیده بر علف دارد

4848

کوش تا خلق را به کار آیی

تا به خُلقت جهان بیارایی

4949

چون گل آن به که خوی خوش داری

تا در آفاق بوی خوش داری

5050

نشنیدی که آن حکیم چه گفت؟

«خواب خوش دید هرکه او خوش خفت»

5151

هرکه بد‌خو بود گه زادن

هم برآن خو‌ست وقت جان دادن

5252

وانکه زاده بود به خوش‌خو‌یی

مردنش هست هم به خوش‌رو‌یی

5353

سخت‌گیری مکن که خاک درشت

چون تو صد را ز بهر نانی کشت

5454

خاک پیراستن چه کار بود‌؟

حامل خاک‌، خاکسار بود

5555

گر کسی پرسدت که دانش پاک

ز آدمی خیزد آدمی از خاک

5656

گو گلاب از گل و گل از خار‌ست

نوش در مهره مهره در مار‌ست

5757

با جهان کوش تا دغا نزنی

خیمه در کام اژدها نزنی

5858

دوستی ز اژدها نشاید جست

که‌اژدها آدمی خورد به درست

5959

گر سگی خود بود مرقع‌پوش

سگ‌دلی را کجا کند فرموش‌؟

6060

دوستانی که با نفاق افتند

دشمنان را هم اتفاق افتند

6161

چون مگس بر سیه سپید خزند

هردو را رنگ برخلاف رزند

6262

به کز این رهزنان کناره کنی

بر خود این چار بند پاره کنی

6363

در چنین دور که‌اهلِ دین پستند

یوسفان گرگ و زاهدان مستند

6464

نتوان برد جان مگر به دو چیز

به بدی و به بدپسند‌ی نیز

6565

حاش لله که بندگان خدای

این چنین بند بر نهند به پای

6666

از پی دوزخ آتش انگیزند

نفط جویند و طلق را ریزند

6767

خیز تا فتنه زیر پای آریم

شرط فرمانبر‌ی به جای آریم

6868

به جوی زر، نیازمند‌ی چند‌؟

هفت قفلی و چاربند‌ی چند‌؟

6969

لاله را بین که باد رخت ربود

از پی یک دو قلبِ خون‌آلود

7070

چو درمنه درم ندارد هیچ

باد در پیکر‌ش نیارد هیچ

7171

گنج بر سر مشو چو ابر سفید

پای بر گنج باش چون خورشید

7272

تا زمینی کز ابر تر گردد

از زمین‌بوسِ تو به زر گردد

7373

کیسهٔ زر بر آفتاب فشان

سنگ در لعل آفتاب نشان

7474

تو به زر چشم‌روشنی و به‌دست

چشم روشن‌کنِ جهان خرد است

7575

زر دو حرف است هردو بی‌پیوند

زین پراکنده چند لافی چند؟

7676

دل مکن چون زمین زر آگنده

تا نگردی چو زر پراگنده

7777

هر نگاری که زر بوَد بدنش

لاجوردی رَزَند پیرهنش

7878

هر ترازو که گِردِ زر گردد

سنگسارِ هزار دَر گردد

7979

کرده گیرت به هم به بانگی چند

از حلال و حرام دانگی چند

8080

آمده لاابالی‌یی بُرده

سیم‌کُشْ زنده، سیم‌کِشْ مرده

8181

زر به خوردن مفرح طرب‌ست

چون نهی، رنج و بیم را سبب‌ست

8282

آنکه خود را ز رنج و بیم کُشی

زر پرستی بوَد نه سیم کُشی

8383

ابلهی بین که از پی سنگی

دوست با دوست می‌کند جنگی

8484

به که دل زان خزانه برداری

که ازو رنج و بیم برداری

8585

تشنه را کی نشاطِ راه افتد‌؟

کی زید گر در آبِ چاه افتد‌؟

8686

آنچ زو بگذرد و بگذاری

چند بندی و چند برداری؟

8787

خانه دیو شد جهان‌، بشتاب

تا نگردی چو دیو خانه‌خراب

8888

خانهٔ دیو دیوخانه بود

گر خود ایوانِ خسروانه بود

8989

چند حمالیِ جهان کردن؟

در زمین حمل‌ِ زر نهان کردن؟

9090

گر سه حمال کارگر داری

چار حمال خانه‌بر داری

9191

خاک و بادی که با تو مختلف‌ست

خاک بی‌الف و باد بی‌الف‌ست

9292

خار کز نخل دور شد تاجش

به که سازند سیخ تُتماجش

9393

آری آن‌را که در شکم دهل‌ست

برگ تتماج به ز برگ گل‌ست

9494

به که دندان کنی ز خوردن پر

تا گرامی شوی چو دانه در

9595

شانه کو را هزار دندان‌ است

دست در ریش هر کسی زآن‌ است

9696

تا رسیدن به نوش‌دارو‌ی دهر

خورد باید هزار شربت زهر

9797

بر در این دکان قصابی

بی جگر کم نواله‌ای یابی

9898

صد جگر پاره شد به هر سویی

تا در آمد پهی به پهلو‌یی

9999

گردن صد هزار سر بشکست

تا یکی گرده ران ز گردن رست

100100

آن یکی پا نهاده بر سر گنج

وین ز بهر یکی قراضه به‌رنج

101101

نیست چون کار بر مراد کسی

بی‌مرادی به از مراد بسی

102102

هر مرادی که دیر یابد مَرد

مژده باشد به عمر دیر نورد

103103

دیر زی به که دیر یابد کام

کز تمامی‌ست کار عمر تمام

104104

لعل که‌او دیر زاد دیر بقا‌ست

لاله کآمد سبک سبک برخاست

105105

چند چون شمع مجلس افروز‌ی‌؟

جلوه سازی و خویشتن سوز‌‌ی‌؟

106106

پای بگشای ازین بهیمی سُم

سر برون آر ازین سفالین خم

107107

از سرْ این شاخِ هفت‌بیخ بزن

وز سُمْ این نعلِ چارمیخ بکن

108108

بر چنین چاه بوریا بر سر

مرده چون سنگ و بوریا مگذر

109109

زنده چون برق میر تا خندی

جان خدایی به از تنومند‌ی

110110

گر مریدی چنانکه رانندت

بر رهی رو که پیر خوانندت

111111

از مریدانْ بی‌مراد مباش

در توکل کم‌اعتقاد مباش

112112

من که مشکل‌گشای صد گرهم

دهخدا‌ی ده و برون دهم

113113

گر درآید ز راه مهمانی

کیست کاو در میان نهد خوانی

114114

عقل داند که من چه می‌گویم

زین اشارت که شد چه می‌جویم

115115

نیست از نیستی شکست مرا

گله ز‌آنکس که هست هست مرا

116116

ترکی‌ام را در این حبش نخرند

لاجرم دو‌غ‌با‌ی خوش نخورند

117117

تا در این کوره طبیعت پز

خامی‌یی داشتم چو میوه رز

118118

روزگارم به حصر می می‌خورد

توتیا‌های حصر می می‌کرد

119119

چون رسیدم به حد انگور‌ی

می‌خورم نیش‌های زنبور‌ی

120120

می که جز جرعه زمین نبود

قدر انگور بیش ازین نبود

121121

بر طریقی روم که رانندم

لاجرم آب خفته خوانندم

122122

آب گویند چون شود در خواب

چشمهٔ زر بود نه چشمهٔ آب

123123

غلطند آب خفته باشد سیم

یخ گواهی دهد بر این تسلیم

124124

سیم را کی بود مثابت زر‌؟

فرق باشد ز شمس تا به قمر

125125

سیم بی یا ز مس نمونه بود

خاصه آنگه که باژگونه بود

126126

آهن من که زرنگار آمد

در سخن بین که نقره‌کار آمد

127127

مرد آهن فروش زر پوشد

که‌آهنی را به نقره بفروشد

128128

وای بر زرگر‌ی که وقت شمار

زرش از نقره کم بود به عیار

129129

از جهان این جنایتم سخت است

کز هنر نیست دولت‌، از بخت است

130130

آن مُبَصّر که هست نقد‌شناس

نیم جو نیستش ز روی قیاس

131131

وآنکه او پنبه از کتان نشناخت

آسمان را ز ریسمان نشناخت

132132

پُر کتان و قصب شد انبار‌ش

زر به صندوق و خز به خروار‌ش

133133

چون چنین است کار گوهر و سیم

از فراغت چه بُرد باید بیم‌؟

134134

چند تیمار ازین خرابه کشیم

آفتابی در آفتابه کشیم

135135

آید آواز هر کس از دهلیز

روزی آواز ما برآید نیز

136136

چون من این قصه چند کس گفتند

هم در آن قصه عاقبت خفتند

137137

واجب آن شد که کار دریابم

گر نگیرد، چو دیگران خوابم

138138

راه‌رو را بسیچِ ره شرط است

تیز راندن ز بیمگه شرط است

139139

می‌روم من خرم نمی‌آید

خود شدن باورم نمی‌آید

140140

آنگه از رفتنم خبر باشد

که‌آشیانم برون در باشد

141141

چند گویای بی‌خبر بودن؟

دیده در بسته در بر آمودن‌؟

142142

یک ره از دیده‌ها فرامش باش

محرم راز باش و خامش باش

143143

تا بدانی که هر چه می‌دانی

غلطی، یا غلط همی‌خوانی

144144

پیل بفکن که سیل ره کندست

بیلکی های چرخ بین چندست

145145

خاک را پیل چرخ کرده مغاک

به چنین پیل گل ندارد باک؟

146146

بنگر اول که آمدی ز نخست

زآنچه داری چه داشتی به درست؟

147147

آن بری زین دو پیلِ ناوردی

که‌اولین روز با خود آوردی

148148

وام دریا و کوه در گردن

با فلک رقص چون توان کردن‌؟!

149149

کوش تا وام جمله باز دهی

تا تو مانی و یک ستور تهی

150150

چون ز بار جهان نداری جو

در جهان هرکجا که خواهی رو

151151

پیش ازانت فکند باید رخت

که‌افسر‌ت را فرو کشند از تخت

152152

روز باشد که صد شکوفه پاک

از غبار حسد فتد بر خاک

153153

من که چون گل سلاح ریخته‌ام

هم ز خار حسد گریخته‌ام

154154

تا مگر دلق پوشی جسدم

طلق ریزد بر آتش حسدم

155155

ره در این بیم‌گاه تا مردن

این چنین می‌توان به سر بردن

156156

چون گذشتم ازین رباط کهن

گو فلک را هرآنچه خواهی کن

157157

چند باشی نظامیا دربند

خیز و آوازه‌ای برآر بلند

158158

جان درافکن به حضرت احدی

تا بیابی سعادت ابدی

159159

گوش پیچیدگان مکتبِ کن

چون در آموختند لوح سخن

160160

علم را خازن عمل کردند

مشکل کاینات حل کردند

161161

هرکسی راه خواب‌گاهی رفت

چون که هنگام خوابش آمد خفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای دل از این خیال سازی چند

به خیالی خیال بازی چند

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 5 - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

اگلی نظم

ای پسر هان و هان تو‌را گفتم

که تو بیدار شو که من خفتم

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 7 - در نصیحت فرزند خویش محمد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور