صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 5 - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

بخش 5 - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ای دل از این خیال سازی چند

به خیالی خیال بازی چند

2

از سر این خیال درگذرم

دور به ز این خیال‌ها نظرم

3

آنچه مقصود شد در این پرگار

چار فصل است به ز فصل بهار

4

اولین فصل آفرین خدای

که‌آفرینش به فضل اوست به‌پای

5

وآن‌دگر فصل خطبهٔ نبوی

کاین کهن سکه زو گرفت نوی

6

فصل دیگر دعای شاه جهان

کان دعا در برآورد ز دهان

7

فصل آخر نصیحت‌آموزی

پادشه را به فتح و فیروزی

8

پادشاهی که ملک هفت اقلیم

دخل دولت بدو کند تسلیم

9

حجت مملکت به قول و به قهر

آیتی از خدا یگانه دهر

10

خسرو تاج‌بخش تخت‌نشان

بر سر تاج و تخت گنج فشان

11

عمده مملکت علاء الدین

حافظ و ناصر زمان و زمین

12

نام او رتبت علا دارد

گر گذشت از فلک‌، روا دارد

13

فلک بی‌علا چه باشد پست

در علا بی‌فلک بلندی هست

14

شاه کرپ ارسلان کشور گیر

به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر

15

مهدی‌یی که‌آفتاب این مهد است

دولتش ختم آخرین عهد است

16

رستمی کز فلک سواری رخش

هم بزرگ است و هم بزرگی بخش

17

همسر آسمان و هم‌کف ابر

هم به تن شیر و هم به نام هژبر

18

قفل هستی چو در کلید آمد

عالم از جوهری پدید آمد

19

اوست آن عالمی که از کف خویش

هردم آرد هزار جوهر بیش

20

صحف گردون ز شرح او ورقی

عرق دریا ز فیض او عرقی

21

بحر و بر هردو زیر فرمانش

بری و بحری آفرین‌خوانش

22

سربلندی چنان بلند سریر

کز بلندی‌ش خرد گشت ضمیر

23

در بزرگی برابر مَلَک است

وز بلندی برادر فلک است

24

بر تن دشمنان برقع دوز

برق شمشیر اوست برقع سوز

25

نسل اقسنقری مؤید ازو

اب وجد با کمال ابجد ازو

26

فتح بر خاک پای او زده فرق

فتنه در آب تیغ او شده غرق

27

آب او آتش از اثیر انگیز

خاک او باد را عبیر آمیز

28

در نبرد‌ش که شیر خارد دم

اسب دشمن به سر شود نه به سم

29

در صبوحش که خون رز ریزد

ز آب یخ بسته آتش انگیزد

30

حربه را چون به حرب تیز کند

روز را روز رستخیز کند

31

چون در کان جود بگشاید

گنج بخشد گناه بخشاید

32

شه چو دریا‌ست بی‌دروغ و دریغ

جزر و مدش به تازیانه و تیغ

33

هرچه آرد به زخم تیغ فراز

به سر تازیانه بخشد باز

34

مشتری‌وار بر سپهر بلند

گور کیوان کند به سم سمند

35

گر ندیدی بر اژدها شیری

و‌آفتابی کشیده شمشیر‌ی

36

شاه را بین که در مصاف و شکار

اژدها صورت‌ست و شیر سوار

37

ناچخش زیر اژدها‌ی علم

اژدها را چو مار کرده قلم

38

تنگی مطرحش به تیر دو شاخ

کرده بر شیر شرزه گور فراخ

39

نوک تیرش به هر کجا که بتافت

گه جگر دوخت گاه موی شکافت

40

بازی خرس برده از شمشیر

خرس بازی در آوریده به شیر

41

شیر‌گیر‌ی ولیک نز مستی

شیرگیری به اژدها دستی

42

گرگ درنده را به کوه سهند

دست و پایی به یک دو شاخ افکند

43

شه چو از گرگ دست و پا برده

شیر با او به دست و پا مرده

44

تیرش از دست گرگ و پای پلنگ

بر سم گور کرده صحرا تنگ

45

صید‌گاهش ز خون‌، دریا‌جوش

گاه گرگینه گه پلنگی پوش

46

بر گراز‌ی که تیغ راند تیز

گیرد از زخم او گراز گریز

47

چون به چرم کمان درآرد زور

چرم را بر گوزن سازد گور

48

کند ار پای در نهد به مصاف

سنگ را چون عقیق زهره‌شکاف

49

آن نماید به تیغ زهر‌اندود

که‌آسمان از زمین برآرد دود

50

اوست در بزم و رزم یافته نام

جان‌ده و جان‌ستان به تیغ و به جام

51

خاک‌ِ تیره ز روشنایی او

چشم‌روشن به آشنایی او

52

ناف خلقش چو کلک رسامان

مشک در جیب و لعل در دامان

53

گشته از مشک و لعل او همه جای

مملکت عقد بند و غالیه‌سای

54

از قبای چنو کله‌داری

ز آسمان تا زمین کله‌واری

55

وز کمان چنو جهان‌گیری

چرخ نه قبضه کمترین تیری

56

زان بزرگی که در سگالش اوست

چار گوهر چهار بالش اوست

57

دشمنش چون درخت بیخ‌زده

بر در او به چار میخ زده

58

ز آفتاب جلال اوست چو ماه

روی ما سرخ و روی خصم سیاه

59

چه عجب که‌آفتاب زرین‌نعل

کوه را سنگ داد و کان را لعل

60

گوهری کان حرم دریده اوست

کان گوهر درم‌خریدهٔ اوست

61

داد جرعش به کوه و دریا قوت

نام این در نشان آن یاقوت

62

پاس دار دو حکم در دو سرای

ضابط حکم خلق و حکم خدای

63

می‌پذیرد ز فیض یزدان ساز

می‌رساند به بندگانش باز

64

چون جهان زو گرفت پیروزی

فرخی بادش از جهان روزی

65

همه روزش خجسته باد به فال

پادشاهی‌ش را مباد زوال

66

نظم اولاد او به سعد نجوم

باد در بَدر تا ابد منظوم

67

از فروغ دو صبح زیبا چهر

باد روشن چو آفتاب سپهر

68

دو ملک‌زاده بلند سریر

این جهان‌جوی و آن ولایت‌گیر

69

این فریدون‌صفت به دانش و رای

و‌آن به کیخسرو‌ی رکیب گشای

70

نقش این بر طراز افسر و گاه

نصرت‌الدین ملک محمد شاه

71

نام آن بر فلک ز راه رصد

گشته من بعدی اسمه احمد

72

دایم این را ز نصرت است کلید

وان ز فتح فلک شده‌ست پدید

73

نصرت این را به تربیت کاری

فلک آن‌را به تقویت داری

74

این ز نصرت زده سه‌پایه بخت

فلک آن‌را چهار پایه تخت

75

چشم شه زیر چرخ مینا‌یی

باد روشن بدین دو بینایی

76

دور ملکش بدین دو قطب جلال

منتظم باد بر جنوب و شمال

77

دولتش صید و صید فربه باد

روزش از روز و شب ز شب به باد

78

باد محجوبه نقاب شبش

نور صبح محمدی نسبش

79

این چو آبای چرخ باد به جود

و‌آن شده ختم امهات وجود

80

نام این خضر جاودانی باد

حکم آن آب زندگانی باد

81

در حفاظ خط سلیمانی

عرش بلقیس باد نورانی

82

سایه شه که هست چشمه نور

ز‌آن گل و گلستان مبادا دور

83

ازلی شد جهان‌پناهی او

ابدی باد پادشاهی او

84

ای کمر بسته کلاه تو بخت

زنده دار جهان به تاج و به تخت

85

شب به پاس تو هندو‌ی‌ست سیاه

بسته بر گرد خود جلاجل ماه

86

صبح مفرد رو حمایل‌کش

در رکابت نفس برآرد خوش

87

شام دیلم گله که چاکر توست

مشک‌بو از کیایی در توست

88

روز رومی چو شب شود زنگی

گر برونش کنی ز سرهنگی

89

در همه سفره که‌آسمان دارد

اجری مملکت دو نان دارد

90

کمتر اجری خور تو‌را به قیاس

قوت هفت اختر است جرعه کاس

91

خاتم نصرت الهی را

ختم بر توست پادشاهی را

92

آسمان کافتاب ازو اثری‌ست

بر میان تو کمترین کمری‌ست

93

مه که از چرخ‌، تخت زر کرده‌ست

با سریر تو سر به سر کرده‌ست

94

آب باران که اصل پاکی شد

با تو چون چشم شور خاکی شد

95

لعل با تیغ تو‌، خَزفْ رنگی

کوه با حلم تو‌، سبک سنگی

96

پادشاهان که در جهان هستند

هر یک ابری به دست بر بستند

97

جز یک ابر تو که‌ابر نیسانی‌ست

آن دیگر ابرها زمستانی‌ست

98

خوان نهند آنگهی که خون بخورند

نان دهند آنگهی که جان ببرند

99

تو بر آن کس که سایه‌اندازی

دیر خوانی و زود بنوازی

100

قدر اهل هنر کسی داند

که هنر نامه‌ها بسی خواند

101

آنکه عیب از هنر نداند باز

زو هنرمند کی پذیرد ساز

102

ملک را ز آفرینشت شرف است

و‌آفرین‌نامه‌ای به هر طرف است

103

در یَزک‌داری ولایت جود

دولت توست پاسدار وجود

104

رونقی کز تو دید دولت و دین

باغ نادیده ز ابر فروردین

105

گر کیان را به طالع فرخ

هفت خوان بود با دوازده رخ

106

آسمان با بروج او به درست

هفت خوان و دوازده رخ توست

107

همه عالم تن است و ایران دل

نیست گوینده زین قیاس خجل

108

چونکه ایران دل زمین باشد

دل ز تن به بود یقین باشد

109

زان ولایت که مهتران دارند

بهترین جای بهتران دارند

110

دل تویی وین مثل حکایت توست

که دل مملکت ولایت توست

111

ای به خضر و سکندری مشهور

مملکت را ز علم و عدل تو نور

112

ز آهنی گر سکندر آینه ساخت

خضر اگر سوی آب حیوان تاخت

113

گوهر آینه است سینه تو

آب حیوان در آبگینه تو

114

هر ولایت که چون تو شه دارد

ایزد از هر بدش نگه دارد

115

زان سعادت که در سرت دانند

مقبل هفت کشورت خوانند

116

پنجمین کشور از تو آبادان

وز تو شش کشور دیگر شادان

117

همه مرزی ز مهربانی تو

به تمنای مرزبانی تو

118

چار شه داشتند چار طراز

پنجمین‌شان تویی به عمر دراز

119

داشت اسکندر ارسطاطالیس

کز وی آموخت علم‌های نفیس

120

بزم نوشیروان سپهری بود

کز جهانش بزرگمهری بود

121

بود پرویز را چه باربد‌ی

که نوا صد نه‌، صدهزار زدی

122

و‌آن ملک را که بد ملکشه نام

بود دین‌پرور‌ی چو خواجه نظام

123

تو کز ایشان به افسری داری

چون نظامی سخنوری داری

124

ای نظامی بلند نام از تو

یافته کار او نظام از تو

125

خسروان دیگر ز کان گزاف

می‌زنند از خزینه‌بخشی لاف

126

دانه در خاک شور می‌ریزند

سرمه در چشم کور می‌بیزند

127

در گل شوره دانه افشانی

بر نیارد مگر پشیمانی

128

در زمینی درخت باید کشت

که‌آورد میوه‌ای چو باغ بهشت

129

باده چون خاک را دهد ساقی

نام دهقان کجا بود باقی

130

جز تو کز داد و دانشت حرمی‌ست

کیست کاو را به جای خود کرمی‌ست

131

من که الحق شناختم به قیاس

که‌اهل فرهنگ را تو داری پاس

132

نخری زرق کیمیا‌سازان

نپذیری فریب طناز‌ان

133

نقش این کارنامه ابدی

در تو بستم به طالع رصدی

134

مقبل آن کس که دخل دانه او

بر چنین آورد به خانه او

135

که‌ابد‌الدهر تا بود بر جای

باشد از نام او صحیفه گشای

136

نه چنان کز پس قرانی چند

قلمش درکشد سپهر بلند

137

چونکه پختم به دور هفت هزار

دیگ‌پختی چنین به هفت افزار

138

نوشش از بهر جان‌فروز‌ی توست

نوش بادت بخور که روزی توست

139

چاشنی گیریش به جان کردم

وانگهی بر تو جانفشان کردم

140

ای فلک‌ها به خویشی تو بلند

هم فلک زاد و هم فلک پیوند

141

بر فلک چون پرم‌؟ که من زمی‌ام

کی رسم در فرشته‌‌؟ که‌آدمی‌ام

142

خواستم تا به نیشکر قلمی

سبزه رویانم از سواد زمی

143

از شکر توشه‌های راه کنم

تا شکر ریز بزم شاه کنم

144

گر نی‌ام محرم شکر‌ریز‌ی

پاس‌دار شهم به شب‌خیز‌ی

145

آفتاب است شاه عالم‌تاب

دیده من شده برابرش آب

146

آفتاب ار توان بر آب زدن

آب نتوان بر آفتاب زدن

147

چشم با چشمه‌ گر نمی‌سازد

با خیالش خیال می‌بازد

148

چیست کان نیست در خزینه شاه

به جز این نقد نو رسیده ز راه

149

دستگاهی‌ش ده به سم سمند

تا شود پایگاهش از تو بلند

150

کشته کوه که‌ابر ساقی اوست

خوردن آب چه ندارد دوست

151

من که محتاج آب آن دستم

از دگر آب‌ها دهان بستم

152

نقص دُر باشد ار بها کنمش

هم به تسلیم شه رها کنمش

153

گر نیوشی چو زهره راه نوم

کنی انگشت‌کش چو ماه نوم

154

ورنه بینی که نقش بس خرد‌ست

باد ازین گونه گل بسی برده‌ست

155

عمر بادت که داد و دین داری

آن دهادت خدا که این داری

156

هرچه نیک اوفتد ز دولت توست

عهد آن چیز باد بر تو درست

157

وآنچه دور افتد از عنایت تو

دور باد از تو و ولایت تو

158

باد تا بر سپهر تابد هور

دوستت دوست‌کام و دشمن کور

159

دشمنانت چنان که با دل تنگ

سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ

160

بیشیت هست‌ بیش دانی باد

وز همه بیش زندگانی باد

161

از حد دولت تو دست زوال

دور و مهجور باد در همه حال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون اشارت رسید پنهانی

از سرا پردهٔ سلیمانی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 4 - سبب نظم کتاب

اگلی نظم

آنچه او هم نو‌ است و هم کهن است

سخن است و در این سخن، سخن است

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 6 - ستایش سخن و حکمت و اندرز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور