صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 33 - انس مجنون با وحوش و سباع

بخش 33 - انس مجنون با وحوش و سباع

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

صاحب‌خبرِ فسانه‌پرداز

زین قصه خبر چنین کند باز

22

کان دشت‌ْبساطِ کوه‌ْبالین

ریحانِ سراچهٔ سفالین

33

از سوگ پدر چو باز پرداخت

آواره به کوه و دشت می‌تاخت

44

روزی ز طریده‌گاهِ آن دشت

بر خاک دیار یار بگذشت

55

دید از قلم وفا سرشته

لیلی مجنون به هم نوشته

66

ناخن زد و آن ورق خراشید

خود ماند و رفیق را تراشید

77

گفتند نظارگان «چه رای است؟

کز هر دو رقم یکی بجای است؟»

88

گفتا «رقمی به ار پس افتد

کز ما دو رقم یکی بس افتد

99

چون عاشق را کسی بکاود

معشوقه از او برون تراود»

1010

گفتند «چراست در میانه

او کم‌ شده و تو بر نشانه؟»

1111

گفتا که «به پیش من نه نیکوست

کاین دل‌شده مغز باشد او پوست

1212

من به که نقابِ دوست باشم

یا بر سر مغزْ پوست باشم»

1313

این گفت و گذشت از آن گذرگاه

چون رابعه رفت راه و بی‌راه

1414

می‌خواند چو عاشقان نسیبی

می‌جست علاج را طبیبی

1515

وحشی شده و رسن گسسته

وز طعنه و خوی خلق رسته

1616

خو کرده چو وحشیانِ صحرا

با بیخ نبات‌های خضرا

1717

نه خوی دد و نه حیطهٔ دام

با دام و ددش هماره آرام

1818

آورده به حفظ دورباشی

از شیر و گوزن خواجه‌تاشی

1919

هر وحش که بود در بیابان

در خدمت او شده شتابان

2020

از شیر و گوزن و گرگ و روباه

لشگرگاهی کشیده بر راه

2121

ایشان همه گشته بنده‌فرمان

او بر همه شاه چون سلیمان

2222

از پرّ عقاب سایبانش

در سایهٔ کرکس استخوانش

2323

شاهیش به غایتی رسیده

کز خوی ددان ددی بریده

2424

افتاده ز میش گرگ را زور

برداشته شیر پنجه از گور

2525

سگ با خرگوش صلح کرده

آهوبره شیرِ شیر خورده

2626

او می‌شد جان به کف گرفته

وایشان پس و پیش صف گرفته

2727

از خوابگه‌ش گهی که خفتی

روباه به دم زمین برُفتی

2828

آهو به مُغَمَزی دویدی

پایش به کنار در کشیدی

2929

بر گردن گور تکیه دادی

بر ران گوزن سر نهادی

3030

زانو زده بر سَرین او شیر

چون جانداران کشیده شمشیر

3131

گرگ از جهتِ یتاق‌داری

رفته به یَزک به جان‌سپاری

3232

درنده پلنگِ وحش‌زاده

از خوی پلنگی اوفتاده

3333

زین یاوگیانِ دشت‌پیمای

گِردَش دو سه صف کشیده برپای

3434

او چون ملکان جناح بسته

در قلب‌گه ددان نشسته

3535

از بیم درندگانِ خونخوار

با صحبتِ او نداشت کس کار

3636

آن‌را که رضای او ندیدند

حالیش درندگان دریدند

3737

وآن‌را که بخواندی او به دیدن

کس زهره نداشتی دریدن

3838

با او چه ز آشنا چه از خویش

بی‌دستوری کسی نشد پیش

3939

در موکب آن جریده‌رانان

می‌رفت چو با گله شبانان

4040

با وحش چو وحش گشته هم‌دست

کز وحش به وحش می‌توان رست

4141

مردم به تعجب از حسابش

وز رفتن وحش در رکابش

4242

هرجا که هوس رسیده‌ای بود

تا دیده بر او نزد نیاسود

4343

هر روز مسافری ز راهی

کردی بر او قرارگاهی

4444

آوردی ازان خورش که شاید

تا روزهٔ نذر از او گشاید

4545

وان حرم‌نشین چرم شیران

بددل کنِ جملهٔ دلیران

4646

یک ذره از آن نواله خَوردی

باقی به ددان حواله کردی

4747

از بس که ربیعی و تموزی

دادی به ددان برات روزی

4848

هر دد که بدید سجده کردش

روزی‌دهِ خویشتن شمردش

4949

پیرامن او دویدن دد

بود از پی کسب روزی خود

5050

احسان، همه خلق را نوازد

آزادان را به بنده سازد

5151

با سگ چو سخا کند مجوسی

سگ گربه شود به چاپلوسی

5252

در قصه شنیده‌ام که باری

بوده‌ست به مرو تاجداری

5353

در سلسله داشتی سگی چند

دیوانه‌فش و چو دیو دربند

5454

هر یک به صلابتِ گرازی

برده سر اشتری به گازی

5555

شه چون شدی از کسی بر آزار

دادیش بدان سگان ِخونخوار

5656

هرکس که ز شاه بی‌امان بود

آوردن و خوردنش همان بود

5757

بود از ندمای شه جوانی

در هر هنری تمام‌دانی

5858

ترسید که شاهِ آشناسوز

بیگانه شود بدو یکی روز

5959

آهوی ورا به سگ نماید

در نیش سگانش آزماید

6060

از بیم سگان برفت پیشی

با سگبانان گرفت خویشی

6161

هر روز شدی و گوسفندی

در مطرح آن سگان فکندی

6262

چندان بنواختشان بدان سان

کان دشواری بدو شد آسان

6363

از منّت دست زیر پایش

گشتند سگان مطیع رایش

6464

روزی به طریق خشمناکی

شه دید در آن جوانِ خاکی

6565

فرمود به سگ‌دلانِ درگاه

تا پیش سگان برندش از راه

6666

وان سگ‌منشان سگی نمودند

چون سگ به تبرُّکش ربودند

6767

بستند و بدان سگانْش دادند

خود دور شدند و ایستادند

6868

وآن شیرسگانِ آهنین‌چنگ

کردند نخست بر وی آهنگ

6969

چون منعم خود شناختندش

دُم لابه‌کنان نواختندش

7070

گِردَش همه دست‌بند بستند

سر بر سرِ دست‌ها نشستند

7171

بودند بر او چو دایه دلسوز

تا رفت بر این یکی شبانروز

7272

چون روزِ سپید روی بنمود

سیفورِ سیاه شد زراندود

7373

شد شاه ز کار خود پشیمان

غمگین شد و گفت با ندیمان

7474

کان آهوی بی‌گناه را دوش

دادم به سگ اینت خواب خرگوش

7575

بینید که آن سگان چه کردند

اندام ورا چگونه خوردند

7676

سگبان چو از این سخن شد آگاه

آمد بر شاه و گفت که‌ای شاه

7777

این شخص نه آدمی فرشته است

کایزد ز کرامتش سرشته است

7878

برخیز و بیا ببین در آن نور

تا صنع خدای بینی از دور

7979

او در دهن سگان نشسته

دندان سگان به مِهر بسته

8080

زان گرگ‌سگانِ اژدهاروی

نازرده بر او یکی سرِ موی

8181

شه کرد شتاب تا شتابند

آن گم شده را مگر بیابند

8282

بردند موکلانِ راهش

از سلکِ سگان به صدرِ شاهش

8383

شه ماند شگفت کان جوانمرد

چون بود کزان سگان نیازرد

8484

گریانْ گریان به‌پای برخاست

صد عذر به آب چشم ازو خواست

8585

گفتا که سبب چه بود؟ بنمای

کاین یک نفسِ تو ماند بر جای

8686

گفتا سبب آنکه پیش ازین بند

دادم به سگان نواله‌ای چند

8787

ایشان به نواله‌ای که خوردند

با من لب خود به مُهر کردند

8888

ده سال غلامیِ تو کردم

این بود بری که از تو خوردم

8989

دادی به سگانم از یک آزار

و این بُد که نبُد سگ آشنا‌خوار

9090

سگ دوست شد و تو آشنا نه

سگ را حق حرمت و ترا نه

9191

سگ صلح کند به استخوانی

ناکس نکند وفا به جانی

9292

چون دید شه آن شگفت‌کاری

کز مردمی است رستگاری

9393

هشیار شد از خمار مستی

بگذاشت سگی و سگ‌پرستی

9494

مقصودم از این حکایت آن است

که‌احسان و دهش حصار جان است

9595

مجنون که بدان ددان خورش داد

کرد از پی خود حصاری آباد

9696

ایشان که سلاح کار بودند

پیرامن او حصار بودند

9797

گر خاست و گر نشست حالی

آن موکب از او نبود خالی

9898

تو نیز گر آن کنی که او کرد

خوناب جهان نبایدت خورد

9999

هم‌خوان تو گر خلیفه نام است

چون از تو خورد ترا غلام است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی ز قضا به وقت شبگیر

می‌رفت شکاری‌ای به نخجیر

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 32 - آگاهی مجنون از مرگ پدر

اگلی نظم

رخشنده شبی چو روز روشن

رو تازه فلک چو سبز گلشن

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 34 - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور