صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 24 - مصاف کردن نوفل بار دوم

بخش 24 - مصاف کردن نوفل بار دوم

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گنجینه‌گشای این خزینه

سر باز کند ز گنج سینه

22

کانروز که نوفل آن سپه راند

بیننده بدو شگفت درماند

33

از زلزلهٔ مصاف خیزان

شد قلهٔ بوقبیس ریزان

44

خصمان چو خروش او شنیدند

در حرب شدند و صف کشیدند

55

سالار قبیله با سپاهی

بر شد به سر نظاره‌گاهی

66

صحرا همه نیزه دید و خنجر

وآفاق گرفته موج لشگر

77

از نعرهٔ کوس و نالهٔ نای

دل در تن مرده می‌شد از جای

88

رایی نه که جنگ را بسیچد

رویی نه که روی از آن بپیچد

99

زان‌گونه که بود پای بفشرد

سیل آمد و رخت بخت را برد

1010

قلب دو سپه به‌هم بر افتاد

هر تیغ که رفت بر سر افتاد

1111

از خون روان که ریگ می‌شست

از ریگ روان عقیق می‌رست

1212

دل مانده شد از جگر دریدن

شمشیر خجل ز سر بریدن

1313

شمشیر کشید نوفل گرد

می‌کرد به حمله کوه را خرد

1414

می‌ساخت چو اژدها نبردی

زخمی و دمی، دمی و مردی

1515

بر هر که زدی کدینهٔ گرز

بشکستی اگرچه بودی البرز

1616

بر هر ورقی که تیغ راندی

در دفتر او ورق نماندی

1717

کردند نبردی آنچنان سخت

کز ارهٔ تیغ تخته شد تخت

1818

یاران چو کنند هم‌عنانی

از سنگ برآورند خانی

1919

پرکندگی از نفاق خیزد

پیروزی از اتفاق خیزد

2020

بر نوفلیان خجسته شد روز

گشتند به فال سعد فیروز

2121

بر خصم زدند و برشکستند

کشتند و بریختند و خستند

2222

جز خسته نبود هر که جان برد

وان نیز که خسته بود می‌مرد

2323

پیران قبیله خاک بر سر

رفتند به خاک‌بوس آن در

2424

کردند بسی خروش و فریاد

که‌ای داورِ داد ده، بده داد

2525

ای پیش تو دشمنِ تو مرده

ما را همه کشته‌گیر و برده

2626

با ما دو سه خسته نیزه و تیر

بر دست مگیر و دست ما گیر

2727

یک ره بنه این قیامت از دست

کآخر به جز این قیامتی هست

2828

تا دشمن تو سلیح پوشد

شمشیر تو به که باز کوشد

2929

ما که‌ز پی تو سپر فکندیم

گر عفو کنی نیازمندیم

3030

پیغام به تیر و نیزه تا چند‌‌؟

با بی‌سپران ستیزه تا چند‌‌؟

3131

یابندهٔ فتح کان جَزَع دید

بخشود و گناه رفته بخشید

3232

گفتا که عروس بایدم زود

تا گردم از این قبیله خشنود

3333

آمد پدر عروس غمناک

چون خاک نهاده روی بر خاک

3434

کای در عرب از بزرگواری

در خورد سری و تاجداری

3535

مجروحم و پیر و دل‌شکسته

دور از تو، به روز بد نشسته

3636

در سرزنش عرب فتاده

خود را عجمی لقب نهاده

3737

این خون که ز شرح بیش بینم

در گردن بخت خویش بینم

3838

خواهم که در این گناهکاری

سیماب شوم ز شرمساری

3939

گر دخت مرا بیاوری پیش

بخشی به کمینه بندهٔ خویش

4040

راضی شوم و سپاس دارم

وز حکم تو سر برون نیارم

4141

ور آتش تیز بر فروزی

و او را به مثل چو عود سوزی

4242

ور زآنکه درافکنی به چاهش

یا تیغ کشی کنی تباهش

4343

از بندگی تو سر نتابم

روی از سخن تو بر نتابم

4444

اما ندهم به دیو فرزند

دیوانه به بند به که در بند

4545

سرسامی و نور چون بود خَوش!؟

خاشاک و نعوذ بالله آتش!؟

4646

این شیفته‌رایِ ناجوانمرد

بی‌عاقبت است و رایگان‌گرد

4747

خو کرده به کوه و دشت گشتن

جولان زدن و جهان نبشتن

4848

با نام‌شکستگان نشستن

نام من و نام خود شکستن

4949

در اهل هنر شکسته کامی

به زانکه بود شکسته نامی

5050

در خاک عرب نماند بادی

کز دختر من نکرد یادی

5151

نایافته در زبانش افکند

در سرزنش جهانش افکند

5252

گر در کف او نهی زمامم

با ننگ بود همیشه نامم

5353

آنکس که دم نهنگ دارد

به زانکه بماند و ننگ دارد

5454

گر هیچ رسی مرا به فریاد

آزاد کنی که بادی آزاد

5555

ورنه به خدا که باز گردم

وز ناز تو بی‌نیاز گردم

5656

بُرَم سر آن عروس چون ماه

در پیش سگ افکنم در این راه

5757

تا باز رهم ز نام و ننگش

آزاد شوم ز صلح و جنگش

5858

فرزند مرا در این تحکم

سگ به که خورد که دیو مردم

5959

آنرا که گزد سگ خطرناک

چون مرهم هست نیستش باک

6060

وآنرا که دهان آدمی خست

نتوان به هزار مرهمش بست

6161

چون او ورقی چنین فروخواند

نوفل به جواب او فرو ماند

6262

زان چیره‌زبان رحمت‌انگیز

بخشایش کرد و گفت برخیز

6363

من گرچه سرآمدِ سپاهم

دختر به دل خوش از تو خواهم

6464

چون می‌ندهی دل تو داند

از تو به ستم که می‌ستاند؟

6565

هر زن که به دست زور خواهند

نان خشک و عصیده شور خواهند

6666

من کامدم از پی دعاها

مستغنی‌ام از چنین جفاها

6767

آنان که ندیم خاص بودند

با پیر در آن خلاص بودند

6868

کان شیفته‌خاطر ِهوسناک

دارد منشی عظیم ناپاک

6969

شوریده‌دلی چنین هوایی

تن در ندهدت به کدخدایی

7070

بر هر چه دهیش اگر نجات است

ثابت نبود که بی‌ثبات است

7171

ما دی ز برای او به ناورد

او روی به فتح دشمن آورد

7272

ما از پی او نشانهٔ تیر

او در رخ ما کشیده تکبیر

7373

این نیست نشان هوشمندان

او خواه به گریه خواه خندان

7474

این وصلت اگر فراهم افتد

هم قرعهٔ فال بر غم افتد

7575

نیکو نبود ز روی حالت

او با خلل و تو با خجالت

7676

آن به که چو نام و ننگ داریم

زین کار نمونه چنگ داریم

7777

خواهش‌گر از این حدیث بگذشت

با لشگر خویش باز پس گشت

7878

مجنون شکسته دل در آن کار

دلخسته شد از گزند آن خار

7979

آمد بر نوفل آب در چشم

جوشنده چو کوه آتش از خشم

8080

که‌ای پای به دوستی فشرده

پذرفتهٔ خود به سر نبرده

8181

در صبحدمی بدان سپیدی

دادیم به روز ناامیدی

8282

از دست تو صید من چرا رفت‌‌؟

وان دست گرفتنت کجا رفت؟

8383

تشنه‌م به لب فرات بردی

ناخورده به دوزخم سپردی

8484

شکّر ز قِمَطر برگشادی

شربت کردی ولی ندادی

8585

بر خوان طبرزدم نشاندی

بازم چو مگس ز پیش راندی

8686

چون آخر رشته این گره بود

این رشته نرشته پنبه به بود

8787

این گفت و عنان از او بگرداند

یک اسبه شد و دو اسبه می‌راند

8888

گم کرد پی از میان ایشان

می‌رفت چو ابر دل‌پریشان

8989

می‌ریخت ز دیده آب بر خاک

بر زهر کشنده ریخت تریاک

9090

نوفل چو به ملک خویش پیوست

با هم‌نفسان خویش بنشست

9191

مجنون ستم رسیده را خواند

تا دل دهدش کز او دلش ماند

9292

جستند بسی در آن مقامش

افتاده بد از جریده نامش

9393

گم گشتن او که ناروا بود

آگاه شدند کز کجا بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مجنون چو شنید بوی آزرم

کرد از سر کین کمیت را گرم

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 23 - عتاب کردن مجنون با نوفل

اگلی نظم

سازندهٔ ارغنون این ساز

از پرده چنین برآرد آواز

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 25 - رهانیدن مجنون آهوان را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور