صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 119 - اندرز و ختم کتاب

بخش 119 - اندرز و ختم کتاب

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نظامی هان و هان تا زنده باشی

چنان خواهم چنان که‌افکنده باشی

22

نبینی دُر که دریاپرور آمد

از افتادن چگونه بر سر آمد‌؟

33

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی

چو خوشه سر مکش کز پا درایی

44

مدارا کن که خوی چرخ تند است

به همّت رو که پای عمر کند است

55

هوا مسموم شد با گرد می‌ساز

دوا معدوم شد با درد می‌ساز

66

طبیب روزگار افسون‌فروش است

چو زراقان ازان ده‌رنگ‌پوش است

77

گهی نیشی زند کاین نوش اعضا‌ست

گه آرد ترشی‌یی کاین دفع‌ِ صفرا‌ست

88

علاج‌الرأس او انجیدن گوش

دم‌الاخوین او خون سیاووش

99

بدین مرهم جراحت بست نتوان

بدین دارو ز علت رست نتوان

1010

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد

ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

1111

بگیر آیین خرسندی ز انجیر

که هم طفل‌ست و هم پستان و هم شیر

1212

بر این رقعه که شطرنج زیان است

کمینه بازی‌اش بین‌الرخان است

1313

دریغ آن شد که در نقش خطرناک

مقابل می‌شود رخ با رخ خاک

1414

درین خیمه چه گردی بند بر پای‌؟

گلو را زین طنابی چند بگشای

1515

برون کش پای ازین پاچیلهٔ تنگ

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

1616

قدم درنه که چون رفتی رسیدی

همان پندار کاین ده را ندیدی

1717

اگر عیشی است صد تیمار با اوست

و گر برگ گلی صد خار با اوست

1818

به تلخی و به ترشی شد جوانی

به صفرا و به سودا زندگانی

1919

به وقت زندگی رنجور حالیم

که با گرگان وحشی در جوالیم

2020

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

2121

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

ز ما تا مرگ مویی نیز هم نیست

2222

سری داریم و آن سر هم شکسته

به حسرت بر سر زانو نشسته

2323

سری کاو هیبت جلاد بیند

صواب آن شد که بر زانو نشیند

2424

ولایت بین که ما را کوچگاه‌ست

ولایت نیست این زندان و چاه‌ست

2525

ز گرمایی چو آتش تاب گیریم

جگر در تری برفاب گیریم

2626

چو مویی برف ریزد پر بریزیم

همه در موی دام و دد گریزیم

2727

بدین پا تا کجا شاید رسیدن

بدین پر تا کجا شاید پریدن

2828

ستم‌کار‌ی کنیم آنگه به هر کار

زهی مشتی ضعیفان ستمکار

2929

کسی کاو بر پر موری ستم کرد

هم از ماری قفای آن ستم خورد

3030

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جان موری مرغکی راه

3131

هنوز از صید منقار‌ش نپرداخت

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

3232

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

3333

سپهر آیینه عدل‌ست و شاید

که هرچ آن از تو بیند وا نماید

3434

منادی شد جهان را هر که بد کرد

نه با جان‌ِ کسی‌، با جان خود کرد

3535

مگر نشنیدی از فراش این راه

که هر کاو چاه کند افتاد در چاه

3636

سرای آفرینش سرسری نیست

زمین و آسمان بی‌داوری نیست

3737

هران سنگی که دریایی و کانی‌ست

در او دری و یاقوتی نهانی‌ست

3838

چو عیسی هر که دارد توتیایی

ز هر بیخی کند دارو‌گیایی

3939

چو ما را چشم عبرت‌بین تباه است

کجا دانیم که‌این گل یا گیاه است‌؟

4040

گرفتم خود که عطار‌ِ وجودی

تو نیز آخر بسوزی‌، گرچه عودی

4141

و گر خود علم جالینوس دانی

چو مرگ آمد به جالینوس مانی

4242

چو عاجز‌وار باید عاقبت مرد

چه افلاطون یونانی چه آن کرد

4343

همان به کاین نصیحت یاد گیریم

که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

4444

ز محنت رست هر کاو چشم دربست

بدین تدبیر طوطی از قفس رست

4545

اگر با این کهن‌گرگ‌ِ خشن‌پوست

به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

4646

لبادت را چنان بر گاو بندد

که چشمی گرید و چشمیت خندد

4747

چه پنداری کز اینسان هفت‌خوانی

بود موقوف خونی و استخوانی

4848

بدین قاروره تا چند آب ریزی‌؟

بدین غربال تا کی خاک بیزی‌؟

4949

نخواهد مانَد آخر جاودانه

درین نُه مطبخ این یک چارخانه

5050

چو وقت آید که وقت آید به آخِر

نهانی‌ها کنند از پرده ظاهر

5151

نه‌بینی گرد ازین دوران که بینی

جز آن قالب که در قلبش نشینی

5252

ازینجا توشه بَر‌، کانجا علف نیست

دُر اینجا جو‌، که آنجا جز صدف نیست

5353

درین مشکین صدف‌های نهانی

بسا درها که بینی ارمغانی

5454

نو آیین پرده‌ای بینی دلاویز

نوای او نوازش‌های نو‌خیز

5555

کهن‌کار‌ان سخن پاکیزه گفتند

سخن بگذار‌، مروارید سفتند

5656

سخن‌های کهن زالی مطراست

و گر زال زر است انگار عنقا‌ست

5757

درنگ روزگار و گونهٔ گَرد

کند رخسار مروارید را زرد

5858

نگویم زر پیشین نو نیرزد

چو دقیانوس گفتی جو نیرزد

5959

گذشت از پانصد و هفتاد شش سال

نزد بر خط خوبان کس چنین خال

6060

چو دانستم که دارد هر دیاری

ز مهر من عروسی در کناری

6161

طلسم خویش را از هم گسستم

به‌هر بیتی نشانی باز بستم

6262

بدان تا هر‌که دارد دیدنم دوست

ببیند مغز جانم را در این پوست

6363

اگر من جان محجوبم‌، تن اینست

و گر یوسف شدم‌، پیراهن اینست

6464

عروسی را که فرش گل نپوشد

اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد

6565

همه پوشیده‌ای با ماست ظاهر

چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر

6666

نظامی نیز کاین منظومه خوانی

حضورش در سخن یابی عیانی

6767

نهان کی باشد از تو جلوه‌سازی

که در هر بیت گوید با تو رازی

6868

پس از صد سال اگر گویی کجا او

ز هر بیتی ندا خیزد ‌که‌ ‌«ها او‌»

6969

چو کرم قز شدم از کردهٔ خویش

بریشم بخشم ار برگی کنم ریش

7070

حرامم باد اگر آبی خورم خام

حلالی بر نیارم پخته از کام

7171

نخسبم شب که گنجی بر نسنجم

دری بی‌قفل دارد کان‌ِ گنجم

7272

زمین اصلی‌ام در بردن رنج

که از یک جو پدید آرم بسی گنج

7373

ز دانه گر خورم مشتی به آغاز

دهم وقت درودن خرمنی باز

7474

بران خاکی هزاران آفرین بیش

که مشتی جو خورد گنجی کند پیش

7575

کسی کاو بر نظامی می‌برد رشک

نفس بی‌آه بیند دیده بی‌اشک

7676

بیا گو شب ببین کان کندنم را

نه کان کندن ببین جان کندنم را

7777

به‌هر دُر که‌ز دهن خواهم برآورد

زنم پهلو به پهلو چند ناورد

7878

به صد گرمی بسوزانم دماغی

به دست آرم به شب‌ها شب‌چراغی

7979

فرستم تا ترازو‌دار‌ِ شاهان

جوی چندم فرستد عذرخواهان

8080

خدایا حرف‌گیر‌ان در کمینند

حصاری ده که حرفم را نبینند

8181

سخن بی‌حرف نیک و بد نباشد

همه کس نیک خواهد خود نباشد

8282

ولی آن کز معانی با‌نصیب است

بداند کاین سخن طرزی غریب است

8383

اگر شیری‌، غریبان را میفکن

غریبان را سگان باشند دشمن

8484

بسا منکِر که آمد تیغ در مشت

مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت

8585

بسا گویا که با من گشت خاموش

درازیش از زبان آمد سوی گوش

8686

چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست

خری با چارپا آمد فرا‌دست

8787

چه باک از طعنهٔ خاکی و آبی‌؟

چو دارم دِرع زرین آفتابی

8888

گر از من کوکبی شمعی برافروخت

کس از من آفتابی در نیاموخت

8989

که گر در راه خود یک‌ ذره دیدم

به صد دستش علم بالا کشیدم

9090

و گر سنگی دهن در کاس من زد

دُری شد چون که در الماس من زد

9191

تحمل بین که بینم هندوی خویش

چو ترکانش جنیبت می‌کشم پیش

9292

گه آن بی‌پرده را موزون کنم ساز

گه این گنجشک را گویم زهی باز‌!

9393

ز هر زاغی به جز چشمی نجویم

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

9494

به گوشی جام تلخی‌ها کنم نوش

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

9595

نگهدارم به چندین اوستادی

چراغی را درین طوفان بادی

9696

ز هر کشور که برخیزد چراغی

دهندش روغنی از هر ایاغی

9797

ور اینجا عنبرین‌شمعی دهد نور

ز باد سردش افشانند کافور

9898

به شکّر زهر می‌باید چشیدن

پس‌ِ هر نکته دشنامی شنیدن

9999

من از دامن چو دریا ریخته دُر

گریبانم ز سنگ طعنه‌ها پر

100100

کلوخ انداخته چون خشت در آب

کلوخ اندازیی ناکرده دریاب‌!

101101

دهان خلق شیرین از زبانم

چو زهر قاتل از تلخی دهانم

102102

چو گاوی در خراس افکنده پویان

همه ره دانه‌ریز و دانه‌جویان

103103

چو برقی کاو نماید خنده خوش

غریق آب و می‌سوزد در آتش

104104

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی‌؟

که از ماران نباشد گنج خالی

105105

چو طاوس بهشت آید پدیدار

به‌جای حلقه دربانی کند مار

106106

بدین طاووس ماران مهره باشند

که طاوسان و ماران خواجه‌تاشند

107107

نگار‌ی اکدش‌ست این نقش‌ِ دمساز

پدر هندو و مادر ترک طناز

108108

مسی پوشیده زیر کیمیایی

غلط گفتم که گنجی و اژدهایی

109109

دری در ژرف دریایی نهاده

چراغی بر چلیپایی نهاده

110110

تو دُر بردار و دریا را رها کن

چراغ از قبلهٔ ترسا جدا کن

111111

مبین کاتشگهی را رهنمون است

عبارت بین که طلق‌اندود خون است

112112

عروسی بکر بین با تخت و با تاج

سر و بن بسته در توحید و معراج

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی رخ تافته زین دیر فانی

به خلوت در سرای ام هانی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 118 - معراج پیغمبر

اگلی نظم

چو داد اندیشهٔ جادو دماغم

ز چشم افسای این لعبت فراغم

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 120 - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور