صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 120 - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

بخش 120 - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو داد اندیشهٔ جادو دماغم

ز چشم افسای این لعبت فراغم

22

ز هر عقلی مبارک بادم آمد

طریق العقل واحد یادم آمد

33

شکایت گونه‌ای می‌کردم از بخت

که در بازو کمانی داشتم سخت

44

بسی تیر از کمان افکنده بودم

نشد بر هیچ کاغذ کازمودم

55

شکایت چون برانگیزد خروشی

نماند بی‌بها گوهر فروشی

66

چنین مهدی که ماهش در نقاب است

ز مه بگذر سخن در آفتاب است

77

خریدندش به چندان دلپسندی

رساندندش به چرخ از سربلندی

88

پذیرفتند چندان ملک و مالم

که باور کردنش آمد محالم

99

بسی چینی نورد نابریده

بجز مشک از هوا گردی ندیده

1010

همان ختلی خرام خسروانی

سرْ‌افسار‌ِ زر و طوق کیانی

1111

به تشریفم حدیث از گنج می‌رفت

غلام از ده کنیز از پنج می‌رفت

1212

پذیرش‌ها نگر در کار چون ماند

ستورم چون سقط شد بار چون ماند

1313

پذیرنده چگونه رخت برداشت

زمین کشته را ندروده بگذاشت

1414

بدین افسوس می‌خوردم دریغی

ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی

1515

که ناگه پیکی آمد نامه در دست

به تعجیلم درودی داد و بنشست

1616

که سی روزه سفر کن کاینک از راه

به سی فرسنگی آمد موکب شاه

1717

ترا خواهد که بیند روزکی چند

کلید خویش را مگذار در بند

1818

مثالم داد کاین توقیع‌ِ شاه است

همَت شحنه همَت تعویذ راه است

1919

مثال شاه را بر سر نهادم

سه جا بوسیدم و سر بر گشادم

2020

فرو خواندم مر آن فرمان‌ به‌فرهنگ

کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ

2121

به عزم خدمت شه جَستم از جای

در آوردم به پشت بارگی پای

2222

برون راندم سوی صحرا شتابان

گرفته رقص در کوه و بیابان

2323

ز گوران تک ربودم در دویدن

گرو بردم ز مرغان در پریدن

2424

ز رقص ره نمی‌شد طبع سیرم

ز من رقاص‌تر مرکب به‌زیرم

2525

همه ره سجده می‌بردم قلم‌وار

به تارک راه می‌رفتم چو پرگار

2626

به هر منزل کزان ره می‌بریدم

دعای دولت شه می‌شنیدم

2727

به هر چشمه که آبی تازه خوردم

به شکر شه دعایی تازه کردم

2828

نسیم دولت از هر کوه و رودی

ز لطف شاه می‌دادم درودی

2929

ز مشگین بوی آن حضرت به‌هر گام

زمین در زیر من چون عنبر خام

3030

چو بر خود رنج ره کوتاه کردم

زمین بوس بساط شاه کردم

3131

درون شد قاصد و شه را خبر کرد

که چشمه بر لب دریا گذر کرد

3232

برون آمد ز درگه حاجب خاص

ز دریا داد گوهرها به غواص

3333

مرا در بزمگاه شاه بردند

عطارد را به برج ماه بردند

3434

نشسته شاه چون تابنده خورشید

به تاج کیقباد و تخت جمشید

3535

زمین بوسش فلک را تشنه کرده

مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده

3636

شکوه تاجش از فر جهانگیر

فکنده قیروان را جامه در قیر

3737

طرف‌داران ز سقسین تا سمرقند

به نوبتگاه درگاهش کمربند

3838

درش بر حمل کشورها گشاده

همه در حمل بر حمل ایستاده

3939

به دریا ماند موج نیل رنگش

که در دل بود هم در هم نهنگش

4040

سر تاج قزلشاه از سر تخت

نهاده تاج دولت بر سر بخت

4141

بهشتی بزمش از بزم بهشتی

ز حوضک‌های می پر کرده کشتی

4242

کف رادش به هر کس داده بهری

گهی شهری و گاهی حمل شهری

4343

ز تیغ تنگ چشمان حصاری

قدر خان را در آن در تنگباری

4444

خروش ارغنون و نالهٔ چنگ

رسانیده به چرخ زهره آهنگ

4545

بریشم‌زن نواها بر کشیده

بریشم پوش پیراهن دریده

4646

نواها مختلف در پرده‌سازی

نوازش متفق در جان نوازی

4747

غزل‌های نظامی را غزالان

زده بر زخمهای چنگ نالان

4848

گرفته ساقیان می بر کف دست

شهنشه خورده می‌، بدخواه‌ِ شه مست

4949

چو دادندش خبر کامد نظامی

فزودش شادی‌یی بر شادکامی

5050

شکوه زهد من بر من نگه‌داشت

نه زان پشمی که زاهد در کُله داشت

5151

بفرمود از میان می بر گرفتن

مدارای مرا پی بر گرفتن

5252

به خدمت ساقیان را داشت در بند

به سجده مطربان را کرد خرسند

5353

اشارت کرد کاین یک روز تا شام

نظامی را شویم از رود و از جام

5454

نوای نظم او خوش‌تر ز رود است

سراسر قول‌های او سرود است

5555

چو خضر آمد ز باده سر بتابیم

که آب زندگی با خضر یابیم

5656

پس آنگه حاجب خاص آمد و گفت

‌«در‌آی ای طاق با هر دانشی جفت‌»

5757

درون رفتم تنی لرزنده چون بید

چو ذره کاو گراید سوی خورشید

5858

سر خود همچنان بر گردن خویش

سرافکنده فکنده هر دو در پیش

5959

بدان تا بوسم او را چون زمین پای

چو دیدم آسمان برخاست از جای

6060

گرفتم در کنار از دل‌نواز‌ی

به موری چون سلیمان کرد بازی

6161

من از تمکین او جوشی گرفتم

دو عالم را در آغوشی گرفتم

6262

چو بر پای ایستادم گفت بنشین

به سوگندم نشاند این منزلت بین

6363

قیام خدمتش را نقش بستم

چو گفت اقبال‌ِ او ‌«بنشین‌»‌، نشستم

6464

سخن گفتم چو دولت وقت می‌دید

سخن‌هایی که دولت می‌پسندید

6565

از آن بذله که رضوانش پسندد

زبانی گر به گوش آرد بخندد

6666

نصیحت‌ها که شاهان را بشاید

وصیت‌ها کز او درها گشاید

6767

بسی پالوده‌های زعفرانی

به شکر‌خنده‌شان دادم نهانی

6868

گهی چون ابرشان گریه گشادم

گهی چون گل نشاط خنده دادم

6969

چنان گفتم‌، که شاه احسنت می‌گفت

خرد بیدار می‌شد جهل می‌خفت

7070

سماعم ساقیان را کرده مدهوش

مغنّی را شده دستان فراموش

7171

در آمد راوی و بر خواند چون دُر

ثنا‌یی کان بساط از گنج شد پر

7272

حدیثم را چو خسرو گوش می‌کرد

ز شیرینی دهن پر نوش می‌کرد

7373

حکایت چون به شیرینی در آمد

حدیث خسرو و شیرین بر آمد

7474

شهنشه دست بر دوشم نهاده

ز تحسین حلقه در گوشم نهاده

7575

شکر ریزان همی‌کرد از عنایت

حدیث خسرو و شیرین حکایت

7676

که گوهربند بنیادی نهادی

در آن صنعت سخن را داد دادی

7777

گزارش‌های بی‌اندازه کردی

بدان تاریخ ما را تازه کردی

7878

نه گل دارد بدین تری هوایی

نه بلبل زین نو‌آیین‌تر نوایی

7979

گشاده خواندن او بیت بر بیت

رگ مفلوج را چون روغن زیت

8080

ز طلق اندودگی کامد حریر‌ش

هم آتش دایه شد هم زمهریر‌ش

8181

چه حلوا کرده‌ای در جوش این جیش

که هر کاو می‌خورد می‌گوید العیش

8282

در آن پالوده پالوده چون شیر

ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر

8383

عروسی را بدان شیرین سواری

که بودش برقع شیرین عماری

8484

چو بر دندان ما کردی حلالش

چه دندان‌مزد شد با زلف و خالش

8585

ترا هم بر من و هم بر برادر

معاشی فرض شد چون شیر مادر

8686

برادر کاو شهنشاه جهان بود

جهان را هم ملک هم پهلوان بود

8787

بدان نامه که بردی سالها رنج

چه دادت دست مزد از گوهر و گنج

8888

شنیدم قرعه‌ای زد بر خلاصت

دو پاره دِه نوشت از مِلک خاصت

8989

چه گویی آن دِهت دادند یا نه‌؟

مثال دِه فرستادند یا نه‌؟

9090

چو دانستم که خواهد فیض دریا

که گردد کار بازرگان مهیا

9191

همان خاک خراب آباد گردد

به بند‌افتاده‌ای آزاد گردد

9292

دعای تازه‌ای خواندم چو بختش

به گوهر بر گرفتم پای تختش

9393

چو بر خواندم دعای دولت شاه

ز بازی‌های چرخش کردم آگاه

9494

که من یاقوت این تاج مکلل

نه از بهر بها بر بستم اول

9595

دری دیدم به کیوان بر کشیده

به بی‌مثلی جهان مثلش ندیده

9696

بر او نقشی نوشتم تا بماند

دهد بر من درودی آنکه خواند

9797

مرا مقصود ازین شیرین فسانه

دعای خسروان آمد بهانه

9898

چو شُکر خسرو آمد بر زبانم

فسون شکّر و شیرین چه خوانم‌؟

9999

بلی شاه سعید از خاص خویشم

پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم

100100

چو بحر عمر او کشتی روان کرد

مرا نه‌، جمله عالم را زیان کرد

101101

ولی چون هست شاهی چون تو بر جای

همان شهزادگان کشور آرای

102102

از آن پذرفتهای رغبت‌انگیز

دگرباره شود بازار من تیز

103103

پذیرفت آن دعا و حمد را شاه

به اخلاصی که بود از دل بدو راه

104104

چو خو با حمد و با اخلاص من کرد

دهِ حمدونیان را خاص من کرد

105105

به مملوکی خطی دادم مسلسل

به توقیع قزل‌شاهی مسجل

106106

که شد بخشیده این ده بر تمامی

ز ما بر زاد بر زاد‌ِ نظامی

107107

به مِلک طلق دادم بی‌غرامت

به طلقی مِلک او شد تا قیامت

108108

کسی کاین راستی را نیست باور

منش خصم و خدایش باد داور

109109

اگر طعنی زند بر وی خسیسی

بجز وحشت مباد او را انیسی

110110

به لعنت باد تا باشد زمانه

تبارش تیر لعنت را نشانه

111111

چو کار افتاده‌ای را کار شد راست

در گنجینه بگشاد و بر‌آراست

112112

درونم را به تأیید الهی

برونم را به خلعت‌های شاهی

113113

چو از تشریف خود منشوری‌ام داد

به طاعت‌گاه خود دستوری‌ام داد

114114

شدم نزدیک شه با بخت مسعود

وزو باز آمدم با تخت محمود

115115

چنان رفتم که سوی کعبه حجاج

چنان باز آمدم که‌احمد ز معراج

116116

شنیدم حاسدی ز‌آنها که دانی

که دزد کیسه‌بر باشد نهانی

117117

به یوسف صورتی گرگی همی زاد

به لوزینه درون الماس می‌داد

118118

که‌ای گیتی نگشته حق‌شناس‌ت

ز بهر چیست چندینی سپاس‌ت

119119

عروسی که‌آسمان بوسید پایش

دهی ویرانه باشد رونما‌یَش‌؟

120120

دهی و آنگه چه ده‌؟ چون کورهٔ تنگ

که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ

121121

ندارد دخل و خرجش کیسه‌پرداز

سوادش نیم کار ملک ابخاز

122122

چنین دادم جواب حاسد خویش

که نعمت‌خواره را کفران میندیش

123123

چرا می‌باید ای سالوک نقاب‌؟

در آن ویرانه افتادن چو مهتاب‌؟

124124

به حمد من نگر‌، حمدونیان چیست‌؟

که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست

125125

اگر بینی در آن ده کار و کشتی

مرا در هر سخن بینی بهشتی

126126

گر او دارد ز دانه خوشهٔ پُر

من آرم خوشه خوشه دانهٔ در

127127

گر او را ز ابر فیض آب فرات است

مرا در فیض لب آب حیات است

128128

گر او را بیشه‌ای با استواری‌ست

مرا صد بیشه از عود قماری‌ست

129129

سپاس من نه از وجه منال است

بدان وجه‌ست کاین وجهی حلال است

130130

و گر دارد خرابی سوی او راه

خراب آباد کن بس دولت شاه

131131

ز خرواری صدف یک دانه دُر به

زلال اندک از طوفان پر به

132132

نه این ده شاه عالم رای آن داشت

که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت

133133

ولی چون ملک خرسندیم را دید

ولایت در خور خواهنده بخشید

134134

چو من خرسندم و بخشنده خشنود

تو نقد بوالفضولی خرج کن زود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نظامی هان و هان تا زنده باشی

چنان خواهم چنان که‌افکنده باشی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 119 - اندرز و ختم کتاب

اگلی نظم

چه می‌گفتم سخن محمل کجا راند

کجا می‌رفتم و رختم کجا ماند

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 121 - تأسف بر مرگ شمس‌الدین محمد جهان پهلوان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور