صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 24 - پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

بخش 24 - پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر‌ِ نامه نام جهاندار پاک

بر‌ارندهٔ رستنی‌ها ز خاک

22

بلندی‌ده‌ِ آسمان بلند

گشایندهٔ دیدهٔ هوشمند

33

جهان‌آفرین وز جهان بی‌نیاز

به هنگام بیچارگی چاره‌ساز

44

زمین را به مردم برآراست چهر

کمر بست گِردَش ز گردان سپهر

55

نیام زمین را به شمشیر آب

برافروخت چون چشمهٔ آفتاب

66

خداوند بی نسبت بندگی

نه پیری در او نه پراکندگی

77

یکی کاو‌ نه مانندهٔ هر یکی‌ست

همهٔ هستی از ملک او اندکی‌ست

88

قوی‌حجت از هر‌چه گیری شمار

بری‌حاجت از هر‌چه آید به‌کار

99

مرا و تو را مایه باید نخست

که تا زو بسازیم چیزی درست

1010

هر آنچ آفرید او‌، به اسباب نیست

به دریافتن عقل را تاب نیست

1111

خرد دانش‌آموز تعلیم اوست

دل از داغداران تسلیم اوست

1212

پر از حکمت و حکم او شد جهان

به حکم آشکارا به حکمت نهان

1313

فرشته پران را برین ساده دشت

ازو آمدن‌، هم بدو بازگشت

1414

دل و دیده را روشنایی ازوست

مرا و ترا پادشایی ازوست

1515

ز فرمان او نیست کس را گزیر

خدای اوست‌، ما بندهٔ فرمان‌پذیر

1616

مرا گر کند در جهان تاجدار

عجب نیست از بخشش کردگار

1717

تو نیز ای جهاندار پیروز‌بخت

نه کز مادر آورده‌ای تاج و تخت

1818

خدا دادت این چیره‌دستی که هست

مشو بر خدا‌دادگان چیره‌دست

1919

سپاس خدا کن که بر ناسپاس

نگوید ثنا مرد مردم شناس

2020

مبادا به هشیاری و بیهشی

کسی را ز فرمان او فرمشی

2121

مرا گر خدوند یاری دهد

عجب نیست گر شهریاری دهد

2222

توانم که گردن‌فراز‌ی کنم

به شمشیر با شیر بازی کنم

2323

به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت

بدین اژدها ماه خواهم گرفت

2424

نخواندی ز تاریخ جمشید شاه‌؟

که آن اژدها چون فرو برد ماه

2525

فریدون بدان اژدها باره مرد

هم از قوت اژدهایی چه کرد‌؟

2626

به دارندهٔ آسمان و زمین

کزو مایه دارد همان و همین

2727

خدایی کزو هر که آگاه نیست

خرد را بدان بی‌خرد راه نیست

2828

به راه نیاگان پیشین ما

که بودند پیغمبر دین ما

2929

به صُحْف بِراهیم ایزد‌شناس

کزان دین کنم پیش یزدان سپاس

3030

که گر دست یابم بر ایرانیان

برم دین زردشت را از میان

3131

نه آتش گذارم نه آتشکده

شود آتش از دستم آتش زده

3232

چنین رسم پاکیزه و راه راست

ره ما و رسم نیاکان ماست

3333

برین مشکْ خاشاک نتوان فشاند

که بوی خوش مشک پنهان نماند

3434

کسی راست خرما ز نخل بلند

که بر نخل خرما رساند کمند

3535

به بستان گلی راست گردن فراز

که بویی و رنگی دهد دلنواز

3636

ز گورانْ سرافراز گوری بوَد

که با فحلی‌اش دست زوری بود

3737

ز شیران همان شیر خونریز‌تر

که دندان و چنگش بود تیزتر

3838

دو شیر‌ِ گُرْسِنه‌ست و یک رانِ گور

کباب آن کسی‌راست کاو راست زور

3939

دو پیل‌ند خرطوم درهم کشان

ز بردن یکی بُرد خواهد نشان

4040

تو مردی و من مرد وقت نبرد

به مردی پدید آید از مرد مرد

4141

من آنگه عنان باز پیچم ز راه

که یا سر نهم یا ستانم کلاه

4242

چه پنداشتی در جهان نیست کس‌؟

جهاندار تنها تو باشی و بس‌؟

4343

به هر زیر برگی شتابنده‌ای‌ست

به هر منزلی راه یابنده‌ای‌ست

4444

به ماری چو من مُهره‌باز‌ی مکن

نبرد آر و نیرنگ سازی مکن

4545

ز ملک من اقطاع من می‌دهی‌؟

برات سهیل از یمن می‌دهی‌؟

4646

پنیراب دادن نشاید به میش

که یابد درو قطرهٔ خون خویش

4747

مزن بیش از این لاف گردنکشی

که خاکی به‌گوهر نه از آتشی

4848

بیارام و تندی رها کن ز دست

که الماس از ارزیز باید شکست

4949

همان شیشهٔ می‌ که داری به چنگ

نگهدار و مستیز با خاره سنگ

5050

جهانی چنین پُر ز نفط سپید

ز طوفان‌ِ آتش نگهدار بید

5151

به آسودگی عیش خوش می‌گذار

جهانجو‌ی را خود به جزیَت چه‌کار‌؟

5252

یکی داد باغی به بی توشه‌ای

ندادش ز باغ آن‌دگر خوشه‌ای

5353

زبون‌تر ز من صیدی آور به زیر

که چربی نخیزد ز پهلوی شیر

5454

به شاخی چه باید درآویختن‌؟

که نتوان ازو میوه‌ای ریختن‌؟

5555

تمنای شه آنگه آید به دست

که در روی دریا توان پول بست

5656

چه باید غروری برآراستن‌؟

نه بر جای خویش آرزو خواستن‌؟

5757

چو بهمن جوانی بران داردت

که تند اژدها‌یی بیو باردت

5858

زند دیو راهت چو اسفندیار

که با رستم آیی سوی کارزار

5959

چو با دیو دارد سلیمان نشست

کند یاوه انگشتری را ز دست

6060

بترس از غلط‌کار‌ی‌ِ روزگار

که چون ما بسی را غلط کرد کار

6161

حسابی که با خود برانداختی

چنان نیست‌، بازی غلط باختی

6262

عنان باز کش زین تمنای خام

که سیمرغ را کس نیارد به دام

6363

ز زنگی نه‌ای آدمی‌خوار‌تر

نه از بربری مردم‌آزار‌تر

6464

ببین تا به هنگام کین گستری

چه خون راندم از زنگی و بربری

6565

مدارا کن از کین‌کشی باز گرد

که مردم نیازارد آزاد مرد

6666

نه من بستم اول بدین کین کمر

تو افکندی از سله مار سر

6767

به خونریز من لشگری ساختی

شبیخون کنان سوی من تاختی

6868

بدان تا به‌هم‌بر زنی جای من

ستانی ز من ملک آبای من

6969

مرا نیز بایست برخاستن

کمر بستن و لشگر آراستن

7070

سپه راندن از ژرف دریا برون

گشادن به شمشیر دریا‌ی خون

7171

تو گر هوشیار‌ی نه من بی‌خودم

همان هوشیارم همان بخرد‌م

7272

گر افکند بر کار تو بخت نور

من از بختیاری نی‌ام نیز دور

7373

جهان گر تو را داد کاری به‌دست

مرا نیز دستی در این کار هست

7474

تو را تاج یاور مرا تیغ یار

منم تیغ‌زن گر تویی تاجدار

7575

مزن تکیه بر مسند و تخت خویش

که هر تخت را تخته‌ای هست پیش

7676

مبین گنبد کوه را سنگ‌بست

مگو سنگ را کی درآید شکست

7777

چو آرد زمین‌لرزه ناگه نبرد

برآرد به آسانی از کوه گرد

7878

چو دوران ملکی به پایان رسد

بدو دست جوینده آسان رسد

7979

جهان چون نباشد به جان آمده

منی و تویی در میان آمده

8080

جز این از منت هیچ واخواست نیست

که در یک ترازو دو من راست نیست

8181

به هم‌سنگی‌ِ خود مرا بر مسنج

که از اژدها بهمن آمد به رنج

8282

گرم سنگ و آبی نهی در جواب

چو کوه افکنم سنگ خود را در آب

8383

زره پوشم ار تیغ بازی کنی

کمر بندم ار صلح سازی کنی

8484

به هر‌چه آن نمایی تو از گرم و سرد

پذیرنده‌ام ز آشتی و نبرد

8585

بیا تا چه داری ز شمشیر و جام

که دارم درین هر دو دستی تمام

8686

جهاندار چون نامه را کرد گوش

دماغش ز گرمی درآمد به‌جوش

8787

فرستاد و بر جنگ تعجیل جُست

سکندر نیامد در آن کار سست

8888

در آورد لشگر به پیکار تنگ

بر آراسته یک به یک ساز جنگ

8989

چو دارا خبر یافت کان اژدها

نخواهد پی شیر کردن رها

9090

بجنبید جنبیدنی با‌شکوه

چو از زلزله کالبد‌های کوه

9191

رسیدند لشگر به لشگر فراز

زمانه در‌ِ کینه بگشاد باز

9292

زمین‌ِ جزیره که او موصل است

خوش آرامگاه‌ست و خوش منزل‌ست

9393

مصاف دو خسرو در آن مرز بود

کز آشوب‌شان کوه در لرز بود

9494

هنوز ار بجویند از آن خسرو‌ان

توان یافتن در زمین استخوان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بنام بزرگ ایزد‌ِ داد‌بخش

که ما را ز هر دانش او داد بخش

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 23 - نامه دارا به اسکندر

اگلی نظم

بیا ساقی از باده بردار بند

بپیمای پیمودن باد چند

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 25 - جنگ دارا با اسکندر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور