صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 52 - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید

بخش 52 - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای ز خدا غافل و از خویشتن

در غم جان مانده و در رنج تن

22

این من و من گو که درین قالب است

هیچ مگو جنبش او تا لب است

33

چون خَم ِ گردون به جهان در مپیچ

آنچه نَه آنِ تو، به آن در مپیچ

44

زور جهان بیش ز بازو‌ی توست

سنگ وی افزون ز ترازو‌ی توست

55

قوّت کوهی ز غبار‌ی مخواه

آتش دیگی ز شرار‌ی مخواه

66

هر کمر‌ی کان به رضا بسته‌شد

از کمر ِخدمت‌ِ تن رسته‌شد

77

حرص ربا‌خواره ز محرومی است

تاج رضا بر سر محکومی است

88

کیسه‌بُرانند درین رهگذر

هرکه تهی‌کیسه‌تر آسوده‌تر

99

محتشمی، درد‌سری می‌پذیر

ورنه برو دامن افلاس گیر

1010

کوسهٔ کم‌ریش دلی داشت تنگ

ریش‌کشان دید دو کس را به جنگ

1111

گفت « رخم گرچه زبانی‌فَش است

ایمنم از ریش‌کشان هم خوش است»

1212

مصلحت کار در آن دیده‌اند

کز تو خر و بار تو ببریده‌اند

1313

تا تو چو عیسی به درِ دل رسی

بی خر و بی بار به منزل رسی

1414

مؤمنی اندیشهٔ گبری مکن

در تنکی کوش و ستبری مکن

1515

موج هلاک‌ست سبکتر شتاب

جان ببر و بار درافکن به آب

1616

به که تهی‌مغز و خراب ایستی

تا چو کدو بر سر آب ایستی

1717

قدر به بی‌خوردی و خوابی دَرَست

گنج بزرگی به خرابی دَرَست

1818

مردهٔ مردار نه‌ای چون زغن

زاغ شو و پای به خون در مزن

1919

گر تن بی‌خون شده‌ای چون نگار

ایمنی از زحمت مردار خوار

2020

خون جگری دان به شرابی شده

آتشی از شرم به آبی شده

2121

تا قَدَری قوّتِ خون بشکنی

ضربت آهن خوری ار آهنی

2222

خو مبُر از خورد به یکبارگی

خرده نگهدار به کم‌خوارگی

2323

شیر ز کم خوردن خود سرکش است

خیره خوری قاعدهٔ آتش است

2424

روز به یک قرصه چو خرسند گشت

روشنی چشم خردمند گشت

2525

شب که صبوحی نه به هنگام کرد

خون زیادش سیه‌اندام کرد

2626

عقل ز بسیار خوری کم شود

دل چو سپرغم سپرِ غم شود

2727

عقل تو جانی‌ست که جسمش تویی

جان تو گنجی که طلسمش تویی

2828

کی دهد این گنج ترا روشنی‌؟

تا تو طلسم دَرِ او نشکنی

2929

خاک به نا‌معتمد‌ی گشت فاش

صحبت نامعتمد‌ی گو مباش

3030

گر همه عمرت به غم آرد به سر

از پی تو غم نخورد غم مخور

3131

گفت به زنگی پدر «این خنده چیست‌؟

بر سیهی چون تو بباید گریست‌»

3232

گفت «‌چو هستم ز جهان ناامید

روی سیه بهتر و دندان سفید‌»

3333

نیست عجب خنده ز روی سیاه

کاَبر سیه برق ندارد نگاه

3434

چون تو نداری سر این شهر‌بند

برق شو و بر همه عالم بخند

3535

خندهٔ طوطی لب شِکَّر شکست

قهقههٔ پر دهن کبک بست

3636

خنده چو بی‌وقت گشاید گره

گریه از آن خندهٔ بی‌وقت به

3737

سوختن و خنده زدن برق‌وار

کوتهی عمر دهد چون شرار

3838

بی طرب این خندهٔ چون شمع چیست‌؟

بس که بر این خنده بباید گریست

3939

تا نزنی خندهٔ دندان‌نمای

لب به گه خنده به دندان بخای

4040

گریهٔ پر مصلحت دیده نیست

خندهٔ بسیار پسندیده نیست

4141

گر کهنی بینی و گر تازه‌ای

بایدش از نیک و بد اندازه‌ای

4242

خیز و غمی می‌خور و خوش می‌نشین

گاه چنان باید و گاهی چنین

4343

در دل خوش نالهٔ دلسوز هست

با شبه شب گهر روز هست

4444

هیچ کس آبی ز هوایی نخورد

کز پس آن آب، قفایی نخورد

4545

هر بُنِه‌ای را جَرَسی داده‌اند

هر شکر‌ی را مگسی داده‌اند

4646

دایهٔ دانا‌ی تو شد روزگار

نیک و بد خویش بدو واگذار

4747

گر دهدت سرکه چو شیره مجوش

خیر تو خواهد، تو چه دانی؟ خموش

4848

ثابت این راه مقیمی بُوَد

همسفر خضر کلیمی بُوَد

4949

ناز بزرگانت بباید کشید

تا به بزرگی بتوانی رسید

5050

یار مساعد به گَهِ ناخوشی

دام‌کِشی کرد نه دامن‌کشی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کودکی از جملهٔ آزادگان

رفت برون با دو سه همزاد‌گان

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 51 - داستان کودک مجروح

اگلی نظم

رهروی از جمله پیران کار

می‌شد و با پیر مریدی هزار

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 53 - داستان پیر و مرید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور