صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 35 - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون

بخش 35 - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روزی و چه روز؟ عالم افروز

روشن همه چشمی از چنان روز

22

صبحش ز بهشت بردمیده

بادش نفس مسیح دیده

33

آن بخت که کار ازو شود راست

آن روز به دست راست برخاست

44

دولت ز عتاب سیر گشته

بخت آمده گرچه دیر گشته

55

مجنون مشقت آزموده

دل کاشته و جگر دروده

66

آن روز نشسته بود بر کوه

گِردش دد و دام گشته انبوه

77

از پرهٔ دشت سوی آن سنگ

گردی برخاست توتیا رنگ

88

وز برقع آن چنان غباری

رخساره نموده شهسواری

99

شخصی و چه شخص‌‌! پاره‌ای نور

پیش آمد و شد پیاده از دور

1010

مجنون چو شناخت کاو حریف است

وز گوهر مردمی شریف است

1111

بر موکب آن سباع زد دست

تا جمله شدند بر زمین پست

1212

آمد بر آن سوار تازی

بگشاد زبان به دلنواز‌ی

1313

کای نجم یمانی این چه سیر است‌؟

من کی و تو کی؟ بگو که خیر است‌؟

1414

سیمای تو گرچه دلنواز است

اندیشهٔ وحشیان دراز است

1515

ترسم ز رسن‌، که مار دیده‌م

چه مار‌! که اژدها گزیده‌م

1616

زاین پیشترم گزاف‌کاری

در سینه چنان نشاند خاری

1717

کز ناوک آهنین‌ِ آن خار

روید ز دلم هنوز مسمار

1818

گر تو هم از آن متاع داری

به گر نکنی سخن‌گزاری

1919

مرد سفری ز لطف رایش

چون سایه فتاد زیر پایش

2020

گفت ای شرف‌ِ بلند‌نامان

بر پای‌ِ ددان کشیده دامان

2121

آهو به دل تو مهر داده

بر خط تو شیر سر نهاده

2222

صاحب خبرم ز هر طریقی

یعنی به رفیقی از رفیقی

2323

دارم سخنی نهفته با تو

زان‌گونه که کس نگفته با تو

2424

گر رخصت گفتن است گویم

ور نی‌، سوی راه خویش پویم

2525

عاشق چو شنید امیدواری

گفتا که بیار تا چه داری‌؟

2626

پیغام‌گزار داد پیغام

کای طالع توسنت شده رام

2727

دی بر گذر فلان وطن‌گاه

دیدم صنمی نشسته چون ماه

2828

ماهی و چه ماه‌! که‌آفتابی

بر ماه‌ِ وی از قصب نقابی

2929

سروی نه چو سرو باغ بی‌بر

باغی نه چو باغ خُلد بی‌در

3030

شیرین‌سخنی که چون سخن گفت

بر لفظ چو آبش آب می‌خفت

3131

آهو چشمی که چشم آهوش

می‌داد به شیر خواب خرگوش

3232

زلف سیه‌ش به شکل جیمی

قدش چو الف‌، دهن چو میمی

3333

یعنی که چو با حروف جامم

شد جام جهان‌نما‌ی نامم

3434

چشمش چو دو نرگس‌ِ پر از خواب

رُسته به کنار چشمهٔ آب

3535

ابروی به طاق او به‌هم جفت

جفت آمده و به طاق می‌گفت

3636

جادو منشی به دل ربودن

ریحان نفسی به عطر سودن

3737

القصه چه گویم آن چنان چست

کز دیده برآمد از نفس رست

3838

اما قدری ز مهربانی

پذرفته نشان ناتوانی

3939

تیرش صفت کمان گرفته

جزعش ز گهر نشان گرفته

4040

نی گشته قضیب خیزرانی‌ش

خیری شده رنگ ارغوانی‌ش

4141

خیریش نه زرد بلکه زر بود

نی بود ولیک نیشکر بود

4242

در دوست به جان امید بسته

با شوی ز بیم جان نشسته

4343

بر گل ز مژه گلاب می‌ریخت

مهتاب بر آفتاب می‌بیخت

4444

از بس که نمود نوحه‌سازی

بخشود دلم بران نیازی

4545

گفتم چه کسی و گریه‌ت از چیست‌؟

نالیدن زارت از پی کیست‌؟

4646

بگشاد شکر به زهر‌خنده

کای بر جگرم نمک فکنده‌!

4747

لیلی بودم ولیکن اکنون

مجنون‌ترم از هزار مجنون

4848

زان شیفتهٔ سیه ستاره

من شیفته‌تر هزار باره

4949

او گرچه نشانه‌گاه درد است

آخر نه چو من زن است، مرد است

5050

در شیوهٔ عشق هست چالاک

کز هیچ کسی نیایدش باک

5151

چون من به شکنجه در نکاهد

آنجا قدمش رود که خواهد

5252

مسکین من بی‌کسم که یک دم

با کس نزنم دمی در این غم

5353

ترسم که ز بی‌خودی و خامی

بیگانه شوم ز نیک‌نامی

5454

زهری به دهن گرفته نوشم

دوزخ به گیاه خشک پوشم

5555

از یک طرفم غم غریبان

وز سوی دگر غم رقیبان

5656

من زین دو علاقهٔ قوی‌دست

در کش مکش اوفتاده پیوست

5757

نه دل که به شوی بر ستیزم

نه زَهره که از پدر گریزم

5858

گه عشق دلم دهد که برخیز

زین زاغ و زغن چو کبک بگریز

5959

گه گوید نام و ننگ بنشین

کز کبک قوی‌تر است شاهین

6060

زن گرچه بود مبارز افکن

آخر چو زن است هم بود زن

6161

زن گیر که خود به خون دلیر است

زن باشد زن اگرچه شیر است

6262

زین غم چو نمی‌توان بریدن

تن در دادم به غم کشیدن

6363

لیکن جگرم به زیر خون است

کان یار که بی من است چون است

6464

بی من ورق که می‌شمارد

ایام چگونه می‌گذارد

6565

صاحب سفر کدام راه است

سفره‌اش به کدام خانقاه است

6666

هم‌صحبتی که می‌گزیند

یارش که و با که می‌نشیند

6767

گر هستی از آن مسافر آگاه

ما را خبری بده در این راه

6868

چون من ز وی این سخن شنیدم

خاموش بُدن روا ندیدم

6969

آن نقش که بودم از تو معلوم

بر دل زدمش چو مُهر بر موم

7070

کان شیفتهٔ ز خود رمیده

هست از همه دوستان بریده

7171

باد است ز عشق تو به دستش

گور است و گوزن هم نشستش

7272

عشق تو شکسته بودش از درد

مرگ پدرش شکسته‌تر کرد

7373

بیند همه روز خار بر خار

زین‌گونه فتاده کار در کار

7474

گه قصهٔ محنت تو خواند

وز دیده هزار سیل راند

7575

گه مرثیت پدر کند ساز

وز سنگ سیه برآرد آواز

7676

وانگه ز قصاید حلالت

کاموخته‌ام ز حسب حالت

7777

خواندم دو سه بیت پیش آن ماه

زانسان که برآمد از دلش آه

7878

لرزید به جای و سر فرو برد

دور از تو چنانکه گفتم او مرد

7979

بعد از نفسی که سر برآورد

آهی دگر از جگر برآورد

8080

بگریست به های های و فریاد

کرد از پدرت به نوحه در، یاد

8181

وز بی کسی تو در چنین درد

می‌گفت و بر آن دریغ می‌خورد

8282

چون کرد بسی خروش و زاری

بنمود به عهدم استواری

8383

کای پاک دل حلال‌زاده

بردار که هستم اوفتاده

8484

روزی که از این قرارگاهت

تدبیر بود به عزم راهت

8585

بر خرگه من گذر کن از راه

وز دور به من نمود خرگاه

8686

تا نامه‌ای از حساب کارم

ترتیب کنم به تو سپارم

8787

یاریت رساد تا نهانی

این نامه به یار من رسانی

8888

این گفت و از آن حظیره برخاست

من نیز شدم به راه خود راست

8989

دیروز بدان نشان که فرمود

رفتم به در وثاق او زود

9090

دیدمش کبود کرده جامه

پوشیده به من سپرد نامه

9191

بر نامه نهاده مهر انده

یعنی کرم‌الکتاب ختمه

9292

وان نامه چنان که بود بگشاد

بوسید و سبک به دست او داد

9393

مجنون چو سخای نامه را دید

جز نامه هر آنچه بود بدرید

9494

بر پای نهاد سر چو پرگار

برگشت به گرد خویش صد بار

9595

افتاد چنانکه اوفتد مست

او رفته ز دست و نامه در دست

9696

آمد چو به هوش خویشتن باز

داد از دل خود شکیب را ساز

9797

چون باز گشاد نامه را بند

بود اول نامه کرده پیوند

9898

این نامه به نام پادشاهی

جان زنده کنی خرد پناهی

9999

داناترِ جمله کاردانان

دانای زبان بی‌زبانان

100100

قسام سپیدی و سیاهی

روزی ده جمله مرغ و ماهی

101101

روشن کن آسمان به انجم

پیرایه ده زمین به مردم

102102

فرد ازلی به ذوالجلالی

حی ابدی به لایزالی

103103

جان داد و به جانور جهان داد

زین بیش خزینه چون توان داد

104104

آراست به نور عقل جان را

وافروخت به هر دو این جهان را

105105

زین گونه بسی گهر فشانده

وانگاه حدیث عشق رانده

106106

کاین نامه که هست چون پرندی

از غم‌زده‌ای به دردمندی

107107

یعنی ز من حصار بسته

نزدیک تو ای قفس شکسته

108108

ای یار قدیم عهد چونی؟

وای مهدی هفت مهد چونی؟

109109

ای خازن گنج آشنایی

عشق از تو گرفته روشنایی

110110

ای خون تو داده کوه را رنگ

ساکن شده چون عقیق در سنگ

111111

ای چشمهٔ خضر در سیاهی

پروانهٔ شمع صبحگاهی

112112

ای از تو فتاده در جهان شور

گوری دو سه کرده مونس گور

113113

ای زخمگه ملامت من

هم قافلهٔ قیامت من

114114

ای رحم نکرده بر تن خویش

وآتش زده بر به خرمن خویش

115115

ای دل به وفای من نهاده

در معرض گفتگو فتاده

116116

من دل به وفای تو سپرده

تو سر ز وفای من نبرده

117117

چونی و چگونه‌ای چه سازی؟

من با تو تو با که عشق بازی؟

118118

چون بخت تو در فراقم از تو

جفت توام ار چه طاقم از تو

119119

وان جفت نهاده گرچه جفت است

سر با سر من شبی نخفته است

120120

من سوده ولی درم نسوده است

الماس کسش نیازموده است

121121

گنج گهرم که در به مهر است

چون غنچهٔ باغ سر به مهر است

122122

شوی ارچه شکوه شوی دارد

بی روی توام چه روی دارد

123123

در سیر نشان سوسنی هست

ریحان نشود ولیک در دست

124124

چون زرد خیار کنج گردد

هم کالبد ترنج گردد

125125

ترشی کند از ترنج خویی

اما نکند ترنج بویی

126126

می‌خواستمی کز این جهانم

باشد چو تویی هم آشیانم

127127

چون با تو به هم نمی‌توان زیست

زینسان که منم گناه من چیست

128128

آن دل که رضای تو نجوید

به گر به قضای بد بموید

129129

مویی ز تو پیش من جهانی است

خاری ز ره تو گلستانی است

130130

خضرا دمنی و خضر دامن

در ساز چو آب خضر با من

131131

من ماه و تو آفتابی از نور

چشمی به تو می‌گشایم از دور

132132

عذر قدمم به باز ماندن

دانی که خطاست بر تو خواندن

133133

مرگ پدر تو چون شنیدم

بر مردهٔ تن کفن دریدم

134134

کردم به تپانچه روی را خرد

پنداشتم آن پدر مرا مرد

135135

در دیده چو گل کشیده‌ام میل

جامه زده چون بنفشه در نیل

136136

با تو ز موافقی و یاری

کردم همه شرط سوگواری

137137

جز آمدنی که نامد از دست

هر شرط که باید آن همه هست

138138

گر زین که تن از تو هست مهجور

جانم ز تو نیست یک زمان دور

139139

از رنج دل تو هستم آگاه

هم چاره شکیب شد در این راه

140140

روزی دو در این رحیل خانه

می‌باید ساخت با زمانه

141141

عاقل به اگر نظر ببندد

زان گریه که دشمنی بخندد

142142

دانا به اگر نیاورد یاد

زان غم که مخالفی شود شاد

143143

دهقان منگر که دانه ریزد

آن بین که ز دانه دانه خیزد

144144

آن نخل که دارد این زمان خار

فردا رطب تر آورد بار

145145

وآن غنچه که در خسک نهفته است

پیغام‌ده گل شکفته است

146146

دلتنگ مباش اگر کست نیست

من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟

147147

فریاد ز بی کسی نه رای است

کاخر کس بی‌کسان خدای است

148148

از بی‌پدری مسوز چون برق

چون ابر مشو به گریه در غرق

149149

گر رفت پدر پسر بماناد

کان گو بشکن گهر بماناد

150150

مجنون چو بخواند نامهٔ دوست

افتاد برون چو غنچه از پوست

151151

جز یا رَبَش از دهن نیامد

یک لحظه به خویشتن نیامد

152152

چون شد به قرار خود تنومند

بشمرد به گریه ساعتی چند

153153

وان قاصد را بداشت بر جای

گه دستش بوسه داد و گه پای

154154

گفتا که نه کاغذ و نه خامه

چون راست کنم جواب نامه؟

155155

قاصد ز میان گشاد درجی

چابک شده چون وکیل خرجی

156156

واسباب دبیری‌ای که باید

بسپرد بدو چنانکه شاید

157157

مجنون قلم رونده برداشت

نقشی به هزار نکته بنگاشت

158158

دیرینه غمی که در دلش بود

در مرسلهٔ سخن برآمود

159159

چون نامه تمام کرد سربست

بفکند به پیش قاصد از دست

160160

قاصد ستد و دوید چون باد

زان گونه که برد نامه را داد

161161

لیلی چو به نامه در نظر کرد

اشکش بدوید و نامه تر کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رخشنده شبی چو روز روشن

رو تازه فلک چو سبز گلشن

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 34 - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی

اگلی نظم

بود اول آن خجسته پرگار

نام ملکی که نیستش یار

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 36 - نامهٔ مجنون در پاسخ لیلی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور