صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 30 - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

بخش 30 - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دهقان فصیح پارسی زاد

از حال عرب چنین کند یاد

22

کان پیرِ پسر به باد داده

یعقوب ز یوسف اوفتاده

33

چون مجنون را رمیده‌دل دید

ز آرامش او امید ببرید

44

آهی به شکنجه درج می‌کرد

عمری به امید خرج می‌کرد

55

ناسود ز چاره باز جستن

زنگی ختنی نشد بشستن

66

بسیار دوید و مال پرداخت

اقبال بر او نظر نینداخت

77

زان درد رسیده گشت نومید

کامّید بهی نداشت جاوید

88

در گوشه نشست و ساخت توشه

تا کی رسدش چهار گوشه

99

پیری و ضعیفی و زبونی

کردش به رحیل رهنمونی

1010

تنگ آمد از این سراچهٔ تنگ

شد نای گلوش چون دم چنگ

1111

ترسید کاجل به سر درآید

بیگانه کسی ز در درآید

1212

بگرفت عصا چو ناتوانان

برداشت تنی دو از جوانان

1313

شد باز به جستجوی فرزند

بر هر چه کند خدای خرسند

1414

برگشت به گرد کوه و صحرا

در ریگ سیاه و دشت خضرا

1515

می‌زد به امید دست و پایی

از وی اثری ندید جایی

1616

تا عاقبتش یکی نشان داد

کانک به فلان عقوبت آباد

1717

جایی و چه جای از این مغاکی

مانندهٔ گور هولناکی

1818

چون ابر سیاه زشت و ناخَوش

چون نفت سپید کان آتش

1919

ره پیش گرفت پیر مظلوم

یک روزه دوید تا بدان بوم

2020

دیدش نه چنانکه دیده می‌خواست

کان دید دلش ز جای برخاست

2121

بی شخص رونده دید جانی

در پوست کشیده استخوانی

2222

آواره‌ای از جهان هستی

متواری راه بت‌پرستی

2323

جونی به خیال باز بسته

مویی ز دهان مرگ رسته

2424

بر روی زمین ز سگ دوان‌تر

وز زیر زمینیان نهان‌تر

2525

دیگ جسدش ز جوش رفته

افتاده ز پای و هوش رفته

2626

مانندهٔ مار پیچ بر پیچ

پیچیده سر از کلاه و سرپیچ

2727

از چرم ددان بدست‌واری

بر ناف کشیده چون ازاری

2828

آهسته فراز رفت و بنشست

مالید به رفق بر سرش دست

2929

خون جگر از جگر برانگیخت

هم بر جگر از جگر همی‌ریخت

3030

مجنون چو گشاد دیده را باز

شخصی بر خویش دید دمساز

3131

در روی پدر نظاره می‌کرد

نشناخت و زو کناره می‌کرد

3232

آن کو خود را کند فراموش

یاد دگران کجا کند گوش

3333

گفتا چه کسی ز من چه خواهی

ای من رهی تو از چه راهی؟

3434

گفتا پدر توام بدین روز

جویان تو با دل جگرسوز

3535

مجنون چو شناختش که او کیست

در پای وی اوفتاد و بگریست

3636

از هر دو سرشک دیده بگشاد

این بوسه بدان و آن بدین داد

3737

کردند ز روی بی‌قراری

بر خود به هزار نوحه زاری

3838

چون چشم پدر ز گریه پرداخت

سر تا قدمش نظر برانداخت

3939

دیدش چو برهنگان محشر

هم پای برهنه مانده هم سر

4040

از عیبه گشاد کسوتی نغز

پوشید در او ز پای تا مغز

4141

در هیکل او کشید جامه

از غایت کفش تا عمامه

4242

از هر مثلی که یاد بودش

پندی پدرانه می‌نمودش

4343

کای جان پدر نه جای خواب است

کایام دو اسبه در شتاب است

4444

زین ره که گیاش تیغ تیز است

بگریز که مصلحت، گریز است

4545

در زخم چنین نشانه گاهی

سالیت نشسته گیر و ماهی

4646

تیری زده چرخ بی‌مدارا

خون ریخته از تو آشکارا

4747

روزی دو سه پی فشرده گیرت

افتاده ز پای و مرده گیرت

4848

در مرداری ز گرگ تا شیر

کرده دد و دام را شکم سیر

4949

بهتر سگ شهر خویش بودن

تا ذل غریبی آزمودن

5050

چندانکه دوید پی دویدی

جایی نرسیدی و رسیدی

5151

رنجیده شدن نه رای دارد

با رنج کشی که پای دارد؟

5252

آن رودکده که جای آب است

از سیل نگر که چون خراب است

5353

وان کوه که سیل از آن گریزد

در زلزله بین که چون بریزد

5454

زین‌سان که تو زخم رنج بینی

فرسوده شوی گر آهنینی

5555

از توسنی تو پر شد ایام

روزی دو سه رام شو بیارام

5656

سر رفت و هنوز بد لگامی

دل سوخته شد هنوز خامی

5757

ساکن شو از این جمازه راندن

با یاوگیان فرس دواندن

5858

گه مشرف دیو خانه بودن

گه دیوچهٔ زمانه بودن

5959

صابر شو و پایدار و بشکیب

خود را به دمی دروغ بفریب

6060

خوش باش به عشوه گرچه باد است

بس عاقل کو به عشوه شاد است

6161

گر عشوه بود دروغ و گر راست

آخر نفسی تواند آراست

6262

به گر نفسیت خوش برآید

تا خود نفس دگر چه زاید

6363

هر خوشدلی‌ای که آن نه حالی است

از تکیهٔ اعتماد خالی است

6464

بس گندم کان ذخیره کردند

زان جو که زدند جو نخوردند

6565

امروز که روز عمر برجاست

می‌باید کرد کار خود راست

6666

فردا که اجل عنان بگیرد

عذر تو جهان کجا پذیرد

6767

شربت نه ز خاص خویشت آرند

هم پردهٔ تو به پیشت آرند

6868

آن پوشد زن که رشته باشد

مرد آن درَود که کِشته باشد

6969

امروز بُخور جهد می‌سوز

تا بوی خوشیت باشد آن روز

7070

پیشینه عیارِ مرگ می‌سنج

تا مرگ رسد نباشدت رنج

7171

از پنجهٔ مرگ جان کسی برد

کاو پیش ز مرگ خویشتن مُرد

7272

هر سر که به وقت خویش پیش است

سیلی‌زدهٔ قفای خویش است

7373

وآن لب که در آن سفر بخندد

از پختهٔ خویش توشه بندد

7474

میدان تو بی‌کس است بنشین

شوریده‌سری بس است بنشین

7575

آرام دلی است هر دمی را

پایانی هست هر غمی را

7676

سگ را وطن و تو را وطن نیست

تو آدمی‌ای در این سخن نیست

7777

گر آدمی‌ای چو آدمی باش

ور دیو چو دیو در زمی باش

7878

غولی که بسیچ در زمی کرد

خود را به تکلف آدمی کرد

7979

تو آدمی‌ای بدین شریفی

با غول چرا کنی حریفی؟

8080

روزی دو که با تو هم‌عنانم

خالی مشو از رکاب جانم

8181

جنس تو منم حریف من باش

تسکین دل ضعیف من باش

8282

امشب چو عنان ز من بتابی

فردا که طلب کنی نیابی

8383

گر بر تو از این سخن گرانی است

این هم ز قضای آسمانی است

8484

نزدیک رسید کار می‌ساز

با گردش روزگار می‌ساز

8585

خوش زی تو که من ورق نوشتم

مِی‌ خور تو که من خراب گشتم

8686

من می‌گذرم تو در امان باش

غم کشت مرا تو شادمان باش

8787

افتاد بر آفتاب گردم

نزدیک شد آفتاب زردم

8888

روزم به شب آمد ای سحر هان

جانم به لب آمد ای پسر هان

8989

ای جان پدر بیا و بشتاب

تا جان پدر نرفته دریاب

9090

زان پیش که من درآیم از پای

در خانهٔ خویش گرم کن جای

9191

آواز رحیل دادم اینک

در کوچ‌گه اوفتادم اینک

9292

ترسم که به کوچ رانده باشم

آیی تو و من نمانده باشم

9393

سر بر سر خاک من بمالی

نالی ز فراق و سخت نالی

9494

گر خود نفست چو دود باشد

زان دود مرا چه سود باشد

9595

ور تاب غمت جهان بسوزد

کی چهرهٔ بخت من فروزد

9696

چون پند پدر شنود فرزند

می‌خواست که دل نهد بر آن پند

9797

روزی دو به چابکی شکیبد

پا در کشد و پدر فریبد

9898

چون توبهٔ عشق می‌سگالید

عشق آمد و گوش توبه مالید

9999

گفت ای نفس تو جان فزایم

اندیشهٔ تو گره‌گشایم

100100

مولای نصیحت تو هوشم

در حلقهٔ بندگیت گوشم

101101

پند تو چراغ جان فروزی است

نشنیدن من ز تنگ روزی است

102102

فرمان تو کردنی است دانم

کوشم که کنم نمی‌توانم

103103

بر من ز خرد چه سکه‌بندی

بر سکهٔ کار من چه خندی

104104

در خاطر من که عشق ورزد

عالم همه حبه‌ای نیرزد

105105

بختم نه چنان به باد داد است

کز هیچ شنیده‌ایم یاد است

106106

هر یاد که بود رفت بر باد

جز فرمُشیَم نماند بر یاد

107107

امروز مگو چه خورده‌ای دوش

کان خود سخنی بود فراموش

108108

گر زآنچه رود در این زمانم

پرسی که چه می‌کنی ندانم

109109

دانم پدری تو من غلامت

واگاه نیم که چیست نامت

110110

تنها نه پدر ز یاد من رفت

خود یاد من از نهاد من رفت

111111

در خود غلطم که من چه نامم

معشوقم و عاشقم کدامم؟

112112

چون برق دلم ز گرمی افروخت

دلگرمی من وجود من سوخت

113113

چون من به کریچه و گیایی

قانع شده‌ام ز هر ابایی

114114

پندارم کاسیای دوران

پرداخته گشت از آب و از نان

115115

در وحشت خویش گشته‌ام گم

وحشی نزید میان مردم

116116

با وحش کسی که انس گیرد

هم عادت وحشیان پذیرد

117117

چون خربزهٔ مگس گزیده

به گر شوم از شکم بریده

118118

ترسم که ز من برآید این گرد

در جملهٔ بوستان رسد درد

119119

به کابله را ز طفل پوشند

تا خون بجوش را نخوشند

120120

مایل به خرابی است رایم

آن به که خراب گشت جایم

121121

کم گیر ز مزرعت گیاهی

گو در عدم افت خاک راهی

122122

یک حرف مگیر از آنچه خواندی

پندار که نطفه‌ای نراندی

123123

گوری بکن و بر او بنه دست

پندار که مُرد عاشقی مست

124124

زانکس نتوان صلاح درخواست

کز وی قلم صلاح برخاست

125125

گفتی که ره رحیل پیش است

وین گم شده در رحیل خویش است

126126

تا رحلت تو خزان من بود

آنِ تو ندانم آن من بود

127127

بر مرگ تو زنده اشک ریزد

من مرده، ز مرده‌ای چه خیزد؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فرزانه سخن‌سرای بغداد

از سرّ سخن چنین خبر داد

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 29 - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

اگلی نظم

چون دید پدر که دردمند است

در عالم عشق شهربند است

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 31 - وداع کردن پدر مجنون را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور