صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 29 - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

بخش 29 - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

فرزانه سخن‌سرای بغداد

از سرّ سخن چنین خبر داد

2

کان شیفتهٔ رسن بریده

دیوانهٔ ماه نو ندیده

3

مجنونِ جگر کباب گشته

دهقانِ دهِ خراب گشته

4

می‌گشت به هر بسیچ‌گاهی

مونس نه به جز دریغ و آهی

5

بویی که ز سوی یار‌ش آمد

خوشبوی‌تر از بهار‌ش آمد

6

زان بو‌ی‌ِ خوش دماغ‌پرور

اعضا‌ش گرفته رنگ عنبر

7

آن عنبر تر ز بهر سودا

می‌کرد مفرحی مهیا

8

بر خاک فتاده چون ذلیلان

در زیر درختی از مغیلان

9

زانروی که روی کار نشناخت

خار از گل و گل ز خار نشناخت

10

ناگه سیهی شتر سواری

بگذشت بر او چو گَرزه مار‌ی

11

چون دید در آن اسیر بی‌رخت

بگرفت زمام ناقه را سخت

12

غرید به شکل نره دیو‌ی

برداشت چو غافلان غریو‌ی

13

کای بی‌خبر از حساب هستی‌!

مشغول به کار بت‌پرستی

14

به گر ز بتان عنان بتابی

کز هیچ بتی وفا نیابی

15

این کار که هست نیست با نور

وان یار که نیست هست ازین دور

16

بیکار کسی تو با چنین کار

بی‌یار بهی تو از چنین یار

17

آن دوست که دل بدو سپردی

بر دشمنی‌اش گمان نبردی

18

شد دشمن تو ز بی‌وفایی

خو باز بُرید از آشنایی

19

چون خرمن خود به باد دادت

بد عهد شد و نکرد یادت

20

دادند به شوهر‌ی جوانش

کردند عروس در زمانش

21

و او خدمت شوی را بسیچید

پیچید در اوی و سر نپیچید

22

باشد همه روزه گوش در گوش

با شوهر خویشتن هم‌آغوش

23

کارش همه بوسه و کنار است

تو در غم کارش، این چه کار است؟

24

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

25

چون ناوردت به سال‌ها یاد

زو یاد مکن چه کارت افتاد؟

26

زن گر نه یکی هزار باشد

در عهد کم‌استوار باشد

27

چون نقش وفا و عهد بستند

بر نام زنان قلم شکستند

28

زن دوست بود ولی زمانی

تا جز تو نیافت مهربانی

29

چون در بر دیگری نشیند

خواهد که دگر ترا نبیند

30

زن میل ز مرد بیش دارد

لیکن سوی کام خویش دارد

31

زن راست نبازد آنچه بازد

جز زرق نسازد آنچه سازد

32

بسیار جفای زن کشیدند

وز هیچ زنی وفا ندیدند

33

مردی که کند زن آزمایی

زن بهتر از او به بی‌وفایی

34

زن چیست نشانه‌گاه نیرنگ

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

35

در دشمنی آفت جهان است

چون دوست شود هلاک جان است

36

گویی که بکن، نمی‌نیوشد

گویی که مکن، دو مرده کوشد

37

چون غم خوری او نشاط گیرد

چون شاد شوی ز غم بمیرد

38

این کار زنان‌ِ راست‌باز است

افسون زنان بد دراز است

39

مجنون ز گزاف آن سیه‌کوش

بر زد ز دل آتشی جگر‌جوش

40

از درد دلش که در برافتاد

از پای چو مرغ در سر افتاد

41

چندان سر خود بکوفت بر سنگ

کز خون همه کوه گشت گلرنگ

42

افتاد میان سنگ خاره

جان پاره و جامه‌ پاره پاره

43

آن دیو که آن فسون بر او خواند

از گفتهٔ خویشتن خجل ماند

44

چندان نگذشت از آن بلندی

کان دل‌شده یافت هوشمند‌ی

45

آمد به هزار عذر در پیش

کای من خجل از حکایت خویش

46

گفتم سخنی دروغ و بد رفت

عفو‌م کن کانچه رفت خود رفت

47

گر با تو یکی مزاح کردم

بر عذر تو جان مباح کردم

48

آن پرده‌نشین‌ِ روی‌بسته

هست از قبل‌ تو دلشکسته

49

شویش که ورا حریف و جفت است

سر با سر او شبی نخفته‌ است

50

گرچه دگری نکاح بستش

از عهد تو دور نیست دستش

51

جز نام تو بر زبان نیارد

غیر تو کس از جهان ندارد

52

یک‌دم نبوَد که آن پریزاد

صد بار نیاورَد ترا یاد

53

سالی است که شد عروس و بیش است

با مهر تو و به مُهر خویش است

54

گر بی‌تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

55

مجنون که در آن دروغگویی

دید آینه‌ای بدان دورویی

56

اندک‌تر از آنچه بود غم خوَرد

کم مایه از آنچه کرد کم کرد

57

می‌بود چو مرغ پر شکسته

زان ضربه که خورد سرشکسته

58

از جزع پر آب لعل می‌سفت

بر عهد شکسته بیت می‌گفت

59

سامان و سری نداشت کارش

کز وی خبری نداشت یارش

60

مشاطهٔ این عروس نو عهد

در جلوه چنان کشیدش از مهد

61

کان مهدنشین عروس جماش

رشک قلم هزار نقاش

62

چون گشت به شوی پای بسته

بود از پی دوست دل‌شکسته

63

غمخوارهٔ او غمی دگر یافت

کز کردن شوی او خبر یافت

64

گشته خرد فرشته فامش

مجنون‌تر از آنکه بود نامش

65

افتاده چو مرغ پر فشانده

بیش از نفسی در او نمانده

66

در جستن آب زندگانی

برجست به حالتی که دانی

67

شد سوی دیار آن پریروی

باریک شده ز مویه چون موی

68

با او به زبان باد می‌گفت

کای جفت‌ِ نشاط‌گشته با جفت‌!

69

کو آن دو به دو به‌هم نشستن‌؟

عهدی به هزار عهده بستن؟

70

کو آن به وصال امید دادن‌؟

سر بر خط خاضعی نهادن‌؟

71

دعوی کردن به دوستاری

دادن به وفا امیدواری

72

و امروز به ترک‌ِ عهد گفتن

رخ بی گنهی ز من نهفتن

73

گیرم دلت از سر‌ِ وفا شد

آن دعوی دوستی کجا شد‌؟

74

من با تو به کار جان فروشی

کار تو همه زبان فروشی

75

من مهر ترا به جان خریده

تو مهر کسی دگر گزیده

76

کس عهد کسی چنین گذارد؟

کاو را نفسی به یاد نارد؟

77

با یار نو آنچنان شدی شاد

کز یار قدیم ناوری یاد

78

گر با دگری شدی هم‌آغوش

ما را به زبان مکن فراموش

79

شد در سر باغ تو جوانیم

آوخ همه رنج باغبانیم

80

این فاخته رنج برد در باغ

چون میوه رسید می‌خورد زاغ

81

خرما‌ی تو گرچه سازگار است

با هر‌که به جز من است خار است

82

با آه چو من سموم داغی

کس بر نخورد ز چون تو باغی

83

چون سرو روانی ای سمنبر

از سرو نخورده هیچکس بر

84

برداشتی اولم به یاری

بگذاشتی آخرم به خواری

85

آن روز که دل به تو سپردم

هرگز به تو این گمان نبردم

86

بِفْریفتی‌ام به عهد و سوگند

کانِ تو شوم به مهر و پیوند

87

سوگند نگر چه راست خوردی!

پیوند نگر چه راست کردی!

88

کردی دل خود به دیگری گرم

وز دیدهٔ من نیامدت شرم

89

تنها نه من و توییم در دور

که‌آزرم یکی کنیم با جور

90

دیگر متعرفان به کارند

کایشان بد و نیک‌ها شمارند

91

بینند که تا غم تو خوردم

با من تو و با تو من چه کردم

92

گیرم که مرا دو دیده بستند

آخر دگران نظاره هستند

93

چون عهدهٔ عهد باز جویند

جز عهدشکن ترا چه گویند؟

94

فرخ نبوَد شکستن‌ عهد

اندیشه کن از شکستن مهد

95

گل تا نشکست عهد گلزار

نشکست زمانه در دلش خار

96

می تا نشکست روی اوباش

در نام شکستگی نشد فاش

97

شب تا نشکست ماه را جام

با روی سیه نشد سرانجام

98

در تو به چه دل امید بندم؟

وز تو به چه روی باز خندم؟

99

کان وعده که پی در او فشردی

عمرم شد و هم به سر نبردی

100

تو آن نکنی که من شوم شاد

وانکس نه منم که نارمت یاد

101

با این‌همه رنج کز تو سنجم

رنجیده شوم گر از تو رنجم

102

غم در دل من چنان نشاندی

که‌آزرم در آن میان نماندی

103

آن روی نه که آشنات خوانم

وان دل نه که بی‌وفات دانم

104

عاجز شده‌ام ز خوی خامت

تا خود چه توان نهاد نامت

105

با اینهمه جور‌ها که رانی

هم قوّت جسم و قوت جانی

106

بیداد تو گرچه عمرکاه است

زیبایی چهره عذرخواه است

107

آنرا که چنان جمال باشد

خون همه کس حلال باشد

108

روزی تو و من چراغ دل‌ریش

به زان نبود که میرمت پیش

109

مه گر شکرین بوَد‌، تو ماهی

شه گر به دو رخ بوَد‌، تو شاهی

110

گل در قصبی و لاله در خز

شیرین و رزین چو شیرهٔ رز

111

گر آتش بیندت بدان نور

آبش به دهان درآید از دور

112

باغ ارچه گل و گلاله دار است

از عکس رخت نواله خوار است

113

اطلس که قبای لعل شاهی است

با قرمزی رخ تو کاهی است

114

ز ابروی تو هر خَمی خیالی است

هر یک شب عید را هلالی است

115

گر عود نه صندل سپید است

با سرخ گل تو سرخ بید است

116

سلطان رخت به چتر مشگین

هم ملک حبش گرفت و هم چین

117

از خوبی چهرهٔ چنین یار

دشوار توان برید دشوار

118

تدبیر دگر جز این ندانم

کاین جان به سر تو برفشانم

119

آزرم وفای تو گزینم

در جور و جفای تو نبینم

120

هم با تو شکیب را دهم ساز

تا عمر کجا عنان کشد باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

غواص جواهر معانی

کرد از لب خود شکر فشانی

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 28 - دادن پدر لیلی را به ابن‌سلام

اگلی نظم

دهقان فصیح پارسی زاد

از حال عرب چنین کند یاد

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 30 - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور