صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 113 - جان دادن شیرین در دخمه خسرو

بخش 113 - جان دادن شیرین در دخمه خسرو

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو صبح از خواب نوشین سر برآورد

هلاک جان شیرین بر سر آورد

22

سیاهی از حبش کافور می‌برد

شد اندر نیمه‌ره کافور‌دان خرد

33

ز قلعه زنگی‌یی در ماه می‌دید

چو مه در قلعه شد زنگی بخندید

44

بفرمودش به رسم شهریاری

کیانی مهدی از عود قماری

55

گرفته مهد را در تخته زر

بر آموده به مروارید و گوهر

66

به آیین ملوک پارسی عهد

بخوابانید خسرو را در آن مهد

77

نهاد آن مهد را بر دوش شاهان

به مشهد برد وقت صبح‌گاهان

88

جهان‌داران شده یک‌سر پیاده

به گرداگرد آن مهد ایستاده

99

قلم ز انگشت رفته باربد را

بریده چون قلم انگشت خود را

1010

بزرگ‌امید خُرد امید گشته

به لرزانی چو برگِ بید گشته

1111

به آواز ضغیف افغان برآورد

که ما را مرگ شاه از جان برآورد

1212

پناه و پشت شاهان عجم کو‌؟

سپه‌سالار و شمشیر و علَم کو‌؟

1313

کجا کان خسروِ دنیاش خوانند؟

گهی پرویز و گه کسراش خوانند

1414

چو در راه رحیل آمد روارو

چه جمشید و چه کسری و چه خسرو

1515

گشاده سر کنیزان و غلامان

چو سروی در میان شیرین خرامان

1616

نهاده گوهر‌آگین حلقه در گوش

فکنده حلقه‌های زلف بر دوش

1717

کشیده سرمه‌ها در نرگس مست

عروسانه نگار افکنده بر دست

1818

پرندی زرد چون خورشید بر سر

حریری سرخ چون ناهید در بر

1919

پسِ مهدِ مَلِک سر‌مست می‌شد

کسی کان فتنه دید از دست می‌شد

2020

گشاده پای در میدانِ عهدش

گرفته رقص در پایانِ مهدش

2121

گمان افتاد هر کس را که شیرین

ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین

2222

همان شیرویه را نیز این گمان بود

که شیرین را بر او دل مهربان بود

2323

همه ره پای‌کوبان می‌شد آن ماه

بدینسان تا به گنبد‌خانه‌ شاه

2424

پس او در غلامان و کنیزان

ز نرگس بر سمن سیماب‌ریزان

2525

چو مهد شاه در گنبد نهادند

بزرگان روی در روی ایستادند

2626

میان دربست شیرین پیش موبد

به فراشی درون آمد به گنبد

2727

در گنبد به روی خلق در بست

سوی مهد ملک شد دشنه در دست

2828

جگرگاه ملک را مهر برداشت

ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت

2929

بدان آیین که دید آن زخم را ریش

همانجا دشنه‌ای زد بر تن خویش

3030

به خون گرم شست آن خوابگه را

جراحت تازه کرد اندام شه را

3131

پس آورد آنگهی شه را در آغوش

لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش

3232

به نیروی بلند‌، آواز برداشت

چنان کان قوم از آوازش خبر داشت

3333

که جان با جان و تن با تن بپیوست

تن از دوری و جان از داوری رست

3434

به بزم خسرو آن شمع جهان‌تاب

مبارک باد شیرین را شکر خواب

3535

به آمرزش رساد آن آشنایی

که چون اینجا رسد گوید دعایی

3636

که‌الهی تازه دار این خاک‌دان را

بیامرز این دو یار مهربان را

3737

زهی شیرین و شیرین‌مردن او

زهی جان دادن و جان بردن او

3838

چنین واجب کند در عشق مردن

به جانان جان چنین باید سپردن

3939

نه هر که‌او زن بوَد‌، نامرد باشد

زن آن مرد است که او بی‌درد باشد

4040

بسا رعنا زنا که‌او شیر‌مرد است

بسا دیبا که شیرش در نورد است

4141

غباری بر دمید از راه بیداد

شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد

4242

بر آمد ابری از دریای اندوه

فرو بارید سیلی کوه تا کوه

4343

ز روی دشت بادی تند برخاست

هوا را کرد با خاک زمین راست

4444

بزرگان چون شدند آگه ازین راز

برآوردند حالی یک‌سر آواز

4545

که احسنت ای زمان و ای زمین زِه

عروسان را به دامادان چنین ده

4646

چو باشد مطرب زنگی و روسی

نشاید کرد ازین بهتر عروسی

4747

دو صاحب‌تاج را هم‌تخت کردند

درِ گنبد بر ایشان سخت کردند

4848

وز آنجا باز پس گشتند غمناک

نوشتند این مثل بر لوح آن خاک

4949

که جز شیرین که در خاک درشت است

کسی از بهر کس خود را نکشته است

5050

منه دل بر جهان کاین سردْ ناکس

وفا داری نخواهد کرد با کس

5151

چه بخشد مرد را این سفله ایام‌؟

که یک یک باز نستاند سرانجام‌؟

5252

به صد نوبت دهد جانی به آغاز

به یک نوبت ستاند عاقبت باز

5353

چو بر پایی طلسمی پیچ پیچی

چو افتادی شکستی هیچ هیچی

5454

درین چنبر که محکم شهر‌بندی‌ست

نشان ده گردنی که‌او بی‌کمندی‌ست‌!

5555

نه با چنبر توان پرواز کردن

نه بتوان بند چنبر باز کردن

5656

درین چنبر، گشایش چون نماییم‌؟

چو نگشاده‌ست کس، ما چون گشاییم‌؟

5757

همان به کاندرین خاک خطرناک

ز جور خاک بنشینیم بر خاک

5858

بگرییم از برای خویش یک‌بار

که بر ما کم کسی گرید چو ما زار

5959

شنیده‌ستم که افلاطون شب و روز

به گریه داشتی چشم جهان‌سوز

6060

بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست‌‌؟

بگفتا چشمِ کس بیهوده نگریست

6161

از آن گریم که جسم و جانِ دمساز

به هم خو کرده‌اند از دیر‌گه باز

6262

جدا خواهند گشت از آشنایی

همی‌گریم بدان روز جدایی

6363

رهی خواهی شدن کان ره دراز‌ست

به بی‌برگی مشو‌، بی‌برگ و ساز‌ست

6464

به پایِ جان توانی شد بر افلاک

رها کن شهربند خاک بر خاک

6565

مگو «بر بام گردون چون توان رفت؟»

توان رفت ار ز خود بیرون توان رفت

6666

بپرس از عقل دور‌اندیش گستاخ

که «‌چون شاید شدن بر بام این کاخ‌؟»

6767

چنان که‌ز عقل فتوی می‌ستانی

علَم برکش بر این کاخ کیانی

6868

خِرد شیخ‌الشیوخ رایِ تو بس

ازو پرس آنچه می‌پرسی نه از کس

6969

سخن که‌ز قول آن پیر کهن نیست

برِ پیران وبال است، آن سخن نیست

7070

خرد پای و طبیعت بندِ پای‌ست

نفَس یک‌یک چو سوهان بند‌سای‌ست

7171

بدین زرین‌حصار آن شد برومند

که از خود برگرفت این آهنین‌بند

7272

چو این خصمان که‌ از یارت برآرند

بر آن کارند که از کارت برآرند

7373

ازین خرمن مخور یک دانه گاوَرس

بر او می‌لرز و بر خود نیز می‌ترس

7474

چو عیسی خر برون بر زین تنی چند

بمان در پای گاوان خرمنی چند

7575

ازین نُه گاو‌پشت ِ آدمی‌خوار

بُنه بر پشت گاو‌ افکن زمین‌وار

7676

اگر زُهره شوی چون بازکاوی

درین خرپشته هم بر پشت گاوی

7777

بسا تشنه که بر پندار بهبود

فریب شوره‌ای کردش نمک‌سود

7878

بسا حاجی که خود را ز اشتر انداخت

که تلخک را ز ترشک باز نشناخت

7979

حصار چرخ چون زندان‌سرایی‌ست

کمر در بسته گِردش اژدهایی‌ست

8080

چگونه تلخ نبوَد عیشِ آن مرد‌؟

که دَم با اژدهایی بایدش کرد

8181

چو بهمن زین شب‌ستان رخت بر‌بند

حریفی کردنت با اژدها چند‌؟

8282

گرت خود نیست سودی زین جدایی

نه آخر ز اژدها یابی رهایی ؟!

8383

چه داری دوست آنکش وقتِ مردن‌؟

به دشمن‌تر کسی باید سپردن

8484

به حرمت شو کزین دیر مسیلی

شود عیسی به حرمت خر به سیلی

8585

سلامت بایدت‌؟ کس را میازار

که بد را در عوض تیز است بازار

8686

از آن جنبش که در نشوِ نبات است

درختان را و مرغان را حیات است

8787

درخت‌افکن بوَد کم‌زندگانی

به درویشی کشد نخجیر‌بانی

8888

علَم بفکن که عالم تنگ‌نای‌ست

عنان درکش که مَرکب لنگ‌پای‌ست

8989

نفس بردار ازین نایِ گلو تنگ

گره بگشای ازین پایِ کهن لنگ

9090

به ملکی در چه باید ساختن جای‌؟

که غل بر گردن‌ است و بند بر پای

9191

ازین هستی که یابد نیستی زود

بباید شد به هست و نیست خشنود

9292

ز مال و ملک و فرزند و زن و زور

همه هستند همراه تو تا گور

9393

روَند این همرهانْ غمناک با تو

نیاید هیچ کس در خاک با تو

9494

رفیقانت همه بدساز گردند

ز تو هر یک به راهی باز گردند

9595

به مرگ و زندگی در خواب و مستی

تویی با خویشتن هر جا که هستی

9696

ازین مشتی خیالِ کاروان‌زن

عنان بِستان علَم بر آسمان زن

9797

خلاف آن شد که در هر کارگاهی

مخالف دید خواهی بارگاهی

9898

نفس کاو بر سپهر آهنگ دارد

ز لب تا ناف میدان تنگ دارد

9999

بده گر عاقلی پرواز خود را

که کُشتند از تو بِهْ صد بار صد را

100100

زمین کز خون ما باکی ندارد

به بادش ده که جز خاکی ندارد

101101

دلا منشین که یاران برنشستند

بنه بر بند که ایشان رخت بستند

102102

درین کشتی چو نتوان دیر ماندن

بباید رخت بر دریا فشاندن

103103

درین دریا سر از غم بر میاور

فرو خور غوطه و دم بر میاور

104104

بدین خوبی‌جمالی که‌آدمی راست

اگر بر آسمان باشد زمی‌ راست

105105

بفرساید زمین و بشکند سنگ

نمانَد کس درین پیغوله تنگ

106106

پی غولان درین پیغوله بگذار

فرشته شو قدم زین فرش بردار

107107

جوانمردان که در دل جنگ بستند

به جان و دل ز جان آهنگ رستند

108108

ز جان‌کندن کسی جان بُرد خواهد

که پیش از دادنِ جان مُرد خواهد

109109

نمانی گر به ماندن خو بگیری

بمیران خویشتن را تا نمیری

110110

بسا پیکر که گفتی آهنین است

به صد زاری کنون زیرِ زمین است

111111

گر اندام زمین را باز جویی

همه خاک زمین بودند گویی

112112

کجا جمشید و افریدون و ضحاک ؟

همه در خاک رفتند ای خوشا خاک

113113

جگرها بین که در خوناب خاک است

ندانم کاین چه دریای هلاک است

114114

که دیدی کآمد اینجا کوسِ پیلش‌؟

که برنامد ز پی بانگِ رحیلش‌؟

115115

اگر در خاک شد خاکی ستم نیست

سرانجام وجود الا عدم نیست

116116

جهان بین تا چه آسان می‌کند مست

فلک بین تا چه خرم می‌زند دست

117117

نظامی بس کن این گفتار خاموش

چه گویی با جهانی پنبه در گوش‌‌؟!

118118

شکایت‌های عالم چند گویی‌؟

بپوش این گریه را در خنده‌رویی

119119

چه پیش آرد زمان کان در نگردد‌؟

چه افرازد زمین کان بر نگردد‌؟

120120

درختی را که بینی تازه بیخش

کند روزی ز خشکی چار میخش

121121

بهاری را کند گیتی‌فروزی

به بادش بر دهد ناگاه روزی

122122

دهد بستاند و عاری ندارد

بجز داد و ستد کاری ندارد

123123

جنایت‌های این نُه شیشه تنگ

همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ

124124

مگر در پایِ دورِ گرم‌کینه

شکسته گردد این سبز آبگینه

125125

بده دنیا مکن کز بهر هیچت

دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت

126126

ز خود بگذر که با این چار پیوند

نشاید رست ازین هفت آهنین‌بند

127127

گل و سنگ است این ویرانه منزل

درو ما را دو دست و پای در گل

128128

درین سنگ و درین گِل مرد فرهنگ

نه گِل بر گِل نهد نه سنگ بر سنگ

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی تاریک نور از ماه برده

فلک را غول‌وار از راه برده

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 112 - کشتن شیرویه خسرو را

اگلی نظم

تو کز عبرت بدین افسانه مانی

چه پنداری مگر افسانه خوانی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 114 - نتیجه افسانه خسرو و شیرین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور