صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 23 - پیدا شدن شاپور

بخش 23 - پیدا شدن شاپور

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برآمد ناگه آن مرغ فسون‌ساز

به آیین مغان بنمود پرواز

22

چو شیرین دید در سیمای شاپور

نشان آشنایی دادش از دور

33

به شاپور، آن ظن او را بد نیفتاد

رقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد

44

اشارت کرد کآن مغ را بخوانید

وزین در قصه‌ای با او برانید

55

مگر داند که این صورت چه نام است؟

چه آیین دارد و جایش کدام است؟

66

پرستاران به رفتن راه رفتند

به کهبد حال صورت باز گفتند

77

فسونی زیر لب می‌خواند شاپور

چو نزدیکی که از کاری بُود دور

88

چو پای صید را در دام خود دید

در آن جنبش، صلاح، آرام خود دید

99

به پاسخ گفت کاین دُر سفتنی نیست

و گر هست از سر پا گفتنی نیست

1010

پرستاران برِ شیرین دویدند

بگفتند آن چه از کهبد شنیدند

1111

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید

ز گرمی در جگر خونش بجوشید

1212

روانه شد چو سیمین‌کوه در حال

در افکنده به کوه آوازِ خلخال

1313

برِ شاپور شد بی‌صبر و سامان

به قامت چون سهی‌سرویِ خرامان

1414

بر و بازو چو بلورین حصاری

سر و گیسو چو مشگین نوبهاری

1515

کمندی کرده گیسوش از تنِ خویش

فکنده در کجا؟ در گردن خویش

1616

ز شیرین‌کاریِ آن نقشِ جماش

فرو بسته زبان و دستِ نقاش

1717

رخ چون لعبتش در دل‌نوازی

به لعبت‌بازِ خود می‌کرد بازی

1818

دلش را برده بود آن هندوی چست

به ترکی رخت هندو را همی جست

1919

ز هندو جستنِ آن تُرک‌تازش

همه ترکان شده هندوی نازش

2020

نقاب از گوش گوهرکش گشاده

چو گوهر گوش بر دریا نهاده

2121

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز

به رسم کهبدان در دادش آواز

2222

که با من یک زمان چشم آشنا باش

مکن بیگانگی یک دم مرا باش

2323

چو آن نیرنگ‌ساز آواز بشنید

درنگ آوردن آن جا مصلحت دید

2424

زبان‌دان، مرد را زان نرگسِ مست

زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

2525

ثناهای پری‌رخ بر زبان راند

پری بنشست و او را نیز بنشاند

2626

بپرسیدش که چونی؟ وز کجایی؟

که بینم در تو رنگ آشنایی

2727

جوابش داد مرد کار دیده

که هستم نیک و بد بسیار دیده

2828

خدای از هر نشیب و هر فرازی

نپوشیده است بر من هیچ رازی

2929

ز حد باختر تا بوم خاور

جهان را گشته‌ام کشور به کشور

3030

زمین بگذار کز مه تا به ماهی

خبر دارم ز هر معنی که خواهی

3131

چو شیرین یافت آن گستاخ‌رویی

بدو گفتا در این صورت چه گویی؟

3232

به پاسخ گفت رنگ‌آمیز شاپور

که باد از روی خوبت چشم بد دور

3333

حکایت‌های این صورت دراز است

وزین صورت مرا در پرده راز است

3434

یکایک هر چه می‌دانم سر و پای

بگویم با تو گر خالی بود جای

3535

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند

بنات‌ُالنعش‌وار از هم پراکند

3636

چو خالی دید میدان آن سخندان

درافکند از سخن گویی به میدان

3737

که هست این صورت‌ِ پاکیزه‌پیکر

نشان آفتابِ هفت کشور

3838

سکندر موکبی دارا سواری

ز دارا و سکندر یادگاری

3939

به خوبیش، آسمان خورشید خوانده

زمین را تخمی از جمشید مانده

4040

شهنشه خسروِ پرویز کامروز

شهنشاهی بدو گشته‌ست پیروز

4141

وزین شیوه سخن‌هایی برانگیخت

که از جان‌پروری با جان درآمیخت

4242

سخن می‌گفت و شیرین هوش داده

بدان گفتار، شیرین گوش داده

4343

به هر نکته فرو می‌شد زمانی

دگر ره باز می‌جستش نشانی

4444

سخن را زیر پرده رنگ می‌داد

جگر می‌خورد و لعل از سنگ می‌داد

4545

ازو شاپور دیگر راز ننهفت

سخن را آشکارا کرد و پس گفت

4646

پری‌رویا! نهان می‌داری اسرار‌

سخن در شیشه می‌گویی پری‌وار‌!

4747

چرا چون گل زنی در پوست خنده‌؟

سخن باید چو شکر پوست کنده

4848

چو می‌خواهی که یابی روی درمان

مکن درد از طبیب خویش پنهان

4949

بت زنجیر موی از گفتن او

برآشفت ای خوشا آشفتن او

5050

ولی چون عشق دامن‌گیر بودش

دگر بار از ره عذر آزمودش

5151

حریفی جنس دید و خانه خالی

طبق‌پوش از طبق برداشت حالی

5252

به گستاخی برِ شاپور بنشست

در تَنگِ شکر را مُهر بشکست

5353

که ای کهبد به حق کردگارت

که ایمن کن مرا در زینهارت

5454

به حکم آن که بس شوریده‌کار‌م

چو زلف خود دلی شوریده دارم

5555

در این صورت بدان‌سان مِهر بستم

که گویی روز و شب صورت پرستم

5656

به کار آی اندرین کارم به یک چیز

که روزی من به کار آیم تو را نیز

5757

چو من در گوش تو پرداختم راز

تو نیز ار نکته‌ای داری در انداز

5858

فسون‌گر در حدیث چاره‌جویی

فسونی به ندید از راست‌گویی

5959

چو یاره دست‌بوسی رایش افتاد

چو خلخال زر اندر پایش افتاد

6060

به صد سوگند گفت ای شمع یاران

سزای تخت و فخر تاجداران

6161

ز شب بدخواه تو تاریک دین‌تر

ز ماه نو دلت باریک بین‌تر

6262

به حق آن که در زنهار اویم

که چون زنهار دادی راست گویم

6363

من آن صورت‌گرم کز نقش پرگار

ز خسرو کردم این صورت نمودار

6464

هر آن صورت که صورت‌گر نگارد

نشان دارد ولیکن جان ندارد

6565

مرا صورت‌گری آموخته‌ستند

قبای جان دگر جا دوخته‌ستند

6666

چو تو بر صورت خسرو چنینی

ببین تا چون بود کاو را ببینی!

6767

جهانی بینی از نور آفریده

جهان نادیده اما نور دیده

6868

شگرفی، چابکی، چستی، دلیری

به مهر، آهو‌، به کینه، تند شیری

6969

گلی بی‌آفتِ باد خزانی

بهاری تازه بر شاخ جوانی

7070

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد

ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

7171

هنوزش پرّ یغلق در عقاب است

هنوزش برگ نیلوفر در آب است

7272

هنوزش آفتاب از ابر پاک است

ز ابر و آفتاب او را چه باک است؟

7373

به یک بوی از ارم صد در گشاده

به دو رخ ماه را دو رخ نهاده

7474

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است

به می خوردن نشیند کیقباد است

7575

شبی کاو گنج بخشی را دهد داد

کلاهِ گنجِ قارون را برَد باد

7676

سخن گوید، دُر از مرجان برآرد

زند شمشیر، شیر از جان برآرد

7777

چو در جنبد رکاب قطب‌وارش

عنان‌دزدی کند باد از غبارش

7878

نسب گویی؟ به نام ایزد ز جمشید

حسب پرسی؟ به حمدالله چو خورشید

7979

جهان با موکبش ره تنگ دارد

علَم بالای هفت اورنگ دارد

8080

چو زر بخشد، شتر باید به فرسنگ

چو وقتِ آهن آید وای بر سنگ

8181

چو دارد دشنهٔ پولاد را پاس

بسنباند زره ور باشد الماس

8282

چو باشد نوبت شمشیربازی

خطیبان را دهد شمشیر غازی

8383

قدم‌گاهش زمین را خسته دارد

شتابش چرخ را آهسته دارد

8484

فلک با او به میدان کنْد‌شمشیر

به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

8585

جمالش را که بزم‌آرا‌ی عید است

هنر اصلی و زیبایی مزید است

8686

به اقبالش، دل، استقبال دارد

چو هست اقبال کار اقبال دارد

8787

بدین فرّ و جمال، آن عالم‌افروز

هوای عشق تو دارد شب و روز

8888

خیالت را شبی در خواب دیده‌ست

از آن شب عقل و هوش از وی رمیده‌ست

8989

نه می نوشد نه با کس جام گیرد

نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

9090

به جز شیرین نخواهد هم‌نفس را

بدین تلخی مبادا عیش کس را

9191

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد

تو دانی نیک و بد کردم تو را یاد

9292

از این دَر گونه‌گونه دُر همی سفت

سخن چندان که می‌دانست می‌گفت

9393

وز آن شیرین‌سخن، شیرینِ مدهوش

همی خورد آن سخن‌ها خوش‌تر از نوش

9494

بدان آمد که صد بار افتد از پای

به صنعت خویشتن می‌داشت بر جای

9595

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار

چه می‌دانی کنون تدبیر این کار؟

9696

بدو شاپور گفت ای رشکِ خورشید

دلت آسوده باد و عمر جاوید

9797

صواب آن شد که نگشایی به کس راز

کنی فردا سوی نخجیر پرواز

9898

چو مردان برنشین بر پشت شبدیز

به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

9999

نه خواهد کس تو را دامن کشیدن

نه در شبدیز شب‌رنگی رسیدن

100100

تو چون سیاره می‌شو میل در میل

من آیم گر توانم خود به تعجیل

101101

یکی انگشتری از دست خسرو

بدو بسپرد که این بر گیر و می‌رو

102102

اگر در راه بینی شاه نو را

به شاه نو نمای این ماه نو را

103103

سمندش را به زرین‌نعل یابی

ز سر تا پا لباسش لعل یابی

104104

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل

رخش هم لعل بینی لعل در لعل

105105

و گرنه از مداین راه می‌پرس

ره مشگوی شاهنشاه می‌پرس

106106

چو ره یابی به اقصای مداین

روان بینی خزاین بر خزاین

107107

ملک را هست مشگویی چو فرخار

در آن مشگو کنیزانند بسیار

108108

بدان مشگوی مشک‌آگین فرود آی

کنیزان را نگین شاه بنمای

109109

در آن گلشن چو سرو آزاد می‌باش

چو شاخ میوهٔ تر شاد می‌باش

110110

تماشای جمال شاه می‌کن

مرادت را حساب آن گاه می‌کن

111111

و گر من با توام چون سایه با تاج

بدین اندرز رایت نیست محتاج

112112

چو از گفتن فراغت یافت شاپور

دمش در مه گرفت و حیله در حور

113113

از آن جا رفت جان و دل پر امّید

بماند آن ماه را تنها چو خورشید

114114

دویدند آن شگرفان سوی شیرین

بنات‌النعش را کردند پروین

115115

بفرمود اختران را ماه تابان

کز آن منزل شوند آن شب شتابان

116116

به نعل تازیان‌ِ کوه‌پیکر

کنند آن کوه را چون کان گوهر

117117

روان کردند مهد آن دل‌نوازان

چو مه تابان و چو خورشید تازان

118118

سخن‌گویان سخن‌گویان همه راه

به سر بردند ره را تا وطن گاه

119119

از آن رفتن بر آسودند یک چند

دل شیرین فرو مانده در آن بند

120120

شبی کز شب جهان پر دود کردند

جهان را دیده خواب‌آلود کردند

121121

پرند سبز بر خورشید بستند

گلی را در میان بید بستند

122122

به بانو گفت شیرین کای جهان‌گیر

برون خواهم شدن فردا به نخجیر

123123

یکی فردا بفرما ای خداوند

که تا شبدیز را بگشایم از بند

124124

بر او بنشینم و صحرا نوردم

شبانگه سوی خدمت باز گردم

125125

مهین‌بانو جوابش داد کای ماه

به جای مرکبی صد ملک در خواه

126126

به حکمِ آن که این شب‌رنگ شبدیز

به گاه پویه بس تند است و بس تیز

127127

چو رعد تند باشد در غریدن

چو باد تیز باشد در وزیدن

128128

مبادا کز سر تندی و تیزی

کند در زیر آب آتش ستیزی

129129

و گر بر وی نشستن ناگزیر است

نه شب زیباتر از بدر منیر است

130130

لگام پهلوانی بر سرش کن

به زیر خود ریاضت‌پرورَش کن

131131

رخ‌ِ گل‌چهره چون گل‌برگ بشگفت

زمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شباهنگام کاین عنقای فرتوت

شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 22 - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم

اگلی نظم

چو برزد بامدادان خازن چین

به دُرج گوهرین بر قفل زرین

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 24 - گریختن شیرین از نزد مهین‌بانو به مداین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور