صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 73 - پاسخ دادن شیرین به خسرو

بخش 73 - پاسخ دادن شیرین به خسرو

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز راه پاسخ آن ماه قصب‌پوش

ز شکر کرد شه را حلقه در گوش

22

گشاد از درج گوهر قفل یاقوت

رطب را قند داد و قند را قوت

33

مثالی داد مه را در سواری

براتی مشک را در پرده‌داری

44

ستون سرو را رفتن در آموخت

چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت

55

به خدمت بوسه زد بر گوشهٔ بام

که باشد خشت پخته، عنبر خام

66

چو نوبت داشت در خدمت نمودن

برون زد نوبتی در دل ربودن

77

نخستین گفت کاِی دارای عالم

بر آورده عَلم بالای عالم

88

ز چین تا روم در توقیع نامت

قدرخان بنده و قیصر غلامت

99

نه تنها خاک تو خاقان چین است

چنینت چند خاکی بر زمین است

1010

هر آن پالوده‌ای کاو خود بوَد زرد

به چربی یا به شیرینی توان خورد

1111

من آن پالودهٔ روغن‌گذارم

که جز نامی ز شیرینی ندارم

1212

بلی تا گشتم از عالم پدیدار

تو را بودم به جان و دل خریدار

1313

نه پی در جست‌وجوی کس فشردم

نه جز روی تو کس را سجده بردم

1414

ندیدم در تو بوی مهربانی

به جز گردن‌کشی و دل‌گرانی

1515

حساب آرزوی خویش کردن

به روی دیگران در پیش کردن

1616

نه عشق این شهوتی باشد هوایی

کجا عشق و تو ای فارغ کجایی

1717

مرا پیلی سزد کاو را کنم بند

تو شاهی، بر تو نتوان بیدق افکند

1818

به مهمانِ غزالی، چون شود شیر‌؟

ز گنجشکی، عقابی کی شود سیر‌؟

1919

تو گر سروی و من پیش تو خاشاک

نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک‌؟

2020

سپند و عود بر مجمر یکی دان

بُخور و دود و خاکستر یکی دان

2121

کبابی باید این خان را نمک سود

مگس در پای پیلان کی کند سود؟

2222

زبانت آتشی خوش می‌فروزد

خوش آن باشد که دیگت را نسوزد

2323

چو سِیلی کآمدی در حوضِ ماهی

مراد خویشتن را برد خواهی

2424

ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز

بر این در، خواه بنشین خواه برخیز

2525

کمند افکندنت بر قلعهٔ ماه

چه باید چون نیابی بر فلک راه

2626

به شب‌بازی فلک را در نگیری

به افسون، ماه را در بر نگیری

2727

درِ ناسفته را گر سفت باید

سخن در گوش دریا گفت باید

2828

بر باغ ارم پوشیده شاخ است

غلط گفتم، درِ روزی فراخ است

2929

من آبم، نامِ آبِ زندگانی

تو آتش، نامِ آن آتش جوانی

3030

نخواهم آب و آتش در هم افتد

کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد

3131

به ار تا زنده باشم گرد آن کَس

نگردم کز من او را غم بود بس

3232

بُرو هم با شکر می‌کن شکاری

تو را با شهد شیرین نیست کاری

3333

شکربوسی لب کَس را نشاید

مگر دندان که او خردش بخاید

3434

به شیرین بوسه را بازار تیز است

که شیرینی لبش را خانه خیز است

3535

به شیرین از شکر چندین مزن لاف

که از قصاب دور افتد قصب‌باف

3636

دو باشد منجنیق از روی فرهنگ

یکی ابریشم اندازد یکی سنگ

3737

به شکر نشکند شیرینی کس

لب شیرین بود شکرشکن بس

3838

تو را گر ناگواری بود از این بیش

ز شکر ساختی گل‌شکر خویش

3939

شکر خواهی و شیرین نیز خواهی

شکار ماه کن یا صید ماهی

4040

هوای قصر شیرینت تمام است

سر کوی شکر دانی کدام است

4141

من از خون جگر باریدن خویش

نپردازم به سر خاریدن خویش

4242

نیاید شه‌پرستی دیگر از من

پرستاری طلب چابک‌تر از من

4343

به یاد من که باد این یاد بِدرود

نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود

4444

به تندی چند گویی با اسیران

تو می‌گو تا نویسندت دبیران

4545

ز غم خوردن دلی آزاد داری

به دم دادن سری پرباد داری

4646

چه باید با تو خون خوردن به ساغر

به دم فربه شدن چون میش لاغر

4747

ز تو گر کار من بد گشت بگذار

خدایی هست کو نیکو کند کار

4848

نشینم هم در این ویرانه وادی

بر انگیزم منادی بر منادی

4949

که با شیرین چه بازی کرد پرویز

عروس این جا کجا کرد او شکرریز

5050

بس آن یک ره که در دام اوفتادم

هم از نرخ و هم از نام اوفتادم

5151

چو شد در نام‌ها، نامم شکسته

درِ بی‌نام و ننگان باد بسته

5252

ز در بستن رقیبم رسته باشد

خزینه بِهْ که او در بسته باشد

5353

ز قند من سمرها در جهان است

درِ قصرم سمرقندی از آن است

5454

اگر بر در گشادن نیستم دست

توانم بر تو از گیسو رسن بست

5555

گرم باید چو مِی در جامت آرم

به زلف چون رسن بر بامت آرم

5656

ولی باد از رسن پایت ربود است

رسن‌بازی نمی‌دانی‌، چه سود است‌؟

5757

همان بِهْ کآن چه من دیدم به داغت

نسوزم روغن خود در چراغت

5858

ز جوش خونِ دل چون باز گفتم

شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم

5959

بگفت این و چو سرو از جای برخاست

جبین را کج گرفت و فرق را راست

6060

پرند افشاند و از طَرْف پرندش

جهان پر شد ز قالب‌های قندش

6161

بدان آیین که خوبان را بُوَد دست

زَنَخدان می‌گشاد و زلف می‌بست

6262

جمال خویش را در خز و خارا

به پوشیدن همی‌کرد آشکارا

6363

گَهی می‌کرد نسرین را قصب‌پوش

گَهی می‌زد شقایق بر بناگوش

6464

گَهی بر فرق‌بند آشفته می‌بود

گره می‌بست و بر مه مشک می‌سود

6565

به زیور راست کردن دیر می‌شد

که پایش بر سر شمشیر می‌شد

6666

ز نیکو کردن زنجیر خلخال

نه نیکو کرد بر زنجیریان حال

6767

ز گیسو گَه کمر می‌کرد و گَه تاج

بدان تاج و کمر شه گشته محتاج

6868

شقایق بستنش بر گردن ماه

کمند انداخته بر گردن شاه

6969

در آن حلواپزی کرد آتشی نرم

که حلوا را بسوزد آتش گرم

7070

چو هر هفت آن چه بایست از نکویی

بکرد آن خوب‌روی از خوب‌رویی

7171

به شوخی پشت بر شه کرد حالی

ز خورشید آسمان را کرد خالی

7272

در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد

سرینش ساق را سیماب می‌داد

7373

به گیسوی رسن‌وار از پس پشت

چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت

7474

بلورین گردنش در طوق سازی

بدان مشگین رسن می‌کرد بازی

7575

دلی کز عشق آن گردن همی مُرد

رسن در گردنش با خود همی برد

7676

به رعنایی گذشت از گوشهٔ بام

ز شاه آرام شد، چون شد دل‌آرام

7777

بسی دادش به جان خویش سوگند

که تا باز آمد آن رعنای دل‌بند

7878

نشست و لؤلؤ از نرگس همی‌ریخت

بِدان آب از جهان آتش برانگیخت

7979

به هر دستان که دل شاید ربودن

نمود آنچ از فسون باید نمودن

8080

عمل‌هایی که عاشق را کند سست

عجب سست آید از معشوقه چُست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مَلِک بارِ دگر گفت ای دل‌افروز

به گفتن گفتن از ما می‌رود روز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 72 - پاسخ خسرو شیرین را

اگلی نظم

مَلک چون دید ناز آن نیازی

سپر بفکند از آن شمشیر بازی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 74 - پاسخ دادن خسرو شیرین را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور