صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 5 - در معراج

بخش 5 - در معراج

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نیم شبی کان ملک نیمروز

کرد روان مشعل گیتی فروز

22

نه فلک از دیده عماریش کرد

زهره و مه مشعله‌دار‌یش کرد

33

کرد رها در حرم کاینات

هفت خط و چار حد و شش جهات

44

روز شده با قدمش در وداع

ز‌آمدنش آمده شب در سماع

55

دیدهٔ اغیار گران‌خواب گشت

کاو سبک از خواب عنان‌تاب گشت

66

با قفس قالب ازین دامگاه

مرغ دلش رفته به آرامگاه

77

مرغ پر انداخته یعنی ملَک

خرقه در انداخته یعنی فلک

88

مرغ الهیش قفس‌ پر (بَر) شده

قالبش از قلب سبک‌تر شده

99

گام به گام او چو تحرک نمود

میل به میلش به تبرک ربود

1010

چون دو جهان دیده بر او داشتند

سر ز پی سجده فرو داشتند

1111

پایش از‌آن پایه که سر پیش داشت

مرحله بر مرحله صد بیش داشت

1212

رخش بلند آخور‌ش افکند پست

غاشیه را بر کتف هر که هست

1313

بحر زمین کان شد و او گوهر‌ش

برد سپهر از پی تاج سرش

1414

گوهر شب را به شب عنبر‌ین

گاو فلک برد ز گاو زمین

1515

او ستده پیشکش آن سفر

از سرطان تاج و ز جوزا کمر

1616

خوشه کزو سنبل تر ساخته

سنبله را بر اسد انداخته

1717

تا شب او را چه‌قَدر قدر هست

زهرهٔ شب‌سنج ترازو به دست

1818

سنگ ورا کرده ترازو سجود

ز‌آنکه به مقدار ترازو نبود

1919

ریخته نوش از دم سیسنبر‌ی

بر دُم این عقربِ نیلوفر‌ی

2020

چون ز کمان تیرِ شکر زخمه ریخت

زهر ز بزغالهٔ خوانَش گریخت

2121

یوسفِ دلو‌ی شده چون آفتاب

یونسِ حوتی شده چون دلو آب

2222

تا به حمل تخت ثریا زده

لشگر گل خیمه به صحرا زده

2323

از گل آن روضه باغ رفیع

ربع زمین یافته رنگ ربیع

2424

عُشرِ ادب خوانده ز سبعِ سما

عذر قدم خواسته از انبیا

2525

ستر کواکب قدمش می‌درید

سُفت ملایک علمش می‌کشید

2626

ناف شب آکنده ز مُشک لبش

نعل مه افکنده سم مرکبش

2727

در شب تاریک بدان اتفاق

برق شده پویهٔ پای براق

2828

کبک‌وش آن باز کبوتر نمای

فاخته‌رَو گشت به فر همای

2929

سِدره شده صُدرهٔ پیراهنش

عرش گریبان زده در دامنش

3030

شب شده روز اینت نهاری شگرف

گل شده سرو اینت بهاری شگرف

3131

ز‌آن گل و ز‌آن نرگس کان باغ داشت

نرگس او سرمهٔ مازاغ داشت

3232

چون گل ازین پایهٔ فیروزه فرش

دست به دست آمد تا ساق عرش

3333

همسفر‌انش سپر انداختند

بال شکستند و پر انداختند

3434

او به تحیّر چو غریبان راه

حلقه زنان بر در آن بارگاه

3535

پرده نشینان که درش داشتند

هودج او یک‌تنه بگذاشتند

3636

رفت بدان راه که همره نبود

این قدمش ز‌آن قدم آگه نبود

3737

هر که جز او بر در آن راز ماند

او هم از آمیزش خود باز ماند

3838

بر سر هستی قدمش تاج بود

عرش بدان مائده محتاج بود

3939

چون به همه حرق قلم در کشید

ز آستی عرش علم برکشید

4040

تا تن هستی دم جان می‌شمرد

خواجهٔ جان راه به تن می‌سپرد

4141

چون بنه عرش به پایان رسید

کار دل و جان به دل و جان رسید

4242

تن به گهر‌خانهٔ اصلی شتافت

دیده چنان شد که خیالش نیافت

4343

دیده که نور ازلی بایدش

سر به خیالات فرو نایدش

4444

راه قِدَم پیشِ قَدَم در‌گرفت

پردهٔ خلقت ز میان برگرفت

4545

کرد چو ره رفت ز غایت فزون

سر ز گریبان طبیعت برون

4646

همّت‌ش از غایت روشن‌دلی

آمده در منزلِ بی‌منزلی

4747

غیرت ازین پرده میانش گرفت

حیرت از‌آن گوشه عنانش گرفت

4848

پرده در انداخته دست وصال

از در تعظیم سرای جلال

4949

پای‌ِ شد‌آمد بسر انداخته

جان به تماشا نظر انداخته

5050

رفت، ولی زحمت پایی نداشت

جَست‌، ولی رخصت جایی نداشت

5151

چون سخن از خود به در آمد تمام

تا سخنش یافت قبول سلام

5252

آیت نوری که زوال‌ش نبود

دید به چشمی که خیال‌ش نبود

5353

دیدن او بی عرض و جوهر است

کز عرض و جوهر از آنسو‌تر است

5454

مطلق از آنجا که پسندیدنی‌ست

دید خدا را و خدا دیدنی‌ست

5555

دیدنش از دیده نباید نهفت

کوری آن کس که به دیده نه گفت

5656

دید پیمبر نه به چشمی دگر

بلکه بدین چشم سر این چشم سر

5757

دیدن آن پرده مکانی نبود

رفتن آن راه زمانی نبود

5858

هر که در آن پرده نظرگاه یافت

از جهت بی جهتی راه یافت

5959

هست ولیکن نه مقرر به‌جای

هر‌که چنین نیست نباشد خدای

6060

کفر بوَد نفیِ ثباتش مکن

جهل بوَد وقفِ جهاتش مکن

6161

خورد شرابی که حق آمیخته

جرعهٔ آن در گِل ما ریخته

6262

لطف ازل با نفسش همنشین

رحمت حق نازکش او نازنین

6363

لب به شکر‌خنده بیاراسته

امت خود را به دعا خواسته

6464

همّتش از گنج توانگر شده

جملهٔ مقصود میسر شده

6565

پشتْ‌قوی گشته از آن بارگاه

روی درآورد بدین کارگاه

6666

ز‌آن سفر عشق نیاز آمده

در نفسی رفته و باز آمده

6767

ای سخنت مهر زبان‌های ما

بوی تو جاندارو‌ی جان‌های ما

6868

دور سخا را به تمامی رسان

ختم سخن را به نظامی رسان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تختهٔ اول که الف نقش بست

بر در محجوبه احمد نشست

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 4 - در نعت رسول اکرم

اگلی نظم

شمسهٔ نُه مسند هفت‌اختران

ختم رسل خاتم پیغمبران

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 6 - نعت اول

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور